تبليغاتX
آدرس جدید: www.anvarionline.com

آدرس جدید: www.anvarionline.com

آدرس جدید: www.anvarionline.com

نیاز به دوست

همیشه خاص ترین اتفاق های زندگی تو سخت ترین ـ یاخاص ترین ـ  لحظات زندگی آدم میافته.

 

شرایط سخت زندگی، افزایش تعهدات و به تبع اون انتظارات و کم شدن توان، یکی از این زمان هاس که خاص ترین اتفاق ها هم توش می افته!

 

برای من که اینطوره، تو همچین شرایطی احساس نیاز پیدا می کنم،

این نیاز رو هیچ وقت دست کم نگرفتم(*توصیه: شما هم نگیرید)، نیاز قدرتی داره برابر همه دارایی هایی که یک انسان می تونه تا آخر زندگیش کسب کنه.

 

اگر نیاز درست هدایت بشه، به بهترین دارایی ها ختم می شه.

اما اگر این قدرت فوق العاده، که شبیه معجزه تو زندگی آدم ها می مونه، درست هدایت نشه به سرخوردگی، غم، حسرت و حسادت و هر چیز بد دیگری منتج می شه.

 

اینطور می شه مثال زد که آدم گرسنه نیاز به سیر شدن داره.

 

این نیاز می تونه با دزدی برطرف بشه،

می تونه به نگاه کردن به نونی که دست یکی دیگست حس حسرت یا حسادت رو ایجاد کنه.

 

از طرفی با هدایت درست، کسی می تونه برای برطرف کردن این نیاز بره کار کنه، و کسی چه می دونه؟ شاید همین کار براش یک تجربه بشه که بعدها بتونه ثروت بزرگی دست و پا کنه!

 

* دور که نشیم، می رسیم به این نیازی که تو شرایط افزایش تعهدات و کم شدن توان پیدا می شه.

 

تو این شرایط آدمی که تاحال تنها بوده به شدت احساس نیاز پیدا می کنه، به یک دوست!

 

و پیدا کردن یک دوست واقعی خیلی سخته،

 

گاهی اوقات شما فکر می کنید پیداش کردید، ولی این مهم نیست که شما چه فکری می کنید، مهم اینه که حقیقت چیه!

 

مرز باریکی هست برای فهم اینکه حقیقت چیه؟

 

من می گم، حقیقت و واقعیت دو مقوله کاملن جدا هستن، که به اشتباه در لفظ ما مترادف می دونیمشون.

 

حقیقت چیزیه که باید باشه.

واقعیت چیزیه که هست.

 

مثلن: اینکه خورشید دور سر ما می چرخه یه واقعیته، چیزیه که احساس ما بهمون می گه و مام قبولش می کنیم.

 

اما وقتی از بیرون به زمین نگاه کنی، اونجاس که حقیقت پیدا می شه.

 

این حقیقت چیزه واقعن سختیه، واسه خاطرش گالیله رو محاکمه کردن!

 

در انتها می خوام به این نتیجه برسم که افسوس بنده تحصیلات حوزوی رو ادامه ندادم، چون اگر خبرنگار خوبی نشدم، دسته کم می تونم نیاز به دوست و تنهایی رو به خورشید و دزدی نون مربوط کنم، این کم کاری نیستا.

 

خوب باشید

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

"شهروند امروز توقیف شد"

 

یه چیزایی شنیدم، وقتی می شنیدم آرزو می كدم كاش نمی شنیدم، یا منبعم كس دیگه ای بود.

 

اما ای كاش این بار منبع اشتباه كرده باشه، كم پیش میاد آرزو كنم منبع آگاهم دروغگو از آب در بیاد.

اما این سری آرزو می كنم.

 

چهارشنبه احتمالن جلسه هیات نظارت برگزار می شه.

از چهارشنبه می ترسم، خاصه از چهارشنبه شب؛

 

می ترسم كه یه خبر بره رو تلكس فارس یا برنا، خبری كه حتمن با خوشحالی منتشر خواهند كرد .

 

"شهروند امروز توقیف شد"

 

بعد هم دلیل، خداروشكر دلیل كم نمیارن:

 

به دلیل عدم معرفی مدیر مسئول.

به دلیل توهین به قومیت ها.

به دلیل انتشار مطالب سخیف.

 

و....

 

 

از چهارشنبه شب م ترسم، از همین امروز از چهارشنبه شب می ترسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

تحریریه را سامان بدید، مملکت پیش کش

اظهار نظر های اخیر،

ائتلاف ها و مذاکرات و.... همگی به یک نقطه دارن اشاره می کنن، و اون شکل گیری یک جریان تازه ست.

جریانی تازه که برای برونرفت از شرایط فعلی در حال شکل گرفتنه.

و کسانی شرایط فعلی رو ایجاد نکردند مگر همان کسانی که یک روز در دامان همین کسانی که الان دارن ابعاد برونرفت رو تبیین می کنن پرورش پیدا کردن!

 

خداوندا،

یک روز یک فرد و یک جریان منفور ترین آدم ها و جریان ها تو بدنه حاکمیت به شمار می رن، ولی وقتی بدتری ظهور پیدا می کنه، همان منفورترین ها می شن محبوب ترین ها!

 

این وسط نکته ای هست،

نهایت و مقصود رو که می بینی تازه به نتیجه می رسی که این تئوری چی شد که مطرح شد!

 

این وسط وای بروز روزنامه نگارها که همیشه مثل سپر بلا بودند!

 

شنیدن اینکه آقای مـ.قـ از شما  برای شام دعوت کرده !(کسی که تا پیش از این مطبوعات برایش مثل فوش بود)

یا اینکه آقای مـ.بـ شما رو دعوت به همکاری می کنه(!) و میگه ما با این تیم مشکلی نداریم.... حقوق؟ ماهانه 700 هزارتومان، فراموش کردیم که 400 هزارتومن های هم میهن از بیت المال بود!!!

تجلیل از خبرنگاران، توسط دولتی که شبانه نشریه لغو امتیاز می کنه و فوج فوج آدم بیکار می کنه...

 

آقای فلانی دلنگران ماست، ولی پول نداره که بهمون بده!

آقای فلانی دوم لوتیگری می کنه و تا آخر هفته پول ما رو می ده.

 

امر مشتبه شده برای حقیر، نکنه ما محق نیستیم!

یا اگر هستیم شاید حق ما حس انسان دوستی فلانیان یک و دوست؟

 

هیچ وقت با اعتصاب و ... موافق نبودم! اما طوری برخورد می شه که ارام آرام فکر می کنم، تلنگری به خودم می زنم و بیدار می شم!

از اینکه گویی این تصور اشتباه برام بوجود آمده بوده که من خبرنگار هستم! نه.... خبرنگار نیستم... گدایی هستم که آقایان فلانی یک و دو قراره بهم صدقه بدن.

 

چقدر حقارت آور

چقدر خفت بار

چقدر، چقدر، چقدر

 

چقدر باید از انسانیت هزینه بشه، که یک تیربون در اختیار قرار بگیره!

 

بدون شک اگر صرفن دغدغه مالی بود، که روزنامه آقای مـ.بـ هست با 700 هزارتومان حقوق سر وقت،

اتفاقن ناهار هم از پس مانده های دیشب رستوران های تهران نیست....

ای کاش لااقل به وجاهت خبرنگار توهین نشه(این وجاهت تنها عصنر باقی مانده ست) که لااقل ذره ای تعلق خاطر داشته باشه.

 

حضرات:

اگر این خبرنگار ها نبودند که الان از سر ترحم سر کیسه شل می کنید، کسی نبود که صحبت های کج و کوله شما رو آرایش کنه و به گوش مخاطب برسونه.

این جنگ نیست، حقیقته!

فراموش نکنید چه کسی شما را این کرده که هستید.

