تبليغاتX
آدرس جدید: www.anvarionline.com

آدرس جدید: www.anvarionline.com

آدرس جدید: www.anvarionline.com

احمدی نژاد از شما باهوش تره

 

اونها که برنامه خبری و حوزه می رن خوب می دونن، گاهی اوقات بین خبرنگار ها یه خبرنگار ناآشنا که کسی قبلن تو حوزه ندیده بودتش بلند می شه و یک سوال می پرسه که اصلن به موضوع جلسه مربوط نیست.

 

جالب تر اینکه گویا اون مسئول که ازش سوال می شه گویا منتظر پاسخگویی به همین سوال بوده و کل جلسه در حاشیه قرار داشته.

 

خاطرم هست که 20 مرداد هم چنین اتفاقی افتاد. همه خبرنگار های حوزه میراث فرهنگی داشتن در مورد حریم آثار باستانی ... شوش و آق قلعه سوال می کردن که یک دفعه خبر نگاری به نام... که خودش رو از روزنامه ... معرفی کرد بلند شد و سوالی پرسید.

بلافاصله بعد از طرح سوال به طور ناگهانی یکی از معاونین سازمان که بعدها ـ حدود دو هفته بعد از این ماجرا ـ  به دلیل مشکلات جسمی(!) استعفا داد از جلسه خارج شد.  

 

وقتی مشایی تو اون جلسه گفت :«نه تنها حرف گذشته رو پس نمی گیرم، بلکه صدها و هزارها بار می گم با ملت اسرائیل دشمنی نداریم» هر چند همه فکر کردن که موضوع یک دفعه ای مطرح شده، اما جالب بود که در این جلسه دوبار از واژه «مردم» و یکبار از واژه «ملت» استفاده شد.

 

مملکتی که کمتر از شهر تهران جمعیت داره و ارتشش قوی ترین ارتش خاورمیانه به شمار می ره، مگر ملت می تونه داشته باشه؟  یعنی اصلن تو اسرائیل به غیر از پیر زن ها بقیه اسلحه دستشونه دارن می جنگن!!! ما به این آدم ها نمی گیم مردم... چون همسو با اعتقاد تشکیل سرزمین موعود دارن گام بر می دارن یک ملت به شمار می رن( توضیح اینکه من در مورد درستی و غلطی حرکتشون  صحبت نمی کنم)

 

به هر حال تو اون جلسه ملت و مردم مطرح شد و کسی به بار معنایی این دو توجه نکرد.

به اینکه اصلن چرا این سوال مطرح شد

به اینکه اصلن به رییس سازمان میراث فرهنگی چه ربطی داره اسرائیل؟

به اینکه چرا دوبار گفتن مردم، یکبار گفتن ملت؟

 

اما بعدها وقتی رییس جمهور در دفاع از معاونش گفت او گفته «مردم» نه «ملت» بحث ابعاد تازه ای به خودش گرفت.

 

اما چرا سازمان میراث فرهنگی که سر گزارش انتصاب های سازمان از 5 خبرنگار و روزنامه شکایت کرد، به خاطر اینکه بعضی از روزنامه ها تیتر یکشون رو «ملت» اسراییل نوشتن حتا یک جوابیه و توضیح هم نفرستاد.

 

راستی چی شد که خبرنگار های رسانه های منتقد که قاعدتن بچه زن بابا هستن و اصلن وقت مصاحبه بهشون نمی دن و در جریان خرها گذاشته نمی شن، همشون تو اون جلسه کذایی بودن؟

 

****

واقعت اینه که ما کارهای مهمتری داریم،

یه مشت آدم لنگ و لوچ که معلوم نیست از کجا سر در آوردن و از کدوم رانت شدن خبرنگار ... با سابقه های ده و بیست ساله... که هیچ کس هم در مورد سوابقشون سوال نمی کنه برای «سید جانشون» دارن نامه فدایت شوم می نویسن!

یک سری دیگه کمپین زدن و با سلام صلوات دارن خاتمی رو دعوت می کنن.

از این ور هم یه سری نشستن ببین زنای فامیل خاتمی چی می گن کپ بزنن... که خاتمی تو فلان محفل وقتی گفتن کاندیداتوری نگاهش رو به سمت سقف گرفت، بنابراین آقا قصد دارن شرکت کنن.

 

حقیقت اینه...

 

اون ور داره چه اتفاقی می افته؟

وقتی سه سال قبل احمدی نژاد کاندید شد، با اون تبلیغات مسخره ش.... همه این حضرات تحلیل گر مسایل سیاسی بودند ... که طرفداری معین رو می کردند و می زدن تو پر و پاچه هاشمی... که ای .. اعدام های سال 6۷ و.... معین اوت شد و وقتی این وری ها درگیر جنگ کروبی و هاشمی و معین بودند ... اون ور کل قواشون رو متمرکز کردن.

 

حضرات تحلیل گر می گفتن: مگه میشه مرتیکه که از شهرداری پا شده اومده تا دیروز لباس سوپور می پوشید رییس جمهور بشه؟

 

 

آقایون به جورابای احمدی نژاد فکر می کردن و اینکه این چند وقت یکبار حمام می ره، اما احمدی نژاد به چیزای خیلی بزرگتر.

 

********

 

الان اتفاقی افتاده؟

رویه تغییر کرده... نه ... هنوز ما مترمرکزیم روی کاپشن و پیدا کردن سوراخای  لباس احمدی نژاد و تو آل کردن عکسای مسخره  این بابا...

 

 

بابا با جوراب پاره و کاپشن احمدی نژادی خرمون کرده.

 

این مرد و دور و وری هاش خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی باهوش هستن.

