تبليغاتX

 Amir Hadi Anvaari Personal Blog

...........................................................................................................................

 

 
Amir Hadi Anvari Personal Blog - دموکراسی Democracy

در جهان امروزي كه متشكل از دولت ـ ملت هاي متعدد است . و در علوم سياسي و اجتماعي ، واژه اي كه نسبتا بيش از همه كاربرد يافته دموكراسي است.

در اين ميان آنچه به طور حتم مورد توجه و اقبال قرار خواهد گرفت درك معناي صحيح دموكراسي است . بدون شك تحقق اين امر تنها با تشريح و تعريف اولا:تاريخچه­ي كهن دموكراسي و تعريف آن  و ثانيا: چگونگي دوباره شكل­گيري و انواع آن در جهان معاصر ممكن است.

بي شك دموكراسي به تنهايي قابل فهم نيست ! بنابرين براي دست يافتن به ذهنيتي روشن از دموكراسي ناگزير بايد به مفاهمي كه با اين مفهوم ارتباط نزديكي دارند پرداخته شود . و حداقل بايد اصولا به توضيح مفهوم خودِ «ملت و يا مردم» چه در زمان ظهور دموكراسي و چه به مفهوم آن در دوران حاضر پرداخته شود.

در اين نوشتار سعي بر آن است كه ابتدا با توضيح مفهوم ملت ذهنيتي روشن در مورد موجودي كه در دموكراسي حكومت را در دست دارد به وجود آيد . پس از آن به دگرگوني اين مفهوم در طول تاريخ پرداخته مي­شود .

در بخش بعدي به تاريخچه­ي كوتاهي از دموكراسي دوران قديم در حد بضاعت اين نوشتار مي­پردازيم و پس از آن به چگونگي پيداش دوباره دموكراسي در دوران معاصر .

با شرح انواع دموكراسي كه در مفهوم ظاهري دموكراسي قرار دارد به اين نكته اشاره مي­شود كه اگر چه ما تصور مي­كنيم دموكراسي را به طور كامل مي­شناسيم ، اما در حقيقت آن را نشناخته ايم و تنها به فراخور آنچه در نظام اجتماعي خود با آن سر و كار داشته­ايم تصويري از يكي از تعاريف آن در ذهن ما وجود دارد .

 

ملّت (Nation) :

در فرهنگ هاي فارسي واژه­­ي ملت بيشتر در مفهوم نشان­ دادن مردم يك كشور كه داراي يك دين،نژاد و تابعيت يك  دولت را دارا باشند به كار مي­رود . اما مفهوم مردم عام­تر و دربرگيرنده تر از ملت است . به اين معنا كه معمولا براي معرفي جمعيتي كه با هم هستند اما لزوما داراي يك دين يا نژاد واحد همچنين تابعيت از يك دولت را ندارند،گاهي از اين واژه استفاده مي­شود .

در تعاريف دموكراسي ما با حكومتي سر و كار داريم كه طور خاص در قالب يك دولت براي در دست گرفتن حاكميت جمعيتي در داخل مرزهاي خاص جغرافيايي و در حقيقت جمعيت يك كشور به وجود مي­آيد.

بنابرين اين از پس مناسب­تر است كه به جاي واژه­ي مردم از واژه­ي ملت استفاده كنيم .

اين بيان مقدمه اي بود براي بررسي ملت چه در دوران قديم و چه در دوران حاضر .

در فرهنگ علوم اجتماعي قسمتي ازتعريف ملت را اين­چنين ميابيم : «ملت گذشته اي مشترك دارد و اعضاي آن كم و بيش از اين گذشته آگاهي دارند. » (بيرو،آلن ، برگردان: باقر ساروخاني، سازمان انتشارات كيهان ،1380 ص 236). 

هرچند تعاريف متعدد داراي اختلافاتي ـ اكثرا در نحوه­ي بيان ـ هستند . اما در اين تعريف و تعاريف ديگر همچون فرهنگ ليتره و... براي تعريف ملت به طبقه و يا جنسيت افراد تشكيل دهنده­ي آن اشاره نشده است .

