طرحی از یک آرزو روی دیوار
غرق در ژرفای رویا، از فردایی که امروز شده!
امروز هیچ خبری از رویای دیروز نیست
امیدی
به فردایی دیگر،که بی شک امروز خواهد شد
یک خبر،یک پژواک،یک قطره شبنم
از دوستی،که شاید خبری خوش باشد!
لبخند یک دوست شاید
که بتوانی به لبخندهای بی طمع او تکیه کنی
در سایه گاه خنک دوستی لحظه ای آسوده سر کنی
به اعتبار دستی ،که می گیرد دست تو را
متصل می کند به دوست داشتن
لبخند بزنی
امیدی
در آسمان زرد ظهر مرداد
شکیبا به دنبال معجزه تکه ابری باشی
در ساده ترین حالت،راستگو باشیم
در خلوت تنهایی ها!
آنها که لبخند می زنند،اشک ریختن را بلد نیستند!
آنها که امیدوارند،کاری جز امید ندارند!
آنها که تیغ پایان را بر شاهرگ حیات می گذارند
درکی به جز تیغ و پایان ندارند!
امیدوار بودن یا نبودن!
همه جبر تلخ
شادی ها ،غم ها
هر دو محکوم به اتمام
هر دو محدود،در محیط وهم آلود زمان
به آسمان ابری عصر اردیبهشت سوگند
حدود عجز درد آور آدمی هستند.


