تبليغاتX
آدرس جدید: www.anvarionline.com

آدرس جدید: www.anvarionline.com

آدرس جدید: www.anvarionline.com

تبعیض نژادی در یک خبرگزاری

 افغان ها جای« خبرنگار ایسنا» را تنگ کردند!

  

چه اتفاقی افتاده که خبرگزاری ایسنا یک گزارش مکتوب و دو گزارش تصویری از حضور افغانی هایی که مثل قبل لباس های ژنده به تن ندارند و احتمالا عکاس این رسانه سرکار خانم منا هویه فکر نمی توانند آنها را تحقیر کنند منتشر می کنند. در یکی از این تصاویر به حد کمال افکار نژادپرستانه عکاس مشخص است، دو دختر با لباس مدرسه. چهره دختر افغان مشخص است، اما چهره دختر ایرانی ( که گویا از نظر عکاس از طایفه  اوباش است) پوشیده شده !وقتي یک کشور اروپایی یا آمريكايي ياخارجی به یک نفر ایرانی مهاجر توهین کند، به سرعت بمب گوگلی درست می شود، طومار امضا می شود و... شکایت؛ که مردم کشور مورد نظر در یك رفتار «نژاد پرستانه» به یك رنگین پوست یا یك ایرانی مهاجر را  توهین كردند، و بعد آماج تحلیل های بشر دوستانه ایرانی در دفاع از فرد یا قومیت مظلوم، تمام دستاوردها و رفتارهای مثبت و بشر دوستانه آن كشور زیر سوال می رود. شاید آنقدر چنین رفتارهایی در جوامع مورد نظر كم است، كه وقوع آنها آنقدر مهم می شود كه اخبار آن از آن سر جهان به ایران می رسد و تحلیل های ما را می سازند.  با نگاهی به اخبار این چنین در این كشورها مشخص می شود كه اكثر این برخورد ها غالبا از سوی گروه های ن‍ژاد پرست یا افراد وابسته به آنها در برخی سمت های دولتی به ویژه پلیس رخ می دهد. اما نمونه ای وجود ندارد كه یك خبرگزاری یا رسانه رسمی در یك كشور رفتاری نژاد پرستانه را اتخاذ كند. اما این نمونه نایاب در كشور ما وجود دارد!

خبرگزاری ایسنا، روز جمعه(24 آبان) در گزارشی تحت عنوان«مهماناني كه به راحتي مي‌آيند و نمي‌روند و تهراني مي‌شوند!» كه با سرفرازی آن را جزو اخبار برگزیده گروه اجتماعی خود قرار داده بود نشان داد كه این رسانه تا چه میزان اخلاق رسانه ای را رعایت می كند. اگر چنین گزارشی با چنین لحنی در مورد یكی از قومیت های ایرانی مثلا ترك ها، لرها، كرد ها و... كه سابقه چنین رفتاری هم در حافظه كوتاه مدت جامعه ما هست منتشر می شد صد در صد برخورد هایی با رسانه مورد نظر صورت می گرفت و این رسانه لا اقل از رفتار خود عذر خواهی می كرد. شاید غالبا هم آنها كه اجازه توهین به قومیت ها و نژاد ها را به خود می دهنداز نبود آزادی بیان می گویند. چگونه است كه عقده نتوانستن در گفتن مشكلات واقعی اینجا گشاده می شود و درست به سمت نژادی هدف گرفته می شود كه عملا در این كشور از هیچ نهاد مدنی برخوردار نیستند. جز خانه های كپری كنار ساختمان ها و برجهای نیمه كاره كه در آنها تحقیر می شوند.

خبرنگار ایسنا چنان در مورد فرزندان «ایرانی» صحبت كرده كه گویا آنها به جرم نژاد افغانی هیچ و هرگز نمی توانند «ایرانی» باشند. شاید خبرنگار این رسانه قوانین تابعیت را بر طبق اندیشه های نژاد پرستانه خود كه از بند بند گزارش تراوش می كند تغییر داده و امروز تابعیت ایران تنها در انحصار كسانی است كه پشت در پشت ایرانی بودند.

نگاه كنید به این قسمت گزارش: «رويت را كه بر مي‌گرداني، كم نيستند دختران جوان افغان كه شال‌ها، روسري‌ها و مانتوهاي رنگارنگ مد روز تهراني‌ها را بر سر و تن دارند و ديگر چادرهاي بور چيني را از سر برداشته‌اند و فقط زن‌هاي قديمي‌تر افغان در مناطق محروم‌تر اين سر و وضع را دارند. اينها دختران نسل جديد افغان‌هاي تهراني هستند كه چشم‌هاي بادامي و تنگشان را آرايش مي‌كنند و خيابان‌هاي شمالي تهران را خوب مي‌شناسند! اينها هم نسل سومي هستند، مثل ما تهراني‌ها كه نسل سومي داريم،‌اما با تفاوت اينكه نسل سوم آنها در بهترين شرايط تاريخي آب و اجداديشان به سر مي‌برند، دوراني كه پدرانشان در خواب هم نديده‌اند! »

پدرانی كه گزارشگر ایسنا این چنین با كینه از آنها سخن گفته چه كسانی هستند؟ همان ها كه برج های تهران را ساختند. این پدران افغانی هستند كه پای برج های تهران جان می كنند، بدون بیمه، بدون حقوق برابر با كارگر ایرانی و... آیا پوشیدن یك لباس شیك كه این چنین به غرور خبرنگار ایسنا برخورده سهم  فرزند كسی نیست كه عمر خود را در لوله های فاضلاب تهران با قطر 55 سانتی خزیدند در آنها خفه شدند. چون پدران خبرنگار ایسنا خزیدن در این لوله ها را عار می دانند. آنها افغانی هستند، بیمه ندارند، حقوق ندارند، شخصیت اجتماعی ندارند و... بهترین قومیتی كه هر وقت عرصه بر ایرانی با دارا بودن حقوق شهروندی، نهادهای مدنی و... تنگ می شود می توان به آنها حمله كد. انگار باید تاوان همه بد بختی ها و رنج های ایرانی را افغانی ها بدهند.

ایسنا می گوید: «به نظر مي‌رسد همين شرايط ترديد و گريز و بي‌تفاوتي دولت ايران نسبت به اخراج آنها برايشان شرايط مطلوبي را فراهم كرده باشد. » آنها اخراج شوند، بسیار خب. اما وقتی آنها اخراج شوند چه كسی در سازمان ملل متحد برای حضور آنها به ایران، یك كشور «جهان سومی» دقیقا مثل افغانستان كمك می دهد؟

هنوز مشخص نیست كه‌ آیا این فحش نامه ـ كه به دلیل سو گیری های متعدد نمی توان آن را گزارش نامید ـ را یك خبرنگار نوشته یا یك مرد بی سواد و نژاد پرست ایرانی او در این مطلب می نویسد: « ميل به درس خواندن در بين كودكان افغان مجاز و غيرمجاز بسيار بالاست و به خصوص دختران افغان علاقه زيادي به ادامه تحصيل دارند و براي رسيدن به اين هدف خود توانسته‌اند در مدارسي تحت عنوان مدارس كودكان كار و خيابان كه زيرمجموعه انجمن حمايت از كودكان كاروخيابان است درس بخوانند در حالي كه شناسنامه ندارند. » مشخص است كه خبرنگار از تحصیل این جماعت به شدت خشمگین است. اما در مورد كار، خبرنگار ایسنا تا به حال به فاضلاب های تهران سر نزده، مشخص است، او با كارهای پست شهرداری تهران آشنا نیست. محل هایی كه از بوی بد تعفن آن نمی شود به آنها نزدیك شد، لوله هایی با قطر كم، كه تهرانی های شكم گنده نمی توانند وارد آنها شوند. خبرنگار ایسنا لوله های نازك فاضلاب را ندیده وقتی افغانی ها به خاطرحداقل دستمزد در آنها می خزند، به انواع بیماری ها دچار می شوند و چون بیمه ندارند سرنوشت غم انگیزی در انتظار انهاست. این قسمت از گزارش را ببینید: «از سوي ديگر دختران و پسران 6-7 ساله يا 15-16 ساله افغان مجاز يا غيرمجاز، ما بخواهيم يا نه، ديگر تهراني شده‌اند! تهران به عنوان شهري كه شهرستاني‌هاي خودمان به دنبال پولدار شدن در آن مي‌گردند، افغان‌ها را هم در خود نگه مي‌دارد و در فاصله كوتاهي راه درست يا غلط پولدار شدن را به آنها مي‌آموزد و در اين ميان يا به جايي مي‌رسند و يا مجرم و بزه‌كاري حرفه‌اي مي‌شوند! يكي گوني به دست مي‌گيرد و از ميان آشغال‌هاي پشت در خانه‌هاي ما سرمايه جمع مي‌كند ! يكي كارگر كارگاه پوست و قارچ و مرغداري و آجرپزي و ... است، يكي سر چهار‌راه‌ها دركنار اسفند مواد مخدر مي‌فروشد و يكي ديگر سال‌هاست كه در يكي از گران‌قيمت‌ترين و مجلل ترين خانه‌هاي شمال تهران سرايدار فيكس است! » شهرستانی ها ما آیا حاضرند در این لوله ها بزخند، خبرنگار ایسنا چطور؟ آنها كارهایی را می كنند كه ما نمی كنیم. در مورد زباله گردها هم باید یك نكته را یادآور شد، كمتر آنها افغانی هستند، اكثر آنها ایرانیانی هستند با تاریخ و تمدن چند هزار ساله كه معتاد شدند و دست به هركاری می زنند. در بین اخبار حوادث و بزهكاری های اجتماعی شاید از هر صد مورد كمتر موردی را افغانی ها انجام داده باشند، اما همین چند مورد ناچیز پیراهن عثمان می شود كه خبرنگارانی مثل خبرنگاران ایسنا به آن چنگ بزنند.

كار برای یك افغانی

پیش از این صدای افغان هاتقلید می شد روی موبایل برای خنده رد و بدل می كردند. در فرهنگی سراسر تكبر و نژاد پرستی كه برخی از آن به تمامی بهره بردند وقتی می خواهند کسی را تحقیر کنندمی گویند«هوی ....افغانی»کار برای نجوان افغانی عار نیست که از افغانستان با هزار زحمت ،قاچاقی به ایران آمده . تا 17 سالگی به زحمت توانسته فقط خود را زنده نگهدارد . در کشوری که همیشه جنگ بوده، از خیلی وقت پیش . آموزش و پرورشی نداشته ، پلیسی نداشته و...مثل ما زیر پایشان نفت نیست . اگر بخواهید از خشاش هم بگویید ،آنقدر ها که در کشور های دیگر ارزش دارد در افغانستان با ارزش نیست . نوجوان افغانی که در خیابان های تهران می بینید ، خیلی بیشتر از خبرنگار نسبتا محترم زحمت کشیده تا بتواند به همینجا برسد . نمی داند کافی شاپ چیست و میتینگ ها و دوره های دوستانه یعنی چه!اتفاقا مثل خبرنگار ایسنا در محافل دوستانه بررسی آرا و نظرات ژان بودريار هم شرکت نمی کند،تا از شرایط بد روزگار مدرن شکایت کند . وبلاگ و چت و ...اصلا درک نکرده. مفهوم غذا برای او چیزی است که به او انرژی بدهد برای یک روز کار دیگر . غذا برای او معنی طعم، نام رستوران، منو و ... را نمی دهد. نوجوان افغانی دانشگاه را تجربه نکرده، با کمری بابا هم در اتوبان های نداشته افغانستان لایی نمی کشد . نو جوان افغانی یاد گرفته فقط زنده بماند . وقتی که در لوله های تنگ و بو گندوی فاضلاب های تهران می خزد،شاید فقط به شکم گرسنه خانواده 6 نفری اش فکر می کند و الا من که ندیدم یک افغانی در آمدش را در کافی شاپ و پیست اسکی خرج کند، یا جین مارک دار بپوشد،یا گوشی عوض کند .با این حال شما که شاید تا به حال یکبار هم دسترنج خودتان را تجربه نکردید، و حتی حاضر نیستید به کار کردن، چیزی که از کار در ذهن افغانی است فکر کنید از سر کوچه داد می زنید «افغانی ... افغانی... آشغالی »و انتظار دارید او در کمترین لحظه در خدمت گذاری شما حاضر باشد .دائما شکایت می کنید که این افغانی ها جای کارگران ما را گرفتند و... بی آنکه که فکر کنید، کارگران شما هیچ وقت حاضر نیستند مثل کارگران افغانی کار کنند . چند وقت پیش بود که شهرداری تهران اعلام کرد شهرداری به بحران خورده، چون با اخراج کارگران افغانی، کارگران ایرانی حاضر به کار به جای افغانی ها نیستند . ایرانی ها حاضر نیستند داخل لوله فاضلاب بروند ! کارگران افغانی با ماهی 110 هزار تومان کارهایی می کنند، که ما با یک میلون و 100 هزار تومان و بالاتر از آن هم نمی کنیم . ولی همان 110 هزار تومان هم بهشان نمی رسد، چون پیمانکار برگ برنده، نداشتن کارت افغانی را در دست دارد . زورگیرهای تهرانی برای خرج عملشان با چاقو پولهای آنها را می گیرند، ولی آنها نمی توانند به پلیسی که از ایران اخراجشان می کند شکایت کنند .

