از عمر ما ديوانه هاي پر مدعا ، تكيه بر نامي زده « انسان»سال ها می گذرد
براي تقويم چه ارزشي دارد ؟ بودن يا نبودن يك فرد !
و كسي چه می داند
از خورشيد بپرسيم ، شايد بداند
شك كن ، اگر هستی
كه اين افكار وسواس زده ، توان آن را دارند كه صد ها بار از مرگ دهشتناك تر تو را پريشان كنند
ذره ذرهي خاك « هر كدام » يك خاطره است
به خاطرهي حقير غمگين غروب يك روز پاييزي بگو خاموش باشد
گاهي حس مي كنم زنده ام !
و زنده بودن تصويري از يك كابوس ، كسي چه مي داند ؟ يك روياست
و فكر مي كنم شايد بيدار شوم ، از خوابي
كه در بيداري تنها باشم
شايد در جايي ديگر ، كه اصلا شبيه اينجا نيست
اين فكر ، اين انديشهي نابغهي ناقصالخلقه، ذهنم را تا ژرفاي نبودن
همچون برده داري دژخيم صفت مي كِشد
پاي ديوار بن بستي خاكستري ، به فضايي عدم گونه مي رسم
چشم هايم را به كور بودن با منت مفتخر مي كنم !
و شكوه ابديت را درك مي كنم
به خورشيد مي پيوندم
و در سكوتی گنگ و لال
غرق در ژرفاي شعفي ماورائي مي شوم
شك مي كنم ، ديوانه مي شوم بين اين همه خردمند نيك ضمير
و در دنياي منِ ديوانه ، همه خردمندان روشن ضمير ديوانه هايي هستند« نه همرنگ » جماعت
شايد بلبل هاي خوش زبان پر طرفدار
ناسزايي سخت كافرانه به جغد شومي روا كرده اند
جغد ها هم شايد در نغمه هايي كه به شومي باور داريم
عاشقانه هايي ميسرايند
مقدساتِ مُستند ، همه حصار هايي هستند دور ديوانه خانه
تا ديوانه نشوند،آنها كه بايد همرنگ باشند ، تا جماعت باشند !
ايمان كفريست سخت ، در كفر!
به همين سادگي ، خاموشي همانقدر از روشني بيزار است كه روشني از خاموشي
۱۳ مهر ۱۳۸۵ -تهران


