سهم تو یک دل پر مهر
سهم من یک جفت کفش آهنی
رفتم و رفتی، هر دو رفتیم ،همه رفتیم
تو آن سر دنیا ،من این سر دنیا
راستی که سر تا سر چقدر دور است !
جسارت است ،می خواهم قسم بخورم!
به خدا غلط کنم دیگر شعر بنویسم
الان هم شر می گویم !
رفته بودم سر کلاس معنویت
خداواره ها به من قسم خوردن یاد دادند
تقصیر خودتان بود، کلاسمان را تعطیل کردید
انصافا خدا می شدیم ها ،نگذاشتید
جای شما خالی
زرد می نویسم عین هسته تخم مرغ
جایتان که خالی است بهتر شده
مایه خجالت نیستم !
یهودا هم دوست داشت زمین داشته باشد !
یهودا ضعیف بود، پطروس که قوی بود
دوست داشتند زندگی کنند ،همین !
چه کسی بود و چه کسی داد و چه کسانی رفتند
سهم من خاطره ها
هر شب تا صبح پای چراغ کوچک اتاق پر دودم !
کتابخانه خاک می خورد
چه خبر از مانیفیست هایمان ، هایتان ؟
شاملو نمی خوانم
کاشفان فروتن را سطر به سطر حفظ نیستم
غیر از ماهی سیاه کوچولو هم قصه یاد گرفتم
برای علی ،برای هوتن تعریف می کنم
علی مثل من و تو نیست
اما هوتن هم مورچه بازی می کند!
من برایش گفتم که مورچه های خیلی وقت پیش
وقتی که هنوز شهر نبود می توانستند شیرها را بخورند !
الان حشره کش کیش و مات هست
لانه مورچه ها کیش شده، خود مورچه ها مات شدند
اما هنوز هم هوتن مورچه تک مانده ها را
که چند برابر وزنشان تکه شیرنی بلند می کنند را با کنجکاوی نگاه می کند
هوتن را از پنجره می دیدم
شکلاتش را از پول حلال ،برای خودش خریده بودم
اما با کارگر افغانی داشت نصف می کرد
ترسیدم !
به او گفتم شکلاتت را تنها بخور
این فقط برای توست !!
و سِحرِ فضاي مه زدهي بيشه تا ژرفاي ناب خيال نفوذ ميكرد
آن سيه بخت نوع حيات
افسانه ها را از شدت تكرار به باور نشسته بود در ذهن هاي آنان!
در سكوت طاعون زدهي دشت
همه بي صدا،همه بيگانه با فرياد
بيگانه با كينه،بيگانه با انتقام،بيگانه با اعتراض
بيگانه با خود!
صورت ها به سوگ هيجان نشسته و پلنگها
هيچ زخمي نخورده از ماه،در تندرستي خفته در بستر نا اميدي!
كفتاري آواز افسانهي ماه و پلنگ را سر داده نجوا كنان آرام...
شغالي به طمع صيد جوجهي فاختهي افتاده از لانه تيز ميكرد دندان را
آهوان از رخوت آكنده،
هيچ شوق دويدن نداشتند ،بي صيادي كه واداردشان به دويدن
افعي پير،پاي درخت كهنسال بيشه به كمين بلبل نشسته بود
بلبل از ترس نيش موزيِ افعي لب بسته فرو رفته در كسالت غروب جاودان بيشه
چوپان سر مست چوب دستش را فروخت به يك نيلبك!
آنجا كه صيادي نبود
گوسفندان پروار
چوپان مست آواي نِي
چوپان بيشه ها بي هراس از پلنگي
خوابيده آرام و بي خيال از غم ديرده شدن گوسفندي
پلنگ ها، هيچ زخم به پيكر ندارند و خفته اند در بستر نا اميدي
آرام ...
بيگانه آن حنجرهي وحشي با صداي نعره هاي دور در يادها مدفون
و فراموشي،در بستر سياه بيشه،آرام
سخن از باور ميراند
در چنين يأس و دلتنگي
ابر ناگهان،صورت نقرهگون مهتاب را پوشاند
و بيشه در ژرفاي سياهي پيوسته،سياهي به سياهي ميكشيد
و آنگاه كه ماه هيچ خبر نداشت
بيشه آبستن فرزند ناخلفِ ناهمگون پلنگي بود
ناگهان فرياد نوزادي وحشت افكن
سكوت باورِروياي بيشه را در هم شكست
گفتند همه،بار ديگر پلنگي زاده شد
تا در شهادت پدران غرق ايمان شده
بي هيچ جراحت
رخت مرثيهي مرگ را پاي بركه به تن خواهدكردبي شك،فردا!