 --------------

گزارش ایسنا

گزارش تصویری یک ایسنا(فتح الفتوحات عکاس نژاد پرست ایسنا منا هویه فکر)

گزارش تصویری دو ایسنا(فتح الفتوحات عکاس نژاد پرست ایسنا منا هویه فکر)

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

خاتمی خاتمی نکنید

نکنید، انقدر خاتمی خاتمی نکنید.

تورو خدا نکنید.

 

من اصلن در مورد خاتمی و جبهه مشارکت هیچی نمی گم، که دایگان مهربانتر از مادر اینجا پیراهن عثمانش نکنن.

 

ولی یه نگاهی به جبهه ملی و نهضت آزادی بندازیم:

 

ایدئولوژی نیست دیگه!

نهضت آزادی که از جبهه ملی در اومده بود، ایدئولوژیشون چی بود؟

اینا اصول فکری نهضت آزادی وقتی شروع شد:

1ـ مسلمانیم ... دین را از سیاست جدا نمی‌دانیم ... آزادی را به عنوان موهبت اولیه الهی، و کسب و حفظ آن را از سنن اسلامی‌و امتیازات تشیع می‌شناسیم...

2ـ ایرانی هستیم ...

3ـ تابع قانون اساسی ایران هستیم ولی منافی (نؤمن ببعض و نکفر ببعض) نبوده ایم...

مصدقی هستیم ...

 

اینم مرامنامه:

به حکم مبادی عالیه دین مبین اسلام و قانون اساسی ایران(دوره قبل انقلاب) و اعلامیه حقوق بشر و منشور ملل متحد، نهضت آزادی ... فعالیت خود را آغاز می‌نماید.

 

تو اصول فکری نگاه کنید به مصدقی هستیم و امروز که حضرات که هرکسی رو که جز اونا فکر کنه متهم به پیوند با اصولگرایان می کنن می گن خاتمیی هستیم!

 

تو مرامنامه: اولن شما به حکم قانونی اساسی اعلام موجودیت کردید، که خب پس چه مشکلی با نظام داشتید که انقلاب 57 رو کردید؟ (گیریم این به خاطر حفظ ظاهر و سیاست بوده)

 

مبادی عالیه دین مبین اسلام، سنگسار داره، قطع ید داره، ارتداد داره و..... اینها چطور با اعلامیه حقوق بشر و منشور ملل متهد سازگار هستن؟

 

ایدئولوژی مشخص نیست... جاو چی می گیره؟ فرد

فرد چیه؟ اسطوره

اما این اسطوره حکم انسان بودنش فانی.

چیزی که فانی نیست یا حداقل مرگش دیرتر می رسه ایدئولوژی عزیزان سینه چاک خاتمی.

 

گالیله از دادگاه اومد بیرون(خب می دونید دیگه... گفت زمین صافه) یکی از مریداش نعره زد: وای بروز جماعتی که قهرمانش را چنین زار و ضعیف بمیرد. گالیله سرشو انداخت پایین و گفت: وای به روز ملتی که محتاج قهرمان باشه.

 

به خدا جانب داری از خاتمی خدمت نیست، خیانته!

 

ول کنید این پیر مرده ترسو رو...

 

اون کارشو کرد و سوخت و رفت،

خدا خیرش بده، خوب بود... بد بود... هر چی بود

اما، الان سال 87 خاتمی تموم شد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

ویزر علوم سابق: دانشگاه سازمان اقتصادی نیست

جعفر توفیقی‌داریان وزیر علوم، تحقیقات و فناوری كه پس از استعفای مصطفی معین این سمت را در دولت دوم اصلاحات به عهده گرفت امروز در دانشگاه تربیت مدرس به فعالیت‌های علمی می‌پردازد. او سال 1334 در تهران به‌دنیا آمد. سوابق توفیقی‌داریان در بدنه نظام آموزشی كشور از سال 1365 تاكنون چشمگیر است از آن میان می‌توان به: معاون آموزشی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری از سال 1376، سرپرست معاونت اشتغال وزارت علوم، تحقیقات و فناوری از سال 1381، سرپرست موسسه پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش عالی از سال 1378، عضو شورای عالی آموزش و پرورش از سال 1376، نایب رئیس شورای گسترش آموزش عالی و شورای عالی برنامه‌ریزی از سال 1376، دبیر هیات مركزی گزینش استاد از سال 1376، عضو شورای مركزی بورس و اعزام وزارت علوم، تحقیقات و فناوری از سال 1376، عضو شورای عالی مركز اطلاعات و مدارك علمی از سال 1377، عضو هیات نظارت و ارزیابی فرهنگی و علمی شورای عالی انقلاب فرهنگی از سال 1381، عضو هیات امنای دانشگاه‌های تهران، مشاور معاون آموزشی وزیر فرهنگ و آموزش عالی 1376-1375، معاون آموزشی دانشگاه تربیت مدرس 1375-1370، رئیس دانشكده فنی و مهندسی دانشگاه تربیت مدرس 1370-1367 و... اشاره كرد. با توفیقی‌داریان در خصوص نحوه مدیریت دانشگاه‌ها و مراكز آموزش عالی، همچنین مسائل اخیر در مدیریت محوری‌‌ترین دانشگاه کشور یعنی دانشگاه تهران گفت‌وگویی انجام داده‌ایم كه در ادامه می‌آید.

