دکتر صورتش را با تیغ اصلاح می کرد، تازه کراوات هم می زد. دنیای ما رنگی بود، اما
تمام تصورات سیاه و سفید، مثل همان عکس دکتر که پایش را روی پا انداخته. دور و اطراف همه نگاه های دعوت کننده بود، اما ذهن منتظر رسیدن روح زیبا و نفیس و ثروتمند.
باور کردنی باشد یا نه، مشکل، مشکل پاها بود! آنها که روی زمین بودند، روی همان زمینی که پاهای آرایشگرکویریات هم روی آن بود. تناقض سختی هم بود، که در طول سال های ارادتمندی «دکتر» انگار هرگز نمی خواست مجال حل شدن پیدا کند. بس که ذهن مشغول حل کردن این مشکل اساسی بود که: «دکتردروغ می گوید، من آدم نیستم، یا آدم بدی هستم »
همه سختی تناقض بالا در عبور از یک خیابان اتفاق می افتاد. خیابان انقلاب، حد فاصل میدان انقلاب تا پیچ شمیران. روبروی در اصلی دانشگاه تهران روی زمین کتاب های کاهی و البته بدون سانسور شریعتی را می فروختند، کتاب هایی که پشت آن نوشته بود: «اگر در آتش بسوزانند، حسرت شنیدن یک آخ را بر دلشان خواهم گذاشت» تا اینجای کار ـ فروخته شدن قاچاقی کتاب های بی سانسور دکتر و نطق های آتشین ـ برای انعقاد یک حس رادیکال کافی بود.
اما آن طرف تر بود که با دیدن خیابانی که از پایین تا نزدیک اعیان نشین تجریش کشیده شده بود و نام «دکتر علی شریعتی» ـ مصادف با روزهایی که کتاب هایش سانسور می شد ـ را یدک می کشید یک پارادوکس عجیب ناخوانده مهمان ذهن می کرد. تناقضی که حل آن پایان حس ارادت به دکتر بود.
پاهای نوجوان 16-17 ساله تازه بالغ روی زمین بود و شوق عبور از حجاب ها را داشت، نه حجابی که دکتر می گفت، همین حجاب های معمولی! اما با دکتر ـ که ممنوع هم بود ـ از ابراز این حس خجالت می کشید. دکتر نیاز به حس ساختار شکنی را ارضا می کرد، اما جوابی برای غریزه(همان حس های مبتذل خاکی و سرکش و کور را عرض می کنم) نداشت. چشم ها را از دیدن زیبایی های عادی و مبتذل و سطحی و بچه گانه ـ که شاید به خاطر همین سطحی بودن بعضا خواستنی هم بودند ـ منع می کرد.
از نگاه دکتر، می باید برای رسیدن به «دوست داشتنی» که در کلام زیبا و ظریف او قرار بود از «عشق» برتر باشد از این سطحی نگری ها گذشت. باید بودا شد، و جانواران آدم خوار را از کنار خود زدود. اما یکی دیگر از نیازهای نوجوان 16 ساله تجربه بود. او پدر و مادر را متهم می کرد، اما شاید خودش را در دادگاه وجدان از این مبرا می دانست که او هم مخاطبی را از تجربه کردن منع کرده.
اگر دست در دست ویرژیل خودش می گذاشت و ویرژیلش او را به جهنمی که برای مخاطبش ساخته بود می برد، شاید عذاب زمینی او رامی دید. اما دکتر وقت این کارها را نداشت، شاید تمام وقتش صرف آسمان ها شده بود.
مقصر شاید دکتر هم نبود، مقصر اینکه: ساده می گفت از دیگران ساده تر. همین بود که هر نوجوانی، در میان انبوه واژه های سخت و دیر فهمِ باقی او را انتخاب می کرد.
اما او زیرکانه دغدغه نوجوان را تا حد یک فرد میانسال بالا می برد(امروز باور نمی کنم برای مخاطب بالای 25 سال چیزی نوشته باشد)، حال اینکه پاهای نوجوان روی زمین بود و نیاز های او هم همینجا! شاید بهتر بود روی کتاب های دکتر «18+» می نوشتند، تا مخاطب به بیراهه نرود.
خلاصه اینکه بعد از سال ها هرچند به دغدغه های بزرگ رسید، اما هنوز مشتاق همان احساس مبتذل و سطحی و غریزی مانده، آنکه شاید با یک نگاه سطحی در راه دبیرستان پیدا می شد، وقتی که همه راه دبیرستان چشم ها دوخته به آسفالت داغ خیابان بود برای حل کردن معمای نثر سهمگین استاد.
افسوس که نقابی که دکتر برای صورتش اندازه زده، او را از آن منع می کند که نیاز خود را فریاد بزند. حالا معنی اندیشه سراسر ابتذال فروید خوب درک می شود.
همه اش تقصیر این بود که با معبر غیر هم سطح از روی اومانیسم رد شد و به تئه یسم آقای دکتر رسید. اما هنوز نصف او آن طرف خیابان مانده بود. درست بود، او تو را به هر کجا جز اینجا نمی برد، اما «آنجایی» هم که می گفت زیاد «آنجا» نبود. هرچند سال ها این ورد که«خدایا به هر کس دوست تر می داری بیاموز که دوست داشتن از عشق برتر است» را ذکر گونه التیام درد پشت پا زدن به همه شیطنت های حس جامعه مصرفی و مبتذل کردیم. اما همیشه باید در حسرت روزهایی ماند که نشد، دکتر نگذاشت با هم سن و سال هایمان به جای رفتن به حسینیه ارشاد و التماس گرفتن نوار سخنرانی های دکتر، یا خواندن جزوه های تفسیرهای سبز رنگ 90 صفحه ای دکتر شریف بر اندیشه های شریعتی، سری به پاساژ قائم بزنیم و از ویترین های «نظام مصرف کننده پرور» باخبر شویم. شاید در راه یک موسیقی 6-8 هم، همراه رفقا گوش کنیم.
نمی دانم، شاید اشتباه از ما بود که زود خواندیم، یا باید اول تجربه می کردیم، عشقی که حاصل دیدن موهای مجعد دختری بود که بر طاق ابروانش ریخته، بود. همان که با نگاه دزدیده و از لرزش سرانگشتان روی بازو حس می شد. نه آنکه در آسمان بود و عاشق مثل کرگدن و نیلوفر و... باید غرق در اعجاز تنها سفر می کرد.
یا آنها که عشق را آموختند، هرگز به فکر دوست داشتن نیافتادند. حکایت، حکایت قوره ای شد که زیر آفتاب کویر شریعتی خشکید، نه مویز شد و نه قوره ماند. حالا باید نشست و بر سرنوشت دانته ای که ـ در جهنم کنار زئوس مانده وـ ویرزیلش در غیاب او مثل کرگدن به بهشت رفته و به عیش مشغول است گریه کرد. چاره ای نیست جز آنکه گفت«آقای دکتر خودتان اینجا متهم ردیف اول هستید» به پدر و مادر ما کار نداشته باشید.
----------------------
این یادداشت با کمی تغییر در ویژه نامه کارگزاران به چاپ رسیده.