 

***

رسم بر اینه که اصلی ترین کاربرد روزنامه ها در انتخاباته، شما که نمی تونید حقوق کمتر از 200 نفر آدم رو سر جمع حساب کنید سر برج، چطور می خواهید امورات 70 میلیون نفر جمعیت ایران رو سامان بدید!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

سمن ها و یاسمن ها

 

 NGOقرار است از اسمش مشخص باشد: Non Governmental Organization  سازمان غیر دولتی. در ایران هم با ابتکاری 2-3 ساله ما به آن می گوییم :«سمن» یعنی سازمان های مردم نهاد؛ از همینجا مرز بین ما و دنیا مشخص می شود. در اینجا مهم «مردم نهاد» بودن سازمان است، اما در سایر نقاط دنیا مهم غیر دولتی بودن آن.

سازمان های غیر دولتی یا مردم نهاد قرار نیست کار خاصی بکنند، اگر کار خاص مثل انقلاب های مخملی باشد! این سازمان ها اگر براه خودشان بروند در یک جامعه مدنی بهترین گزینه هستند تا به کار دولت ها نظارت کنند، یعنی تشکیل می شوند تا زبان مردم باشند برای دولت، ممکن نیست که هر کسی به تنهایی بتواند خواسته های خودش را از دولت مطرح کند، بنابراین این سازمان ها تشکیل می شوند، عضو گیری می کنند و بزرگ می شوند و بعد... حالا فعالیت های دولت را نقد می کنند. اما موضوع به اینجا تمام نمی شود، همه اش نقد و ایراد پیدا کردن نیست، این تشکل ها خیلی وقت ها به دولت ها کمک می کنند، کمک هایی که شاید خود دولت ها هیچ وقت از عهده آنها بر نمی آیند. اگر بزرگتر بشوند، حتی فراکشوری و بعد فرا منطقه ای هم کار می کنند.

 

در دنیا

دویست سال گذشته، دوره شکوفایی NGO ها در دنیا بود. حتما فکرش را نمی کنید صلیب سرخ جهانی، سازمانی که الان کمتر کسی در همه جای دنیا اسم آن را نشنیده، یکی از اولین تشکل های غیر دولتی به حساب می رود که  در سال ۱۸۶۳ تاسیس شد. اما خود عبارت «سازمان های غیردولتی» با تاسیس سازمان ملل متحد‍‍ در سال ۱۹۴۵ که مفاد آن در ماده ۷۱ از فصل ۱۰ منشور سازمان ملل آمده‌است، به وجود آمد.

اولین تعریفی که از «سازمان های غیردولتی بین المللی»(INGO) ارائه شده‌است مربوط می‌شود به قطعنامه ۲۸۸ ECOSOC در تاریخ ۲۷ فوریه، ۱۹۵۰: که در آن آمده است«هر گونه سازمان بین المللی که از طریق پیمان و معاهده بین المللی ایجاد نشده‌است».

فرایند جهانی سازی در قرن بیستم باعث شد تا بحث سازمان های غیر دولتی جدی تر مطرح بشود. امکان حل خیلی از مشکلات داخل یک کشور وجود نداشت. معاهدات بین المللی و سازمان‌های بین المللی مثل سازمان تجارت جهانی WTO بیش از حد روی منافع موسسات مالی بزرگ متمرکز بودند.

برای متعادل کردن این روند، سازمان های غیردولتی با تاکید بر مسائل بشردوستانه، کمک به توسعه و توسعه پایدار تاسیس شدند یک نمونه آن اجلاس اجتماعی جهان است که هر ساله در ماه ژانویه در داووس برگزار می‌شود و رقیب اجلاس اقتصادی جهان محسوب می‌شود. پنجمین اجلاس اجتماعی جهان در پورتو آلگر برزیل برگزار شد و نمایندگان بیش از ۱۰۰۰ سازمان غیردولتی در آن شرکت کردند.

 

خشت اولی که کج شد

اگر بگوییم سمن، یعنی سازمان های مردم نهاد، طول مدت فعالیت سمن ها در ایران برابر با تاریخ ماست(البته این وجه تمایز ما با بقیه نقاط دنیا نیست) نزدیک ترین آنها به ما همان مسجدها و تکیه ها هستند که بدون دخالت حکومت ها تشکیل می شدند و تا الان هم ادامه دارند.

پیدا کردن اولین NGO به سبک غربی در کشور کار ساده ای نیست، اگر سراغ هلال احمر برویم که ورژن ایرانی صلیب سرخ است، چیز زیادی پیدا نمی کنیم! از طرفی، بانک اطلاعاتی آنچنانی هم در کشور ما وجود ندارد که در دسترس عموم باشد و بشود از طریق آن نام اولین NGO  ثبتی را پیدا کرد. مشکل اما اینجا نیست، مشکل اصلی آنجاست که از اول یک سازمان خاص مسئولیت ثبت NGO ها را در کشور به عهده نگرفت.

همین الان، تقریبا همه «سازمان های دولتی»، «سازمان غیر دولتی» ثبت می کنند! که سازمان ملی جوانان فقط یکی از آنهاست. قبل از سازمان ملی جوانان وظیفه ثبت NGO ها به عهده وزارت کشور بود. خیلی از تشکل های غیر دولتی در ایران که می شود از آنها اسم برد در حد جمع های دوستانه باقی ماندند، نگاه کنید به انجمن فارغ التحصیلان دانشکده فنی تهران، انجمن هموفیلی و.... انها تشکل های قدیمی هستند، اما نمی شود گفت کدامیک اول ثبت شده.

در ایران بعد از روی کار آمدن دولت اصلاحات که قرار بود، مثلا بحث جامعه مدنی را پیش ببرد، نه تنها در آن نطفه تشکل های غیر دولتی خوب منعقد نشد، بلکه پخش شد، طوری که از هشت سال فعالیت دولت اصلاحات، انجمن قدرتمندی که امروز بتواند کاری اساسی انجام بدهد باقی نمانده.

اینجا را ببینید، صبغه فکر کردن به تشکل های غیر دولتی در دولت اصلاحات است، خودش گویاست، وزارت اطلاعات(!) پیشنهادش را داده : «آیین نامه تاسیس و فعالیت سازمانهای غیردولتی مورخه 29/3/84 درآخرین روزهای دولت سید محمد خاتمی، بنا به پیشنهاد مورخه 8/5/83 وزارت اطلاعات و به استناد اصل ۱۳۸ قانون اساسی تصویب و اجرایی شد.عناوینی مثل «جمعیت»، «انجمن»، «کانون»، «مرکز»، «گروه»، «مجمع»، «خانه»، «موسسه» میتوانند بجای واژه «سازمان» و تشکل های غیر دولتی بکار گرفته شوند(اما از آنجا که معمول است در کشور ما با تغییر دولت ها همه چیز خراب شود و از نو ساخته شود، اصلا کسی به این پیشنهاد توجه نکرد). تشکل‌ها می‌توانند با موضوع فعالیت و اهداف مشترک با رعایت آیین نامه مذکور به صورت شبکه درآیند و یا به عضویت سازمان های بین المللی درآیند. شبکه‌ها یا حتی تشکل‌های فعال در راستای تحقق خواسته‌های مشروع اعضای خود- بسته به اعتباروصلاحیت خودوگسترش فعالیت و تعامل آنها با دیگرتشکل ها (کار جمعی تشکل ها) - قابلیت‌های قانونی بسیار دارند ؛ از انتشار نشریه و برگزاری تجمع و گردهمایی تا تصمیم سازی و مشارکت در تصمیم گیری‌های دولتی وحتی اعطای طرح و لوایح به دولت یا مجلس و حتی تقاضای اصلاح در قوانین موضوعه کشور.»

جالب است که در بخشی از سخنرانی « رحیم عبادی» مشاور امور جوانان و رييس سازمان ملي جوانان دولت سید محمد خاتمی در نشست شانزدهم بنیاد باران به تاریخ چهارشنبه 21 شهريور 1386، در محل مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي  از کمک های دولتی به NGO ها به عنوان سند افتخار یاد می شود.

