یکی از رفقا حرف جالبی می زد: شریعتی بهترین پاسخ برای نیاز فکری دانشجوی شهرستانی پرت شده توی متروپله.
از ویترین کتاب فروشی های انقلاب همیشه بدم میاد، چون منو یاد وقتی میندازه که با پای پیاده ویترینا رو نگاه می کردم، دست فروشای کتاب(که مثلن کتاب قاچاقی و ممنوعه می فروختن) با دیدن عکس یا اسم این مزدور تمام عیار رو یه کتاب یه حس رادیکال بهم دست می داد.
شریعتی تمام نوجوونی منو تباه کرد،
عکس شریعتی همونجا بود، پشت ویترین، وقتی روبروی دانشگاه تهران با لاستیک بریده شده موتور به جون ملت افتاده بودن.
نگاه می کرد بهشون، با همون ژست مسخره ش. (البته با آرامش و رضایت)
با همون کله کچل و صورت سه تیغه ش و اون کراوات مسخره ش که مثلن نشانه تجددش بود.
چرا شریعتی نمی میره؟
چرا؟ هنوزم بوی اندیشه های نکبتش همه جا پیچیده و وضع ما از همیشه نکبت بار تره.
شریعتی با اون افکار مسخره ش،
هنوزم نوچه هاش که هیچ وقت گنده لاتشونو ندیدن همه جا هستن...
حالم از شریعتی و همه دور و بریاش بهم می خوره.
دلم می سوزه وقتی روزنامه نگارهای ما هم ازش می نویسن.
یا واقعن به چیزی که می نویسن اعتقاد دارن
یا مثل خود شریعتی اجیر شدن!!!
هر چه باشه، هنوزم اسم کثیفش رو یکی از خیابونای ما هست.
---------------------
نظری دارم در مورد این آقای دکتر(!): اون از یه مارمولک یه هیولا ساخت، که دیگه نمی شه با دمپایی کشته تش...