در اكثر كشورهای توسعه یافته، ریاست دانشگاه توسط خود دانشگاهیان انتخاب می‌شود، چرا در ایران مثل سایر نقاط دنیا ریاست دانشگاه‌ها از سوی اعضای هیات علمی انتخاب نمی‌شوند؟
البته در دنیا رویه‌های مختلفی وجود دارد. این‌طور نیست كه همه دانشگاه‌ها در سراسر دنیا با یك الگوی واحدی ریاست دانشگاه‌ها را انتخاب كنند و آن الگوی واحد هم این باشد كه اعضای هیات علمی ریاست دانشگاه را انتخاب كنند. در كشورهای مختلف روش‌های مختلفی هست؛ در بعضی كشورها هیات امنا پیشنهاد می‌كنند، در برخی دیگر شوراهای دانشگاه و بعضی از كشورها هم مثل كشور ما ریاست دانشگاه را از بالا منتصب می‌كنند. بنابراین الگوی واحدی وجود ندارد.
اگر در هرجای دنیا نحوه انتخاب ریاست دانشگاه به فراخور همان كشور صورت می‌گیرد،پس چرا وزارت علوم در اواخر دولت دوم اصلاحات كه شما هم از افراد تاثیر‌گذار در‌ آن بودید نسبت به آن حساسیت نشان داد و در نهایت لایحه معروف اصلاح ساختار وزارت علوم كه از عوامل استعفای وزیر علوم وقت نیز بود را به مجلس فرستاد؟
واقعیت این است كه در شرایط اوایل دهه 80، این بحث مطرح شد كه‌ آموزش عالی ما به مشاركت اعضای هیات علمی نیاز دارد. واقعیت این است كه ما بعد از انقلاب یك دوران مدیریت متمركز را در آموزش عالی كشور تجربه كردیم. حال این روش در كنار نقاط مثبتی كه داشت، یك نقطه ضعف داشت و آن این بود كه اعضای هیات علمی دانشگاه‌ها را به حاشیه برده بود و انگیزه‌های آنها را برای همكاری در مدیریت آموزش عالی كاهش داده بود. اعضای هیات علمی كمتر در دانشگاه می‌ماندند و بیشتر بیرون از دانشگاه حضور داشتند. لذا بحثی در وزارت علوم مطرح بود كه چگونه می‌شود نقش اعضای هیات علمی را در مدیریت آموزش عالی كشور، برنامه‌های دانشگاه، نظام تصمیم‌گیری دانشگاه‌ها و وزارت علوم افزایش داد و آنها را با انگیزه بیشتری به عرصه دانشگاه كشاند. بحث این بود كه ما شیوه‌هایی اتخاذ كنیم كه اعضای هیات علمی در انتخاب رئیس دانشگاه نقش داشته باشند. پیش‌بینی می‌شد كه اگر ما روش‌هایی را اتخاذ كنیم كه هیات علمی نقش داشته باشند، طبیعتا با دلگرمی بیشتری در دانشگاه حضور خواهند داشت و احساس مسوولیت بیشتری خواهند كرد و چون خودشان در انتخاب رئیس دانشگاه نقش دارند، حمایت بیشتری از رئیس دانشگاه می‌كنند و خودشان را موظف به همكاری می‌دانند.
با این وصف فقط تكالیف هیات علمی مشخص می‌شود، آیا در برنامه‌های شما آنها دارای حقوقی از ناحیه رئیس دانشگاه نبودند؟
اتفاقا به نظر من، نكته مهم‌تر این بود كه رئیس دانشگاه هم احساس مسوولیت و پاسخگویی بیشتری خواهد كرد. چون احساس می‌كرد كه فقط از بالا منصوب نشده كه به بالا پاسخگو باشد. احساس خواهد كرد كه یك پشتوانه هیات علمی هم دارد، حتی كسانی كه در انتخاب او دخیل بودند، باید در مقابل آنها هم پاسخگو باشد. بنابراین با مراقبت بیشتر، با هیات علمی همكاری بیشتری خواهد كرد. اما این موضوع یك نسخه واحد در دنیا نیست، یك بحثی بود كه در برخی نقاط دنیا تجربه شده بود، آموزش عالی و وزارت علوم هم در آن مقطع احساس كردند كه به این بحث نیاز دارند.
تجربه دانشگاه‌های موفق به خصوص در كشورهای توسعه یافته نشان می‌دهد در این كشورها دولت‌ها در تصمیم‌گیری‌های دانشگاه‌ها دخالت كمتری دارند. تا‌آنجا كه قداستی برای دانشگاه ایجاد می‌شود و ورود هرگونه قدرتی خارج از دانشگاه به حریم دانشگاه با موضع‌گیری تندی روبه‌رو می‌شود، گفته می‌شود ایران در مسیر توسعه است، نمی‌شود تاثیر دانشگاه را در توسعه یك جامعه نادیده گرفت، چرا هنوز دانشگاه‌های ما این قداست را برای خود قائل نیستند؟
طبیعتا ما در آن مقطع نسبت به آن شیوه‌ای كه تجربه كردیم انتقاد داشتیم. خودمان هم چون مسوولیت داشتیم و تجربه انتصاب از بالا را داشتیم و چون به نقاط ضعفش مطلع شده بودیم وزارت علوم به دنبال یك شیوه جایگزین رفت.
انتصاب از بالا چه ضعفی دارد؟
یكی از عارضه‌های انتصاب از بالا این است كه رئیس منصوب شده خودش را در برابر وزیر پاسخگو می‌داند نه هیات علمی. نكته دیگر این است كه معمولا روش انتصاب از بالا در معرض آسیب‌های سیاسی است. بالاخره مدیران بالا خواه‌ناخواه مسوولان سیاسی كشور هم هستند. وقتی ما از روش‌های انتصاب از بالا استفاده می‌كنیم، احتمال مداخلات سیاسی بالا می‌رود. حتی خود وزیر تحت فشار قرار می‌گیرد از طرف جناح‌ها برای منصوب كردن یك فرد.
انتصاب از خارج چه ضعفی دارد؟
البته من انتصاب از بیرون را نفی كامل نمی‌كنم. از طرفی اولویت هم به آن نمی‌دهم. یعنی به نظر من همیشه بهتر است مسوولان و مدیران یك دانشگاه از بدنه هیات علمی باشد. هم به خاطر آنكه با مسائل آن دانشگاه آشناست و كار كرده، همكارانش را می‌شناسد، ارتباطاتش قوی هست و هم با فرهنگ آن حوزه آشناست. كشور ما یك كشور چندفرهنگی است. ما تجربه كردیم كه مثلا یك مدیر قوی كه قابلیت‌های خوبی هم دارد، وقتی به یك دانشگاه می‌رود كه فرهنگ بومی متفاوتی دارد، این مدیر در آن دانشگاه نمی‌تواند به خوبی كاركرد داشته باشد.
یعنی مدیریت یك دانشگاه یك پدیده مدیریتی، فرهنگی، اجتماعی و ارتباطی است. من معتقدم اگر ما یك نیروی جوان و متوسطی در یك دانشگاه داریم، ریاست او بر یك فرد بسیار قوی كه از یك جای دیگر به طور نیمه‌وقت و پروازی به جای دیگر ببریم اولویت دارد. چون تجربه نشان می‌دهد افراد بسیار قوی وقتی در محیط استقرار ندارند عملا نمی‌توانند در آن محیط كاركرد مناسب داشته باشند. بنابراین هم روش انتصاب از بالا به نظر من مشكلاتی دارد و هم انتصاب از بیرون.
انتصاب دو رئیس دانشگاه تهران در دولت نهم، به عنوان دانشگاه مادر واكنش‌هایی را در پی داشت، به خصوص انتصاب آیت‌الله عمید زنجانی كه موجب شد تا فضای دانشگاه تا حدی متشنج شود، در این خصوص نظری دارید؟
به نظر من روسای دانشگاه‌ها و كسانی كه مسوولیت مدیریت دانشگاه‌ها را بر عهده می‌گیرند باید یك درك صحیح و مناسب از دانشگاه و تعریفش و ارزش‌های دانشگاه داشته باشند. دانشگاه‌ها محیطی هستند كه در آنجا اعتماد به افراد، ارتباطات بین افراد و تعاملات بین افراد، فضای باز علمی و فضای باز انتقادی از لازمه‌های محیط دانشگاهی است. دانشگاه بالاخره متولی توسعه علمی كشور است. تجربه هم نشان می‌دهد كه علم در یك بستری از تعاملات، حركت‌های جمعی، حركت‌های گروهی، اعتماد، حسن‌نیت، تفاهم، برخورد آرا و افكار و فضای انتقادی باز رشد می‌كند.
بنابراین كسی كه رئیس دانشگاه می‌شود باید دانشگاه را خوب بشناسد، باید بداند دانشگاه با محیط‌های اداری یا سازمان‌های اقتصادی فرق می‌كند. دانشگاه متولی توسعه علم است و علم هم در محیط‌های خاصی رشد می‌كند و ما هم باید این را درك كنیم؛ هرگونه حركتی كه جو بی‌اعتمادی را در دانشگاه دامن بزند، ارتباطات هیات علمی را ضعیف كند، فضای بحت و گفت‌وگو را كنترل كند، یعنی هرگونه سیاست‌ كنترلی به شیوه‌های مرسوم كاركرد دانشگاه را از بین خواهد برد.
شما از كنترل مرسوم صحبت كردید، نقد شما بر كنترل است یا نحوه كنترل؟
بالاخره دانشگاه یك سازمان است كه از مجموعه افراد تشكیل شده، یك نظام اداری دارد. آنجا هم باید یك نظمی حاكم باشد و هنجارهایی حاكم باشد. باید فضای امنی برقرار باشد. كنترل كه می‌گویم منظورم مثل بعضی از شیوه‌هایی كه الان هم اجرا می‌شود مثلا گیت گذاشته می‌شود و ورود و خروج افراد را كنترل می‌كنند نیست. در واقع یك كنترل فرآیندی نه فردی. من نمی‌گویم خود رئیس دانشگاه باید این كنترل‌ها را انجام دهد، خود دانشگاهیان باید مراقب باشند كه فضای دانشگاه مناسب باشد. مثلا شما می‌بینید یك مقاله علمی خلافی منتشر می‌شود، این یك ناهنجاری است، یعنی یك اتفاق بدی در جامعه علمی می‌افتد خود جامعه علمی این را كنترل می‌كند، حساسیت نشان می‌دهد و این مشكل را دفع می‌كند و با عاملان آن برخورد می‌كنند. منظورم این است كه خود آن جامعه علمی هوشیار باشد و مراقب باشد آن جو دانشگاه به‌هم نخورد. در كنارش ممكن است یك سری كنترل‌های فیزیكی وجود داشته باشد كه به نظر من آنها خیلی به درد محیط‌های دانشگاه نمی‌خورد.
شاید این دید وجود داشته باشد كه افراد تشكیل‌دهنده بدنه دانشگاه نمی‌توانند خودشان وضع دانشگاه را كنترل كنند، فرض كنیم درست‌تر این است كه از جای دیگر این فضا كنترل شود، گیت در جایی گذاشته می‌شود كه بیم سرقت و سرقت و... وجود داشته باشد!
نكته همین است؛ اینكه من می‌گویم باید درك درستی از دانشگاه داشته باشیم بعد ببینیم آن كنترل چه معنایی می‌دهد. دانشگاه یك محیط باز است كه اصلا با حضور دانشجو و افراد و بحث‌های انتقادی و فضاهای باز به عنوان دانشگاه تعریف می‌شود. گاهی من احساس می‌كنم بعضی از مدیران دانشگاه چون فكر می‌كنند دانشگاه یك محیط امنیتی و سیاسی است، این تصور باعث می‌شود كه اینها نگران بعضی برخوردهای سیاسی شوند، احساس كنند باید مراقب باشند ببینید كدام دانشجو می‌آید، كدام دانشجو می‌رود و... یعنی در واقع چون به دانشگاه مثل یك سازمان معمول اداری نگاه می‌شود، یعنی فردی سر ساعت كارت بزند، خب شاید در بعضی سازمان‌ها این رویه هم صحیح باشد، رویه كارمندی درست باشد كه فردی تعداد ساعت مشخصی را حضور فیزیكی داشته باشد. در حالی كه دانشگاه چنین فضایی نیست. خب خیلی از اساتید ممكن است وقت و زمان‌شان را در منزل یا كتابخانه‌ها بگذرانند و به مطالعه بپردازند، بنابراین دانشگاه مثل یك محیط اداری نیست. بنابراین گاهی نگرانی‌های سیاسی هست، گاهی نگرانی‌های فیزیكی هست كه نكند كسی بیاید و از دانشگاه چیزی را ببرد و صدمه‌ای بزند و... این در عرف دانشگاهی دنیا چنین چیزی مرسوم نبوده.
خوب یا بد این اتفاق افتاده و به خاطر نگاه از بالا به نظر می‌رسد نمی‌توان با آن كاری كرد، به نظر شما با تجربه حضور در سمت‌های مختلف در نظام آموزش عالی كشور چه تاثیری را در بر خواهد داشت؟
طبیعتا تاثیر منفی می‌گذارد، هرگونه نگاه امنیتی و حفاظتی به دانشگاه، رفتارهای دانشگاهی را محدود خواهد كرد. یعنی مثلا وقتی یك دانشگاهی این الگو را پیاده می‌كند، ممكن است رغبت افراد برای حضور در آن دانشگاه كم شود، ارتباطات علمی با آن دانشگاه كم شود. تردد دانشجوها به آن دانشگاه محدود شود. یعنی اگر احساس كنند یك عده در آن دانشگاه نگاه امنیتی دارند، نگاه سیاسی دارند، نگاه حفاظت فیزیكی دارند. مثلا مراقبند كه نكند شما چیزی برداشته باشید، مراقبند كه از دانشكده‌ای به دانشكده دیگر نروید. مراقبند كه نكند از دانشگاه دیگری به آن دانشگاه رفته باشید و.... ما این را باید درك كنیم كه دانشگاه‌ها نیاز به تعاملات باز، ورود افراد گسترده، افراد متنوع و... دارند و حاكم كردن هرگونه نگاه و كنترل سیاسی، امنیتی، فیزیكی و حفاظتی به نظر من تعاملات آن دانشگاه را محدود خواهد كرد.
هر بار كه رتبه دانشگاه‌های مختلف جهان اعلام می‌شود، حتی دانشگاه‌های برتر كشور ما هم در جایگاه مناسبی با توجه به سابقه فعالیت‌شان در آن رتبه‌بندی‌ها حضور ندارند. به نظر شما مدیریت دانشگاه در اینجا نقش دارد؟
قطعا نقش دارد. بحث رتبه‌بندی یك بحث پیچیده‌ای است. رتبه‌بندی‌ها تابعی از بنیه‌های علمی دانشگاه‌ها، شاخص‌های هیات علمی، امكانات آزمایشگاهی و... است و طبیعتا رئیس دانشگاه در ارتقا این شاخص‌ها نقش خواهد داشت. ولی قبلا هم تاكید كردم به نظر من مدیریت دانشگاه نمی‌تواند به عهده یك شخص باشد. دانشگاه طلب می‌كند كه حركت‌ها جمعی باشد و هم‌افزایی داشته باشد. یعنی ما اگر می‌خواهیم رتبه دانشگاه‌های خودمان را بالا ببریم، باید وضعیت آموزش، پژوهش، امكانات آزمایشگاهی را بالا ببریم. منتها مدیران دانشگاه نباید فكر كنند این كار را باید تنها انجام دهند، حتما باید شیوه‌هایی اتخاذ شود كه كل هیات علمی دانشگاه با آنها همكاری كنند تا رتبه دانشگاه‌ها بالا برود. البته به نظر من این رتبه‌بندی‌ها خیلی استاندارد بین‌المللی نیستند، یعنی آنها را یك سری دانشگاه‌ها و شركت‌ها انجام می‌دهند. البته احساس می‌كنم دانشگاه‌های ما تجربه كافی را در ورود به این رتبه‌بندی‌ها ندارند، نه اینكه دانشگاه‌های ما سطحشان پایین‌تر است. فكر می‌كنم ما اگر بعضی دانشگاه‌های خودمان را با برخی از دانشگاه‌هایی كه در آن رتبه بندی‌ها هستند مقایسه كنیم به نظر من حتما وضع بهتری داریم.
ولی چون ما از ابتدا خودمان را برای این رتبه‌بندی‌ها آماده نكردیم، مثلا خیلی از جاها ما اطلاعات و آمارمان مستند نیست و اگر ما با نگاه رتبه‌بندی خودمان را مجهز كنیم، اطلاعاتمان را جمع كنیم و مستند ارائه كنیم به نظر من حتما جایگاه بهتری پیدا می‌كنیم. البته در كنار این كار باید منابع‌ بیشتری اختصاص بدهیم، آزمایشگاه‌هایمان را تجهیز كنیم، هیات علمی بیشتری اختصاص بدهیم و... چون شاخصه‌های اصلی واقعا همین‌ها هستند.
به طور شفاف، نظرتان در مورد مدیریت آقای فرهاد رهبر چیست؟
این سوال زیاد مرسوم نیست كه در مورد اشخاص صحبت كنیم.
نظرتان در مورد مدیریت فعلی دانشگاه تهران چیست، حدود یك ماه به شانزدهم آذرماه، روز دانشجو باقی مانده، سال‌های گذشته در روز دانشجو شاهد تنش‌هایی در این دانشگاه بودیم. سابقه دانشگاه تهران نشان می‌دهد كه دانشجویان این دانشگاه نگاه‌های اینچنینی را تاب نمی‌آورند، فكر می‌كنید این طرز برخورد با دانشجویان تاثیری خواهد گذاشت؟
به نظر من دانشگاه تهران مهم‌ترین دانشگاه كشور است. هم از نظر كمیت، هم كیفیت، هم از نظر ملی و جایگاه بین‌المللی. من می‌گویم دانشگاه محوری كشور ماست. من كاری به افراد ندارم. من همیشه فكر می‌كردم در آن دانشگاه باید از برجسته‌ترین و علمی‌ترین چهره‌ها برای مدیریتش استفاده شود. حتی من گاهی فكر می‌كنم آنجا سطحش باید از وزرای ما هم بالاتر باشد. من خودم همیشه به خاطر احترامی كه برای دانشگاه تهران قائل بودم، هر جلسه‌ای داشتیم من می‌رفتم در دانشگاه، جلسه هیات امنای دانشگاه را نمی‌گذاشتم آنها بیایند به وزارتخانه، من به عنوان وزیر خودم می‌رفتم به دانشگاه.
بنابراین آنجا هم مدیران مختلفی را تجربه كرده است، ولی من همیشه فكر می‌كنم كشور باید قوی‌ترین نیروهایش را در مدیریت دانشگاه تهران استفاده كند، ولی این اتفاق همیشه نیفتاده. شاید گاهی ما دانشگاه تهران را خیلی عادی تلقی كردیم و بعضی وقت‌ها مدیرانش هم خیلی معمولی بودند.

 

------------

این مطلب در هفته نامه کارگزاران چاپ شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

رفیق چرا چپ و راست کردی

 

 

مانیفیست (!)سوسیالیسم.

دفاعیات کلاسیک و نئو کلاسیک.

اصل: تولید کالا به دو دلیل انجام می شود: اول مصرف و دوم سود

اصل: سود باید قسمت شود، اما قسمت سود به طور مساوی امکان ندارد

اصل: در شکل گیری تولید دو عامل مشارکت دارند: سرمایه دو کار(دقت شود که اول و دوم ندارد)

اصل راستی: سرمایه عامل اصلی ایجاد کالاست، بنابراین سهم بیشتری در سود دارد.

اصل چپی: سود یعنی ارزش افزوده سرمایه، اگر کاری وجود نداشته باشد هیچ ارزش افزوده ای به سرمایه اختصاص پیدا نمی کند.

اصل راستی: کار زمانی انجام می شود که ابزار آن وجود داشته باشد، کارگر ابزار متغیر است اما ابزار ثابت کارخانه و تراکتور و بیل و کلنگ و .... است، بدون کارخانه و زمین ، یعنی بدون سرمایه کارگر توانایی انجام کار ندارد.

اصل چپی: بدون کار سود بیشتر وجود ندارد.

اصل راستی: مطلوبیت سود بیشتر را به وجود میاورد نه کار بیشتر.

اصل چپی: خفه شو!

اصل راستی: سرمایه با مدیریت و ارائه نحوه کار به کار می گوید چطور پیش برود، به عبارت دیگر سرمایه می گوید کار چه کار کند. بر اساس منحنی تبدیل تولید انسان نیاز به کالاهای جدید دارد و بدون مدیریت کالای جدید وجود ندارد.