 

چرا دسته کم می گیریدش؟

 

*****

 

وقتی باید بفهمید که چرا  معاون احمدی نژادی که هلوکاست رو انکار می کنه و تو سازمان ملل برای محو کردن اسراییل خط و نشون می کشه گفته با ملت اسراییل دوستی داریم و بعد تاکید کرده.

و بعد مراجع واکنش نشون دادن( ماهم این وسط شدیم کاسه داغ تر از آش و نگران جایگاه روحانیت) و از همه جالبتر علی رغم همه توصیه ها و تهدید ها ... رییس جمهور با کمال آرامش آمد و گفت: «موضع مشایی موضع دولت بوده، و دولت بر اساس توصیه تصمیم نمی گیره»

 

اون وقتی می فهمید که انتخابات برسه و اصلی ترین کردیت احمدی نژاد بشه : اون از آخوندا نمی ترسه ...

 

به نظرتاون همش اتفاق بود؟

 

یادتون بندازید، حکایت پالیزدار رو ...

یادتون بندازید، حکایت مشایی رو...

یادتون بیاد، حکایت نوری زاد رو ..

 

تو شرایطی که ما برای تخریب چهره رغیب دست به دامان قم و کسانی که این وری ها رو کافر و منافق می دونستن شدیم، اونها به خوبی از حس خاصی که مردم نسبت به روحانیت(به زبان عامه آخوندها) دارن آگاهن... ببینید در حماسه پرشور انتخابات ... چه بهره برداری خواهند کرد.

 

 

تو شرایطی که تو سیاست اصلاح طلب ها و منتقدین فعلی داره اخلاق موج می زنه... احمدی نژاد واقعن کار سیاسیش عالیه... اون داره از حداقل امکانات حداکثر بهره برداری رو می کنه.

 

 

 

غضنفر های اصلاحات... همچنان نامه نگاری کنید، سید خندانی که تو هر سخنرانیش 40 بار به انحا مختلف التزامشو به ولایت فقیه به رخ می کشید و حرف های خودش رو تکذیب می کرد، اینبار با شجاعت خواهد امد.

 

ادامه بدید، حتمن موفق می شید.  

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

فرصت سازی

به نظرم قاعده ثابت بر اینه که هیچ وقت در شرایط عادی و دلخواه، دستاوردهای بزرگ که بشه بهشون تکیه کرد حاصل نمی شه.

 

مثلن، هیچ وقت کسی رو دیدید که با هلیکوپتر یه قله رو فتح کنه و اسمش تو کتاب رکوردها نوشته بشه؟

یا مثلن کسی رو دید که یک عمر بشینه رو صندلی و بتونه قهرمان پرورش اندام بشه؟

 

قهرمانان پرورش اندام برای خودشون تو باشگاه ها شرایط سختی رو بازسازی می کنن تا عضلاتشون ساخته بشه.

 

راستیکه فلسفه بدنسازی و پرورش اندام خیلی شبیه زندگیه.

 

تاحالا فکر کردید که چرا با زدن وزنه عضلات اونطور در هم پیچیده و محکم و ورزیده می شن؟

عضلات بدن وقتی که ورزشکار وزنه می زنه فرسوده می شن، آسیب می بینن... مثل زخم عادی که رو پست ایجاد می شه منتها تو شرایط متفاوت یعنی این زخم تو عضله ها ایجاد می شه.

 

چطور وقتی یک زخم التیام پیدا می کنه مقداری اضافه حجم هم اطرافش به وجود میاد، عضلات هم همینطور هستند.

 

زندگی هم همینطوره، سختی ها مثل زخم های کوچیکی می مونن که وقتی بازسازی میشن اضافه حجم پیدا می کنن. این اضافه حجم ها اگر تو پرورش اندام عضله ست، تو زندگی ما تجربه هاست.

 

تو بدترین شرایط می شه بهترین رفاقت ها رو اثبات کرد، پس اگر تو این شرایط سخت تن به سختی بسپاری باختی، اما اگر استوار باشی و صبور... رفاقتی می سازی که هیچ چیز نمی تونه خرابش کنه. تو شرایط عادی هیچ وقت امکانش نیست!

 

تو بدترین شرایط می تونی خودتو اثبات کنی، تو شرایط بد کار کردن، زحمت کشیدن و تلاش کردن و در نهایت به نتیجه رسیدن، تو رو اونقدر ورزیده می کنه که تو شرایط عادی همیشه برتر باشی.

 

من به استفاده کردن از مشکلات و سختی ها برای پیشرفت و آسایش می گم قدرت انتخاب و تصمیم گیری صحیح. یا فرصت سازی

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

یاس

من همیشه از موسیقی رپ بدم می اومد، هنوزم میاد، اما یکیش رو به واسطه یکی از رفقا شنیدم.

باید بگم در مورد این یکی یه نظر دیگه دارم، اینو که واستون عینشو تایپ می کنم اینجا.

 

اما می خوام فکر کنم به اینکه چقدر از ماها با این موزیک احساس نزدیکی می کنیم؟

راستی چندتا از ماها که امروز دیگه مثلن روزنامه نگار شدیم و می خندیم، این حرفا رو می فهمیم؟

 

 

یه نسل آشغال تو این مملکت، یه کارایی کرد... تموم نشده.

هنوز انقلابی که خون می خواست(نقل از خاطرات یکی از آقایون)

جنگی که قرار بود به کربلا برسه و...

 

هنوز ترکشاش اینجا هست، نشونه ش اینکه هنوز کسایی که این طور چیزا رو می شنون یاد خیلی چیزا میافتن.

