و سِحرِ فضاي مه زدهي بيشه تا ژرفاي ناب خيال نفوذ ميكرد
آن سيه بخت نوع حيات
افسانه ها را از شدت تكرار به باور نشسته بود در ذهن هاي آنان!
در سكوت طاعون زدهي دشت
همه بي صدا،همه بيگانه با فرياد
بيگانه با كينه،بيگانه با انتقام،بيگانه با اعتراض
بيگانه با خود!
صورت ها به سوگ هيجان نشسته و پلنگها
هيچ زخمي نخورده از ماه،در تندرستي خفته در بستر نا اميدي!
كفتاري آواز افسانهي ماه و پلنگ را سر داده نجوا كنان آرام...
شغالي به طمع صيد جوجهي فاختهي افتاده از لانه تيز ميكرد دندان را
آهوان از رخوت آكنده،
هيچ شوق دويدن نداشتند ،بي صيادي كه واداردشان به دويدن
افعي پير،پاي درخت كهنسال بيشه به كمين بلبل نشسته بود
بلبل از ترس نيش موزيِ افعي لب بسته فرو رفته در كسالت غروب جاودان بيشه
چوپان سر مست چوب دستش را فروخت به يك نيلبك!
آنجا كه صيادي نبود
گوسفندان پروار
چوپان مست آواي نِي
چوپان بيشه ها بي هراس از پلنگي
خوابيده آرام و بي خيال از غم ديرده شدن گوسفندي
پلنگ ها، هيچ زخم به پيكر ندارند و خفته اند در بستر نا اميدي
آرام ...
بيگانه آن حنجرهي وحشي با صداي نعره هاي دور در يادها مدفون
و فراموشي،در بستر سياه بيشه،آرام
سخن از باور ميراند
در چنين يأس و دلتنگي
ابر ناگهان،صورت نقرهگون مهتاب را پوشاند
و بيشه در ژرفاي سياهي پيوسته،سياهي به سياهي ميكشيد
و آنگاه كه ماه هيچ خبر نداشت
بيشه آبستن فرزند ناخلفِ ناهمگون پلنگي بود
ناگهان فرياد نوزادي وحشت افكن
سكوت باورِروياي بيشه را در هم شكست
گفتند همه،بار ديگر پلنگي زاده شد
تا در شهادت پدران غرق ايمان شده
بي هيچ جراحت
رخت مرثيهي مرگ را پاي بركه به تن خواهدكردبي شك،فردا!
و تقدير
آنكه پدران پذيرفتند آرام و بي هيچ نعره ،رام
و پدران پدران نيز و پدران پدرانشان نيز
آنكه از شدت تكرار عادت شده بود
و از شدت عادت،ايمان!
مومناني اينچنين حقير
ميزبانان رام تقدير
كندهها آغاز كردند
اورادِ خواب زدهي وهم افكن شريعت دشت را
اوج آرزوي پلنگ،ماه
و هر پلنگ نشسته در حسرت آرزوها مجروح و رو به مرگ!
روزگاري پلنگها نعره زنان آهوان را به خاك و خون ميكشيدند
امروز اما،تن شبدر بيشه طعام حقير اين فرزندان خلف و سربراه بيشه
نوزاد بار ديگر فريادي كشيد
بيشه در بهت خاكستري رنگ،بار ديگر فرو رفت
عطر انكار كندهها فضا را در بر گرفت
عادت سكون بركه دگرگون شد
تلاطمي سطح بركه را در بر گرفت
گفتند،كنده ها
نوزاد است،
در بازو ندارد قدرت كَندَن كُنده !
در ذهن ندارد اراده اي ،قصد به خاك كشيدن ماه!
بي گمان،نوزاديست،حقير
ما كندههايي ،بزرگ
شرم آور آنكه دست بزرگي به خون حقيري آغشته شود !