اصل چپی: غلط کردی، این مدیریت در واقع فرایند بهره کشی انسانی از انسان دیگر است. بهره کشی سرمایه از رنجبران.

اصل راستی: گمشو کثافت گدا، آدم شدی ماله من؟ هیچ وقت سود به اندازه برابر تقسیم نمی شه

اصل چپی: چرا می شه، اگر مالکیت شخصی از بین بره می شه.

اصل راستی: مالکیت عمومی طبق تجربه هیچ وقت امکان پذیر نیست.

 

 

خسته نباشید: خفه شو دیگه، بسه!

یا خیر الرازقین، یا ارحم الراحمین

 

هو الرزاق بابا

بی خیال این صوبتا، ما در مرز و بوم پرگهر زندگی می کنیم. سرزمینی که به خاطر عنایت خداوند سرپاست.

چپ و راست نداره، ما هنوز زنده ایم، با این همه تعطیلی، با این همه تقلب، با این همه جعل، با این هم بی سواتی... نیگا کن، من خبرنگارم تو این مملکت!

 

بازم می گید خدا نیست؟

این چپ و راستا ماله اون طرفیاس... اینجا خدا مملکتو اداره می کنه، به هرکی بخواد پول می ده به هر کیم نخواد نمی ده.

 

این چپ و راستا ماله کافی شاپا خوبن، تازه نصفشونم که چپ و راست می کنن همینا رو هم بلد نیستن. کتاب می گیرن جلو صورتشون که بگن ما با سوادیم، ولی کتابه تا قبل از تخت خواب جلو صورت می مونه.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

شهروند امروز توقیف شد

 

شهروند امروز توقیف شد.

هنوز خبر رسمی منتشر نشده اما احتمالن به خاطر همون گیر قدیمی یعنی عدم معرفی مدیر مسئول توقیف کردن. در واقع این اهرمی بود که همیشه بالا سر شهروند امروز بود.... دقیقن هم عدم معرفی نبود، مساله این بود که مدتیر مسئول هایی که معرفی می شدن رو هیات نظارت قبول نمی کرد!

قبلن هم این اتفاق افتاده بود. یعنی خبر احتمال توقیف شهروند امروز منتشر شده بود اما زیاد جدی نبود.

 امشب خبری اومد، راستش به خاطر سابقه خبر قبلی و منبع یکسان ترسیدم بدم.

اما امشب که با یکی از رفقا تماس گرفتم گفتن  انگار توقیف شده.

 

تا الان که پیگیری کردم خبری مبنی بر دریافت نامه رسمی نشده.

 

هرچند امیدوارم خبرش دروغ باشه، اما فکر کنم این سری زیاد جای امیدواری نیست.

 

می ترسم که یک دوره جدید و گسترده توقیف مطبوعات  دوباره شروع بشه.

 به امید روزهای بهتر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

ما ترک خرها

۶ سال قبل که حقیر عاشق شهد و شعور بودم و رنگ دنیا برام صورتی بود و دور سرم همیشه پروانه در حال چریدن بودُ استادی داشتم به نام.... این استاد جلیل که شنیدم جدیدن کاره ای شده حرف قشنگی به من زد اندر احوالات ناسونال خون بالای برخی رفقا.

می فرمود: "ایرانی جماعت یا بی ستون(=بیستون) یا چهل ستون" وسط نداره!

 

حقه! از یه سر باس بیافته ایرانی... نمیشه حد اعتدال رو رعایت کنه.

 

البته من می خوام یه بندم اضافه کنم به این و اون شخصت والای ایرانیان، بنده همیشه عرض کردم با ایرانی و ایرانی جماعت و پارس و فارس کاری ندارم، خوشبختانه من از نژاد سرفراز تورک، که رفقای فارسم بهش می گن ترک خر.

 

اما فلسفه وجودی این پست هم به همین ترک خر بر می گرده.

با رفیقی چت می کردم از مرز و بوم پرگهرم که تیریپ پان ترکیسم(!) برداشته بود و داد و بیداد که تو چرا جوک ترکی واسه من سند می کنی... مگر تو از نژاد تورک نیستی و...

 

بابا بزارید این فارسا جوک بگن واسه ما، بزارید بگن ترک خر.... نگن عقده می شه. ما ترکا اوصلن کارکرد گرا هستیم. یعنی چی؟

شما تاریخ ایرانو نیگاه کنید.... دهن تمدن ۳۵۰۰  ساله فارسا رو عربا سرویس نکردن... از زمانی سرویس شد که قومی غارتگر به نام ترک ها بر این سرزمین پروانه این تاختند و زدن دهن این ملتو سرویس کردن.

 

از زمان مرحوم شاه والا مقام شاه عباس صفوی دهن این مملکت سرویس شد. چون راستشو بخواهید، تا زمان شاه عباس هم اینا زیاد با دنیا اختلاف نداشتن. ولی از بعد از شاه و عباس و خاصه دوره شاهان قاجار، که الحق پدر ایرانو در آوردن ایران عقب مونده شد.

 

خب بابا حق دارن می گن ترک خر، طرف ا شد از آذربایجان اومد(همون ترک خرا رو می گم ها) مملکت اینا رو فروخت رفت عشق و حال کرد تو فرنگ! قرارداد بست، ترکمن چای و... خب نگن ترک خر؟

زورشون به بیشتر از این نمی رسه.

 

اصفهانو اینا شاخ کردن کم نیارن، آذربایجان یه صنعت مادر توش نیست... ولی نصف سرمایه های این مملکت تو آذربایجانه.

 

حضرات طرفدار آیین بهی و زرتشتی(که زردشت رو می گید زرتشت) هرچی از تاریخم دارید از صدقه سری ترکاس... همین ترکا بودن که آیین مزدیسنی زردشت بد بخت رو که تو بلخ(آریا ویج) راه انداخته بود که خیر سرش دست روحانیتو از سر ملتو کوتاه کنه، برداشتن اوردن تو اذربایجان... شما قدرتو ببین... زادگاه زردشتم از اون سر ایرالن برداشتن آوردن این سر گفتن زردشت اصلن تو آذربایجان متولد شده.

 

تازه بعدشم آیین مزدیسنی این فارسا رو مصادره کردن به بهترین نحو و افتاد دست موبدان آذربایجان.

 

علما می گن، کسی که نعره مستانه می زنه و نفس کش می طلبه یه دو قرون باید لای پاش باشه... این فارسای بد بخت همیشه از نعره زدن کم نیاوردن... زمان ترکا هم نعره می زدن تو ادبیاتشونم اومده"ترک غارتگر" بعدم سر عربا شروع کردن به فوحش دادن... ولی خب، تنها جایی که موقع حمله اعراب تونست یه دوزاری مقاومت کنه بازم همون اذربایجان بود.

 

بنده کارشناس تاریخ نیستم، به اندازه بضاعت از منابع همین فارسا مطالعه شخصی داشتم اونقدر که کفایت بیان کنه.

اینها رو هم گفتم که رفقای تورک من... بزارید بگن تورک خر، الان ۳۰ ساله می گن مرگ بر آمریکا... آمریکا سرجاش واستاده... بزار بگن تورک خر... مهم چیه؟

مهم اینه که تو این وضع بیکاری، هرکی از ولایت ما به قول این بچه تهرانا گوسفنداشو فروخته اومده تهران، بهترین مشاغله تهرانو بدست اورده و به شکل مافایی بین همشهریاش پخش کرده و هیشکسم نمی تونه چیزی بهشون بگه!

بگردید تو هر صنف و شغلی، ببینید سرمایه اکثر پیشوران امروزی کشور دست کیاس؟؟؟؟

 

فقط می تونن بگن تورک خر، عین بچه ای که کتک بخوره، زورش نرسه واسته شت دیوار هی فوحش بده.

 

فوحش بچه و فارس صلواته

 

حالا منم یه موزیک قشنگ می خونم، که فارسای عزیز لذت ببرن و باد زیر پوست بندازن و عشق کنن از اینکه ایرانی و فارس هستن:

 

آبی قلب تو خلیج فارس و هرمز

سینه به سینه ت سلسله کوه البرز

وسعت نام تو وسعت نام خورشید

جلوه خاک تو قرمز و سبز و سپید

 

ایران خاک دلیران

ایران غرش شیران

ایران همیشه جاویدان

شبنمی از جنگل شمال

ایرانی

دیده به دریایی از کمال

 ایرانی

 

ایرانی پهلوان

ایرانی مهربان

 

ایرانی وطن من

 

-----------

 

راستی یه چیز یادم رفت، سرودی که اینا تو جلسات پان ایرانیسم(!) که بیشتر پان فارسیسمه سرود ای ایران ای مرز پر گهرو پخش می کنن... شاید جالب باشه واستون که این سرودم یه ترک خر خونده!

 

خوش باشید مردای بزرگ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

از جشنواره مطبوعات تا مرغ وحشی

بالاخره پاییز اومد

28 آبان احتمالن جشنواره مطبوعاته

امسال هم سو مدیریت شدید تو برگزاری جشنواره وجود داره، امسال قراره تو مصلی برگزار بشه!

 

 

* چارشنبه این هفته اگر مشکلی پیش نیاد عازم یه سفر کوتاهم(احتمالن سه روزه)، میرم استان خراسان رضوی، ببینیم اونجا چه خبره!

 

** تو فکر یه کار جدیدم، هفته نامه کارگزاران داره خوب پیش می ره، اگر خراب نشه!

 

 

*** شنیدم یکی از تحریریه های خوب، توش بحران هایی به وجود اومده.

امیدوارم زودتر ختم به خیر بشه و به سرنوشت خیلی از نشریاتمون که خود زنی می کنن و از ترس مرگ خودکشی می کنن دچار نشه!

 

****

خیابونا که خیس می شن

آسمون که ابری می شه

وقتی جلو آفتابو می گیره

هوا سرد می شه

 

بدم میاد

از سرما، از برف از....

 

از پاییز می ترسم.

پاییز امسال انگار خیلی قوی تر از سالای قبل اومده.

 

چقدر سرد شده!

 

 

می ترسم از این پاییز.

*********

مرنجان دلم را کین مرغ وحشی

ز بامی که برخاست مشکل نشیند

 

چه سینه سوز آه ها که خفته بر لبان ما

هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد

 

نه شور عارفانه ای نه شوق شاعرانه ای

قرار عاشقانه ها شتاب در شتاب شد

 

*

+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

گفت و گو خواننده سرود‌آمریكا، آمریكا

هیچ وقت از من تقدیر نكردند

قرار مصاحبه با خواننده سرود «آمریكا، آمریكا، ننرگ به نیرنگ تو»در آموزشگاهی در خیابان بهشتی گذاشته می شود. او زیاد شبیه دانشجویان خط امام نیست كه لانه جاسوسی را تسخیر كردند، اما صدای همین مرد، سال ها شور انقلابی را در دل انقلابیون و رزمندگان ایجاد كرده. پس از سال ها صدای او همچنان حسی حماسی دارد و موقع صحبت كردن در فضای آموزشگاه طنین انداز می شود.  دكتر اسفندیار قره باغی، تنها خواننده ایرانی با مدرك دكتری آواز، از نوادگان سردار مشروطه ستارخان، در اول بهمن ماه  سال 1322 در تبریز در خانه پدری كه یادگار ستارخان بود متولد شد. او تحصیلات ابتدایی خود را در تبریز به پایان رساند، سپس برای تحصیلات  متوسطه به تهران آمد و وارد هنرستان موسیقی شد از آن پس برای دوره های بالاتر به خارج از كشور اعزام شد. او پس از بازگشت به ایران به طور تخصصی خوانندگی كلاسیك را انتخاب می كند وبه عنوان خواننده باس اوپرای تهران مشغول به كار می شود. همچنین همزمان كار خود را در رادیو، آموزش و پرورش و وزارت فرهنگ و هنر وقت ادامه می دهد. اولین كار او در رادیو در سال 1350 سرود ای ایران بود كه شعر آن اثر حسین گل و گلاب و با آهنگسازی روح الله خالقی تنظیم شده بود.ای ایران را قبلا استاد بنان با پیانو و به صورت ترانه اجرا كرده بود كه قره باغی برای اولین بار این كار را با مارش نظامی اجرا كرد. بعد از انقلاب او به عنوان رهبر كر تالار وحدت(تالار رودكی) مشغول به كار شد. اما بعدها با اینكه تقریبا سابقه فعالیت او در جامعه موسیقی بی نظیر است از تمامی جمعیت های دولتی موسقی جدا شد و فقط به تربیت شاگرد پرداخت، از شاگردان او می توان به امیر تاجیك، نیما مسیحا،حمید خندان  و... اشاره كرد. در حال حاضر او نیمی از سال را در ایران و نیمی دیگر را در كورهایی مثل انگلستان، آلمان و كانادا كنار خانواده اش می گذراند، درخواست گفت و گو را می پذیرد و قرار گفت و گو در آموزشگاه موسیقی گذاشته می شود.

  

***

سرود آمریكا، آمریكا اولین بار كی پخش شد؟ 

همان روز تسخیر لانه جاسوسی، در 13 آبان 58.