 

زنگ مدرسه خورد

همه کتاب و دفترا رو

جمع کردن و واسه ادامه رفتن

همه شاد از اینکه حالا برن خونه

خب چیزی نیست که اونا رو برنجونه

 

ولی خونه واسه من بود طور دیگه

یاس داستانشو اگه بتونه می گه

 

تو دلم به هم کلاسیا گفتم خوش به حالت

همیشه اسباب ما ها بوده پشت وانت

 

تو باید الان بری تکالیفو بنویسی و

بعد بنشینی به تماشای تلویزیون

 

ولی من نمی خوام که برم خونه

واسه چی برم حالا که دلم خونه

 

وقتی که دردا منو دوره کردن

مثل طناب دار پیچیدن دور گردن

 

می شینم فکر می کنم و به خودم می گیم آیا

قصه ما بدتر نبود از بی نوایان؟

 

قصه روز فرار ما به یه شهر مرزی

تو اتاق بی چراغ و شمع قرضی

 

تو خونه ای که از بیماری مادر تب کرد

و پول دارو نبود، یعنی باید صبر کرد

 

تا کی؟

کی باید به داد این حس برسه

وجود من پره از درد و استرسه

هر چی داد و فریاد زدم و هر چی اشک

انگار صدا می پیچید به خودم بر می گشت

تو خونه و تو خیابون و حتی تو کلاس درس

توی فکر اینکه فردا دم زندان قصر

چطور باید هشت ساعتو باید بکوب بشینم

تا بابامو من یه ربع از پشت شیشه ببینم

 

مهم نبود زندگی بکنم با نون خشک

مهم اینه کودکی منو قانون کشت

 

نمی خوای بمیری شیرینی جون ادمه

دلیل من واسه زندگی خونواده مه

 

خونواده ای که روز خوشی نداشتن

خواستن ولی دشمنا نزاشتن

 

نترس خدا تو رو واسه درد انتخاب کنه

چون این دردو قبلا روی یاس امتحان شده

 

مشکلاتی که می خونم تا یه گوشه دردم جبران بشه

نمی خوام دنبال سوژه بگردم

سوژه زندگیمه که یه سره شدم ویران

ولی مهم اینه هنوز هستم پسر ایران

 

آره کمر من زیر این بار خمیده شد

ولی قدرتی توی وجودم دمیده شد

من به آینده های روشنم اعتقاد دارم

چون آینده هان که به من اعتقاد دارن

 

شاید بگی که یاش همه حرفاش شعاره

ولی به خدا روزای خوبم انگشت شماره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

من مثل ابر رهگذر

آب اگرچه بی صداترین ترانه بود

تشنگی بهانه بود

 

من به خواب های کوچک تو اعتماد داشتم

چشم های عاشق تو را به یاد داشتم

 

میوزید عطر سیب

سمت خواب های ساده و نجیب

 

من به جست و جوی تو در هوای عطر موی تو

رفت و آمد کبود گاهواره ها

زیر چتر روشن ستاره ها

 

***

لالایی گریه بارون

تو این گل خونه ویرون

بریز نم نم ببار آروم

رو یاس تازه گلدون

 

لالا نازک مثل پونه

لالا دلگیر و بی بونه

گل من تشنه و تنها

اسیر این بیابونه

 

لالالالا دلم تنگه

لالایی گریه کن بارون

لالالا ببار آروم

لالایی دله  پر خون

 

مثل ابری که می ناله

مثل بادی که می خونه

ببین تنها تورو دارم

تو این دنیای وارونه

 

لالا لالا دلم تنگه

لالایی گریه کن بارون

لالا لالا ببار آروم

لالایی دل پرخون

 

لالایی باد سرگردون

لالایی باغ ویرونم

لالایی لاله غمگین

لالایی بید مجنونم

 

تو این بی آب و آبادی

تو این ویرونه تنها

بخواب آهسته آهسته

گل نیلوفر زیبا

 

بخواب آهسته آهسته

گل نیلوفر زیبا

 

 

 

-*-*-*-

 

 

-*-*-*-

 

 

دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم

قد تموم آدما

قد تموم عاشقا

دل بردی و پنهون شدی

دل بردی و پنهون شدی

از من چرا ای بی وفا

از من چرا، از من چرا

عاشق شدم عاشق شدم

از چشم من پنهون نشو

تنها شدم تنها شدم

تنها شدم تنها شدم

تنها نرو تنها نرو

تنها نرو تنها نرو

 

پر می کشی تا آسمون

من خسته بی بال و پر

پر می کشی تا آسمون

من خسته بی بال و پر

روزی که برگردی دگر

از من نمی بینی اثر

من مثل ابر رهگذر

می بارم از شب تا سحر

 

دریا نمی گیره نشون

از قطره های دربدر

 

دریا نمی گیره نشون

از قطره های دربدر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

سفره‌های افطار و دوربین‌های روشن

شب‌های ماه مبارك رمضان، سفره‌های افطار با ایتام در ام‌القراء اسلام، پایتخت ایران، شهر تهران در حضور دوربین‌های روشن برگزار می‌شود چه بسیار مسوولانی كه پای این سفره‌های محقر سنت نیك اطعام فقرا و به‌خصوص ایتام را به جا می‌آورند. اما در گوشه‌ای از این شهر و اتفاقات در مجاورت بزرگ‌ترین و اصلی‌ترین ادارات و وزارتخانه‌های دولتی،‌ نبش كوچه هاشم‌ ساجدی بالاتر از میدان گل‌ها (تالار بزرگ وزارت كشور) خانواده‌ای اسباب خود را كنار خیابان چیده‌اند و نگاه پرسان و سنگین عابران را تحمل می‌كنند. آنها دیگر از آبروی خود گذشته‌اند، پدر خانواده به جایی رسیده كه دیگر نگاه افسرده فرزندان ناراحتش نمی‌كند و مادر خانواده دیگر می‌داند این اتفاق از بی‌غیرتی مرد خانواده نیست.