کمک کردن دولت به تشکل های غیر دولتی مثل سم مهلکی است که در دوره اصلاحات باب شد؛ شاید هدف این کمک ها جمع کردند طرفداران پر وپاقرص بود که بعدها بشود از آنها کمک گرفت. اما کسی به کج گذاشته شدن خشت حرکتی که می توانست به روند اصلاحات کمک شایان ذکری بکند توجهی نکرد.

 تا پیش از آن درست است که فراوانی تشکل های غیر دولتی در کشور زیاد نبود، اما حداقل این تشکل ها فقط در بخش مالی متکی به خودشان بودند، اما وقتی کمک های دولتی شروع شد(هرچند این کمک ها آنقدر کم بودند، که نمی شد روی آنها برنامه ریزی کرد) تشکمل های غیر دولتی را دولتی کردند، نتیجه همین شد که بعد از دولت اصلاحات، هرچه NGO در دوره قبلی ثبت شده بودند، آرام آرام سیر نزولی پیدا کردند و امروز کمتر از آنها اثری پیدا می شود.

 

چطور می شود یک سمن ساخت

قبل از آیین نامه ها، یک گروه باید به نتیجه برسند که برای هدفی که دارند کار گروهی بهترین کار است. اگر درست به این نتیجه نرسند، آخر کار مثل صدها NGO می شود که تشکیل شدند و بعد از یک سال مجوز فعالیتشان باطل شده و حالا همه چیز را به گردن دولت می اندازند!

یک تشکل غیر دولتی را در سازمان های زیادی می شود به ثبت رساند، اما یکی از بهترین و فعال ترین آنها سازمان ملی جوانان است. بعد از نتیجه باید به نمایندگی سازمان ملی در استان خود بروند و از آنجا برگه هایی را دریافت کنند، همراه با یک دفترچه راهنما. فورم های اولیه که در آن متقاضیان باید اهداف خود را از تاسیس تشکل، برنامه های مورد نظر ، مشخصات اعضای هیات موسس و اسامی پیشنهادی برای تشکل خود را ثبت کنند. در فرم بعدی مشخصات هیات موسس کامل تر ثبت می شود. بعد  سازمان از طریق استعلامی که از اداره کل اطلاعات ناجا انجام می دهد صلاحیت اعضای هیات موسس را بررسی می کند. این مرحله بر اساس تبصره یک از بند 4 شیوه نامه تاسیس سازمان های مردم نهاد نباید بیشتر از 7 روز طول بکشد، اگر از 7 روز بیشتر طول بکشد براساس تبصره دوم متقاضیان می توانند به موضوع را به دفتر مرکز امور اجتماعی سازمان ملی جوانان اطلاع دهند و مراحل ثبت مستقیما از مرکز دنبال شود. اگر در مراحل ثبت تشکل متقاضیان توسط نمایندگی سازمان در شهرستان ها مشکلی ایجاد شود، با شکایت متقاضی موضوع در شورای داوری مرکز مطرح می شود.

در برگ شماره 3 نام های پیشنهادی برای تشکل ذکر می شود، یکی از نام هایی که توسط متقاضیان اعلام شده است باید ظرف مدت 24 ساعت توسط سازمان تایید شود.

بعد از تایید صلاحیت هیات موسس و نام تشکل که قاعدتا نباید نهایتا بیشتر از دو هفته طول بکشد و معمول هم نیست که بیش از این مدت زمان ببرد، نمایندگی سازمان در استان ها برگ شماره 5 را برای نماینده هیات موسس ارسال می کند، هیات موسس وظیفه دارد که طی مدت حداکثر 15 روز اساسنامه خود را تنظیم و به نمایندگی سازمان تسلیم کند.

نمایندگی سازمان ممکن است روی اسانامه اصلاحاتی را درخواست کند، متقاضیان باید حدکثر تا سه روز کاری این اصلاحات را انجام بدهند، اگر اصلاحات انجام نشود، این یعنی انصراف متقاضی.

بعد از آن نوبت به جلسه تایید اساسنامه توسط هیات مدیره می رسد،  صورت جلسه این جلسه که در آن اعضای هیات موسس اساسنامه را به تصویب می رسانند همراه با متن اساسنامه( که قبلا توسط نماینده سازمان ملی بررسی شده)، یک قطعه عکس ، کپی شناسنامه و... به همراه فورم اولیه استعلام از اداره کل ناجا مدارکی هستند که باید برای ادامه ثبت تشکل به سازمان داده شوند. بعد از این تشکل ثبت می شود و می تواند فعالیت های خود را شروع کند.

ثبت یک تشکل هر چند ممکن است کمی سخت به نظر برسد، اما در واقع اینطور نیست. تمامی مراحل ثبت یک تشکل در حال حاضر بین دو هفته تا نهایتا دو ماه انجام می شود. ولی مهم تر از ثبت تشکل، ادامه فعالیت آن است.

برای شروع، بعد از تصمیم به تاسیس انجمن راحت ترین و اولین کار این است که به نمایندگی سازمان ملی جوانان در استان خود مراجعه کنید و دفترچه راهنما را دریافت کنید. بعد از شروع باور کنید که این کار شدنی، اما ادامه دادن آن خیلی سخت است.

 

NGO هایی هستند كه در طول مدت سال های 79 تا 86 براساس از سازمان ملی جوانان  اعتبارنامه فعالیت دریافت كردند:

 

1379

1380

1381

1382

1383

1384

1385

1386

جمع كل

220

208

349

485

643

266

375

360

2907

 

جدول توزیع پراكندگی NGO ها دارای اعتبارنامه به تفكیك موضوع فعالیت طی سال های 85 تا 86

موضوع فعالیت

صدوری

تمدیدی

سال 1385

سال 1386

79-84

1

اعتقادات مذهبی

95

107

273

2

امور دختران و زنان

3

18

32

3

بهداشت و سلامت

9

4

27

4

تاریخی و حفظ آثار فرهنگی

4

6

3

5

حقوق جوانان

11

10

36

6

خدمات داوطلبانه و امدادی

7

2

86

7

درمان و توانبخشی

1

2

0

8

رسانه ای و ارتباطی

3

8

32

9

علمی پژوهشی

91

86

349

10

عمران و آبادانی

6

4

1

11

فعالیت های بشر دوستانه

7

0

0

12

فناوری اطلاعات

2

6

19

13

كارآفرینی و اشتغال

12

8

23

14

گردشگری

15

6

150

15

محیط زیست

18

2

44

16

مواد مخدر و ایدز

4

1

20

17

نیكوكاری و امور خیریه

4

8

1

18

ورزشی

17

19

52

19

هنری ادبی

25

31

244

20

احیاء هویت دینی جوانان*

0

1

0

21

ترویج ایثار و شهادت*

0

1

0

22

سایر

41

29

12

جمع كل

375

360

1482

جمع نهایی

2217

* دو گزینه ستاره دار در تاریخ 3/6/1386 در لیست NGO ها به عنوان موضوع فعالیت جدید قرار گرفتند.

 

 -----------

توضیح: این مطلب در هفته نامه چلچراغ منتشر شد، اما قسمت هایی از آن حذف شد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری 

بهم نیگا کن، دارم زندگیمو می کنم!

به یاد IRC چت LOL

بهم نیگا کن، دارم زندگیمو می کنم!

عین آدمی شدم که داره شکنجه می شه.

 

انتظار تو از شکنجه اینه که طرفو داغ کنن، یا کتک بزنن، یا شلاقش بزنن و...

 

ولی من الان سالمه سالمم! هیشکس منو کتک نزده، هیشکس داغم نکرده.

 

فقط مجبورم کردن سرپا بایستم، یک جا

 

اگر بفهمی، این از دا کردن و شکنجه کردن و حتی دست بریدن بدتره.

 

چیزی نیست که، فقط بهت گفتن یه جا آروم واستا...