هرچند امروزه اينكه مفهوم ملت را دربرگيرنده­ي طبقه­ي خاصي بدانيم و يا اينكه آن را مختص به جنسيتي خاص بدانيم كمي دور از ذهن به نظر مي­رسد . اما در دنياي قديم اين دو فاكتور در عضو ملت بودن و يا نبودن تقريبا نقش اساسي داشته است .

اين موضوع تا قرن هجدهم نيز در غرب وجود داشت. يعني زنان اگرچه شامل تعريف ملت بودند اما عملا داراي حق رأي نبودند .

در التهاب انقلاب صنعتي كارفرمايان ترجيح مي­دادند از زنان به جاي مردان استفاده كنند . زن­ها اكثرا با حقوق پايين­تر حاضر بودند كارها را انجام دهند . آنها به اندازه­ي مردان كار مي­كردند اما از حقوق اجتماعي و سياسي كمتري نسبت به مردان برخوردار بودند. با ورود زنان به بازار كار جنبش هاي برابري زنان و آنچه اصطلاحا  به فمينيست معروف شد در  فرانسه،انگلستان و امريكا شكل گرفت . جنبش هايي كه به دستاورد­هايي چون اعلاميه­ي احساسات در امريكا منتج شد(1848).

به هر ترتيب در قرن هجدهم و نوزدهم به تدريج زنان نيز حق رأي يافتند و عملا جزء ملت به حساب آمدند .

روشن شد كه حق رأي براي زنان و ـ عملا ـ جزء ملت بودن آنها از دستاورد­هاي دوره­ي معاصر و انقلاب صنعتي مي­باشد .

اما تعاريف ديگري همچون داشتن گذشته­ي مشترك و تابعيت يك دولت همچنان براي تعريف ملت باقيست .

اين موضوع مقدمه اي است بر آنكه ملتي كه در زمان ظهور دموكراسي از آن نام برده مي­شده چه كساني بوده اند ؟

خاستگاه دموكراسي و محل ظهور آن آتن در يونان باستان بوده . در آن زمان يعني 594 قبل از ميلاد كه سولون(Solon) قانون اساسي براي شهر آتن تهيه كرد. جداي از پرداختن به طبقاتي كه از آنها نام مي­برد دسته كم مي­توانيم بگوييم كه مردم در تلقي آتن باستان به اولا : مردان گفته مي­شد و ثانيا مردان آزاد ـ غير برده ـ كه اهل خود آتن بوده اند .

اين تعريف دربردارنده­ي بخشي از تعاريف امروزي است كه در آن ملت بايد داراي گذشته­ي مشترك و واحدي باشند .

بنابراين نقطه­ي تناقض اين دو تعريف(تعريف امروزي و تعريف باستاني) اينجاست كه اولا در آن دوران زنان جزء مردم به حساب نمي­آمدند و ثانيا برده ها كه امروزه ديگر اين طبقه برچيده شده .

در بخش بعدي بيشتر به طبقات اجتماعي در آتن خواهيم پرداخت .

زادگاه دموكراسي:

دموكراسي ـ آنچه مدٌِ نظر دانشمندان علوم سياسي و اجتماعي امروزي است ـ در آتن واقع در يونان باستان ظهور يافت . واژه­ي دموكراسي يك واژه­ي يوناني است كه خود از دو كلمه­ي ديگر به ترتيب: «دموس» و «كراتوس» تشكيل شده. مبدأ اكثر نقدهايي كه به دموكراسي ـ به شكل امروزي ـ مي­شود نيز خود واژه­ي دموكراسي است .

دو كلمه را اين چنين معني مي­كنيم :

دموس : شهرونداني كه در دولت شهر پوليس(Polis به دولت ـ شهر آتن گفته مي­شد(  زندگي مي­كنند . همچنين اين كلمه به معني « اراذل و اوباش،توده­ي عوام،اقشار فرودست» نيز به كار مي­رود .