در شرایطی كه با 30 میلیون به سختی می‌توان یك چهار دیواری 60 متری رهن كرد با پنج میلیون ودیعه، یعنی تمام سرمایه‌ یك خانواده، آواره شدن آنها اتفاق عجیبی نیست. از وزارت رفاهی كه معتقد است «اعلام خط فقر به درد كسی نمی‌خورد» قاعدتا نمی‌توان انتظاری داشت، سازمان بهزیستی هم كه سر جمع كردن خیابان‌گردها و كودكان كار هر روز با شهرداری در نزاع است سامان دادن به وضع چنین خانواده‌هایی كه اتفاقا دیدنشان این روزها زیاد عجیب نیست در شرح وظایف هیچ وزارتخانه و سازمانی هم نیست.

چه! انتظار زیادی داریم، آنكه در شرح وظایف است باید با تذكر و خواهش انجام شود. نكته آنجاست كه چه باید كرد؟ پاسخ مشخص است. صفحات حوادث روزنامه‌ها را ورق بزنید پاسخ همین‌جاست: «پدری دو فرزند خود را آتش زد و بعد خودش را حلق آویز كرد»، «انگیزه قتل فرزندان مشكلات معیشتی پدر خانواده عنوان شد» مشابه این اخبار در سه سال گذشته كم نبودند، چنین اتفاق‌هایی در یك روز و یك ساعت نمی‌افتند. مشكلات معیشتی امروز چیزی نیست كه با اهالی این شهر بیگانه باشد. هر چند میزبانان سفره‌های افطار زیاد باورش نكردند. اتفاقا نمی‌شود انتظار داشت همه به قدرت ایمان و زهد آنقدر واقف شده باشند كه توانایی تحمل این مشكلات را داشته باشند. حالا باید منتظر ماند تا پدر خانواده كه امروز نگاهش را به ترافیك حاصل از حركت خودروهای تشریفات و سیاسی خیابان فاطمی و بزرگراه شهید گمنام دوخته بالاخره روزی یك خبر حادثه‌ای درست كند آن وقت است كه روزنامه‌ها تیتر می‌زنند و سبط محترم شهید بزرگوار مطهری یادداشتی در سایت‌های اینترنتی منتشر كنند و نابسامانی‌ها را به رخ بكشند. در انتها باز هم فرزندان قربانی می‌شوند، او كه از فرار دختران و نوع بد پوشش شكایت دارد و چاره را افزایش گشت‌های ارشاد می‌داند، ای كاش به جای آن همه هزینه امروز به این خانواده سرپناهی بدهد.

همان روزی كه وزارت رفاه از اعلام خط فقر شانه خالی كرد و سازمان بهزیستی با شهرداری جدل كرد، امید از دولت بریدیم. اما شهرداری چرا، با فعالیت معاونت اجتماعی شهرداری تهران پس از آقای قالیباف، سخنان قالیباف در مورد زندگی مردم و... تصور بر این بود كه شهرداری تهران علاوه بر مسوولیت‌های عادی خود، دغدغه‌های دیگری هم دارد.

حالا هم كسی انتظار ندارد شهرداری كلانشهر تهران با برخورداری از بودجه 000/000/000/500/6 (شش هزار و 500 میلیارد) تومانی یك‌بار، فقط یك بار خارج از شرح وظایف خود با صرف فقط چند میلیون تومان به داد این خانواده برسد. لااقل مامور شهرداری هر شب پدر خانواده را جلوی اعضای خانواده تحقیر و تهدید به بردن وسایل نكند!

این خانواده مطمئنا اگر جایی داشتند كنار خیابان نمی‌رفتند.

در نهایت چه اتفاقی خواهد افتاد، بی‌شك بودجه شهرداری حساب و كتاب دارد و ریال به ریال آن در جایی كه لازم است صرف می‌شود، سازمان‌های دیگر هم به همین ترتیب. اما در ام‌القراء اسلام وظیفه سامان دادن به چنین خانواده‌هایی با كیست؟

چرا باید برای اسكان آنان خیری با اشك و آه صدقه بدهد؟

مگر آنها شهروند این آب و خاك نیستند؟ مگر مردم مالیات نمی‌دهند، چرا باید برای آنها صدقه جمع كرد، چون سازمانی متولی این كار نیست، یا هست و با انواع و اقسام دلایل از زیر آن شانه خالی می‌كند. ای كاش به جای اطعام ایتام در ماه مبارك رمضان كمی برای سامان آنها خرج شود، باور كنید اسكان آنها جلوی صفرهایی كه مقابل بودجه سازمان‌هاست چیز خاصی نیست!

-----------------------

این یادداشت در روزنامه کارگزاران مورخ 17 شهریور چاپ شد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

نه تو مترسکی، نه اینجا آخر دنیا

تو مترسک نیستی، آدمی

اینجا هم آخر دنیا نیست، یه تیکه از راه دنیاس

 

نخند،

مثل قبل اخم کن

عین مرد برو جلو

 

ول کن این ترانه ها و شعرای عوضی رو...

همشون یه مشت آشغالن

هیچی نیستن، هیچی

 

 

هممون روانی شدیم، قبول!

هممون یه جوری افسردگی پیدا کردیم، بازم قبول.

از درد معاشه که اینجاها کار می کنیم(کار که نه چون اگه اونچه اونی که من می شناسم تو شرق و هم میهن می نوشت، الان اینجا کار نمی کنه... فقط وقت می گذرونه) قبول.

