کارگر بوده ام، خجالت هم نمیکشم!
طبقه پایین سالن جلسات یک اتاق معمولی، با یک چوب رختی فلزی در گوشه اتاق و چند مبل نشیمن و یک میز و کتابخانه. آقای رییس با کت و شلوار سورمه ای که
معمولا به تن می کند ما را از پله های تنگ و تاریک پشتی همراه با خود به اتاق کارش می برد تا به دور از هیاهوی سایر خبرنگاران گفت و گو کنیم. اما این بار نه در مورد بورس و نحوه نوشتن بودجه و... منشی تذکر می دهد که آقای رییس به شدت مریض است، اما انگار مرد شماره یک اتاق بازرگانی طور دیگری فکر می کند و این کسالت های جزئی را مریضی نمی داند.
یحیی آل اسحاق متولد سال 1328 کارشناس ارشد مدیریت صنعتی و دکترای استراتژیک است. نام او با نام اتاق بازرگانی پیوند خورده است. مردی که به گفته خودش مدیر بیش از ده ها شرکت بوده و هست. یک دوره وزارت، چندین دوره معاونت مراکز و سازمان های مهم اقتصادی و بازرگانی و در حال حاضر قائم مقامی بنیاد مستضعفان در کارنامه او نوشته شده.
هر چند رییس اتاق بازرگانی تهران در جلسات هیات مدیره به عنوان مردی جدی مطرح است. اما حاضر می شود برای اولین بار گفت و گویی انجام بدهد که در آن در مورد زندگی شخصی و خاطراتش بحث شود.
شاید کسانی که همیشه با چهره جدی یحیی آل اسحاق در جلسات هیات نمایندگان روبرو شدند باور نکنند که او چطور از کار در بازار و معلمی فیزیک و زبان و ورزش در مدارس تهران وزیر شده است و مدیریت هزاران شرکت بزرگ را در دست گرفته. مردی 59 ساله که هنوز هم شنا و والیبال را دوست دارد و استخر کشتی رانی همیشه پذیرای اوست.
***
- شما در کنار کسانی مثل علینقی خاموشی ،اسدالله عسگراولادی،علاء میرمحمد صادقی وخیلی های دیگر، از قدیمی ترین چهره های اتاق بازرگانی هستید که به عقیده بعضی ها گرایش سیاسی خاصی هم دارید.
گرایش سیاسی من اقتصادی است وحدود5 سال است که درهیچ حزبی عضویت ندارم.
تا به حال مدیر چه مراکزی بوده اید، بیشترین مبالغی که توسط شما در موردشان تصمیم گیری میشده چقدر بوده و بزرگترین پست هایتان کدام ها بوده است؟
دقیقا نمی دانم اما به طور تقریبی مدیر ده ها شرکت بوده ام و هنوزهم به خاطر مسوولیتی که دربنیاد مستضعفان وجانبازان دارم، درهیات مدیره شرکت های زیادی عضویت دارم.
سابقه حضور من دراقتصاد ایران به سال های اول انقلاب برمی گردد.
بعد از انقلاب مدیر عامل مرکز تهیه و توضیع کالاهای منسوجات شدم، در آن زمان خرید خارجی تمام کالاهای مربوط به صنایع نساجی تحت نظر همین مرکز بود. بعد از آن، معاون خرید وزارت بازرگانی شدم، که تقریبا تمام اقلام مصرفی کشور زیر نظر این معاونت خریداری می شد. حجم معاملات بین المللی در آن معاونت خیلی زیاد بود. بعد از آن معاون اقتصادی وزارت صنایع بودم، این یعنی در اختیار داشتن بودجه همه پروژه های توسعه ای، مثلا بودجه بعضی از آنها در آن زمان به 4میلیارد دلار می رسید. بعد از آن هم معاون بازرگانی وزارت دفاع در زمان جنگ بودم. خرید قطعات هواپیما، ادوات مربوط به وزارت دفاع و... از جمله فعالیت های ما بود.
وزیر بازرگانی دولت دوم آقای هاشمی بودم. عضو هیات مدیره سازمان صنایع ملی هم بودم که زیر نظر آن ده ها شرکت فعالیت به ثبت رسیده بود. در حال حاضر هم قائم مقام بنیاد مستضعفان هستم که شرکت های زیادی زیر نظر این بنیاد اداره می شود.
- کنجکاو هستم بدانم کسی که تجربه مدیریت در هزاران شرکت بزرگ اقتصادی و صنعتی را داشته است کجا زندگی می کند، چطور با خانواده کنار می آید، این درست است که شما خرید های منزلتان را خودتان انجام می دهید؟
36 سال است که در مناطق شهدا، ایران، میدان قیام و آن مناطق زندگی می کنم. هنوزهم خریدهای منزل را خودم انجام می دهم.