كراتوس: هم به معني قدرت و هم به معني قانون بكار مي­­رفته. اين دو معني نيز با هم متفاوت هستند .

اگر دموس را همان اراذل و اوباش بدانيم پر واضح است كه معني دموسكراتوس برابر با حكومت اراذل و اوباش خواهد بود .

حال اگر دموس را در معني شهروندان پوليس بكار ببريم در اينجا ما داريم : حكومت شهروندان پوليس . براساس اين تعريف و چون اكثر شهروندان پوليس و در واقع ملت پوليس از قشر فقير جامعه هستند ،بنابراين در اينجا ما حكومت مردم فقير(=اكثر شهروندان پوليس)بر پوليس را ميابيم.

پس در هر دو حالت دموسكراتوس يعني حكومت مردم فقير،عوام الناس بر كل پليس كه البته اين پوليس شامل افراد فرهيخته،دانشمند و در واقع خواص نيز هست .

روشن است كه در اين تعريف يك طبقه برابر با قشر فقير جامعه بر كل جامعه كه شامل قشر فرهيخته نيز مي­شود حكومت مي­كند .

در اين شرايط طبيعي است كه قشر فرهيخته،اعيان و ... هر طبقه­اي جز طبقه­ي عوام با اين حركت مخالفت كنند .

از مخالفان اساسي اين نوع حكومت يكي ارسطو بود . وي مخالف آن بود كه حكومت اكثريت مردم را دموكراسي بنامند . پيرو نتيجه گيريي كه در بخش دوم كرديم اگر دموس را اكثريت شهروندان بدانيم . بنابرين اگر اين اكثريت يا همان دموس ثرتمند باشند بنابريان ما دموكراسي را به معني حكومت ثروتمندان داريم اما ارسطو نظر ديگري دارد.

در مقابل دموكراسي حكومت اليگارشي قرار دارد . به اين معني كه هرچند اكثريت مردم را ثروتمندان تشكيل دهند، در اين شرايط طبيعي است كه ثروتمندان در مقام اكثريت بر فقيران در مقام اقليت حكومت مي­كنند . اما در عين حال به نظر ارسطو نمي­توان گفت اين حكومت اكثريت همان دموكراسي است . بنابر تعريف دموكراسي و نظر ارسطو : دموكراسي به معني حكومت اكثريت به تنهايي نيست. بلكه دموكراسي يعني حكومت اكثريت فقير بر اقليت ثروتمند .

ارسطو اكثريت فقير يا اراذل و اوباش را شايسته­ي حكومت نمي­داند  و قدرت در دست بهترين ها  را پيشنهاد مي­كند. واضح است كه در تعريف بهترين ها شامل :نخبگان،شريف،نامدار،ثروتمند هميشه اين بهترين­ها «انگشت شمار» هستند . بنابراين اصولا بكارگيري واژه­ي دموكراسي در هر كدام از معاني براي اين حكومت صحيح نيست .

اما پيدايش دموكراسي به 594 پيش از ميلاد بازميگردد . زماني كه سولون دلتمرد و قانون­گذار و شاعر يوناني براي آتن قانون اساسي­ وضع كرد .

سولون در كتاب قانون اساسي آتن شهروندان را به چهار طبقه تقسيم كرد : مهمترين مقامات سياسي در بالاترين طبقه قرار گرفته و در واقع صاحب قدرت شدند و پايين ترين طبقات نيز اجازه­ي حضور در هيات منصفه را يافتند.

اين حضور و كسب مقام و منزلت اجتماعي براي طبقه­ي «اراذل و اوباش» كم كم موجب جدالي بين دو طبقه شد .

اين كشمكش ها نهايتا در سال 508 پيش از ميلاد يعني 86 سال بعد به اصلاحات كلي در ساختار انتخاباتي دولت آتن منجر شد . 