 

اما یه نگاهی کنیم، اون خورشید که بهش فکر می کردیم هنوز وسط آسمونه.

کی 10 ساله قبل تو رو ساخته؟ این خودت بودی... نه چیز دیگه! همونی که باعث شده این راهو انتخاب کنی.

 

تکون بخور، هیچی عوض نشده.

 

اونی که اون جا نشسته، می خواد که تو همینجوری بشی...

نه می ندازتت زندان، نه شکایت می کنه، نه اعدامت می کنه... باهات کاری نداره.

 

خورشیدت اونجاس، هنوز وسط آسمون، تو هم همونی... راهم همونه.

 

فقط یه مشت سنگ ریزه ریختن جلو پات... اینا صخره نیستن، باور کن... سنگ ریزه هستن.

فقط هشت سال تو یه جاده اسفالت راه رفتی... حالا که جاده خاکی شده فک می کنی خیلی سخته!

 

ولی فقط فک می کنی... اینا همون پاهاس رفیق، تکون بخور راه برو.

 

خورشیدت از بین نرفته، تو همه وقتت رو گذاشتی این سنگ ریزه های حقیرو نگاه کنی...

یه تکون بخوری، خورشیدتو نگاه کنی، تو همونی که باید بری.

 

 

راستی... راه رفتن تو جاده صاف و اسفالت کار هر بچه محصلی هم هست!

 

تو که بچه نیستی، مرد این راهی... اتفاقن الان وقتشه که ثابت کنی کی هستی...

 

مردای گنده فقط تو شرایط سخت می تونن گنده باشن.

 

گنده شو، اونقدری که شایسته اسمته!

 

الانه که می تونی بگی هستی.

 

سگی که وق وق کنه، پاچه نمی گیره.

 

ساکت و آروم، گرگای اطراف جاده الان مست قدرت شدن،

آروم و ساکت، بلند و سرفراز، چشتو بدوز به خورشید، اما مواظب باش«ساکت و آروم» طوری که صدای قدم هاتو نشنون... عبور کن از این تیکه هم.

 

اینجا اخر دنیا نیست... یه تیکه از راه دنیای ماس... به خدا همچین ازش رد می شیم... نمی فهمن.

بزار مست قدرتشون باشن... ماها داریم رد می شیم.

 

فقط توروخدا، یک بار دیگه از این سنگ ریزه های معاش و ترس و افسردگی چشمتو بردار، خورشیدو یه نگاه بنداز.

نگاش کنی جذبه  گرفتت...

 

برو به امید خدا

 

بزار روزنامه مونو بگیرن.

حقوق ماهانه مونو بگیرن.

نزارن راحت حرف بزنیم.

 

فردا رو از ما نمی تونن بگیرن، این دیگه کار خورشید و ماهه

این کاره تقویمه

 

فردا یه روزه جدیده

من و تو همون من و توی چار سال قبل

خورشیدم همون خورشید

---------------------------------------

می فرماید که:

حرکت از این بیش شتابان کنیم

ولوله در ولوله باران کنیم

 

جنگل و شهر و ده و کوه و کمر

از نفس خویش شکوفان کنیم

 

دانه هر گل که تو پر پر کنی

باز بکاریم و دو چندان کنیم

 

پای بکوبیم و بر آریم دست

خنده زنان ترک سر و جان کنیم

 

تا تو بدانی که چه ما می کنیم

هر چه تو گفتی نکنید آن کنیم

 

آتش پنهان درون را برون

از دل خاکستر ایران کنیم

 

باز بسازیم بنایی دگر

ساخته ای هر چه تو ویران کنیم

 

خواب و خیال خوشت آشفته ایم

بیش از این نیز پریشان کنیم

 

کار من گزارش نوشتنه، از همین حالا دوباره کارمو درست انجام می دم، مثل قبل از این . تو هم اگر کارتو درست انجام بدی از این به بعد خیلی بهتر می شه.

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

فرغه های جدید

* اخطار: تا تهش نخونی ربط تیتر و بحثو معلوم نمی شه!

 

من برای آدم لاییک(لا مذهب خودمون) ارزش قائلم. خب لابد به نتیجه ای رسیده.

رفقای من شاید بدونن که در حوزه علمیه به اکثر طرفداران نهیلیسم(که به اشتباه پوچ گرا!، خوانده می شن) اگزیستانسیالیسم و ... اکثر ایسم ها می گن لا مذهب!

 

حکایت این ها جداست، به نظر منت آدم هایی هستن با دید باز، که به اندازه گستره نگاهشون راه زندگیشون رو انتخاب کردن و البته باید بهشون احترام گذاشت.

 

اما من با عزیزانی که از اسلام بر می گردن، میرن مسیحی! می شن یا زتشتی اصولن مشکل دارم.

 

بعضن باهاشون برخورد داشتم اولن به شدت احساس بار دانش می کنن( انقدر ذهن شون منوره که نمی شه نگاهشون کرد) و دومن وقتی بحث ادیان مطرح می شه در مورد هر چیزی بحث می کنن جز دین قبلی و جدید!

 

بعد به نتیجه خواهید رسید که اینها نه این رو شناختن، نه اون رو... و اصولن آدم های لاییکی هستن، اما نمی دونم چه اصراری دارن به دین داشتن!!!

