تبليغاتX

 Amir Hadi Anvaari Personal Blog

...........................................................................................................................

 

 
Amir Hadi Anvari Personal Blog - نگاه اول

چند وقتیه که دیگه چیزی خوشحالم نمی کنه.

 

همیشه سعی کردم بچه بمونم، ولی انگار دارم بزرگ می شم.

 

تو نیاوران یه کلید سازی بود

می رفتیم بعضی وقتا خونه یکی از اقوام از دم درش رد می شدیم.

وقتی ۶ سالم بود همیشه آرزوم بود اون کلید بزرگ پلاستیکی قرمز ماله من باشه،

یه روز اونقدر گریه کردم که یکی برام خریدن، نمی دونم از کجا!!!

وقتی کلیده رو داشتم  انگار دنیا رو بهم داده بودن،

 

لحظه ای که یه کلید بزرگ قرمز داشتم، شادترین خاطره دوره کودکی من شده!

 

تا نوجوونی هم، داشتن یه تفنگ بادی که بتونم باهاش نشونه بزنم

داشتن یه بسته ساچمه پر از ساچمه

 

داشتن یه چوب و چرخ ماهیگیری آلمانی،

 

داشتن یه کارد سنگری که تهش قطب نما داره

 

آخرین شادی بزرگ زندگیم وقتی بود که یه سیگار داشتم،

برای اولین بار تونستم سیگار کشیدن رو تجربه کنم

 

از اون به بعد چیزی نتونست خوشحالم کنه،

 

شادم کنه

 

زندگی ما خیلی وحشتناک شده،

 

ماها خوشحال نمی شیم از چیزی

 

ماها چیزی رو دوست نداریم

 

----------------

 

آدم، باید آدم باشه

 

تو نگاه اول مفهوم ساده ای

 

ولی تو نگاه دوم و سوم، خیلی پیچیده ست

 

آدم باید آدم باشه

 

-------------------

 

ماها عادت کردیم

 

به صندلی،

 

به میز

 

به کامپیوتر

 

به کتابخونه

 

به ساعت دیواری

 

به لیوان چای

 

با زیر سیگاری

 

به همه چیز عادت کردیم

 

و فراموش کردیم که صندلی، چه چیز عجیبیه.

 

به خدا که اگه بخندی به حرفام تو نگاه اول گیر کردی

 

------------

ماها آدمای بدی هستیم

بهار با ما قهر کرده، چون مسخره ش کردیم

چون وقتی به سرمون می بارید چتر بالا سرمون گرفتیم

 

ماها آدمای بدی هستیم

چون سال قبل که بهار اومد

بغلش نکردیم

بوسش نکردیم

 

مغرور بودیم و دستش رو فشار ندادیم

 

ماها ادمای بدی هستیم،

 

چون فک می کنیم از بچه های بیشتر می دونیم

به خاطر همین بچگی با ما قهر کرده

 

ماها آدمای بدی هستیم

چون فکر می کنیم اخم یعنی شخصیت

نوشته شده توسط امیـر هادی انواری در ساعت  | لینک  |