 

راسشو بخوای... خیلی وقته واستادم! یه جا

 

دارم تحمل می کنم، همین

 

دارم تحمل می کنم اینکه مدت هاست یه جا ایستادم و تک تک آرزو هامو میارن جلو چشم سر می برن.

تازه بعدشم جنازشونو می ندازن جلوم، که متعفن بشه و من لحظه لحظه اضمحلالشون رو ببینم.

 

خنده دار باشه شاید...

 

ولی این ور بوم، همش سختی، اینکه تحمل باید کرد.

قاعده بر اینه که آدمی که سختی می کشه که خوشحال نیست! درست هم هست.

 

ولی من خوشحالم.

 

ببین الان دارم می خندم ایناها!

چون این ور بوم یه خبرای هست.

 

حسب فورمولی نا نوشته،

 

وقتی تو یک جا می ایستی نیرویی قاعده همه اون لحظه ها که می تونستی جفتک بندازی و ننداختی تو بدنت جمع می شه!

 

من خوشحالم چون این لحظه های تحمل بدجور داره انرژی برام جمع می کنه!

 

پارسال همین وقتا بود،

 

هر روز تو خونه خبرگزاری ها رو باز می کردم، این کلمات کلیدی رو سرچ می کردم: "کرباسچی"، "توقیف"، "هم میهن"، "قوچانی"

 

اما همه اون روزها گذشته، حالا چی شده؟

 

تا ببینیم سال بعد کجا هستیم و چه خواهیم نوشت!

 

***

حتا اگر ساکن ایستاده باشی، تو معنای تنفس یک معنی ژرف وجود داره که شاید موعید همون عبارت دوست داشتنی کامو باشه که: "اعتراض می کنم پس هستم"

 

هر نفس، تشکیل شده از یک دم و یک بازدم.

دم از بازدم رضایت نداره، که به وجود آمده.

هر تپش قلب، نشانه یک تغییره، یک اعتراضه.

 

زنده هستیم، مطمئن باش و شک نکن.

 

-------------------

در دو روز عمر کوته سخت جانی کردم

با همه نا مهربانان مهربانی کردم

همدلی هم آشیانی هم زبانی کردم

 

بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست نیست

آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست نیست

هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست نیست

 

من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام

نه شکایت از دو رنگی های یاران کرده ام

گرچه شکوه بر زبانم

می فشارد استخوانم

 

من که با این برگ ریزان روز و شب سر کرده ام

صد گل امید را در سینه پر پر کرده ام

دست تقدیر زمانم

کرده هم رنگ خزانم

 

پشت سر پل ها شکسته

پیش رو نقش سرابی

هوشایر افتاده مستی

در خرابات خرابی

 

مهربانی کیمیا شد

مردمی دیریست مرده

سرفرازی را چه داند؟

سر بزیری سر سپرده

 

می روم دلمردگی ها را ز سر بیرون کنم

گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم

 

بر کلام ناهماهنگ جدایی خط کشم

در سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

تهه تهش خسرو گلسرخی هستی

 

۲ سال،۳ سال، ۴ سال و ۵ سال و ۶ سال....

بالاخره چی؟

اینقدری که فکر کنی، به اینکه چرا بعضی بر بعضی برتری دارن!

 

اینکه چرا یه بچه محصل تابستون ها مجبوره تو کوچه پس کوچه های خیابون قزوین قتاب بفروشه یا کنار خیابون بساط کنه و یکی دیگه تابستونش رو تو کلاس زبان و شنا بگذرونه!

 

تفریح یکی بشه یه جوجه یه روزه که بهش آب و دونه بده و بزرگش کنه....

تفریح اون یکی بشه سوار شدن به ماشین برقی!

 

بزرگتر که بشی، به این فکر می کنی که چرا یکی می ره مدرسه غیر انتفاعی، تو کلاس ۱۲ نفره می شینه و معلم جوابگوی تک تک شاگرداش باید بشه. و اون یکی باید تو زیر زمین تو کلاسه ۵۵ نفره تو سرما نوبتی روی موزاییک سرد کلاس بشینه وقتی روزنامه زیرش انداخته. و اگر درسش بد بشه معلم عقده ایش لای انگشتاش خودکار بزاره و با نوک کفش نوک تیزه مردونش بکوبه تو پاش!

 

حالا بزرگتر شدی، یکی از در مدرسه غیر انتفاعی و کلاس تقویتی میاد بیرون، میره خونه معلم خصوصی داره برای همه درساش، جمعه ها هم کنکور آزمایشی برای تفریح، وسطشم یه سفر دوبی برای عوض شدن روحیه ....جایزه قبول شدن تو کنکورش هم یک دستگاه پرشیاس.

یکی دیگه نمی دونه کار کنه که پول سیگارشو در بیاره و به نون شبش محتاج نباشه، یا برای کنکور بخونه!

 

بزرگتر و بزرگتر هم که بشی، همه چیز رو می بینی... درک می کنی، این رو که: همه چیز با معیاری به نام پول سنجیده می شه.

 

استدعا می کنم

تمنا می کنم

التماس می کنم

با عجز عرض می کنم:

 

شعار نده کسی....

 

همه چیز با پوله!

 

تنه آدمی شریف است به همین لباس زیبا، ماشین زیبا، خانه زیبا و....

جان ادمیت به درد بعد از مرگ می خوره، ایشالله خدا به اهلش می ده:

بهشت هکتاری اونجا حساب می شه.

 

اینجا رو زمین هستیم عجالتن، دهن ما سرویسه دلمون خوشه به اینکه:

 

بابا ما بچه پولدار نیستیم... غیرت داریم، جوهر کار کردن داریم.

 

بچه پولدارا یا ایدز دارن، یا معتادن، یا پدر مادرشونو می زارن تو خونه سالمندان، غیرت ندارن حواسشون به زنشون نیست و...

 

گوه خوردی، یعنی رسمن قاشق زدی توش خوردی.... بد بخت اینا رو گفتن دل تو خوش باشه!

 

** حالا دوتا راه عمده پیش رو دارید:

یا میخ برداری خط بندازی رو پرادوی دختره

یا اینکه قبول کنی: ایران با ۷۰ میلیون نفر جمعیت، حدود ۵ هزار نفر مهندس داره، که تعیین می کنن ایران به کجا بره!

و الباقی یعنی ۶۹ میلیون و ۹۹۵ هزار نفر شامل: معمار، بنا، سرکارگر، آلماتور بند، عمله، کابینت ساز، در و پنجره ساز و دلال هستن.

 

حسب اتفاق، وقتی که کله سحر روز ۲۵ اردیبهشت ماه حقیر جفتک زدم و اعلام موجودیت کردم و تو بیمارستان خانم والده از دردسر ما فارغ شدن، ما جزو اون دسته عمله ها شدیم.

 

منصف باشی، جز اینم نباس می شد، بابامون آقا مهندس نبود، مامانمونم خانم مهندس نبود.

 

دیگه ته تهش... خودمونو به مرحله جراید برسونیم، اگر از انسداد اجتماعی حاکم عبور کنیم. آخرش شدیم سرکارگر یا دلال.

 

یادت باشه، مرگم می شه با پول خرید.

عشق رو می شه با پول خرید

تولد رو

زندگی رو

خوشبختی رو

و...

همه رو!

 

اون بچه مهندسه تو چپشش پشه بره، می برنش بیمارستان چشم پزشکی نور سر بولوار اسفندیار لا مصب عین هتل ۵ ستاره می مونه!

 

تو بد بخت کلیه هات صخره درستم بکنن، برت می دارن می برن بیمارستان فیروزگر... وسط بوی گند ملحفه ها همشون روشون بتادین ریخته نارنجی شدن و.... دهنتو سرویس می کنن آخرشم صخره ت قاعده قله دماوند باشه، خودتی و خودت باید دهنت سرویس بشه دفعش کنی.