 

خب مثلن آیین زرتشتی، چه داره که اسلام نداره. یا مثلن اگر الان دین رسمی ما زرتشتی بود، بهتر از اسلام بود؟

 

مثلن شما به این فکر کنید که ما تو قرن بیستم جای بهشت زهرا یه سری تو کوه های اطراف تهران دخمه درست می کردیم که جنازه هامونو توش قبر کنیم( بنده با ابتکار رفقام کاری ندارم طبق تعلیمات زرتشت، به هیچ وجه شما حق ندارید اجساد رو دفن کنید یا آتش بزنید)

 

یا مثلن ما تو آیین زرتشتی حجاب نداریم؟ یا زن ها تو آیین زرتشتی برابر مرد ها هستن؟

 

تاریخ ایران رو نگاه کنید، تازه در زمانی که دین ایران زرتشتی بوده زن حیض حق رفتن تو خیابون هم نداشته، زنی که از شوهر سرپیچی می کرده بدترین کارها رو کرده بود.

 

تو اسلام باز اگر در مواردی زن از شوهر سرپیچی کنه واسش تبصره گذاشتن، تو آیین زرتشتی این هم نیست.

 

یا مثلن رفقای من فکر می کنن کشوری که بر اساس تعلیمات مسیحی اداره بشه وضع بهتری از کشور اسلامی داره، به نظرم این رفقا فکر می کنن نظام کشور های توسعه یافته بر اساس مسیحیته، در صورتی که اونها اساسشون بر پایه آزادی های فردی بنا شده و اصلن به مسیحیت ربطی نداره.

 

مسیحیت و زرتشتیت قبلن خودشون رو نشون دادن.

مسحیت در اروپای قرون وسطی، لا اقل تو اسلام اگر کسی به ماه و ستاره گیر بده محاکمه ش نمی کنن!

و زرتشتیت در ایران پیش از اسلام، مجازات دو کرجی( یکی از وحشیانه ترین شکنجه ها رجوع کنید به تاریخ تمدن) تو ایران انجام می شده.

برای کسانی که به خدا، یا شاه توهین می کردند. ( لا اقل این مجازات در اسلام فقط اعدامه، اون هم در صورتی که توبه کنه قابل گذشته، تازه برای اثباتش هم شرایطی تو قانون در نظر گرفته شده، البته تو قانون مجازات فعلی آنچنان بهش پرداخته نشده. ولی تو لایحه اصلاح متاسفانه یا خوشبختانه یه فصل جداگانه هم بهش اختصاص دادن)

 

از همه این ها جالب تر فرغه های جدید هستن، بهائیت و ... باز کسانی که می رن زرتشتی و مسیحی می شن به نظرم حرکتشون قابل درک تره، ولی بهایی!!! دینی که 500 سال هم قدمت نداره و...

 

مثل همینه دراویش، دیدن روح در کالبد لک لک!!!!!!!!!! و ظهور قطب های عرفانی در ظاهر جانواران!

 

بیشتر شبیه فیلمای علمی تخیلی.

 

حالا همه این ها یه طرف، شیطان پرستی طرف دیگه

پرستش شیطان در غرب، و پرستش ملک الطاووس در شرق...

 

من نمی دونم، آدمای عصر من چقدر بیکار شدن...

 

ملت اون سر دنیا دارن چه کار می کنن.... عزیزان و دانشمندان ما این سر دنیا چه می کنن!

 

واسم جالبه که جمهوری اسلامی اصلن واسه چی با اینا برخورد می کنه.

 

عقاید مثلن این طرفدارای دروایش و قطبای عزیزشون رو جلو یه بچه کلاس اول دبستان بزارن خنده ش می گیره.

 

که مثلن شاه فلان رو شاه فلان دیده که مثل یه عقاب ظاهر شده اومده لب طاقچه نشسته امر کرده که فلان کارو بکنن... چل پنجاه نفرم عین گوسفند می افتن دنبال تخیلات اینا.

 

 

روح حضرت علی اومده تو جسم فلانی و....

 

*** به نظر من اینم مثل تولید علم کردنمون وابسته به مونتاژه، چطور مثلن ماشین درست می کنن گیربکسش ماله یه ماشینه، موتورش ماله یه ماشین اتاق ماله یکی دیگه. آخرش می گن خودروی ملی ساختیم.

اینم دین ساختن ماست، یه تیکه تناسخ از بودیسم گرفتن، یه تیکه طبیعت گرایی از تائویسم، زهد مسخره شو از یهودیت، عشقشو از مسیحیت، تهشم ایمان و التزامشو از اسلام. شده دین!!

 

ای کاش حوزه های علمیه ما مثل دوره امثال شیخ بهایی یه کرسی هایی داشتن، و امثال ملاصدرا پرورش می دادن که بشینن با اینا بحث کنن، با خراب کردن حسینیه کار درست نمی شه.

این بحث بحث اعتقادی و ایدئولوژیکه، رفقا هم حتمن می دونن این درس اول رو که هر جا با سرنیزه خواستن بحث های ایدئولوژیک رو حل کنن مشکل پیش آمده.

 

بنده به عنوان یه ایرانی( که پیشتر ها دستی بر آتش داشتم و از فضای حوزه زیاد بی خبر نیستم)  نمی دونم تو حوزه های علمیه ما دارن چه کار می کنن، چرا طلبه های ما تو سفرهای تبلیغیشون فقط یاد می دن چطور باید وضو گرفت و مبطلات روزه چیه.

 

این روزا که نزدیک سفرهای تبلیغی هم هستیم، ای کاش طلبه ها به این موضوع هم فکر کنن!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

پاییز دردآور من رسید

 

مثل این ماشین های تنظیم شونده( مثلن پلیر ها که تنظیمشون می کنن که اگر تا 40 دقیقه بهشون فرمان جدیدی داده نشه خود به خود خاموش می شن)

بنده در ابتدای این دو فصل جهنمی، یعنی پاییز و زمستون به طور پیش فرض خاموش می شم.

