* زندگی نوعی خریته نه؟
دو نفر از اقوام نزدیک به فاصله کمتر از دوازده ساعت فوت شدن،
رفتن برسن به مقصد حقیقی انسان
ولی خداجان،
یکی از اول تا آخرش سوار تویوتا می شد و اون یکی تا لحظه مرگ سوار پیکان!
این دو فرقی نداشت؟
الان هردو زیر یه خاک می خوابن، این حدود ۷۰ سال چی؟
از الان دو نوع مجلس رو دارم می بینم:
اول: با نهایت تاسف و تاثر، درگذشت
حاج منصور شقاقی
(بزرگ خاندان شقاقی )
را به اطلاع می رساند
به همین مناسبت....
اعلامیه رنگی رو کاغذ گلاسه، عکس طرفو انداختن وسط، لا مصب انقد خورده قبقبش کل صفه رو گرفته، چشاش عین وزق زده بیرون.
ختمش می افته تو مسجد نور، لای خرماهای(هر خرماش ۶ سانتی متر طول داره) گردو گذاشتن ، تو دیس سیلور...
دوتا پسر داره، یه دختر. آقای دکتر(همایون)، آقای مهندس(شهرام)، خانم دکتر(ژیلا)... لباس مشکی پوشیدن دم در با کت شلوار(گریه نمی کنن اصلن) ته ریشا زده بیرون، زیر ابروها رو برداشتن... نفری سوییچ یه پرادو دستشون... کت شلوار، شومیز پیر، کمبربند زارا و... یه دونه هم جاسوییچی بنتون آویزونه!(اصلن هیکل لامصب امپریالیسمه، کمپلت از ایتالیا واردش کردن)
هر کی هم میاد با یه ماشین مدل بالاس و کت شلوار و کراوات.(فامیل دهاتیا اصولن جرات ندارن وارد این مجلس بشن)از دمم پیرمردا صورت سه تیغ، کراوات مشکی، کت شلوار دست دوز(باب همایون)، جوراب ابریشمی، کفش چرمی قهوه ای دست دوزصاف بازار تبریز کار شیخ حاجی!
فقط رو عصای لامصب سه سال کردن... پدر ... سیبیل هاشو انگار با دستگاه زدن.
زناشونم همه مانتو(جلو مانتو باز، محض رضای خدا یه دکمه هم نبسته پیره زن ۶۰ ساله) موها رو مش کردن، انقد آمپول زدن زیر اون پوست جا نداره دیگه... پوستو همچی کشیدن عین آدمس خروس که رو صندلی اتوبوس بماله. سرخاب سفیدابم کرده، یه دسمالم دستشه این گوشش یه کم سیاه شده(ریمل باهاش پاک می کنن) بو عطرش آدمو خفه می کنه .. کل فاطمی رو گرفته...
روسریش رو هم مدل پوران شریعتی گره زده، یه جواهر انداخته گردنش، برقش می زنه آدمو کور می کنه.
حاله چه اجباریه تو این سن لاک پوست پیازی بزنه، خدا میدونه!
آها، حلقه هم حتمن حفظ باید بشه(حالا مثلن کسی به ایشون با این سن نظر داره!)
از زیرم یه دامن پوشیده تا زیر زانو، جوراب شیشه ای، یه دونه هم پیرهن گیپور از رو تاپ پوشیده. کفشای پاشنه بلند تیلیک تیلیک میاد.
اینا از اونان که تو بهشت زهرا زیر سایبون میشینن، پکیج موز و خیار و هلو خیرات می کنن، شیرنی هاشونم خشکه گاندی.
آخر مجلسم آقایون خانوما تشریف می برم جوجه می خورن، اونم از اینا که وسط مجلس میارن وسط تو دیس چینی جوجه می دن به ملت(اونهمه پول دادن به اون غذاها، این دیوانه ها یه مشت برنج می خورن یه تیکه جوجه... بقیشم نمی خورن )هیشکی هم برنمیداره!
تو لیوان امپراطوری هم نوشابه سیاه و زرد تعارف می کنن.