 

*** چپ بازی هم در نیار... پز چپ هم ماله بچه پولداراس که برن تو کافه های بالا شهر بشینن مخ دره داف بزنن.

ما چپم بشیم از خسرو گلسرخی بالاتر نمی شیم می زنن اعداممون می کنن، پس فرداشم ایرج جمشیدی می گه بابا طرف عملی بود کل زحماتتو یه آدم پست به باد فنا می ده.

 

تنها راه چاره اینه که زانوی غم به بغل بگیری و بگی : غریب خودم، بی کس خودم، بی نوا خودم.

 

**** خدا رو هم ما از سر اختیار بهش ایمان نداریم، اینها خودش الان اینجاس شاهده داره می بینه.

ماها از سر ترس، اجبار و بی مسئولیتی به خدا ایمان داریم.

ترس: چون دنیایی نداشتیم یه ذره به اون دنیاش دل خوش کردیم! که اگه تو دنیا ویلای فرمانیه بهمون نرسیده تو بهشت، خیابان پاسداران، جنب چشمه کوثر پلاک ۱۲+۱ بهمون برسه.

اجبار: چه غلطی می خوای بکنتی جز امید بستن به خدا، با ۴۰۰-۵۰۰ هزارتومن حقوق ماهانه که یه ماه در میون قسطی می رسه چه غلطی می خوای بکنی؟ خونه ۲۰۰ میلونی کی می تونی بخری(این خونه ویلا نیستا... سگ دونیه)

 

بی مسئولیتی: یکی بالاخره باید فوش خورش باشه که اگه ما خوشبخت نشدیم، جا اینکه بچه اون پولداره بشیم شدیم این تقصیر اون باشه دیگه!

 

***********************

ببین احاطه کرده است عدد فکر خلق را

مچاله شو به جوی آب شو روان عدد بده

 

این قرار عاشقانه را عدد بده

شور و حال عارفانه را عدد بده

رو جهان بی کرانه را سند بزن

 

آری این چنین بود برادر: عدد بده

+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

گزارشی از سومین همایش تکنو، گرافیتی و اسکیت برد در تهران

 

همه حرفه ای ها در مجموعه ورزشی انقلاب

آنها در گرمای ساعت 4 بعدازظهر چهارشنبه از خیابان ولی عصر می پیچند و وارد اتوبان نیایش می شوند. هیچ جای دیگر تهران آنها را «همه با هم» نمی شود پیدا کرد. بعضی سوار "اسکیت برد ها"ی خود، بعضی دیگر با تیپ های خاص می آیند. بعضی هایشان عضلات ورزیده ، خصوصا بازو، ساعد و پاهای قدرتمندی دارند. بعضی دیگر سبک هستند و موهای بلند دارند. اما همگی به یک سمت می روند، مقصد پیست اسکیت مجموعه ورزشی انقلاب است.

حالا ساعت چهار و نیم شده؛ همه جمع هستند و یک پارچه(بوم) حدودا بیست متری در سرتاسر درگاه ورودی مسابقات نصب شده که فعلا سفید است.

آن طرف تر پیست اسکیت است، صدای موسیقی تکنو آنقدر بلند است که همه جا به گوش می رسد، از اینجا به بعد دخترها و پسر ها جدا می شوند، آنقدرها بزرگ نیست که بتواند جوابگوی همه باشد.
تبلیغات خاصی انجام نشده، خبرنگارهای خبرگزاری های رسمی اینجا نیستند. آنها هم که آمدند به واسطه های غیر رسمی، از برگزاری این مسابقه خبردار شده اند.

این سومین دوره از مسابقاتی از این دست است که به خاطر اینکه از بخش های سه گانه برخوردار است نمی توان برای آن نام واحدی انتخاب کرد.
مسئولین برگزاری که از فدارسیون اسکیت هستند اصرار دارند نام آن را "مسابقه" نگذارند و از آن با عنوان "همایش" یاد کنند. به هر حال این مسابقه یا همایش فرصتی است تا مسئولین فدارسیون ورزشکاران مستعد را شناسایی کنند .

تکنو بازها وارد می شوند

اصرار دارند به آن بگویند«برک دنسینگ» یا «ایروبیک حرفه ای» اما سایرین به آن می گویند«تکنو».

ساعت 5 عصر شده و دورتادور پیست مملو از تماشاچی شده است. اما قرار است وسط این پیست چه اتفاقی بیافتد؟
حالا حرفه ای ها می آیند. یک سری پیراهن های قرمز بدون آستین به تن کرده اند، از لباس، قد و کفشهایی که به پا کردند معلوم است که کجا می روند. آنها به وسط پیست می روند. روی کفپوشی که حدودا 9 مترمربع وسعت دارد و دائما آن را تمیز می کنند.

موسیقی بلند تر می شود و مجری مدام شرح می دهد: «دی جی .... » سه داور مسابقه کنار کفپوش روی صندلی های خود نشسته اند و اعضای تیم های مشهد، تهران و کرج به ترتیب می آیند و روی کفپوش حرکات خود را نمایش می دهند.

یکی از اعضای تیم تهران که 4 سال سابقه فعالیت در این رشته راغ دارد به خبرنگار عصر ایران می گوید: «این رشته، یک ورزش حرفه ای است. ورزشکار این رشته برای آن باید آمادگی جسمانی خوبی داشته باشد همزمان باید بدن او هم از انعطاف لازم برخوردار باشد»

یکی دیگر از شرکت کنندگان که از مشهد به این مسابقات آمده است و 8 سال است که ایروبیک حرفه ای کار می کند می گوید: «هنوز این رشته در کشور ما جا نیافتاده، قبل از اینکه این رشته صاحب فدراسیون شود، ما در پارک و خیابان تمرین می کردیم. خیلی پیش می آمد که در مشهد موقع تمرین و حرکت زدن پلیس به ما گیر می داد و فکر می کرد ما داریم می رقصیم!»

حدودا ساعت 6 عصر کار مسابقه گروه های ایروبیک حرفه ای در پیست تمام می شود و مجری مسابقه به آنها می گوید، پیست را خالی کنند، چون «بچه ها کنار گارفیتی برد ها مشغول کار هستند»

نقاشی روی دیوار

حدود ساعت 6-7 کنار برد بلندی که به طول حدود 20 متر و عرض یک و نیم متر از ورودی پیست تا ورودی از پارکینگ کشیده شده است شلوغ می شود. هوا تقریبا گرگ و میش شده و اطراف برد پر از بوی رنگ است. اسپری ها رنگ هر 2-3 متر یک جا جمع شده اند و کنار آنها بعضی از هنرمند-ورزشکاران ایستادند.

آنها روی این برد ها نقاشی می کشند که به گرافیتی شهرت دارد؛ گرافیتی یا همان هنر نقاشی خیابانی.

قاعده بر این است که آنها نباید روی بوم پارچه ای نقاشی کنند و باید روی دیوار یا زمین طرح های خود را تصویر کنند. به شکل سنتی: اسکیت برد، برک دنسینگ(تکنو یا ایروبیک حرفه ای) و گرافیتی سه رشته ای هستند که در همه جای دنیا کنار هم برگزار می شوند. در ایران هم باید به این شکل باشد.

بعضی از گرافیتی کارها همزمان در زمینه اسکیت برد و ایروبیک حرفه ای هم کار می کنند و بعضی فقط در زمینه گرافیتی مشغول هستند. به خصوص دخترانی که اینجا نقاشی می کنند هیچ کدام در بخش های دیگر شرکت داده نشدند و فقط تماشاچی بودند.

یکی از گرافیتی کارها می گوید: «از زعفرانیه به اینجا آمدم، اطلاع رسانی خیلی ضعیف بود ؛ یعنی دقیقا سه ساعت قبل از برگزاری به من خبردادند که مسابقه گرافیتی اینجا برگزار می شود و سریعا خودم را رساندم»

او که متولد سال 65 است می گوید: «خیلی خوب است که مسابقه های این چنینی برگزار شود، قبل از این من در خیابان نقاشی می کشیدم. اراذل و اوباش از طرفی و پلیس از طرف دیگر همیشه به من گیر می دادند. گرافیتی هنوز در ایران جا نیافتاده و فکر می کنند یک بچه دارد دیوار را خط خطی می کند!»