حتی زمانی که وزیر بازرگانی بودم، خودم خرید می کردم. مدیریت منزل با حاجیه خانم است و خرید ها با من. اول ماه، حقوقم را به حاجیه خانم می دهم، ایشان به من خرجی می دهند.
پس احتمالا طعم تلخ تورم را چشیده اید؟
همین طور است.متاسفانه تورم طعم تلخی دارد که حتی کام وزرای بازرگانی راهم تلخ می کند.
- کمی در مورد همسر و فرزندانتان بگویید، بچه هایتان خودشان هستند یا فرزند آقای یحیی آل اسحاق؟
درمورد ازدواجم باید بگویم که برخلاف خیلی از دوستان وهم دوره ای هایم، ازدواج من سیاسی نبود.یعنی با دختر یک فرد سیاسی وفعال درزمینه امور سیاسی ازدواج نکردم.حتی چنین دختری درمیان گزینه های ازدواج من نبود ومن به انتخاب دل خودم ازدواج کردم.
باهمسر م نسبت فامیلی دارم وبا ایشان روزهای پرفرازونشیبی گذرانده ام.
به دلیل مشکلاتی که برایم پیش آمد تا سن25سالگی ازدواج نکردم و وقتی هم که تصمیم به ازدواج گرفتم، قبل از انقلاب بود و تا خواستیم ازدواج کنیم زمان سربازی ام رسید و منتقل شدم به مرکز پیاده شیراز. ماحصل این مشکلات آن شد که بین نامزدی تا ازدواج ما، 5 سال وقفه افتاد که از شیرین ترین دوره های زندگی ام بود. برای همین هم به کوچک ترها توصیه می کنم اگر می توانند همدیگر را در سایه عشق تحمل کنند دوره نامزدیشان را طولانی ترکنند.
اما در مورد بچه هایم، واقعا می گویم خودشان هستند. من چون خودم در دوره جوانی خیلی سختی کشیدم از ابتدا آنها را طوری بار آوردم که سختی های زندگی آب دیده شان کند و برایشان هم شرط گذاشتم که وارد مشاغل دولتی نشوند. سختی جوان را می سازد و آماده قبول مسئولیت می کند. کمکشان می کنم، ولی به عنوان یک پدر، گفته ام در مسایل خودشان هیچ انتسابی به من ندارند.
2 پسر و 2 دختر دارم. یکی از پسرهایم عمران خوانده، یکی دیگر دانشجوی مدیریت است. یکی از دخترانم هم ازدواج کرده و آن یکی در مقطع پیش دانشگاهی تحصیل می کند.
مثلا وحیدم که عمران خوانده وقتی خواست کار کند، به او 50 میلیون قرض دادم که برود یک زمین بخرد و بسازد، اما با او شرط کردم که باید پول را به من پس بدهد. الان هم خودش کارش را توسعه داده و به شکر خدا موفق است.
- از سخت گیری در مورد بچه هایتان گفتید، خودتان در دوره جوانی سختی کشیده اید، برایمان تعریف می کنید؟
ما از خانواده های اصیل از نظر مذهبی هستیم، هفت نسل روحانی بودیم تا پدر من. ما در دهه 40 یک خانواده 9 نفره بودیم من 7 برادر و 2خواهر داشتم و خودم هم برادر بزرگتر بودم. تا کلاس شش ابتدایی درس خواندم اما بعد از آن به دلایل اقتصادی نتوانستم ادامه بدهم. به همان دلایل مجبور شدم شاگرد نانوا بشوم. پدرم دوست داشت من وارد حوزه بشوم اما خودم دوست داشتم در دانشگاه و رشته فنی ادامه تحصیل بدهم.
کار را شروع کردم، صبح تا عصر در نانوایی کار می کردم و غروب به کلاس اکابر می رفتم. آن زمان، همه همکلاسی های من بزرگسال و مسن بودند و شرایط سختی برای تحصیل داشتم. طی 6 ماهه اول با سیستم متفرقه توانستم تا کلاس هفتم بخوانم، خیالم که از درس و مدرسه تا حدی راحت شد راهی حوزه شدم. مدتی ادامه دادم تا پدرم به تهران منتقل شد. در تهران یکبار یکی از دوستان پدرم، او را راضی کرد که من ادامه تحصیل بدهم و کمک کرد تا من وارد دبیرستان علوی بشوم. دبیرستان علوی مقررات سختی داشت.دراین مدرسه سخت گیر، دوبار غیبت برابر با اخراج بود.
گفتنش شاید درست نباشد، اما چون مخاطبان شما جوان هستند می گویم، من کل هزینه هر روزم یک تومان بود. منزل مادرمناطق جنوبی شهربود و محل تحصیلم درحوالی دروازه شمیران. تصور کنید صبح ساعت 6 از منزل راه می افتادم و به خاطر اینکه بلیط اتوبوس نخرم تمام طول خیابان صاحب جمع و مولوی را تا شوش می دویدم تا به اتوبوس برسم و سر وقت در دبیرستان حاضر شوم.