در اين اصلاحات آنچه مورد توجه است اول : از بين رفتن حمايت هاي خانوادگي بود و دوم :نوع انتخابات . آنچه امروزه در نظر ما به عنوان انتخابات وجود دارد بسيار متفاوت با انتخابات آتن است . در آن زمان انتخابات بر اساس «قرعه» صورت مي­پذيرفت . بنابراين اساس حق رأي و رأي گيري و مبارزات انتخاباتي مفاهيمي كشف نشده به نظر مي­رسد.

اين تحولات كه از سال 594 پيش از ميلاد آغاز در حدود 461 با اصلاحات انجام شده به اوج خود رسيد و در نهايت به سال 322 پيش از ميلاد با حمله­ي مقدوني ها برچيده شد .

از اين سال به بعد تقريبا دموكراسي به شكل امروزي داير شد و به جاي دموكراسي «انتخابات با قرعه» نوعي انتخابات «‌با حق رأي محدود » جايگزين شد .

اين نكته هم قابل تامل است كه اكثر فيلسوفان و نويسندگان آتني مخالف دموكراسي نوع اول بوده­اند و حكومت «ثروتمندان» و «دانشمندان» را كه طبيعتا به خاطر در اقليت بودن آنها در مقابل دموكراسي قرار مي­گرفته را ترجيح مي­دادند.

از مخالفان اصلي دموكراسي مي­توان به ارسطو و افلاطون اشاره كرد .

دموكراسي معاصر:

در ابتداي اين بحث بايد به چند  نكته­ي اساسي اشاره كرد :

اول: آنكه اصولا بكارگيري معادل فارسي «مردم سالاري» برابر با مفهوم دموكراسي نيست !

از آنجا كه لا اقل تاكنون هيچ ملتي با تعريفي كه در بخش نخست ارائه شد  به شكل يكپارچه در هيچ كدام از حكومت­هاي دموكراتيك يا آنها كه خود را دموكراتيك مي­دانند وجود ندارد ـ چه در حكومت­هاي سوسيال دموكرات و چه در حكومت­هاي ليبرال دموكرات ـ بنا برين در واقع آنچه ما دموكراسي مي­دانيم حكومت اكثريت­مردم­ سالاري ست و نه مردم سالاري(در اين باره در بخش انواع دموكراسي بيشتر بحث مي­شود) .

دوم: در دموكراسي نوظهور معاصر(دموكراسي ليبرال) الزامي براي اينكه دموكراسي برابر با حكومت اراذل و اوباش و يا اكثريت مردم فقير بر اقليت مردم ثروتمند باشد وجود ندارد و چه بسا ممكن است در دنياي معاصر دموكراسي بر اساس همان آريستوكراسي ارسطو به وجود بيايد.

سوم: نظام انتخاباتي دموكراتيك امروزه بر اساس رأي گيري بنا نهاده شده . بنابراين وقتي از ملت سخن به ميان مي­آيد مراد تعدادي از مردم هستند كه حق رأي داشته باشند .

در دوره­ي حاضر غالبا سه نوع دموكراسي در جهان وجود دارد . سي.بي.مكفرسون اين سه نوع دموكراسي را در غالب : نوع كمونيستي، نوع مناطق توسعه نيافته و در آخر دموكراسي نوع ليبرالي  معرفي مي­كند .

دموكراسي نوع كمونيستي كه پيدايش آن به انقلاب اكتبر 1917 در شوروي سابق باز مي­گردد از از جهاتي نسبت به دو نوع ديگر دموكراسي به تعريف دموكراسي كهن نزديك تر است .

اين نزديكي به نظريه­ي كمونيست باز مي­گردد كه توسط كارل ماركس ارائه شد .