این دختر نوجوان که اسمش را به ما نگفت و در رشته نرم افزار تحصیل می کند ،ادامه می دهد: «کلا گرافیتی باید حاصل خلاقیت باشد، اما خیلی ها از طرح های خارجی یا ایرانی الهام می گیرند، بیشتر مجلات و اینترنت الگوی آنها است»

با Nick Name

هوا دیگر تاریک شده، حوالی ساعت 8-9 شب دوباره صدای موسیقی از پیست اسکیت به گوش می رسد. کار گرافیتی کارها تقریبا تمام شده و تماشاچی ها حالا به سمت پیست اسکیت می روند. داورها بالا نشسته اند و اسکیت بازها هر کدام آماده حرکت می شوند. صدای مجری برنامه که پیراهنی زرد رنگ و شلوار بگی پوشیده است بلند می شود: مورچه، پیر و... اینجا کسی، کسی را با نام واقعی نمی شناسد. اکثر اسکیت بازها Nick name دارند.

مجری برنامه با معرفی هرکدام از شرکت کنندگان او را تهییج می کند، بعد صدای موسیقی بلند می شود و اسکیت باز از بالای پیست شروع می کند. صدای تماشاچی ها بلند می شود و تشویق ها شروع می شود. این آخرین بخش از مسابقه است. اسکیت بازها در بهترین پیست اسکیت کشور که در عین حال تا رسیدن به استاندارد جهانی راه بسیاری در پیش دارد کار خود را شروع می کنند.

اکثر آنها نوجوان هستند و این نشان می دهد که این رشته ورزشی در کشور واقعا نوپاست. بعد از نمایش اسکیت برد، مسابقه یا همایش تقریبا در حال اتمام است. هوا تاریک شده و تماشاچی ها تقریبا دورتا دور پیست را خالی کردند، موقع خداحافظی از یک روز پر هیجان می توانند در طول مسیر کار گرافیتی کارها را هم تماشا کنند.

توضیحات:

لغت گرافیتی (دیوارنویسی) از واژه گرافیو در زبان ایتالیایی مشتق شده است که به معنی اثر گذاری سریع یا خط خطی است .دیوارنویسی بخشی از هنرهای خیابانی بشمار می‌آید. منظور از هنر خیابانی آن بخش از گرافیک است که در کوچه و خیابان و سطح شهر با آن برخورد می‌کنیم. در سده بیستم و کمابیش هم‌زمان با جنگ جهانی دوم، مشاهده درج نام و نشان گروه‌ها بر روی دیوارها تبدیل به امری عادی شد. در برخی مواقع این دیوارنویسی‌ها بسیار با دقت و هنرمندانه اجرا می‌شوند و سبک‌های متعددی به خود می‌گیرند. برخی از این آثار بار معنایی بیش‌تری را به دوش می‌کشند که ممکن است حاوی یک پیام اجتماعی یا سیاسی باشد که حتی با استفاده از افشانه‌های رنگی بر روی دیوارها، ساختمانها و قطارها رسم می‌شوند. نگاه کنید به تصاویری از دیوار برلین که لبریز از این آثار بود. بعدها این هنر در بین جوانان عضو گروه های اروپایی مرسوم شد، و به نظر می رسد هنری نوپا در بین جوانان ایرانی به شمار می رود.

اسکیت‌بُرد یا تخته اسکیت وسیله‌ی ورزشی کوتاهی‌است که از یک کفی و چهار قرقره تشکیل می‌شود؛ نخستین تخته اسکیت در سال‌های بین ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۸ ساخته شده است. در گذشته تخته‌های اسکیت به شیوه‌ی تخته‌های موج‌سواری و از چوب و فلز ساخته می‌شد؛ پهنای کفه‌ها در تخته‌های اسکیت امروزی، ۷ تا ۹ اینچ انگلیسی است که معادل با ۱۷.۷۸ تا ۲۲.۸۶ سانتی‌متر است. درازای کفه‌های تخته اسکیت بر اساس نمونه‌های پذیرفته شده فدراسیون اسکیت، بین ۲۸ تا ۳۳ اینچ معادل ۷۱.۱۲ تا ۸۳.۸۲ سانتی‌متر است.

البته انتخاب نوع اسکیت بر اساس درازا و پهنای کفه‌ی آن به ترجیح کسی بستگی دارد که می‌خواهد از آن اسکیت استفاده کند؛ مثلاً اسکیت‌سواران خیابانی بیشتر ترجیح می‌دهند که سوار بر اسکیتی شوند که ۷.۵ تا ۸ اینچ(تقریبا معادل ۱۹ تا ۳۲.۲۰ سانتی‌متر) پهنا دارد؛ و عموماً اسکیت‌‌سواران کفه‌ی پهن را ترجیح می‌دهند زیرا که دوام و پایداری آن بیشتر است. گروهی از اسکیت‌سواران ممکن است از درازتخته(لانگ‌برد) استفاده کنند.


تکنو (به انگلیسی: Techno) نوعی از رقص موزیکال الکترونیکی است که در میانه دهه ۱۹۸۰ (میلادی) در دیترویت ایالت میشیگان محبوب شد.دی جی بن راسل معمولا به عنوان خالق این‌گونه از موزیک محسوب می‌شود.













 



 
 
 

 
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

حضرت محمد

 

حضرت محمد مثل گل رز می مونه، یا مثل همون گل محمدی.

 

بعضی ها خارش رو می بینن، بعضی ها گلبرگ های لطیف و بوی خوشش رو.

 

بدم میاد که مدرن شدن الزامن ضدیت با هرطور باور ماورایی باشه. این دو به نظر من در تناقض نیستند.

 

به هر تقدیر بعثت حضرت محمد مصطفی، خاتم انبیا، پیام آور صلح و دوستی و عشق مبارک باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

گفت و گوبا فرحناز قندفروش:

مُد بد نیست، ضروری است

 

قرار گفت و گو با فرحناز قند فروش، مشاور استاندار تهران، مدیر کل امور خانواده و بانوان و همچنین دبیر جشنواره زنان سرزمین من در همان محل برگزاری فشن گذاشته می شود، البته پیش از برگزاری.  قندفروش را تقریبا باید مبدع این جشنواره دانست که از نزدیکان اصولگرایان به شمار می رود، با اینهمه به نظر نمی رسد فعالیت های اجتماعی او زیاد متاثر از رویه سیاسی نزدیکان او باشد. او که طی دو دوره قبل نیز دبیر این جشنواره بوده، از نزدیک با روند آن آشناست. 

اگرچه متولد سال 1339 و پوشش خود او چادر است و خودش از مدهای ارایه شده در نمایشگاه استفاده نمی کند، اما از کیف موبایلی که به گردن انداخته مشخص است که زیاد با مدهای روز بیگانه نیست. او دائما در حال تردد در فضای نمایشگاه است و از نزدیک آن را مدیریت می کند.

 

سومین دوره جشنواره زنان سرزمین من با دوره های قبلی چه تفاوتی دارد؟

دوره های قبلی، دوره های ابتدایی کار بود. کار با انتخاب مسیر برای ادامه کار روبرو بود. شاید خیلی با ظرفیت های موجود که می شد از آن استفاده کرد و بکار گرفت آشنا نبود. بعد از این دو دوره کسانی که با این کار درگیر بودند، کم کم خودشان با این جشنواره آشنا شدند و خودشان سراغ ما آمدند و کارشان را ارایه کردند.

من امسال را سال تثبیت جشنواره می دانم. مسئولین دیگر الان این جشنواره را باور کردند. الان دیگر به نظر می رسد که اگر در سال های بعد این کار انجام نشود، جای خالی آن احساس خواهد شد. امسال روند کار خیلی تخصصی بود، حاشیه ها حذف شدند و طراحی لباس را به افراد متخصص سپردیم، افرادی که آماتور بودند از آنها در این جشنواره استفاده نشد.

