نوشته ای که خوندم در مورد مارک بنتون و برخورد با اون .... بهانه ای شد برای نقل این داستان ! البته
تو این قصه اسم از کسی برده نمیشه و سند خاصی هم ارایه نمی شه. باور یا عدم باور اون به عهده مخاطب گرامی(که رو سر ما جا داره) چون این روایت صد در صد سینه به سینه دریکی از خاندان های آذربایجانی نقل شده !
دوره دوره شاهان پهلوی بوده و یک خانی از روستایی در آذربایجان که فکر می کرده از هم طایفه های نظامی و تیمسار و سرهنگش عقب افتاده تصمیم می گره وکیل مجلس بشه(تو تبریز نماینده نمی گن هنوزم می گن وکیل )
خلاصه خان عزیز کلی از املاکش رو می فروشه و کلی خرج و این در و اون در زدن تا نهایت برای وکالت مجلس انتخاب می شه !
عزیز می ره مجلس، ماه اول،ماه دوم و... می بینه که خیر ... اونچه رسیده از وکالت مجلس به خرجی که کرده نمی ارزید. با وکیل پر سابقه دیگری که اتفاقا آمد و شدی هم به دربار داشته و سَر و سِری با کنسول های ممالک بی گانه ، شوری می گذاره .
وکیل آذربایجانی به وکیل پر سابقه می گه :«چی شد حضرت آقا ؟.... شنیده بودیم وکیل ها خوب می خورن ... پس چرا به ما نمی رسه؟ این حقوق که تا آخر عمرم هم برسه فقط پول دو تا از املاک من که فروختم و خرج انتخابات کردم نمی شه ! »
وکیل پر سابقه از سر دلسوزی به وکیل جدید می گه :شما فلان روز وقتی جلسه تشکیل شد دستت رو بلند کن و بگو : «آقا من در مورد نفت حرف دارم» اما فقط همین رو بگو و دیگه چیزی نگو !
خلاصه وکیل آذربایجانی دست بلند می کند و می گوید : «آقا من در مورد نفت حرف دارم ... »
تا شب آن روز اتفاق خاصی نمی افته . تا اینکه شب یک بنز به در خانه نماینده تازه وارد می آد و یک جعبه به نوکر خانه می دهد و می گوید به آقا بدهید ..
آقا جعبه را باز می کند و با تعجب با یک جعبه پر از پول مواجه می شه !
یک ماهی می گذره و باز ... نماینده تازه وارد که سوراخ دعا را تازه پیدا کرده بوده دستی بلند می کنه و اجازه ای می خواد و باز شب و بنز و جعبه پر از پول .
چند باری این سناریو اجرا می شه تا اینکه وکیل تازه وارد یکباری میاد ابتکار عمل رو به دست بگیره !
این بار در جلسه مجلس دست بلند می کنه . بعلاوه جمله قبلی انتقادی هم چاشنی سیاست ها در مورد نفت می کند !
شب باز بنز و جعبه ، اما وقتی که جعبه را باز می کنه با تعجب می بینه روی پول ها یک کلت هم گذاشته شده.
وکیل مزبور تا آخر عمرش دیگر در مورد نفت سوالی نکرد ـ البته تا جایی که من از سینه به سینه ها شنیدم سوراخ های جدید دعا پیدا کرده بود که از نفت کم خطر تر بود ـ و در وقایع سال های دهه 50 هم به دستور شخص شاه خود کشی کرد.
اما چنان از سوال های مجلسیش جمع کرد که فرزندان ذکور و خلف این شخصیت در حال حاضر در لس آنجلس یک شرکت تولید نرم افزار دارند و....