پس از انقلاب صنعتي در اروپا به سرعت كارخانه افزايش يافتند . توليد مادي اين كارخانه­ها نيازمند به نيروي كار بود . صاحبان كارخانه­ها سرمايه داراني بودند كه غالبا از طبقه­ي بورژوازي ـ پس از سقوط فئودال ها ـ سر برآورده بودند . هدف صاحبان سرمايه و كارخانه داران افزايش توليد مادي و طبيعتا نهايت سود اقتصادي بود . از آنجا كه حامي اصلي دولت ها همين سرمايه داران بودند ،دولت­ها نيز قوانين و سياست هايي هم سو با حاميان خود اتخاذ مي­كردند . در شرايطي كه قانون كار فراگيري براي حمايت از حقوق انساني و اجتماعي كارگران  وجود نداشت و از طرفي  بهره كشي از كارگران به نهايت خود رسيده بود ، طبقه اي پديد آمد كه ماركس از آن با عنوان «پرولِتاريا» ياد مي­كند . پرولتاريا به معني «رنجبران» است .

پرولتاريا در واقع طبقه­ي كارگراني بودند كه به طور غير انساني استثمار شده و گاه تا شانزده ساعت در روز مجبور به كار بودند . به عقيده­ي ماركس پرولتاريا به «از خود بيگانگي» دچار شده اند . 

ماركس راه چاره را در حاكميت طبقه­ي پرولتاريايي(مشابه همان طبقه­فقير در آتن) مي­داند كه به آگاهي از نوع سياسي دست يافته و دست به انقلاب مي­زند . نتيجه­ي اين انقلاب به دست گرفتن قدرت سياسي جامعه توسط طبقه­ي پرولتاريا(حزب كمونيست)  و به اختيار گرفتن سرمايه­هاي طبقه­ي قبلي در جهت توليد مادي است .پس از آنكه پرولتارياي آگاه از نظر سياسي نظام سرمايه داري را ساقط مي­كند و با در دست گرفتن قدرت و ايجاد فراواني توليدات مادي جامعه يك دست شده و جامعه­ي بدون طبقه كه در واقع آرمان شهر ماركس است تحقق ميابد. «دموكراسي خلق» ماركس زماني است كه پرولتاريا قدرت سياسي را در دست گرفته و براي نيل به اهداف كمونيست نوعي نظام تك حزبي و ديكتاتور بنا كرده .

نظريه­ي ماركس به نظريه­ي كمونيست پس از ارائه­ي مانيفيست كمونيستي به سال 1848  مشهور شد . كمونيست به صورت عملي تا سال 1917 اجرا نشد تا اينكه در اكتبر 1917 انقلاب كمونيستي معروف روسيه شكل گرفت . لنين رهبر اين انقلاب بود . مشكلي وجود داشت و آن اينكه پرولتاريا بايد به درجه­اي از آگاهي ـ سياسي ـ مي­رسيد كه بتواند بر جامعه حكومت كند . از طرفي در روسيه مثل اروپاي غربي جامعه صنعتي نشده بود و اكثر آنچه مي­بايد در طبقه­ي پرولتاريا قرار مي­گرفتند دهقان بودند.

در 1902لنين ابتكار عمل را بدست مي­گيرد و نظريه­ي مكمل ماركس را كه البته نوع سازگار با شرايط جامعه­ي «اكثرا دهقاني» روسيه است را ارائه مي­كند .

لنين معتقد بود كه انقلاب پرولتري مي­بايد كار طبقه­اي تراز اول و پيش گام باشد كه به عنوان يك اقليت آگاه طبقاتي پرچم انقلاب را به دست بگيرد . پس از آنكه اين انقلاب به ثمر رسيد و قدرت از چنگ نظام سرمايه داري بيرون آمد ديگر كارگران طبقه­ي پرولتاريا نيز به دنبال اين گروه پيشگام خواهند آمد . پس از آن بدست گرفتن حكومت نيز در صلاحيت همين گروه پيش گام است . حكومت كمونيستي كه به ابتكار همين گروه پيشگام و در واقع نخبه به وجود آمده وظيفه دارد تا سرمايه­اي كه در دست دارد را با نيروي كار پيروز به نهايت توليد مادي برساند .در اين شرايط تك حزب موجود نيز وظيفه دارد تا پرولتارياي ناآگاه را به درجه اي از آگاهي سياسي برساند و پس از آن گروه پيش گامان حكومت را به همان پرولتاريا خواهد سپرد .