 

شعر این سرود از چه كسی بود، آهنگ و تنظیم چطور؟

اشعار برای آقای حمید سبزواری بود، البته اسم اصلی ایشان آقای حسین ممتحنی بود ولی با آن شعر را منتشر كرده بودند. ملودی از آقای احمد علی راقب و تنظیم از سید محمد میرزمانی بود.

 

شما خودتان با دانشجوهای خط امام ارتباط داشتید؟

نخیر، مطلقا؛  چون در تمام عمرم هرگز سیاسی نبودم. هیچ وقت دنبال چنین مواردی نبودم. من در آن زمان خواننده اوپرای تهران بودم تا زمانی كه انقلاب شد و اوپرا تعطیل شد. بعد از تعطیلی اوپرا به لحاظ سمت هایی كه در رادیو تلویزیون داشتم. خوانندگی هم كردم، حدود 47-48 سرود برای جنگ ساختم و خواندم و رهبری اركسر و كر كردم. با سرودهایی كه می خواندم و می ساختم برای رزمنده ها در دوران جنگ پشت و پناهی بودم.

 

بعد از انقلاب فقط سرود می خواندید؟

وقتی كه انقلاب شد، دیگر موسیقی در كار نبود. رادیو پاشید، اركسر ها پاشیدند. چیزی نمانده بود. من و تعدادی از دوستان در واقع جاده صاف كن موسیقی بعد از انقلاب در ایران بودیم. با اشعاری كه در آن زمان فقط می شد روی آنها كار كرد، سرودها را می ساختیم و در جبهه ها و رادیو تلویزیون پخش می شد. در آن زمان جز سرودهای جنگی چیز دیگری نمی شد پخش شود.

 

چه چیزی باعث می شد كه با وجود این محدودیت ها باز هم این سرودها را بخوانید؟

كشور در بحران انقلاب بود، خصوصا در زیر فشار آغاز جنگ بود و كلیه نیروها نیاز داشتند كه چیزی به آنها روحیه بدهد . سرودها از جمله همین سرود یكی انرژی بود كه برای نظامیان كشور بسیار مفید واقع می شد.

 

بعد از سال ها، حالا كه با پخش این سرود در خوانندگان حس نفرت نسبت به آمریكا ایجاد می شود چه حسی دارید؟

در اینكه با پخش این سرود به قول شما حس نفرتی در جامعه نسبت به امریكا پیش می آید، كاملا نظر موافق دارم.همینطور است. به همین دلیل هم خواندم، چون معتقدم هستم تمام اشعاری كه در این سرود گفته شد، تمام كلماتی كه در این سرود به امریكا نسبت داده می شود مثل: «دزد جهان خواره»، «روبه مكاره»، «عقرب جراره» و... حقیقت است. شما یك روز اگر كلاهتان را قاضی كنید، بی طرفانه قضاوت كنید می بینید كه دقیقا همینطور است، آیا غیر از این است؟

 

یعنی زمانی كه می خوانید، دزد جهان خواره ای، عقرب جراره ای و... با تمام وجود به این نسبت ها معتقدید؟

تا امروز هیچ سرودی را بدون اعتقادم نخواندم، آنچه را خواندم به آن معتقد و مومن بودم. من مدتی از عمرم را خارج از كشور زندگی می كنم. ولی هیچ دلیلی نیست كه انها را ستایش كنم. همین ماجرایی كه بر سر كشور هایی مثل ایران، افغانستان، عراق و... می گذرد تصور شما چیست؟ چرا باید این ممالك به این روز بیافتد؟

 

ضدیت با آمریكا و سیاست هایش در اكثر نقاط دنیا به جز ایران معمولا از سوی چپ هاست، این ذهنیت ایجاد می شود كه شما چپ هستید؟

هرگز اعتقاد چپ نداشتم، هنوز هم در ذهن من كمونیسم یا هر ایسم دیگری نیست از آنها تنفر دارم. من عملكرد را می بینم. به جنایت های آمریكا نگاه كنید، در افغانستان، عراق و ....

 

یعنی عملكرد آمریكا در جنگ هایی كه داشته موجب شكل گرفتن  این تنفر در شما شده است؟

به عنوان یك ایرانی كه مملكتم را دوست دارم، هركسی كه به این مملكت نگاه چپ داشته باشد برای من منفور است.

این نگاه بعد از تسخیر لانه جاسوسی شكل گرفت یا بعد از آن، همان زمان هم برخی می گفتند به جای سفارت آمریكا باید سفارت شوروی تسخیر شود و...، آیا به نظر شما فقط امریكا به ایران خیانت كرده؟

هیچ فرقی ندارد، شما اگر نگاه عمیق تری در این زمینه داشته باشید. می گویند كه دوست دارید شما را ببر بخورد، شیر بخورد، پلنگ پاره كند یا گرگ و... هیچ تفاوتی به حال شما نخواهد كرد، همه آنها می خواهند شما را بخورند، اسمش می خواهد ببر باشد یا شیر یا هرچه. ما باید در مملكتمان به درجه ای از فرهنگ ارتقا پیدا كنیم كه این را تشخیص بدهیم كه ذهنیتمان به خودمان باشد نه اینكه همیشه یك وابستگی به نقطه ای داشته باشیم كه آخرش هم می بینیم همه اینها نسبت به این آب و خاك خائن بودند.

بعد از شما هم كسی این سرود را اجرا كرد؟

تمام كارهایی كه من خواندم به هیچ عنوان بعد از من كسی نخوانده است.

خودتان می گویید هیچ نگاه چپی ندارید، اما آنجا كه شاعر می گوید: ثروت بیحد تو خون دل توده هاست، مشخصا استفاده از این ادبیات برآمده از نوع خاصی از تفكر است!

صد در صد تا‌ آنجایی كه من می دانم شاعر در گذشته چپی بوده.

بعدا در پخش مجدد، آیا این قسمت از سرود حذف شد؟

فكر نمی كنم.

دقت نكردید در پخش هایی كه همه ساله در رادیو و تلویزیون می شود؟

من نشنیدم،  علتش هم این است كه نه رادیو ونه تلویزیون را نه گوش می دهم و نه می بینم و نه با آنها همكاری می كنم.

با توجه به اینكه حدود نیمی از سال را با خانواده در خارج از كشور می گذرانید، دید همكارانتان خارج از كشور به شما چگونه است؟

در خارج از كشور به چشم دیگری به ما نگاه می كنند كه سودی به حال ما ندارد.

چطور نگاه م كنند؟

همان چیزی كه احتمالا در ذهن شما گذشت. در خارج از كشور چون صدای مرا می شناسند، با تصور اینكه بنده خواننده حكومتی هستم به من نگاه می كنند.

این طرف چطور، در ایران بابت سرودهایی كه خواندید آیا رانتی دریافت كردید؟

بیایند و بگویند، هر وقت به اندازه یك ریال به من داده شده، بیایند و هزاران میلیون برابرش را بگیرند و بروند. تنها كسی هستم كه در طول این مدت كه زندگی می كنم فقط دو چیز را از من نگرفتند، یكی ممنوع الخروجم نكردند، یكی هم حقوق بازنشستگی ام را جلویش را نگرفته اند.

همكارانتان كه در آغاز انقلاب با آنها سرودها را می ساختید الان كجا هستند؟

از آنها یكی كه آقای رشید وطن دوست هستند، ایشان هم در اوپرای تهران با من همكار بودند و بعد در سرود هایم با من اجراهایی داشتند، صدای ایشان را می شناسید، یكی ورزشكاران بود كه خیلی معروف بود. ایشان هم مثل من فقط معلم آواز هستند. امروز فعالیت ما فرهنگی است و فقط با شاگرد سر و كار داریم.

با تشكیلات و جمعیت های موسیقی فعلی همكاری دارید؟

با وجود اینكه نایب رییس كانون هنرمندان كشور و رییس كمیته آواز كلاسیك كشور هستم، پایم را خانه موسیقی نمی گذارم، اصلا با این جاها كاری ندارم.

این سرود برای دانشجویان خط امام ساخته شده بود، از شما تقدیر كردند؟

صرفا به لحاظ اینكه مذهبی نیستم و به لحاظ ظاهرم چون همیشه صورت تراشیده و كراواتی بودم چنین نهادهایی هیچ وقت ما را به چشم دوست نگاه نكردند.

تاثیر شما در ستایش حركت آنها قابل انكار نیست!

بله، تاثیر داشت، بیش از آن سرودهای من شاید در جبهه ها موثر بود.

نه از شما تقدیری می شد، نه رانتی دریافت می كردید و.... پس چرا می خواندید، چرا نرفتید؟

تجاوزی بود به خاك مملكت من، شاید اگر آن قدرت را داشتم و در سنی بودم كه می توانستم تفنگ در دستم بگیرم و بجنگم شاید  حتی به جبهه هم می رفتم.

قبل از جنگ چطور، سرودهای انقلابی نخواندید؟

قبل از جنگ چیزی نخواندم.

الان چه كار می كنید؟

من چهار آموزشگاه تدریس می كنم ، مجموعا الان حدود 80 هنرجو دارم، البته تا امروز بیش از 5 هزار شاگرد داشتم.

اشخاص مشهوری كه امروز بشناسیمشان داشتید؟

هستند كسانی كه الان مردم آنها را می شناسند و مردم با صدایشان زندگی می كنند. به عنوان یك معلمی كه هرگز حسود نبوده، اینها را بالا آوردیم. شما صدای امیر تاجیك، حامی، نیما مسیحا، حمید خندان، حمید غلامعلی و.... را می شنوید.

به نظرتان این علاقه شما به موسیقی حماسی و مارش های نظامی كاملا اتفاقی بوده، یا نسبت شما با ستارخان هم در این علاقه موثر بوده است؟

آنچه كه در ایران خوانده شد در مارش ها بنیانگذارش بودم، هنوز من هستم كه صدایم معنای مارش می دهد. شاید این می تواند یك ریشه ای داشته باشد كه من از نظر خانوادگی انقلابی هستم. انقلابی نه به آن معانی كه شما فكر می كنید، انقلابی ملی گرا. 

 --------------------

پـ یك:

متن سرود« آمریکا آمریکا ننگ به نیرنگ تو» :

 

آمریکا آمریکا ننگ به نیرنگ تو

خون جوانان ما می چکد از چنگ تو

ای ز شراره ستم شعله به عالم زده

امن و امان جهان یکسره بر هم زده

بر سر هر خرمنی در د ل هر گلشنی

آتش بیداد تو صاعقه غم زده

ثروت انبوه تو خون دل توده هاست

کین تو بر سینه ها دشنه ماتم زده

دزد جهان خواره ای دیو ستم پاره ای

عقرب جراه ای روبه مکاره ای

جور و جفا در تو هست مهر و وفا در تو نیست

زهر بلا در تو هست شهد صفا در تو نیست

در همه دور زمان چون تو ستم کاره نیست

عامل هر فتنه ای صلح و صفا در تو نیست

آمریکا آمریکا ننگ به نیرنگ تو

خون جوانان ما می چکد از چنگ تو

در همه گیتی به پاست نائره جنگ تو

گوش جهان خسته طبل بد آهنگ تو

مظهر شیطان تو یی دشمن انسان تویی

ای همه اهریمنی سرحد فرهنگ تو

رسم تو عصیانگری کار تو ویرانگری

تیره شده عالم از حیله و نیرنگ تو

دشمن هر ملتی موجب هر ذلتی

سایه هر وحشتی فتنه هر امتی

جور و جفا در تو هست مهر و وفا در تو نیست

زهر بلا در تو هست شهد صفا در تو نیست

در همه دور زمان چون تو ستم کاره نیست

عامل هر فتنه ای صلح و صفا در تو نیست

آمریکا آمریکا ننگ به نیرنگ تو

خون جوانان ما می چکد از چنگ تو

 

* این گفت و گو در هفته نامه کارگزاران به چاپ رسید.

+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

همینجوری، همینطوری

 خیلی وقت پیش من یه کار بدی کردم، نمی دونم شاید ابلهانه ولی یه داستانی نوشتم. (حالا خب منم آدمم دیگه، گناه نکردم که!) بعد امشب داشتم کاغذای قدیمیم رو نگاه می کردم، چشمم خورد به این داستان.

دو تا از حرفایی که شخصیت های داستانم زدن واسه خودم جالب اومد، میزارم اینجا شما هم به منتهای جهل دوران نوجوانی من پی ببرید:

 

* این یه تیکه از فصل اولش:

چشمهايش را با دستانش ميماليد اعصاب چشمش تحريك ميشد و يك نور پيچ در پيچ ميديد .به فكر فرو رفت با خود گفت:

اين نور حاصل منتهای ندیدن من است .

راستی، کدام تاریکی ميتواند نوري كه حاصل ندیدن باشد را از ميان ببرد ؟

 

** اینم یه تیکه دیگه دوباره از فصل اولش:

رز گفت: مرد گرسنه اي را تصور كن كه مقابل يك ميز از بهترین غذاها قرار گرفته،‌مرد گرسنه اما عاقل غذاها را بدون ملاحظه نميخورد با صبر گرچه گرسنه باشد، اما ابتدا غذا را خوب مي بويد سپس كمي به آن خيره ميشود اشتهاي خود را چند برابر ميكند.غذا ها بسيارند! و همه خوش طمع،‌مرد عاقل ميداند كه هر چه گرسنه باشد شكم او به اندازه محدودي گنجايش دارد.  پس ابتدا تكه اي از غذايي را جدا ميكند خوب تكه را ميجود سپس از غذايي ديگر برداشته و باز خوب ميجود تا طعم غذا را حس كند او در آخر هم سير ميشود و هم از طعم غذا به خوبي لذت برده.