از میان کارهای متخصصان هم فقط بهترین کارهایشان را انتخاب کردیم. فکر می کنم بیشتر آنچه که نمایان است و آن را از بازخورد بازدیدکنندگان متوجه می شویم این است که کار خیلی قوی تر نسبت به سال های گذشته پیگیری شده است.

 

شما گفتید که مسئولین این جشنواره را باور کردند، منظور از این باور و پذیرفته شدن چیست، آیا قبلا نگاه به این جشنواره جدی نبوده است؟

وقتی که ایده ای خودش را مطرح می کند، معرف باید آنقدر قوی باشد که مخاطب در اولین برخورد در ذهن خودش جایی را باز کند، من فکر می کنم این اتفاق الان افتاده است.

 

این پذیرش از سوی مخاطب انجام شده، آیا مسئولان ذیربط هم آن را به عنوان پروسه ای فرهنگ ساز به رسمیت شناخته اند؟

مسئولین هم قوت کار را باور کردند. یکی از مسئولین به من گفت در سال اول من فکر کردم که این خانم سرش داغ بوده و یک کاری کرده است... اما در سال دوم دیدم که نه، کار بالاخره ادامه دارد و در سال سوم دیدم که کار جهت گرفته است.

 

متولی برگزاری این کار کیست، مستقیما از استانداری پشتیبانی می شود؟

 

موسسه زنان سرزمین من مجوز برگزاری جشنواره را دارد و استانداری حامی اصلی برنامه است.

 

جشنواره کمی با تاخیر برگزار شد، دلیل این تاخیر یعنی فاصله زمانی از روز زن تا الان که جشنواره برگزار می شود چه بود؟

با توجه به اینکه کارگروهی که برای ساماندهی مد و لباس تشکیل شده است، یک شیوه نامه اجرایی برای قانونی که مجلس مصوب کرده بود نوشت. در آن شیوه نامه قرار شد که مجددا برای برگزاری نمایشگاه ها نوشته شود که من خودم عضو کمیته کارشناسی بودم. تدوین این شیوه نامه تازه نیمه دوم اردیبهشت به اتمام رسید، اواخر اردیبهشت در کارگروه ابتدایی تصویب شد و بعد از آن تازه شروع کردند که چه روالی باید طی شود. یعنی به اعتراف دبیر کارگروه این کار «نوپا» است. اولین گروهی که از اسفندماه تا حال برای برگزاری نامه نوشتند ما بودیم. این باعث شد که ما کارمان با کمی تاخیر انجام شود.

ما جدیت و بنایمان بر این بود که هیچ بهانه ای به کسی ندهیم که کاری با این عظمت با این تفاسیر که مجوز گرفته است یا نه، یا اینکه دیر مجوز گرفته یا همکاری لازم نشده است برایش مشکلی پیش نیاید.

این باعث شد که این کارگروه متوجه شود که نحوه نظارت به چه شکلی است، ما خودمان به آنها کمک کردیم که در نحوه نظارت با توجه به اینکه خودمان سال های گذشته داوری داشتیم، به آنها گفتیم که این روال کار است. حتی بعضی از داوران را خودمان معرف کردیم چون آشنایی نداشتند.

 

عمده نقدی که بر برگزاری این نمایشگاه وارد است، این است که لباس های ارایه شده در این نمایشگاه فقط در حد نمایش هستند و استفاده عملی از آنها به دلیل نظارت های نیروی انتظامی تحت عنوان طرح ارتقا امنیت اجتماعی که توسط گشت های ارشاد انجام می شوند امکان پذیر نیست، می پذیرید  نوعا بعضی پوشش های ارایه شده در این نمایشگاه ممکن است با برخورد گشت های ارشاد مواجه شوند؟

الان می توانم بگویم نه؛ به خاطر اینکه نماینده نیروی انتظامی هم جزو کسانی بود که در کمیته بود و به لباس ها رای داد.

 

موقع بازدید از نمایشگاه، با مانتویی برخورد کردم که ارتفاع آن کم بود، اصطلاحا مانتوی کوتاه بود. به نحوی که اگر یک خانم آن را در خیابان بپوشد قطعا از سوی گشت های ارشاد به او تذکر داده می شود!

 

می گویند نباید از 110 سانت کوتاه تر باشد. اتفاقا اعتراضی که من اخیرا داشتم به همین موضوع بود، من گفتم این 110 سانت را یک خانم با قد 175 بپوشد و یک خانمی هم ممکن است با قد 150 سانت بپوشد، پس ما خیلی نمی توانیم بر روی سانت مانتو تصمیم بگیریم.

اعتقاد خود من این است که واقعا منش یک زن باید خبر از حیای آن زن بدهد. واقعا ما جامعه را باید به این سمت ببریم که فرهنگ سازی در این زمینه بشود. لباس یکی از این موارد است که باید رعایت شود.

ولی متاسفانه هستند کسانی که به اجبار یک لباس مناسبی هم می پوشند، اما آن بروزی که در رفتار آنها مشاهده می شود خیلی ناجور است. و اصلا شایسته یک زن نیست.

به نظر من یک مولفه لباس است، و مولفه دیگر رفتارهایی است که باید خود آن فرد داشته باشد.  ضابطین نیروی انتظامی هم خودشان یک مواردی را اعلام می کنند. ما سعی کرده ایم که با روالی حرکت کنیم که مشکلی نباشد.

ما می گوییم بالاخره زن ایرانی نیاز به مد های جدید دارد و از اولین روزهای نمایشگاه سال 85 هم این را گفتیم و هنوز هم حرفمان همان است، ما اعلام کردیم که اصلا زن ایرانی در طول تاریخ با رنگ زندگی کرده است.

مستندات ما هم همان موزه لباس است که شما دیدید، هیچ زنی اگر لباس رنگی بپوشد نمی گویند این خانم حجاب ندارد. رنگ لباسش قرمز است، پولک دوزی دارد و... ولی متاسفانه بعضی وقت ها رنگ یک وسیله ای می شود برای تبرج، یعن یک خانم یک رنگ خیلی روشن را می پوشد، این لباس را هم تنگ اختیار می کند، هم خیلی کوتاه، روسری اش را هم خیلی باز می بندد، اگر هم با او برخورد شود خواهد گفت اینها با رنگ مخالف هستند. باید فرقی بین اینها قائل شویم.

 

به نظر می رسد لا اقل در سه دهه اخیر، بخصوص پس از پیروزی انقلاب اسلامی، هرگونه مد گرایی و اصولا خود واژه «مد» به عنوان عاملی بیگانه و مخرب مطرح بوده است، شما در صحبت هایتان چندین بار به نیاز جامعه به مد اشاره کردید، آیا این به آن معنا است که نیاز به مد به نظر شما امری ضروری و در عین حال مثبت و غیر مخرب تلقی می شود؟

 

ما از ابتدا قائل به این بودیم که زن ایرانی مثل زنهای خیلی از کشورها نیست که به پوشش توجه نکند. حتی لباس هایی که ما اینجا به نمایش گذاشتیم ایم، قبل از قاجار در سنوات گذشته تاریخی کشورمان. از دوره صفویه و اشکانیان مستندات تاریخی است. در تمام این لباس ها واقعا زیبایی است.

ما باید فرق بین زیبایی که لازمه لباس است، با اینکه خدای نکرده در این زیبایی تبرج و خودنمایی باشد را تفاوت قائل شویم. ایده ما این است که مد لازمه زندگی زنان است، باید زن ایرانی خوب بپوشد. یک خانم دیندار، خانم چادری را عرض نمی کنم، یک خانم دیندار نباید طوری باشد که بگویند اگر این خانم دیندار است پس بد می پوشد. ما متاسفانه بعضی چیزها را با سلیقه شخصی که یک عده به خرج داده اند، ما متاسفانه در آنها انحراف می بینیم.