مشكل اينجا بود كه هيچ تضميني وجود نداشت كه اين پيش گامان لنين به نظريه­ي وي عمل كنند و پس از گذر از بحران پس از انقلاب و به نتيجه رسيدن اهداف حزب كمونيست حكومت را واگذار كنند . از طرفي تنها راه پيدايش نظام كمونيستي همين بود . پس لنين در اكتبر 1917 با تكيه بر همين نظريه توانست انقلاب كمونيستي را در روسيه به ثمر برساند و گروه پيش گام نيز حاكميت را بدست گرفت . اين استبداد (يعني تك حزبي بودن جامعه و جبرا حكومت طبقه­ي پيشگام ) براي آن بود كه جامعه از يك مرحله كه لازمه­ي آگاهي پيدا كردن طبقه­ي از خود بيگانه (پرولتاريا)بود گذر كند و به هدف اصلي يعني جامعه­ي بي طبقه نزديك شود .

اگر چه نقطه­ي برجسته­ي اين نوع حكومت «نظام انتخابات»ي آن نيست اما از آنجا دموكراسي كمونيستي ناميده مي­شود كه طبق تعريف دموكراسي در آن حكومت به دست مردم ،عوام و... سپرده مي­شود . و از جهت ديگر آنكه همين پرولتاريا يك طبقه­ي خاص در جامعه سرمايه داري به حساب مي­آيد پس انقلاب آن و به تبع آن حكومت آن يك حكومت طبقاتي درست مشابه آنچه در دموكراسي كهن مد نظر بود مي­باشد .

در دموكراسي نوع مناطق توسعه نيافته موضوع كاملا متفاوت است . همانطور كه مي­دانيد در قرن اخير جنبش هاي استقلال طلبانه­ي متعددي در كشورهايي كه پيش از آن مستعمره­ي دولت هاي غربي بودند رخ داد . برخي از آنها با سختي استقلال خود را يافتند و برخي مسالمت آميز . در هر دو مورد آنچه مورد توجه ملل جهان سوم بود كسب استقلال و حاكميت به خود بود .

از آن دسته مي­توان به كشورهايي چون الجزاير،هند و... اشاره كرد . براي آنكه يك انقلاب و تحول در نظام سياسي و اجتماعي جامعه اي شكل بگيرد نخست نياز به حاكميتي است كه مردم از آن عموما به دليل تحيقير شأن انساني بيزاري داشته باشند . گفتيم كه در نوع كمونيستي انقلاب حاكميت به دست سرمايه داران است مشابه آنچه در روسيه شكل گرفت، يعني طبقه­ي سرمايه دار كه طبقه­ي پرولتاريا را استثمار كرده به دست همين طبقه­ي استثمار شده ساقط مي­شود .

اما در جوامع جهان سوم اين طبقه(طبقه­ي حاكم) يا به طور مستقيم يك نظام خارجي با عنوان استعمار گر است و يا حكومتي دست نشانده­ي اين نظام خارجي . بنابريان مشاهده مي­شود كه طبقه­ي خاص داخلي وجود ندارد كه اكثريت مردم بر عليه آن دست به انقلاب بزنند .

در اين جوامع عموما يك حزب و جريان فكري وجود دارد كه خواستار استقلال ملي است . تمام مردم جز آن دسته اندك كه به اصطلاح «مزدور» هستند جزو اين حزب ملي هستند . پس از انقلاب طبيعي است كه در اين جوامع طبقه­ي خاصي بر طبقه­ي خاصِ داخلي ديگري پيروز نشده بنابرين در اين جوامع از همان ابتدا يك طبقه­ي متحد به وجود مي­آيد كه شامل كل ملت است . ملتي كه از استعمار گر بيزار هستند و با بيرون راندن او از سرزمين خود ديگر طبقه­ي حاكم استثمار گر شكست خورده اي را ندارند .

از طرفي در نوع ليبرال دموكراسي كه مبتني بر اصل رقابت است معمولا دو يا چند حزب به رقابت با هم مي­پردازند و قصد كسب هر چه بيشتر آراء موافق خود را دارند .