اما مرد نادان با اولين نگاه به ميز حريص و با عجله شروع به خوردن ميكند آنقدر با عجله كه طعم خوش كباب بره را نميفهمد. براي مردان نادان و گرسنه بين نان سوخته كم ارزش و كباب بره تفاوتي نيست.

غذا تنها ابزاريست براي بقا و رهايي از گرسنگي، بهره اي كور از دنياي لذت ها.در حالي كه با كمي صبر و فكر مرد ميتوانست هم گرسنگي را از بين ببرد و هم از طعم خوش غذا لذت ببرد.

من براي تو مثل يك ليوان خنك شربت شيرين هستم و تو بيابانگردي هستي خسته و تشنه، ليوان من سرد خنك و من شيرين اگر عاقل باشي خنكاي ليوان مرا در دستان خسته ات حس ميكني  لبهاي خشك و ترك خورده خودت را با لبه صاف و صيغلي(نمی دونم اینو املاشو درست نوشتم یا نه، بالاخره غلط املایی واسه من مثل امضا می مونه) و خنك  ليوان من در زير آفتاب جهنمي اين بيابان  نوازش ميدهي مرا جرعه جرعه  بنوش چرا كه ليوان خالي خواهد شد و من شيرينترين شربت تو هستم .

هر بار كه جرعه اي نشودي من را در دهانت بچرخان تا از شيريني ام لذت ببري  راه ديگري هم هست و آن اينكه مرا يك دفعه سر بكشي تا آخرين قطره  در آن صورت طعم شيرين مرا در آخرين لحظه شايد درك كني وآن زماني كه من تمام شدم! در آن صورت شربت خنك و شيرين و آبي داغ  مخلوط با گل  چه تفاوتي با هم دارند؟

 

---------------

اینم اصلن ربطی به بالایی نداره:

راستی با یکی از رفقا صحبت می کردم، دنبال موضوع برای فکر کردن می گشت. داشتم به این فکر می کردم که آدمایی که دنال سوژه های بکر واسه فکر کردن می گردن، کار اولشون رو تموم کردن؟

کار اولشون می تونه این باشه که به آدمایی که هر روز می بینن فکر کنن، سرایه دار مجتمع، نگهبان پارکینگ، گل فروش پشت چراغ قرمز... همه اونایی که وقتی می بیننشون، زورتون میاد یه لبخند کوچولو بهشون بزنید.

دِ لا مصب، کسی ازت نمی خواد از ۴ میلیون درآمد ماهانه ت و ماشین ۱۵۰ میلیون تومنیت و عطر یا روژه لب چند ده هزار تومنیت چیزی بهش بدی.

آقا جون اصلن نمی خواد ازش گلم بخری

دیگه تو منقبض کردن چارتا عضله صورتتم واسه یه تبسم کوچولو گدا بازی در میاری؟

 

تاحالا به این آدما فکر کردی، همشون یه آدم هستن.

شخصیت دارن، به اندازه یه دنیا که تا الان به این سن رسیدن، دیدن.

چطور دیدن؟

چی دیدن؟

چطور دیده هاشونو تحلیل کردن؟

 

اینا مهم هستن... خیلی مهم!

به این فکر کردی که اگر خورشید نبود، همین چراغ گنده ای که هر روز صبح میاد بالا، همونی که مفت مفت می تابه و جلوش یه سد شیشه ای به نام عینک آفتابی می زنی..

 

اگر همین خورشید نبود، چقدر می تونست ارزوی دست نیافتنی باشه که ای کاش یه لامپ گنده هر روز تو اسمون بود!

 

ماها آدمای ابلهی هستیما!

 

آفتاب می تابه، عینک آفتابی می زنیم، نمی تابه، چراغ روشن می کنیم!

 

زمستون بخاری روشن می کنیم، تابستون کولر

 

خالی نبند دیگه، واسه حفظ تعادل نیست... بنده خودم شاهدم آدمایی که تو زمستون تو خونه ۴۰ درجه ای حال می کنن، حالا همین۴۰ درجه تو تابستون باشه تا آسمون هفتم، طبیعت رو فوح می دن که فلان فلان شده چرا امروز انقد گرمه.

 

 

+++ رکورد چرت و پرت گفتنو تو این پست ترکوندم... تشویق

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آبان1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

پارچه سرخ جلوی چشم گاو نگیرید

رفقای خوبم، مثل علی، امیر، ایدا، اشکان، نوشین و ...سایر رفقا می دونن که من سرم به کاره خودمه و جز نقد و شوخی با رفقای بلاگر کاری ندارم.

 

اما امشب اتفاقی افتاد که سخته آدم ساکت بمونه!

 

تصور کنید،

جلسه ای برگزار شده، اکران خصوصی(!) فیلم خانم حکمت. چه کسایی دعوت هستند؟ آقای عبدی، آقای سحابی، آقای خاتمی، آقای یزدی و... و قرار بود مثلن جلسه نقد و بررسی فیلم با حضور این عزیزان برگزار بشه.

 

عزیزان تحکیم، عزیزان ادوار، شماها بچه نیستید، می دونید تو جلسه ای که تحکیم برگزارش کنه و اینها دعوت باشن، صد درصد حضور پلیس امنیت و ... امری طبیعی.

 

در جلسه ای که پلیس هیچ راهی برای برخورد با مدعوین نداره و خیلی راحت داشت جلسه برگزار می شد، واسه چی درگیری به وجود آوردید؟

 

به خدا قسم که به عنوان خبرنگاری که اونجا آمدم و قبل از اینکه خبرنگار باشم رفیق شماها هستم، شرم کردم از رفتار بعضی از رفقا.

 

همه چک خوردن، همه فوحش شنیدن و ... ولی شماها دیگه تو جایگاهی نیستید که مثل یه بچه دبستانی طرف یه چیزی بهتون بگه (و انتظار عکس العمل از شما داشته باشه تا بتونه جو رو متشنج کنه) و شماها هم باهاشون دهن به دهن بشید.

 

آیا نمی شد این جلسه با صلح، تمام بشه؟

 

چرا همیشه باید تو برنامه های دفتر تحکیم اینطور شرایطی پیش بیاد؟

 

چرا پارچه سرخ جلوی چشم گاو می گیرید؟

 

 

کسی نمی گه باید سکوت کرد، کسی نمی گه وقتی رفیق شما رو گرفتن نباید بایستید و ازش حمایت کنید!

 

اما لااقل به این هم فکر کنید که از یک داد زدن شما، از بسته شدن خیابان شریعتی و ... چه بهره برداری هایی ممکنه بشه.

 

خوشحالم که این ماجرا بازداشتی نداشت و خداروشکر همه خونه رفتیم، اما کاش طور دیگری تمام می شد.

 

متاسفم،

متاسفم،

و متاسفم

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

فرج الله سلحشور:من فیلمساز نیستم مبلغ مذهبی‌ام

قرار ملاقات با فرج الله سلحشور در محل دفترش بود. كسی كه نیاز زلیخا و انكار یوسف را جمعه شب‌ها بر صفحه تلویزیون به تصویر می‌كشد در طبقه دوم ساختمانی قدیمی در حوالی میدان هفت تیر منتظر ماست،‌ تا از دغدغه‌هایش بگوید. برای آنكه بفهمیم چرا به جای بازیگر ناشناخته مازندرانی(كه بعد از ساخت این سریال دیگر پایتخت‌نشین شده) بازیگران مطرح سینما كه به زیبایی شهره هستند در نقش یوسف پیامبر ظاهر نشده اند، باید سلحشور را بشناسیم. مردی كه به همراه دوستان خود حوزه هنری را پایه گذاشتند، از محسن مخملباف، مجیدی و... صحبت می‌كنیم. او از تغییر رفقای انقلابی‌اش می‌گوید، از مخملباف كه فساد سینما ناخالصی‌های ماركسیستی اش را بیرون ریخته. سلحشور زیاد شبیه هنرمندانی نیست كه در كافه خانه هنرمندان به بحث در مورد مسائل می‌پردازند، حتی از ظاهر او پیداست كه هنوز هم پای حرف‌های سال‌های پر شور انقلابش ایستاده. نه خبری از لباس ماركدار است، نه خبر از عطر خاص و... معمولی‌تر از آنكه در خیابان از او امضا بگیرند. می‌گوید فیلمساز نیست، مبلغ مذهبی است و فیلم‌هایش را برای خدا می‌سازد، وقتی همكار ما بی‌توجه به موكت بودن اتاق كارش به سمت‌اش رفت تا با او دست بدهد، گفت: «لطفا كفش هایتان را در بیاورید، اینجا نماز می‌خوانیم» شكل ظاهر دفتر كار سلحشور، خود او، نحوه برخوردش و... همگی پالس‌هایی بودند كه او برای ما می‌فرستاد، تا با او مثل سایر كارگردانان صحبت نكنیم.
 
 
قبل از اینكه به بحث سریال یوسف بپردازیم كمی در مورد نوع نگاه شما به سینما صحبت كنیم، از اظهار نظرهای اخیرتان خصوصا از پست‌های وبلاگ‌تان چنین بر می‌آید كه از دیدگاه شما سینما شغل مكروهی است و وارد شدن به سینما به خاطر اینكه مفسده برانگیز است زیاد جالب نیست، در این مورد كمی توضیح می‌دهید، به این سوال پاسخ بدهید كه در این جای مفسده برانگیز شما چه می‌كنید؟

من این سینمای موجود را خیلی مشروع و مناسب نمی‌دانم، نه هر سینمایی را.

این سینمایی كه شما می‌فرمایید، احتمالا سالم‌ترین سینما است، یعنی اینكه شما بیرون از جمهوری اسلامی كه بروید بالیوود است و هالیوود، وضع به كلی متفاوت است و خودتان بهتر می‌دانید!

اینكه شما می‌گویید این سینما، سالم‌ترین سینمای دنیاست. یك وقتی می‌بینید كه یك‌نفر با داشتن میلیون‌ها سرمایه دو ریال می‌بخشد، یك وقت می‌بینید كه نه... دو ریال دارد و یك قرانش را می‌بخشد. اینجا جمهوری اسلامی است، اینجا كشور قرآن است، آنجا نه... آنجا كشور تورات و انجیل تحریف شده است. اینجا كشور خدای یگانه است، با دستورات اسلامی، آنجا كشور تثلیث است، در آنجا دین محكم و اعتقاد راسخی وجود ندارد، همه چیز مسخ شده و دین فراموش شده. و در آنجا انقلابی مثل اینجا نیست. ما با داشتن چنین انقلابی و چنین اسلامی اگر تمام ارزش‌های سینمای‌مان این باشد كه یك روسری سر یك نفر بكنیم، كاری نكرده ایم. اینقدر سلامت برای این سینما یعنی هیچ.

با این وضعیت باید فیلم سازان ما فقیه باشند!

آفرین، ما فیلمسازمان هیچ اطلاعی از مكتبش ندارد، حتی روخوانی ساده قرآنش را بلد نیست. خب یك چنین فیلم‌سازی برای كشوری كه همه‌اش كشور قرآن است چطور می‌تواند فیلم بسازد؟ مگر اینكه بگوییم فیلم‌سازی از یك هنر است، ربطی به مذهب و دین ندارد. این جدایی هنر از دین، همان جدایی دین از سیاست است. خیلی‌ها می‌خواهند دین از هنر و هنر از دین بی‌بهره باشد. در دنیا یك نویسنده تصمیم می‌گیرد یك فیلم نامه بنویسد و یك داستان خلق كند، هیچ كسی هم كاری به كارش ندارد. در ایران هم همینطور است. اما این به آن معنی نیست كه این در شأن این نظام است. این نظریات شخصی نویسنده و كارگردان است و در حد خودشان. با وجود مکتب غنی اسلام آیا صحیح است که نویسنده و کارگردان ما به مغز کوچک و تجربیات اندک خود بسنده کند؟

آقای سلحشور، با زن چه باید كرد، در سینمای آرمانی شما نقش زن چیست؟

الان زن در همه اركان جامعه ما حضور دارد. آنقدر حضور دارد كه در گذشته نداشت. آنقدر كه الان در محافل فرهنگی، سیاسی و اجتماعی ما حضور دارد مرد حضور ندارد. كسی هم اشكال نمی‌گیرد. آنچه كه از نظر ما اشكال است آن است كه جایگاه زن از آن محل قداست خود فاصله بگیرد. مثلا در گذشته زن سمبل عفاف و حیا بود. اما اکنون این جایگاه تنزل یافته.

