اینو دو سال پیش نوشته بود!
اینم که شرح نداره، همینه:
براي گفتن حرف دارم ، به اندازه قدم هاي عابران
و به شكوه طلوع
من مسافر بودم
ازشهر معصيت گذشتم
و به پابوس ابليس رفتم
تا هم آغوشي رذالت
و مسخ شدن انسان
همسفر داشتم من:
آدم هايي، مست از شراب تكبر
چشم آنها پر از خواستن، يك عشوه
دست من پر از تمنا، يك لحظه عاطفه
من هم آغوش خشم بودم
و همخوابهي خيانت
من توانستم،
من خواستم و توانستم
***
![]()
من كم شنيدم
از باد
از كلاس درس عشق دو گنجشك
از نوازش نسيم
از جنبش ژرف طبيعت
از لطف خورشيد
و از زمزمهي مرموز خدا، در هر ثانيه
من دیدم:
ماه را، وقتي ميخنديد با ستاره ها به آرزوی پلنگ
و كوهستان را
وقتي مورچه اي دانه اي مي كشيد به دوش
چقدر مغرور بود او، روي دامنهي كوه
كفتاري را ديدم، كه مي آموخت چگونه شبدر را می شود استشمام کرد