اما از آنجا كه در جوامع در حال توسعه هدف تمام مردم پيشرفت و مدرن شدن كل جامعه است و آنچه در حكومت هاي ليبرال به عنوان «حزب رقيب» مشاهده مي­شود اصولا در اين جوامع وجود ندارد . چرايي اين امر واضح است .هدف اكثريت جامعه دست يابي به استقلال ملي و مدرنيزه كردن جامعه است . اگر جرياني ادعاي رقابت با اين جريان را داشته باشد قهرا بايد چيزي نه لزوما مخالف «استقلال» بلكه جز آن بيان كند . در چنين شرايطي جريان دوم به مخالفت با جريان ملي محكوم مي­شود . بنابرين عملا مبناي وجود چنين امري(رقابت) غير ممكن است . بنابراين چنان كه مشاهده مي­شود نوع دموكراسي در جوامع در حال توسعه هم با دموكراسي كمونيستي و هم با دموكراسي ليبرالي متفاوت است.

اما در نوع دموكراسي ليبرال شرايط كاملا متفاوتي از دو نوع ديگر وجود دارد . در نوع ليبرال نظام تك حزبي وجود ندارد . بلكه همچنان كه از ليبرال به عنوان نظريه­اي طرفدار آزادي فرد ياد مي­شود و اقتصاد آن كه مبتني بر رقابت است انتظار مي­رود احزاب متعددي در جامعه به فعاليت مي­پردازند . اين احزاب هر يك به جذب اعضا دست زده و در يك رقابت سعي در بدست آوردن حداكثر آراء عمومي را دارند. در يك نظام ليبرال دموكراتيك كه مبتني بر بازار است سرمايه داري بر خلاف نظام كمونيستي نه تنها نفي نمي­شود بلكه توصيه هم مي­شود . در اين جوامع لزوما مردم عادي يا عوام­الناس و اراذل و اوباشي كه در بخش اول از آن ياد شد حكومت را در دست ندارند ،هر چند ممكن است اين امر اتفاق بيافتد . اما طبيعي است كه حزبي كه بتواند در رقابت بيشترين آرا را از آن خود كند پيروز خواهد بود . اين امر با تبليغات امكان پذير است و طبيعي است بهترين تبليغات با بهترين شرايط كه خود نيازمند امكانات و سرمايه است به وجود مي­آيد. پس در اين نظام چند حزبي،عملا حزبي كه داراي بهترين پشتوانه­ باشد و به تعبيري از پشتوانه­ي سرمايه بيشتري برخوردار باشد پيروز است . اگر چه در ليبراليسم شعار اصلي و محوري ايجاد شرايط و بستر برابر براي رقابت مي­باشد اما تحقق اين امر در عمل به خاطر وجود رقابت ممكن نيست و اكثرا طبقه­ي قدرتمند تر پيروز اين ميدان هستند .

اين نوع از دموكراسي بيشترين فاصله را از دموكراسي كهن دارد .امادر حال حاضر اكثر كشورهاي صنعتي در اروپا و امريكا پيرو ليبرال دموكراسي هستند . كارگران و يا به تعبير ماركس پرولتاريا در اين جامعه نه تنها به نظام سرمايه داري آسيبي وارد نمي­كند،بلكه جايگاه خود را (با توسل به سنديكاها و اتحاديه هاي كارگري)در دامن اين نظام سرمايه داري تثبيت مي­كند.  

 

منابع:

  • بيرو،آلن،فرهنگ علوم اجتماعي،ترجمه باقر ساروخاني،انتشارات كيهان ،چهارم 1380
  • آربالاستر،آنتوني،دموكراسي،ترجمه حسن مرتضوي ،انتشارات آشتيان ،اول1379
  • مكفرسون، سي.بي ، جهان واقعي دموكراسي،ترجمه علي معنوي ،انتشارات آگاه ،اول 1379
  • http://www.fa.wikipedia.org  
نوشته شده توسط امیـر هادی انواری در ساعت  | لینک  |