یعنی الان خیلی ها فکر می کنند، یک خانم خوب کسی است که لباس های خیلی کثیف بپوشد ولی خیلی خودش را بپوشاند، من با این دیدگاه خیلی مخالف هستم.

 

در این نمایشگاه بسیاری از پوشش های ارایه شده در واقع بازتولید مدل هایی است که در دوره های قبلی در کشور کاربرد داشته اند. برای شما به عنوان مبدع و اداره کننده این جشنواره، تولید یک مد بیشتر اهیت دارد و یا بازسازی و باز تولید مدل های قدیمی؟

به نظر من هردوی اینها باید وجود داشته باشد. ما در فراخوانی که اعلام کرده ایم گفته ایم که لباس هایی را می خواهیم که در آنها نوآوری لحاظ شده باشد. این یعنی یک مد جدید. و بعد گفته ایم که المان هایی از فرهنگ و سنت هم در آن دیده شود، این یعنی اینکه ما از داشته ها و فرهنگ پوششمان استفاده کنیم. گفتیم که حدود شرع باید حتما در لباس لحاظ شود، یعنی اینکه لباس در چارچوب های شرع قابل تعریف باشد.و اینکه در آن از رنگ های شاد استفاده شود، چون اگر ما بخواهیم الان معدل رنگ را در مانتو فروشی ها  ببینیم، معدل رنگ ما از طوسی بالاتر نمی آید. نوع پوشش اسلامی اگر خوب عرضه شود، حتما خریدار دارد. خیلی ها به دلیل نبود پوشش مناسب مجبور به خرید لباس های دیگر می شوند. و این را با قطعیت می گویم که کسی در ایران با دغدغه دین لباس تولید نمی کند. هدف ما این است که فضایی ایجاد کنیم که متقاضی لباس در کشور بتواند لباس مورد علاقه خود را تهیه کند.

 -------------------

این مطلب در هفته نامه شهروند امروز به چاپ رسیده است.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

کفران دلنشین

 

خدا جون متشکریم که چشم دادی بهمون

واسه گریه کردن و دیدن این دنیای زشت

 

مرسی که پا به ما دادی واسه سگ دو زدن

واسه گشتن تو جهنم دنبال راهه بهشت

 

آخ که شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی

چی میشد اگه تو دست به ساختنش نمی زدی

 

خدا جون ممنون از اینکه دوتا دست دادی به ما

تا اونا رو رو به هر مترسکی دراز کنیم

 

خدا جون مرسی از این دلی که تو سینه مونه

میتونیم دل یکی دیگه رو بازیچه کنیم

 

آخ که شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی

چی می شد اگه تو دست به ساختنش نمی زدی

 

 

این ترانه جدید که سیاوش قمیشی خونده و طوری اجراش کرده که واقعن بعد از هربار گوش دادن بهش لذت مضاعف می برم واسم یک پیام داشت. هرچند که به گفته اون مرد اخمالو، کشتن خدا شجاعت می خواد، اما گاهن خدا داشتن چقدر لذت بخشه.

 

* من از لذت ایمان و باور صحبت نمی کنم. از این صحبت می کنم که گاهی وقتا چیزی یا کسی که بشه همه اشتباهات و کمبود ها رو به گردنش انداخت می تونه راه فراری باشه.

 

چقدر بد بختیم، نه چون در محدوده مشیت الهی هستیم، بدختیم چون تا این حد ضعیف هستیم. شاید اگر موی زیر بغل یه تبهکار زبون داشت، می گفت من تو تبهکاری این مرد بی تقصیر هستم!

اما قاضی دادگاه تبهکار رو با موی زیر بغلش که شاید به نظر کمترین تقصیری تو تبهکاری او نداشته محکوم می کنه.

 

تمام بدی های دنیا، جامعه ما و... توهمش مقصر هستیم. این شاید یک جبر باشه، ولی به هر حال قاضی صادر کننده حکم به شرح وظایفش عمل کرده.

 

تنها می شه از بخت بد گفت و اینکه واقعن دنیا زشته.

 

** به لطف رسانه ملی، دیدن جسد یک مرد، نوجوان ... دیدن سربازهایی که عین وحشی ها به روی  طرف مقابل تیر باز کردند و... برای ما عادی شده.

 

راستیکه شاید ما همونقدر ساده که از واژه  «مرگ» استفاده می کنیم، اون رو درک می کنیم.

 

وقتی می گن سه فلسطینی به شهادت رسیدند، دو سرباز آمریکایی به هلاکت رسیدند و... اینقدر راحت ازش می گذریم. این مرگ، یعنی «نابوده» شدن تمام زندگی یک انسان، یعنی نابود شدن همه رویاهای قشنگی که می تونست داشته باشه، یعنی نابود شدن همه حرف های قشنگی که می تونست بزنه، یعنی نابود شدن همه نگاه های قشنگش، یعنی نابود شدن همه سلام های او... یعنی نابود شدن. یعنی نابود شدن عشقش، نابود شدن علایقش، نابود شدن همه خاطراتش و...

و ما اینقدر ساده ازش می گذریم.

 

***شاید چون دنیای ما زیادی بزرگه شاید چون جلوی این همه آدم که تو دنیا هستن، مردن اونها زیاد مهم نیست، جلوی نسل های گذشته و نسل های آینده... مرگ یه آدم مهم می تونه باشه؟

ما به صندلی کارمون تکیه دادیم، سیگارمون رو می کشیم، منتظریم تا لیوان چای سرد بشه و بخوریمش... وقتی که زیر باد کولر نشستیم... همزمان داریم خبر مرگ آدم ها رو مرور می کنیم.

 

**** واژه ای تو فرهنگ لغات ذهن ما هست، که انگار اینقدر از جنگ، پیروزی، روکم کنی، مجادله، مباحثه، غرور، تکبر، افتخار و... حرف زدیم که اصولن فراموشش کردیم. اون واژه نوعدوستی، دوست داشتن هم نوع.

راستیکه این روزها چرا من باید همکارم رو دوست داشته باشم؟ او منتظره که جای من رو بگیره.

چرا باید به گدایی که پشت چراغ قرمز آهنگ گوش خراش سلطان قلبم رو ناشیانه می زنه پول بدم؟ مگر من مسئولشم؟

چرا باید دوست داشته باشم؟ چرا باید دوستم رو یک سیگار مهمون کنم و...

 

***** به اتفاق باور کنیم، که یا دنیا ذاتن بده، یا خیلی خیلی خیلی بیش از اونکه ما فکرشو کنیم، بد شده.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

دستنوشته پنج ساله

این دستنوشته رو حدود ۵ سال قبل نوشتم، تو خونه تکونی ام بهش برخوردم.

هر چند اکثر اعتقادات اون موقع ام به کلی متحول شدند، اما کماکان به این معتقدم.

چه جالبه که ادم گه گاهی دفترچه روزانه سالهای قبلش رو نگاه کنه.

***

نه چون طمع كاري پستم

از آنجا كه نمي‌دانم فردايي هست يا نه

مي‌خواهم بيشتر نفس بكشم

مي‌خواهم بيشتر ببينم

بيشتر بشنوم

شايد فرصتي ديگر در كار نباشد

دوست دارم از شنيدن لذت ببرم

از اين وديعه‌ي شگفت آور

از تك تك توانايي‌هايم

كه اين امانت فراموش شده، ارزشمندترين دارايي من

بگذار همچنان در سكوت، نگويم و بشنوم

بگذار سخت نباشم، سخت نگويم، سخت نشنونم

و سخت باشم اما تنها در برخورد با سختي‌ها!

بگذار اگر عمري دراز براي من است

تك تك لحظه‌هايش را در دريافت شگفتي بگذارنم

و نيازي نيست به مسائل تازه‌تر بيانديشم

چرا كه براي پاسخ به چرايي «لذت لبخند»

يك عمر زمانيست اندك!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت   توسط امیـر هادی انواری  |