آن زمان همه محصل های دبیرستان علوی بچه اعیان و اشراف بودند، ولی من موقع نهار با 5 قران یک ظرف ماست و یک نصفه نان می خریدم و می خوردم. چون از همکلاسی هایم خجالت می کشیدم مخفیانه نهارم را می خوردم.
قبول دارم که باور این نکته کمی سخت است اما نسلی که انقلاب کرد،چنین وضعی داشت.
به هر حال از دبیرستان علوی دیپلم ریاضی ام را گرفتم، ما با آقای حسن خاموشی برادرعلینقی که سال ها رییس اتاق بازرگانی بود، هم دوره بودیم . با هم قرار گذاشته بودیم که وارد دانشکده فنی بشویم، سال اول که کنکور دادیم، او فنی قبول شد اما من دررشته بازرگانی قبول شدم.
وارد دانشگاه نشدم، تصمیم گرفتم تا سال آینده دوباره کنکور بدهم تا در رشته فنی پذیرفته بشوم.
از پدرتان بگویید. یکی از معروف ترین انقلابیونی که استاد خیلی از چهره های انقلابی بوده اند.
پدر من پیش ازانقلاب به شدت فعالیت سیاسی می کردند . هر روز ایشان را دستگیر می کردند و به تبع وضعیت اقتصادی خانواده به هم خورده بود. ما یک خانواده نه نفره بودیم ضمن اینکه اصالتا از خانواده های آذری و آبرو دار بودیم. من با پدرم قرار گذاشتم که به شرطی که مرا در نصف سود معنوی فعالیت های سیاسی اش شریک کند، من بار اقتصادی خانواده را به دوش بکشم. پدرم قبول کرد.
دراین شرایط بود که من به عنوان کارگر وارد بازار شدم واز گفتن این که زمانی دربازار تهران کارگری می کرده ام، ابایی ندارم و خجالت هم نمی کشم، چون به سرعت منشی و حسابدار صاحب کار شدم. کار در بازار را ادامه دادم تابرای دومین بار، در رشته بازرگانی پذیرفته شدم و این بار وارد دانشگاه شدم. همزمان، در بازار هم کار می کردم تا مقطع لیسانس. در همین زمان ها بود که یکی از دوستان پدرم که تاجر اهوازی بود- همان کسی که فیلم محمد رسول الله را وارد ایران کرده بود- فعالیت ها ی اجتماعی هم می کرد. به من پیشنهاد داد که در بازار سرمایه گذاری کند و من کار کنم، من هم قبول کردم و کار اقتصادی را از آن زمان شروع کردم.
در همین زمان بود که پدر من را زندانی کردند و چهار ماه از او بی خبر بودیم، فشار خانواده 9نفره، درس و کار همزمان همه روی دوش من بود شما خودتان تصور کنید. اما سخت ترین تجربه دیدن پدرم در زندان بود، که هر بار هم از من پرسیدند منقلب شدم و هرگز برای کسی نتوانستم تعریف کنم.
زمانی که پدرم به دلیل فعالیت های سیاسی اش، به زندان افتاده بود،من و مادرم به دیدن ایشان رفتیم، ابوی را آنقدر شکنجه کرده بودند که نمی توانست راه برود. همین که مادرم شروع به صحبت کرد، پدرم خواست به ترکی جوابش را بدهد که بازجو با پشت دست به دهان پدرم زد و ناسزا گفت. همین شد که پدرم به فارسی گفتند "اگر زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز" و مادرم هم به ترکی ادامه شعر را بزگو کرد. ما که به خانه برگشتیم همانجا مادرم سکته کرد . مادرم از همان سال ها تحت تاثیر این جریان، فلج شده وازکارافتاده است.
کمی هم ازموفقیت ها بگویید.
بعد از انقلاب وضع بهتر شد کار بازار را رها کردم و سراغ شغل معلمی رفتم و در چندین مدرسه تهران زبان انگلیسی و ریاضی و... تدریس کردم. و بعد هم که وارد مشاغل دولتی شدم. اما همه این سختی ها که در آن زمان علتش را نمی دانستم به من کمک کرد که وقتی وارد اولین شغل دولتی شدم و بودجه خالی و انبار خالی از گندم را به من تحویل دادند، خودم را نباختم و توانستم انتخاب درست کنم. برای همین است که می گویم جوان باید سختی بکشد.
--------------------------------------------------------------------
توضیح: این متن با کمی اختلاف در هفته نامه چلچراغ چاپ شده.
عکس: سعید عامری.