و تقدير
آنكه پدران پذيرفتند آرام و بي هيچ نعره ،رام
و پدران پدران نيز و پدران پدرانشان نيز
آنكه از شدت تكرار عادت شده بود
و از شدت عادت،ايمان!
مومناني اينچنين حقير
ميزبانان رام تقدير
كندهها آغاز كردند
اورادِ خواب زدهي وهم افكن شريعت دشت را
اوج آرزوي پلنگ،ماه
و هر پلنگ نشسته در حسرت آرزوها مجروح و رو به مرگ!
روزگاري پلنگها نعره زنان آهوان را به خاك و خون ميكشيدند
امروز اما،تن شبدر بيشه طعام حقير اين فرزندان خلف و سربراه بيشه
نوزاد بار ديگر فريادي كشيد
بيشه در بهت خاكستري رنگ،بار ديگر فرو رفت
عطر انكار كندهها فضا را در بر گرفت
عادت سكون بركه دگرگون شد
تلاطمي سطح بركه را در بر گرفت
گفتند،كنده ها
نوزاد است،
در بازو ندارد قدرت كَندَن كُنده !
در ذهن ندارد اراده اي ،قصد به خاك كشيدن ماه!
بي گمان،نوزاديست،حقير
ما كندههايي ،بزرگ
شرم آور آنكه دست بزرگي به خون حقيري آغشته شود !

بود آیا که در میکده ها بگشایند
گره از کار فرو بسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خود بین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
به صفای دل رندان صبــــوحی زدگـان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
گیسوی چنگ ببرید به مرگ می نـــــاب
تا حریفان همه خون از مژه ها بگشایند
در میخانه ببستند خدایــــــــــــا مپسند
که در خانه تزویر و ریــــــــــــــا بگشایند
هنــــوز هم میهن بسته ست !
از دست من کاری به جز دعا بر نمیاد ! دعا می کنم باز بشه !
شایدم بشه ...
نمی دونم من که خیلی منتظرم ![]()
از عمر ما ديوانه هاي پر مدعا ، تكيه بر نامي زده « انسان»سال ها می گذرد
براي تقويم چه ارزشي دارد ؟ بودن يا نبودن يك فرد !
و كسي چه می داند
از خورشيد بپرسيم ، شايد بداند
شك كن ، اگر هستی
كه اين افكار وسواس زده ، توان آن را دارند كه صد ها بار از مرگ دهشتناك تر تو را پريشان كنند
ذره ذرهي خاك « هر كدام » يك خاطره است
به خاطرهي حقير غمگين غروب يك روز پاييزي بگو خاموش باشد
گاهي حس مي كنم زنده ام !
و زنده بودن تصويري از يك كابوس ، كسي چه مي داند ؟ يك روياست
و فكر مي كنم شايد بيدار شوم ، از خوابي
كه در بيداري تنها باشم
شايد در جايي ديگر ، كه اصلا شبيه اينجا نيست
اين فكر ، اين انديشهي نابغهي ناقصالخلقه، ذهنم را تا ژرفاي نبودن
همچون برده داري دژخيم صفت مي كِشد
پاي ديوار بن بستي خاكستري ، به فضايي عدم گونه مي رسم
چشم هايم را به كور بودن با منت مفتخر مي كنم !
و شكوه ابديت را درك مي كنم
به خورشيد مي پيوندم
و در سكوتی گنگ و لال
غرق در ژرفاي شعفي ماورائي مي شوم
شك مي كنم ، ديوانه مي شوم بين اين همه خردمند نيك ضمير
و در دنياي منِ ديوانه ، همه خردمندان روشن ضمير ديوانه هايي هستند« نه همرنگ » جماعت
شايد بلبل هاي خوش زبان پر طرفدار
ناسزايي سخت كافرانه به جغد شومي روا كرده اند
جغد ها هم شايد در نغمه هايي كه به شومي باور داريم
عاشقانه هايي ميسرايند
مقدساتِ مُستند ، همه حصار هايي هستند دور ديوانه خانه
تا ديوانه نشوند،آنها كه بايد همرنگ باشند ، تا جماعت باشند !
ايمان كفريست سخت ، در كفر!
به همين سادگي ، خاموشي همانقدر از روشني بيزار است كه روشني از خاموشي
۱۳ مهر ۱۳۸۵ -تهران