می‌توان گفت سینما در واقع آینه جامعه است. به هر حال آنچه شما می‌گویید در زمان شاه وجود داشته نمود جامعه قبل از انقلاب بوده و آنچه امروز شاهد آن هستیم نمود جامعه امروزی است؟

ببینید این نمود اسلام نیست. من گمان می‌كنم این نمود حضور فرهنگ بیگانه در این مملكت است. یعنی نمود حضور ماهواره ها، اینترنت، رسانه‌های ارتباط جمعی ناخوانده غرب است كه غرب سعی كرده از این طریق فرهنگ خودش را القا بكند و سینماگر ما هم وسیله القای این فرهنگ است.

یعنی در زمان شاه چنین چیزی وجود نداشته؟

نه در زمان شاه نهایت چیزی كه به ما می‌رسید، فیلم‌ها بود. نه ماهواره و اینترنت و... بود.

شما از هم دوره های آقای مخملباف هستید، با توجه به کارهای اخیر آقای مخملباف، خیلی ها که ناظر این دگرگونی ها بودند معتقد هستند که به همان اندازه که به صورت افراطی ناگهان آقای مخملباف تغییر کرد، شما و طیف شما هم به همان اندازه افراطی تغییر نکردید، در این خصوص نظری دارید؟

اگر کسی آرمانی را مشخص کند، مثلا بگوید پیرو قرآن هستم و بعد سعی کند به دستورات قرآن کامل عمل کند، 20 سال دیگر، صد سال دیگر هم از او بپرسید هنوز قرآن را قبول دارید می گوید بله. آیا این آدم متعادلش این است که بعد از 30 سال بگوید حالا من به بعضی از این آیات عمل می کنم به بعضی نه. اگر مومن به بعض و نکفرو به بعض باشد، حالا این آدم متعادلی است. نه آقا... ما اول انقلاب گفتیم خدا پیغمبر اسلام، امام حسین، فاطمه زهرا و... هنوز هم همان است.

امام علی(ع) می فرمایند ما باید فرزند زمان خودمان باشیم، یک شکلش آقای مخمکلباف است که اصرار داشت فرزند زمان خودش باشد و حالا مشخص نیست متعلق به کدام زمان است و یک طرف دیگر هم این ور هستند!

مساله سر همین است. ما فرزند زمان را درست معنی کنیم اشکمالی نداریم. ما سر تعریفش مشکل داریم. فرزند زمان بودن یعنی با فساد زمان همراه بودن یا اینکه با پیشرفت های معنوی، علمی و ارزشی زمان رشد کردن. این فرق دارد که من رشد زمان خودم را بپذریم یا فساد زمان خودم.

کدامش رشد است کدام فساد؟

طبیعتا هر آنچه با مکتب با دستورات خدا نمی خواند ضد رشد است، همه دنیا هم پیروش باشد غلط است.

شما فکر می کنید برای آقای مخملباف چه اتفاقی افتاد، چه اتفاقی افتاد که کسی که مثل شما فکر می کرد تردید کرد و عوض شد. فکر می کنید تردید هایی که برای مخملباف پیش آمد برای شما پیش نیامد؟

فقط تردید های مخملباف نبود که او را به این سو کشاند. آقای مخملباف یک سری غرور هایی داشت که کسی را غیر از خودش قبول نداشت. یعنی به او می گفتیم که ما از استاد محمد تقی جعفری وقت گرفتیم که برویم سخنرانی اش را گوش کنیم. خیال می کنید چه می گفت؟ می گفت استاد جعفری برای من چه دارد! یعنی اصلا استاد جعفری را قابل استفاده نمی دانست. هرکسی که می گفت محسن تو حرف ندارید، با او خیلی خوب بود. هر کسی که به او کوچکترین ایرادی می گرفت، محسن با او نمی توانست کار کند. این یکی از دردهای مخملباف بود، دومین مشکل فساد سینما بود. یعنی این رفت در سینمایی که در آن شهرت طلبی بود، کبر و غرور بود، زن بود، شهوت بود، جایزه بردن بود و...اینها در آن بود و ناخالصی های آقای مخملباف بیرون ریخت. از قبل هم آقای مخملباف شاگرد مکتب اسلام نبود، آقای مخملباف قبلش یک مارکسیست بود در زندالن چند وقتیتغییر می کند، مکتب را می پذیرد از شاگردان آقای بهزاد نبوی بوده. بعد انقلاب شد و شور انقلابی بود و چند وقتی این هم سعی کرد فعالیت هایی بکند ولی آن ناخالصی های گذشته بالاخره خودش را نشان داد. ولی آن بچه هایی که ماندند ناخالصی نداشتند، از اول پای رحل و منبر و قرآن بزرگ شده بودند. از اولش هم اینجوری بودند هنوز هم راهشان را ادامه می دهند.

آنچه در آثار اولیه آقای مخملباف می بینیم اعتقاد راسخ است!

من مخملباف را خوب می شناسم، شش سال خانه زاد با هم رفت و آمد داشتیم. شش سال در خانه من می آمد، خانه آنها می رفتم، شب ها خانه هم می خوابیدیم و... اینطور همدیگر را می شناختیم. از سال 58 او را می شناختم تا سال 64-65 .

در سال 64-65 چه اتفاقی افتاد؟

رک قضیه این بود که با عوامل سینمای موجود قاطی شد.

چرا عوامل سینمای آن موقع که از نظر شما عامل تغییر مخملباف بودند مثل مخملباف افراطی تغییر نکردند و هنوز هم در سینمای داخلی فعالیت می کنند؟

برای آنکه آنها گرگ باران دیده بودند. آنها مارهای افعی خورده بودند. آنها 60 سال در فساد سینما خوب کارکشته شده بودند. امثال من و مخملباف بچه های تازه کاری بودیم که دست چپ و راستمان را هم نمی شناختیم.

کارهای مخملباف را دنبال می کنید؟

بله، آخرین کارش را دیده ام.

چطور کاری بود؟

خب، مشخص است که همان سیر سقوطی را که در پیش گرفته همانطور دارد ادامه می دهد و روز به روز هم بدتر می شود.

الان ارتباطی با مخملباف ندارید؟

خیر، اصلا بحث ما الان مخملباف نیست...


در بعضی از معابر تهران حضور پیدا كردیم و نظر مردم را در خصوص سریال یوسف جویا شدیم، ضمن اینكه بعضی از آنها نظر مثبتی نسبت به این سریال داشتند. مردم می‌پرسند چرا اصلا شما در فیلم‌سازی فعلی كه قاعدتا معذوریت‌هایی در آن وجود دارد به سراغ این سوژه رفتید كه حتما در آن صحنه‌هایی را باید به تصویر بكشید كه اجازه پخش آنها وجود ندارد، مثل صحنه‌ای كه در آن زلیخا خود را برای یوسف آماده كرده. در این خصوص توضیحی دارید؟


یك ورژن قدیمی در ایران ساخته شده بود كه فروزان و فخرالدین بازی كرده بود و یكی دیگر هم كارتونی بود كه بعد از انقلاب ساخته شد. این را باید خود مردم بگویند كه كدام یك را می‌پسندند، آن عریانی‌های زلیخا را با حالا مقایسه كنند، قطعا ما الان از آن عریانی‌ها نداریم، حق دارند، آن كه فروزان بازی كرده بود بهتر بود. ولی به ما هیچ چیزی تحمیل نشده. اصلا مجبور نبودیم كه برخی از حوادث تاریخی مثل درگیری یوسف و زلیخا را از بین ببریم. حتی در خیلی از تاریخ‌ها این را می‌بینید، اما قرآن می‌گوید كه: «همت كرد زلیخا به سوی یوسف و همت می‌كرد یوسف هم به سوی زلیخا اگر برهان رب را نمی‌دید.» این نقل قولی كه ما كردیم، روز یك‌شنبه آقای احمدی‌نژاد می‌گفت كه بهترین نقل قول بود و چند نفر از علمای دیگر هم تماس گرفتند و گفتند زیباترین شكلی كه می‌شد این صحنه را نشان داد این شكل بوده.


در انتخاب بازیگر چطور؟


من نمی‌خواستم از بازیگران موجود كه فقط شكل و قیافه‌ خوب دارند استفاده كنم.


بنای داستان حضرت یوسف روی زیبایی حضرت یوسف است!


من نمی‌خواستم از بازیگرانی استفاده كنم كه فقط چهره‌ای دارند. و چهره‌شان هم ایرانی نیست، غربی است.


یوسف هم ایرانی نبوده!


ایرانی نبوده، شرقی بوده. فلسطینی بوده.


خب همین بازیگران، ایرانی هستند و قطعا با گریم و نوع خاص آرایشی كه دارند شبیه غربی‌ها شدند، نمی‌شد با گریم چهره‌شان را شرقی كرد؟


مثلا شما آقای رادان یا زندگانی را می‌گویید. من مصطفی زمانی را به 40 نفر از مردها و زن‌های بازیگران فیلمم كه آمده بودند نشان دادم همه این 40 نفر گفتند این چهره بهتر از همه هست. اینطور نبود كه فقط خودم بگویم، كه بعد همه عوامل فیلمم گفتند یك چهره مشهور بگذار گفتم نه، من با تحقیق به این رسیدم. ضمن اینكه من چند پارامتر را در نظر گرفتم، این چهره از نظر زیبایی شبیه معصومین خودمان است، شبیه شمایل‌های حضرت ابوالفضل. سوابق آدم‌ها هم برایم خیلی مهم است، یعنی كسی را كه در فیلم‌های دیگر دیدم با زنان زیاد بازی كرده و... این را نمی‌خواهم در نقش یك آدم مقدس بازی كند.


او فقط بازیگر است!


این را من اعتقاد ندارم. من می‌گویم كار مذهبی بایستی توسط انسان‌های مذهبی و کسانی که به مذهب بی‌توجه نیستند ساخته شود.


شما آقای زمانی را الان معرفی كردید، آقای زمانی بعد از این فیلم امكان ندارد فیلم غیرمذهبی بازی كند؟


هركسی به اندازه وظیفه و اعتقاداتش عمل می‌كند. این بستگی به خود ایشان است که چقدر به عقاید خود پایبند باشد یا نباشد.


اكثر بازیگران مطرح سینمای ما در فیلم‌هایی كه شما زیاد قبول‌شان ندارید بازی می‌كنند، یعنی شما هر بار بخواهید پروژه‌ای را شروع كنید می‌روید و یك نفر بازیگر غیرمطرح را پیدا می‌كنید؟


نه، بیشتر دنبال بازیگری می‌روم كه گذشته بهتری داشته باشد. در مورد حضرت یوسف اصرار داشتم كه حتما چهره بكر باشد. در مورد زلیخا هم اصرار داشتم كه این بكر بودن را داشته باشد كه پیدا نكردم.


در این داستان حضرت یوسف از اولیا بود، زلیخا كه پیرو هوای نفس بوده، چرا در مورد زلیخا این اصرار را داشتید؟


چنین اعتقادی ندارم، چون همه اینها یك حرف می‌زنند، آن كه نقش منفی دارد با نقش مثبت همگی یك حرف را می‌زنند. یک هدف را محقق می‌کنند.


به هر حال اینجا در صنعت سینما حرف، حرف مخاطب است و در سینمای جهان هم حرف اول را گیشه می‌زند، شما گفته بودید من برای خداوند این فیلم را ساختم نه برای مخاطب. می‌خواستم بدانم این یك گریزی نیست كه اگر این فیلم بد از آب در بیاید بگوییم كه این فیلم برای مخاطب بوده نه برای شما؟


من گفتم برای خدا ساختم، برای منتقدین نساختم، الان هم تكرار می‌كنم. یوسف را برای خدمت به خدا و بندگانش ساختم. حالا این وسط بعضی‌ها از فیلم‌های من خوش‌شان نیاید.


منتقدین بندگان خدا نیستند؟


چرا، بندگان خدا هستند ولی با سینمای مذهبی سر و كار نداشتند، معیار‌های مذهبی را نمی‌شناسند. آنها همان معیار سینمای گیشه‌ای و كلیشه‌ای را می‌شناسند. معیارهای سینمای موجود را.


یعنی شما با منتقدین قهر مصلحتی كردید، با این منطق راه را برای هرگونه نقد آنها می‌بندید!


نه؛ این چه حرفی است، قهر چیست. من از اول كه آمدم گفتم من جزء این سینما نیستم. من اصلا یك مبلغ مذهبی هستم، از زبان سینما استفاده می‌كنم برای تبلیغ باورهایم.


نمی‌شود از نقش منتقدین صرف نظر كرد!


یوسف بدون این بازی‌ها هم جایگاه خودش را پیدا كرده و مردم هم آن را می‌بینند. همین الان یوسف در 18 كشور عربی و افغانستان و پاكستان پخش می‌شود، چهار شبكه همزمان پخش می‌كنند و بیش از یك‌ونیم میلیارد نفر می‌بینندش.


خب این 4-5 شبكه همگی برای ایران هستند؟


خب الان حرف شما مخاطب است.


نه، بحث ما كمیت مخاطب نیست، چگونگی كمیت مخاطب است. این سریال الان جمعه شب‌ها در پیك بیننده تلویزیون پخش می‌شود. برای مثال اگر این به صورت سریال نبود و فیلم بود و روی پرده می‌رفت و در یك رقابت آزاد قرار می‌گرفت آیا بازهم همین اندازه مخاطب داشت. از این سریال چون در سیما پخش می‌شود حمایت شده؟


واقعا صدا و سیما پیك خاصی برای ما قائل شده؟ چرا نمی‌گویید مثل همین سریال‌های ماه رمضان پخش شده بوده. یوسف هم همینطور بوده.