----------------------
حالا بیا این ور:
با قلبی پردرد
درگذشت مشهدی غلامرضا طلوعی
(خادم اهل بیت)
را به اطلاع ....
آگهی رنگی، دورتا دور عکس انقد گل و بوته کار کردن، طرف معلوم نیست....
وسط تصویرم یه پیرمرد، با ته ریش... صورتشو انگار از ابتدای خلقت گذاشتن جلو تنور... گردن چوروک... (قطر گردن به زحمت ۱۳ سانتی متر) پیرهن سوقات مکه هم پوشیده تو عکس، گردنه وسطش داره لق می زنه... به زور دکمه رو هم تا بالا بسته...تو عکس همچی خبردار واستاده انگار داره ۲۲ بهمن جلو حرم رژه می ره.
حالا ختم...ختمش تو حسینیه تبریزیهای مقیم تهران(این همشهری های ما تو تهران چهل تا مقیم دارن)، اونی که تو منیریه ست رو نمی گم، فلکه دولت آبادیه رو عرض می کنم.
همونی که تو پارکینگه، دیواراش سیمانیه، درشم سبزه....
۶ تا پسر، عین الله، نورالله، شکرالله، جعفر، صادق، امام علی..... ریشا آویزون شده با پشمای سینه پیوند خورده، یخه(یقه نه... یخه) تا ناف باز... (اینا از قبل اماده باش داشتن ریشاشون انقد بلند شده) سیگار زر کشیدن همگی از دم، سیبیلا خاکستری، محدوده زیر دماغ(محل عبور دود) حنایی شده... کله از وسط کچل، شلوار میدین امامزاده حسن، ۹۰ تا پیله خورده... یه کمربند از این بافتینام بسته... همچی کمر بندو کشیده تعداد پیله ها بالغ بر ۱۱۵ تا شده... بازم شلواره از نشیمن گاهش آویزونه...
از دم در پارکینگ کفشای پستاکشای "اول کاپیق" پشت خوابونده شروع می شن، که اصولن دزد نزدیکش نمیاد، شر بشه!
بو عرق تا سر کوچه میاد، پارکینگ دم کرده چارتا پنکه این دمو تو محله منتشر می کنن... همچین زار می زنن شیشه ها می لرزه... پیرنای مشکی پیچیسکنم پوشیدن، عرق کرده از پشت دو تا زیر بقلا تا نزدیک ستون فقرات نیم دایره سفیدک، از این طرفم از بالای خط باسن تا نزدیکی زیر بقلا سفیدک زده... جورابا همه پلاستیکی مونده تو کفش گندیده... خرماها هم از این پشت وانتیا همه شیکرک زده.. حلواشم یه قرون زعفرون نداره، عین آب دهن مرده می مونه...
ته مجلسم آب گوشت می دن، نوشابه شیشه ای تشتک نوشابه رو با میخ سوراخ کردن، یه نی پلاستیکی هم انداختن وسطش...
یه سفره پلاستیکی میندازن از این سر تا اون سر... سری نرفی یه پیاله آلمینیومی آب، یه مشتم کوبیده... سبزی خوردنو همچین گذاشتن انگار علوفه گذاشتن وسط سفره... لیوانا هم آلمینیومی...
یارو کس و کار صاب عزا یه پیرهن پشیده، جلوش تا کمربند بازه(این پیرهن اصولن دکمه نداره)از زیر زیر پیرهن رکابی آبی... چرک(که از آبی اسمانی رنگش برگشته نیلی شده دیگه)با جوراب، عرق کرده وسط سفره داره رژه می ره، خم می شه به آدم پیاز بده، پشمای سینه ش از زیر پیرهن زده بیرون، آدم نکیر منکرو خاطرش میاره...
حالا تمومم بشه ، تیر طایفه همه آبگوشت خوردن با پیاز، آروغ می زنن کف پارکینگ می لرزه... پپسی لامصب کار خودشو کرده
زرت و زرتم یه لقمه می زارن دهنشون یه فاتحه می خونن... هر کی میاد تو، یه فاتحه، هرکی می ره بیرون بازم یه فاتحه....
** آره خدا هممونو بیامرزه، منتها چطوری؟