پاییز بده، چون یادآوره مرگه

پاییز یعنی تمام شدن همه چیز

پاییز تو 24 سال عمره من هیچ وقت خبر خوبی برام نداشته، چه! زمستون از پاییز بدتره و گویی بدی های پاییز تازه مقدمه ای بر شرح تیره روزی منه!

امسال اتفاق جالب تری افتاد، و گویا نگرانی ها، اضطراب ها، غم ها و همه خستگی هام پیش از پاییز به پیشوازم آمدن.

اگر سال های قبل فقط پیش بینی می کردم پاییز برام اتفاق بدی داره، امسال خوب می دونم که اولین روز پاییز یکی از بدترین اتفاق های این سال برام خواهد افتاد.

باری.... رنج بالا رفتن از کوه تو پایین آمدنش جبران می شه، می خوام رنجی بکشم به اندازه شش ماه، تا تو پایان فصلی سرد، دوباره شکفتن طبیعت رو تماشا کنم، و لذتی ببرم به اندازه شش ماه.

و کسی هیچ نمی دونه: شاید سال بعد بهار، قشنگ ترین بهار ها باشه!

 

بیش از همه ش رنج این ماجرا اونجاست که آدم حقارت خودش رو به تمامی درک می کنه،

 

حقارتی که مورچه ای در برابر کوهی داره.

حقارتی که یک چوب کبریت جلوی سیاهی شب داره.

حقارتی که یه قطره شبنم جلوی یه کویر خشک داره.

حقارتی که یه برگ سبز، جلوی پاییز داره.

 

حقارتی که تو رو متوجه این موضوع می کنه که خواسته تو به عنوان انسان، هیچ مهم نیست.

که تو با همه عظمت و انسانیتت، نمی تونی جلوی طبیعت رو بگیری.

حقارتی که تو به عنوان انسان، خواستت اصلن برای طبیعت مهم نیست.

 

این دردآوره... خیلی دردآور!

****

کوچ غمناک پرستوهای شاد

در غروبی پر ملال و بی صدا

خبر عریونی باغا رو داد

 

پاییز اومد این ور پرچین باغ

تا بچینه برگ و بار شاخه ها

کسی از گل ها نمی گیره سراغ

 

بیا در سوک دلگیر گل سرخ

بخونیم شعری از دیوان گریه

من و تو زاده فصل خزانیم

دو تن پروده دامان گریه

 

شده ابری تو فضای سینمون

قصه بی غمگساری های ما

می دونم پایان نداره بعد از این

قصه بی برگ و باری های ما

 

می نویسم با دل تنگ

روی گلبرگ شقایق

فصل دلتنگی پاییز

فصل غمگینی عاشق

 

 

***

 

بهار منو وادار می کنه تا همه لذت باشم، نمی تونم شکوه لذت بردنم رو تو اول بهار وصف کنم، لذتی که از دیدن رویش هر سبزی می بینم.

 

اما به همون اندازه

پاییز منو وادار می کنه تا همه فکر کردن باشم، اون هم چه فکر هایی...

به قول شریعتی (که خدا رو شکر ازش طلاق گرفتم ) تنها  روح های بلند شکوه غروب رو درک می کنن.

 

پاییز غروب ساله، اگر غروب هر روز غروب هر روزه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

یاد فیلسوف سیبیلوی اخمالو

همیشه فکر می کردم که اگر چارتا آدم خودشیفته که با خوندن دوتا کتاب فلسفی فکر می کنن خیلی فیلسوف و روشنفکر هستن و.... قدرت درک رو ندارن، لااقل کسانی پیدا می شن که به خوبی با این حقیقت سازش کردند که: تن آدمی عزیز است به جانم آدمیت. اما گویا تصورم کمی اشتباهه و در شناخت آدم ها باید بیشتر دقیق بشم.

 

به نظرم نشناختن آدم ها از قدرت اونها نیست، بلکه به دلیل ضعف شناخت منه.

 

اگر خودخواهانه خودم رو تو مقام خیر قرار بدم و اونها رو در مقام شر، تازه به این جمله سنت اگوستین می رسم که: اگر شر پیروز شد، دلیل بر قدرت او نیست، این خیر است که قدم فرو گذاشته.

 

چند وقتی که دارم به این جمله فريدريش ويلهلم نيچه فکر می کنم، جمله ای که استاد مبانی فسلفه نفهم چاق مون باعث شد که پیداش کنم(راستی که بعضن عدو سبب خیر شود!!) !

 

فرد خلوت نشین می گوید که واقعیت در کتاب ها نیست و فیلسوف آن را پنهان می کند. فرد والا از فهمیده شدن توسط دیگران در هراس است نه از بد فهمیده شدن چون می داند که کسانی که او را بفهمند به سرنوشت او یعنی رنج کشیدن در دنیا دچار خواهند شد.

 

اونوقت به این مرد بزرگوار می گن دیوانه، بی رحم(هنوز نفهمیدم، اوکه در مورد شفقت مرد والا آنچنان اظهار نظر می کنه که حتی ترحم رو به خاطر ارضای حس نیاز به ترحم کردن و به اشتراک گذاشتن درد محکوم می کنه چطور تونسته خوراک فکری حزب نازی-این خیلی خنده داره- رو فراهم کنه)  و.... شاید به خاطر اون چند جمله که دل نازنین بعضی ها رو بدرد میاره، دلی که ناز نشده مگر با ریاکاری پذیرفتن نقش آماده اجتماع!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

قسمت دوم

هرچند که این حقیر در تمام عمر بلاگریش از پست های پروانه ای بیزار بوده، اما بحثی چتی – تلفنی- حضوری که با رفیقی داشتم در خصوص پست قبلی بنده را وادار کرد که توضیحات تکمیلی در مورد پست قبلی رو به استحضار عموم رفقا برسونم.