ما دو بحث متفاوت دنبال كردیم و متاسفانه این دو با هم مشتبه شدند. ابتدا بحث ما بحث نوع نگاه شما و سینما گرانی بود كه كارهای‌شان روی پرده می‌رود و نه تلویزیون و مخاطب برای دیدن‌شان باید پول پرداخت كند و بعد مخاطب كار شما با مخاطب كار آنها در حال قیاس است، بحث ما این است كه اگر این سریال هم فیلم بود و مثل كارهای آنها روی پرده می‌رفت همین اقبال را داشت؟


شما سوال كردید كه معیار بیننده است و من هم گفتم بیننده دارد. مثل سریال‌ها مثال بزنید. منظور ما این است كه برد مردمی كه شما می‌فرمایید یك رانتی است كه در اختیار شماست.به نظر شما صدا و سیما بیشتر طرفدار این سریال یوسف است یا سریال‌هایی كه در ماه رمضان پخش می‌شد؟


به هر حال این یك سریال تاریخی- مذهبی است كه آخر هفته پخش می‌شود؟


من اطلاع دارم كه بعضی از مسوولان تلویزیون حتی علیه یوسف با مطبوعات صحبت كردند كه یوسف را بكوبید. می‌خواهم روشن باشید كه اینطور نیست كه تلویزیون طرفدار ما باشد. تابه‌حال 100 بار از آنها سوال شده كه شما برای یوسف چقدر خرج كردید جواب نمی‌دهند.


گفته شده چهارونیم میلیارد تومان تلویزیون هزینه كرده و دو میلیارد هم از منابع نامشخص كمك شده.


نه، تلویزیون 6 میلیارد و 400 میلیون تومان برای این كار طی 3-4 اصلاح برآورد برای این كار گذاشته. یعنی آخر اصلاح برآورد كه همین 20 روز پیش بوده این قیمت بوده. در حالی كه شما همین الان سریالی دارید كه به چهار برابر این بودجه ساخته می‌شود. همین الان شما دو فیلم سینمایی دارید كه با قیمت همین سریال 45 قسمتی ساخته می‌شود.


یعنی این بودجه كم بوده؟


به نظر شما اگر ما بودجه یك فیلم سینمایی را خرج یك سریال 45 قسمتی كنیم باز هم زیاد است؟ آنجایی كه می‌روند پیش مقام معظم رهبری می‌خواهند پز بدهند می‌گویند یوسف از همه كمتر خرج شده، از همه كمتر زمان برده، اما اینجا كه خبرنگار سوال می‌كند جواب نمی‌دهند. این نشانه دوستی مسوولان با یوسف است یا نه چیز دیگر.


شما گفته بودید كه هشت هزار صفحه فشرده تحقیق داشتید و بعد از آن هزار صفحه استخراج كردید و به علما دادید و آنها هم نخواندند، در مورد تحقیقات‌تان توضیح می‌دهید؟


ما هشت هزار صفحه تحقیقات داشتیم و یوسف را از رویش نوشتیم و تقریبا 10 جلد 200 صفحه‌ای شد. خب این 10 جلد را به هر كسی بدهید می‌گوید وقت ندارم بخوانم. ما یكی از مشكلات‌مان كه علما نخواندند حجم كار بود. چهار سال چندین نفر نشستند این كار را نوشتند، كسانی كه این را نوشتند، دو نفر دكترای علوم قرآنی بودند، سه نفر كارشناس و محقق داشتیم، استاد ابراهیمی در تمام این چهار سال كنار ما بودند و...


با این حساب چرا آیت‌الله سبحانی در مورد این سریال گفتند كه این اسرائیلیات است؟


‌وقتی می‌گویند اسرائیلیات مصداقش را هم باید بگویند. اسرائیلیات به انحرافات و دروغ‌هایی است كه وارد اسلام شده، حاج آقا سبحانی گفتند اینها اسرائیلیات است، گفتند مثلا «درست است» كه یك زمانی دو خواهر را می‌شده عقد كرد، اما شما چرا در فیلم‌تان این را نشان دادید؟ خب اگر درست است كه دیگر مومن اسرائیلیات نیست، «مطلب درست و مستند» نمی‌تواند اسرائیلیات باشد، غلط و غیر مستند اسرائیلیات است.


یك نقدی وجود دارد و آن اینكه این داستان كه زنی قصد مراوده با یك مرد را داشته برای نوجوانان بد آموزی دارد؟


این چیز جدیدی نیست، از قدیم هم گفته‌اند. ما هر چقدر هم رعایت كنیم بازهم می‌شود حرف در آورد. اینكه یك آدم امل و عقب مانده بگوید اصلا چرا در یك فیلم عشق هست. تمام فیلم‌ها و سریال‌های ما عشق پسر و دختر به همدیگر است، حالا شما درست آنجایی كه خدا قصه‌اش را نقل كرده. آنجا به یاد بدآموزی افتاده‌‌اید؟


در این فیلم‌ها كه شما می‌گویید، كه دیگر به آنجا نمی‌رسد كه دقیقا آن محفل نمایش داده شود!


در این فیلم‌ها دختر و پسر دست همدیگر را می‌گیرند. بله در سریال‌های جمهوری اسلامی دختر می‌رود خانه مرد نامحرم یك ماه، یك ماه می‌ماند. فراوان... اصلا پسری تنها در خانه است، دختر هم می‌رود در همان خانه. اینها كه فراوان هستند.


خب مصداقی صحبت كنید، یكی را نام ببرید؟


اصلا یكی و. دوتا و صدتا نیست، شما یك سریال نام ببرید كه اظهار علاقه عاشقانه در آن نباشد. ضمن اینكه این قصه را خدا نقل كرده.


یك داستانی در قرآن نقل شده و فقط به قسمت‌هایی اشاره شده، اما شما آن صحنه‌ها را ساختید، این جزئیات و حواشی را از كجا آوردید؟


هزاران جلد كتاب، این صحنه را به بدترین شكلش توضیح دادند، فقط ایراد بر این است كه چرا تصویری كردید؟


در خود قرآن كه به موضوع با این جزئیات پرداخته نشده است. منبع شما برای تصویر این صحنه‌ها چه بوده؟


تفسیرالمیزان مبنای من بوده. و هر چه كه با این دو تفسیر مطابقت داشته و تضاد نداشته از آن استفاده شده.


منابع شما فقط منابع شیعه بودند؟


نه تمام منابع شیعه و سنی جمع شده، تقریبا همه منابع. حدود 60 جلد تفسیر شیعه فقط.


تورات چطور؟


تورات هم بوده، منابع مصری، رمان‌ها، قصص الانبیا، تاریخ تمدن ویل دورانت، تاریخ هرودوت و...


مصر هم رفتید؟


نه خودمان نرفتیم ولی كسانی را فرستادیم که اطلاعات آوردند.


به نظر می‌رسد بحثی هم كه آقای سبحانی كردند همین است، شما وقتی از منابعی مثل تاریخ هرودوت و دورانت و رمان‌ها استفاده كردید كه قاعدتا تماما براساس منابع شیعی نبودند ممكن است اسرائیلیات هم واردشان شده باشد.


به شرطی استفاده كردیم كه با منابع شیعی تطبیق داشت، تضاد نداشت.


روند پیدایش عشق زلیخا به یوسف خیلی ناگهانی بود، از طرفی برخی از روایات می‌گویند كه زلیخا یوسف را در بزرگسالی ملاقات می‌كند.


این دو روایت هست، برخی از منابع اهل تسنن و یهود می‌گویند یوسف 18-17 ساله بوده، منابع شیعه می‌گویند 11-10 ساله بوده ما منابع خودمان را گفتیم.


سیر علاقه زلیخا را به یوسف نمی‌بینیم كه چطور رشد می‌كند؟


خود شما الان می‌گفتید برخی ایراد دارند كه این رابطه زیادی است، آن وقت تصور كنید ما این رابطه را قدم به قدم می‌ساختیم، ببینید آن موقع چه بلایی سر ما می‌آوردند.


یعنی محدودیت‌هایی داشتید؟


نه... این عبور تاریخی در فیلم یك چیز طبیعی است، لازم نیست كه همه مراحل را نشان بدهیم. واقعا من هیچ محدودیتی نداشتم، یعنی اگر هیچ محدودیتی در جمهوری اسلامی نبود من یوسف را غیر از این نمی‌ساختم.


در مورد نقش یوسف صحبت كردید، چطور شد كه نقش زلیخا را به خانم ریاحی سپردید، یا سوابق خانم ریاحی برایتان مثل یوسف مهم نبود؟


من می‌خواستم بازیگر توانمندی باشد كه بتواند این نقش پیچیده را بازی كند، بعدا خواهید دید كه این نقش خیلی پیچیده می‌شود، سابقه كتایون ریاحی با بازی خوبش برای من مهم بود. و چهره‌ای كه هم استعداد پیر شدن داشته باشد و هم جوان شدن. دیگر آنكه آنقدر كه در مورد بعضی از بازیگران سوابق منفی نقل می‌كنند در مورد ایشان نشنیده بودیم، در كار ما هم یك زن خیلی محترمی بود كارش را خوب انجام می‌داد.


اگر یك كارگردان غیرمذهبی مثل آقای بیضایی بود، فكر نمی‌كنید این كار بهتر می‌شد؟


قطع و یقین بخشی از كار را بهتر در می‌آورد. یعنی بخشی از كار مثل صحنه‌های دراماتیك، حركت دوربین و نكات فنی بهتر می‌شد اما روح مذهبی كار را تردید دارم كه می‌توانست. اگر این تعریف را بپذیریم كه هنرمند اثرش زاییده باورش است شما اگر یك چیزی را قبول داشته باشید می‌توانید در مورد آن هنرنمایی كنید. اما اگر نه، اگر بخواهید مثل مرده‌شور مرده را بشویید، اما كار هنری باید پشتش احساس شما باشد.


خب همین آقای بیضایی فیلمنامه‌ای مثل روز واقعه را ساخت.


خب روز واقعه هیچ وقت در بطن قضیه نرفت، همه‌اش حواشی آن بود. اما در یوسف ما به همه مسائل پرداختیم.


هیچكدام از كارهایی كه در مورد حضرت یوسف ساخته شده روح مذهبی ندارد؟


من ندیدم، فقط آنكه در ایران بوده را دیدم، آن هم اصلا ربطی به مذهب نداشت یك داستان عشقی بود.


یك روایت غیرمستند هست كه در آخر یوسف، زلیخا را در حالی كه پیر شده می‌بیند و او را بعد از جوان كردن به عقد خود در می‌آورد، آخر سریال شما چطور است؟


از قضا این روایت خیلی معتبر است و آخر سریال ما هم همینطور تمام می‌شود

 

----------------------

این گفت و گو در هفته نامه کارگزاران به چاپ رسید.

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

جاده خاکیه ماله شما

میرم خب، واسه چی می زنید آخه!

 

دلم یه جوری شده، هر وقت اینجوری می شه یه چیزی می شه.

 

انگار جای بعضی ها رو تنگ کردم.

 

زمین خدا به این بزرگی.... خب می رم یه جای دیگه!

 

درست می شه، بالاخره اول پاییزه، باید یه سری اتفاقایی بیافته.

 

چی می شد با هم مهربون می شدیم؟

 

هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک

گرم تو دوستی ندارم از ایشان باک

 

چی می دونم، لابد اینجوری راحت تر هستن!

 

من اگه کسی به کس دیگه ای بدی کنه، صد درصد طرف اونی رو می گیرم که همه ولش کردن، حتا اگر طرف خودش اشتباه هم کرده باشه!

 

ولی هیچ وقت با کسی که بهم بدی کنه مثل خودش برخورد نمی کنم.

 

از خدا واسش می خوام که از این بیماری وحشتناک نجاتش بده.

 

من به اندازه روزی دو بسته سیگار

دو تا و نصفی کنسرو لوبیا

هفته ای دو باک بنزین

فوقه فوقش سالی دو دست لباس لازم دارم.

 

اینام چیزایی نیست که واسه خدا زیاد گنده باشن، ماله من جاش امنه.

 

به فکر خودتون باشید.

 

****

چی می دونید شماها...

 

راهه زندگی، مثل یه جاده ناشناخته ست.

من زیاد جاده هراز و فیروزکوه رفتم.

خوب می دونم بعد از جاجرود کمرده، یعنی جاجرود آخرین نقطه سرسبز تا رودهن به شمار می ره.

 

اما یه بار رفتم طالقون، اولین بارم بود... رفتم سمت کوئین، کوئین یه داهات کوچیکیه، از طالقون که رد شدم خیلی هوا گرم بود... هیچ خبر نداشتم که کوئین رو که رد می کنی، آخر یه جاده خاکی وحشتناک، یه بهشت منتظرمه!

 

این جاده خاکیه ماله شما... ما می ریم جلو ببینیم چه خبره!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  |