نگاه كن؛
صبح روز چهاردهم ارديبهشت
روي شاخهي سيب،پنج سيب
پنج مرد،گرسنه روي دوش خاك!
پنج مرد،پنج لطف خاك
پنج مرد،پنج لطف آب و خاك و آسمان و خورشيد
پنج مرد،پنج لطف باغبان
نگاه كن؛
عصر روز چهاردهم ارديبهشت
روي شاخهي سيب، سيبي اما نيست!
عصر روز چهاردهم ارديبهشت يك مرد زير خاك خوابيد!
پنج سيب در دست چهار مرد
كه يكي سيرتر شده
و بيگمان،سيبي از سيبها حق كسي نبوده
نگاه كن؛
عصر روز چهاردهم ارديبهشت
آنچنان مغرور مردي
كه لطف آسمان را تحميق كرد
و هوش طبيعت را نيز
پنج سيب در دست چهار مرد
چراكه فقط يكي از مردها قويتر بود
روز پانزدهم ارديبهشت،صبح
خوب ميداني،قانون زندگي چيست!
هر كجا مردي دو سيب داشت،روي زمين ايستاده
مردي سيبي ندارد،زير زمين خفته براي هميشه!