در ضمن به همه رفقای قدیم و جدید این اطمینان رو می دم که در وجود بنده هیچ انقلابی  از انواع صورتی و پروانه ای و مشابه اونها، هرچه که باشه اتفاق نیافتاده و بنده هنوز هم معتقد هستم که زمین بهتر، زمین بدون احساسات صورتی است.

 

 

و اما ادامه پست قبلی، در پاسخ به رفیقی که گفته بود بنده همه چیز رو با معیار منطق و پای چوبی(خدا بیامرزه مولانا رو، اون پای چوبی رو برای جوونای مارک پوس نگفته بود) می سنجی.... و نمی دونم کجای پست قبلی من توهین آمیز بوده!

به هر حال....  در پست قبلی به اینجا رسیدیم که آدم ها گاهی به دوست نیاز دارند، نمی دونم چرا هر کی پست قبلی رو خونده اولن پیام خصوصی گذاشته و دومن تصورش از دوست دوست دختر بوده!

دوست دخترم خوبه، به سهم خودم تاییدش می کنم، وحشی نیستم که بگم اصلن خوب نیست، ولی خب همیشه هم دوست = دوست دختر نیست!

 

اما وقتی بحث دوست، خاصه از جنس مخالف طرح می شه، گاهی ما به شدت هرچه تمام تر و به طرز تنفرآوری خودخواه و متکبر می شیم، چطور؟

 

اصلن عاشقی کردن تو فرهنگ ما رو نگاه کنید، از لیلی و مجنون گرفته تا مشکی رنگه عشقه امروزی.

ما تو فرهنگ خودمون حافظ رو داریم: چو یار ناز کند شما نیاز کنید

از اون ور تو فرهنگ بیگانه و نامانوس و تف به روش بیاد غربی داریم رومئو و جولیت، سختی کشیدن تو راه عشق، ولی طرف فرار نمی کرد این به زور از پشت بگیره بوسش کنه!

 

بنده هیچ درک نمی کنم، لذت هجر چیه؟

لذت نیاز و انکار چیه؟

 

به نظرم این از خودخواهی افراد شروع می شه، به این معنی که رابطه دوستانه، یک رابطه کاملن دوطرفه ست.

 

یا طرف شما رو می خواد، یا نمی خواد!!!

 

شما دوست داری با اون دوست باشی، به این هم فکر کردی که اون هم آیا دوست داره یا نه؟

 

حالا طرف جواب مثبت نمی ده، شروع می کنی به نفرین کردن( این ترانه جدیدا) الهی سقف آسمون رو سرت خراب بشه، الهی جز جیگر بزنی، الهی با هر کی دوست می شی ایدز داشته باشه مبتلا بشی و....

 

* و تازه، اگر واقعن احساس شما احساس خوب و شریفی و سرشار از عشق و صداقت و پایبندی به اصول چنین رابطه و طرف شما کسی هست که این رو درک نکرده(با وجود تلاش شما برای اثبات)، همون بهتر که نکنه!

این نه بی رحمی، نه شقاوت و نه هر چیز بد دیگه ای... یک رابطه کاملن منطقی و دو طرفه ست، او شما رو نمی خواد به همین سادگی... شاید کس دیگه ای رو می خواد و شاید اصلن کسی رو نمی خواد!

به قول حافظ:

با مدعی نگویید اسرار عشق و مستی/ تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

 ** لازمه متذکر بشم که: با این همه اگر کسی قدرت درک احساس شما رو داشته باشه، شایسته ست که بهترین عشق رو از شما دریافت کنه.

یا هم اینکه می چسبه به طرف ول نمی کنه، خب طرفم گیریم تو 10 درصد موارد پا بده، این از سر میل و رضا نبوده، همش اجباره بوده، تهش چی؟

 

تازه اونم دخترای التقاطی امروزی، که یه روز مسلمونن نادعلی سر می گیرن، فرداش می شن مدرن کمپینی می شن، پس فرداش هم خدا بخیر کنه... آخرش ولی شوهر خوب براشون شوهر پولدار و با خانواده و سر بزیره!

به هیچ چیز هم از جمله وفا پایبند نیستند.

نمی دونم چرا آرزو می کنم لااقل 300 سال قبل زندگی می کردم!

 

 

شما تو اصرار به موردی که طرف مقابل رضایت نداره و کاملن غیر منطقی و غیر عملی، در نهایت نه تنها طرفو به دست نمیاری( بنده متاسفم اینجا می گم به دست نمیاری، این یک واژه معموله، گویی دوستی که قراره با شما دوست بشه تو مایه های گوسفندی چیزیه، ولی می گن دیگه: تصاحب و بدست آوردن مباحث معمولی)

بلکه غرور خودتو از دست می دی، این بد نیست؟

 

 

آدم بی غرور مثل شیر بی دندون می مونه!

 

تازه، قدیما اینطوری نبوده همه عاشق بشن، تو دوره های قدیم(دوران پدران ما) قبل از رضا شاه که این فرهنگ  اشتباه رو بیاره، عشق خیلی خیلی نادر بوده!

 

الانم اینطوره، ولی خیلی ها اصرار دارن از نیازهای جنسیشون با عنوان عشق یاد کنن!

بنده با قطعیت عرض می کنم، هرچند می دونم نصف کریدیتم بین نصف رفقام می سوزه که بی حیا هستم و روشنفکر نما و حیف که همچین آدمایی تو مطبوعات هستن و ....

اما رو راست که باشیم اگر کاخ جوانان هنوز هم استوار بود و توسعه پیدا کرده بود، ما الان خیلی خیلی عاشق کم داشتیم!

+ نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  |