تبليغاتX

 Amir Hadi Anvaari Personal Blog

...........................................................................................................................

 

 
Amir Hadi Anvari Personal Blog

هر روز از دم در خونه تا شب باز دم در خونه

ما تو دنیای سوتفاهم های خیلی خیلی خیلی بزرگ سوتفاهم ها زندگی می کنیم.

 

همش هم به خاطر اینه که ما مغروریم:

چون فکر می کنیم همه چیز همونی که ما فکر می کنیم.

 

ما خنگیم:

چون فکر می کنیم دیگران هم به همون چیزی فکر می کنن که ما فکر می کنیم.

 

و ما بد بختیم:

چون با اینکه بدون ما، دنیای ما وجود نداره، اما دنیای ما اونی نیست که ما می خواهیم.

 

به هر تقدیر، ما تو دنیای سو تفاهم های بزرگ زندگی می کنیم.

 

مثل اینه که تمام صبحت رو صرف درست کردن چای بکنی،

وقتی چای تازه دمت حاضر شد، می بینی که انقدر مشغول درست کردن چای بودی، که یادت رفته کیک حاضر کنی.

حالا صبح کله سحر باید چاییت رو با قند بخوری و سیگار بکشی.

 

خبری هم از طلوع آفتاب نیست، فقط ۳۰ دقیقه می تونیشاهد لحظه فوق العاده طلوع باشی.

 

خورشید رفته، تو به چایی صبحانه رسیدی، ولی خبر از کیک نیست.

 

چقدر ترسناکه

که قبل از ظهر زندگی، نتونی همراه با تماشای طلوع زندگی، چای و کیکت رو درست بخوری.

 

توصیه بهداشتی: اگر صبحانه کامل نخورید، روزتون خیلی خیلی بد شروع می شه و تا شب بد می گذره.

-------------------

کسایی از صبحونه خوب بهرمند می شن، که یا کسی براشون حاضر کنه، یا خودشون به فکر همه چیز باشن.

 

باور کنید، ما تو دنیای سو تفاهم ها هستیم..........

تو دنیای زرنگی ها

سو تفاهم ها

بدی ها

ترس ها

التهاب ها

 

نوشته شده توسط امیـر هادی انواری در ساعت  | لینک  | 

 

امروز ظهر که از خواب بیدار شدم، سی دقیقه ای تو تخت خواب فیریز بودم!

دلیلش خوابی بود که دیدم.

 

بد بخت: صاحب بخت بد، با انجامی بد ....

راستیکه به من کسی نشون بده:

چه موجودی بدبخت تر از آدم هست؟

و چه آدمی بد بخت تر از آدم دوران ماست؟

و چه آدمی در این دوران از آدم ایرانی بد بخت تره؟

و چه آدم ایرانیی بد بخت تر از آدم ایرانی مقیم تهرانه؟

------------------------

به دنیا فکر می کنم،

به خاکی که قدم های صدها نسل رو تجربه کرده.

این خاک.... خیلی آدم ها روش بودن.

 

راستی اگر به اندازه عمر آدمها هر کدام یک میله نمودار رسم کنند، عمر ما چقدر جلوی عمر اجدادمون کوچیکه؟

 

۲۵ سال،

۳۰ سال،

۳۵ سال،

۵۰ سال،

۶۰ سال،

۷۰ و ۸۰ و ۹۰ و ۱۰۰ و حتا ۱۲۰ سال... اینها خیلی کوتاهه.

 

وقت نمی شه به اندازه کافی به خورشید نگاه کنیم،

وقت نمی شه به اندازه کافی از دیدن طلوع ماه وسط ماه لذت ببریم.

 

هیچ وقت می کنیم اونقدر که شایسته ست عاشق بشیم؟

 

اصلن وقت لبخند زدن رو داریم؟

۱۰۰ سال فقط برای مقدمه یاد گرفتن اینها کفایت نمی کنه.

 

ما خیلی بد بختیم، که زمانی نداریم... که لذت ببریم.

من از همین لذت زمینی صحبت می کنم، به بهشت کاری ندارم.

 

خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی کمه.

 

و به این فکر می کنم که تو این مدت کمی که مثل سوار شدن یکی از بازی های شهر بازی می مونه، سوار رنجر شدیم، و تمام وقتمون رو که باید صرف لذت بردن از دو دور رنجر کنیم، داریم جواب اس ام اس کاری می دیم!!

 

این رنجر داره دور دومش رو برای من شروع می کنه،

تا بیام جواب اس ام اس مهران فرجی رو بدم، دور تمام شده و باید ازش پیاده بشم.

 

 

نوشته شده توسط امیـر هادی انواری در ساعت  | لینک  | 

 

شغال و کفتارا خیلی شلوغ می کردن. غیر مستقیم به گوش سلطان جنگل رسونده بودن که دیگه قرار نیست تو سلطان جنگل باشی.

دل همه جونورای جنگلم از دست سلطان جنگل خون شده بود. سلطان جنگل هر روز چار-پنجتا حیوون رو می خورد، تازه دور و بریای سلطان جنگل هم بودن... روباههه که با همه ریزگیش تازه از سلطان چنگلم بیشتر می خورد، جغده زیاد نمی خورد، ولی دوست داشت که جمع کنه.

 

خلاصه یه روز سلطان چنگل فهمید که دیگه شغاله و دور و بریاش دارن جدی می شن، مشکل اصلی اینجا بود که حیوونای جنگلم یواش یواش داشتن به این فکر می کردن که اصلن چرا باید خورده بشن؟

این از همش خطرناک تر بود.

روباهه و جغده و حتا گرگه به سلطان می گفتن باید کار شغاله و کفتارها رو تموم کرد.

اما سلطان می دونست که اونا تنها نیستن، تازه اگه سلطان اونا رو می کش، اول ماجرا بود، چون همه حیونای جنگل فکر می کردن که این شغال حقیر همونی بوده که قرار بوده همه رو نجات بده و سلطان نزاشته که کارشو بکنه.

 

خلاصه، یه روز سلطان جنگل شغال رو صدا زد، شغال خیلی خوشحال شده بود، هیچ وقت فکر نمی کرد سلطان جنگل ازش بخواد که بره پیشش. سریع پاشد . رفت پیش سلطان جنگل دست بوسی سلطان.

 

سلطان جنگل پیشنهادی به شغال داد که همه شوکه شدن، خیلی ترسناک بود. سلطان جنگل به شغالی که اصلن نمی تونست بیشتر از ده تا درخت رو یه جا تصور کنه گفت که: خب تو بیا یک هفته جای من باش! اگر تو این یک هفته خوب کار کردی تو بشو سلطان جنگل، منم دیگه پیر شدم... وقت بازنشستیگم رسیده... می خوام آروم آروم بازنشسته بشم.

 برای اطمینان بیشتر شغاله، قرار شد همه امکانات هم به شغاله داده بشه. شغاله فکر می کرد که سلطان دیوونه شده، اون داشت همه امکانات رو به کسی می داد که براش خیلی خطرناک بود.

اما سلطان هنوز سلطان بود و دیوونه نشده بود.

روباهه و گرگه و جغده به سلطان گفتن: آخه این چه کاریه؟ شغال که نمی تونه جنگل رو نگهداره، همه چی بهم می ریزه... تازه سلطان جنگل بغلی، اون یکی سلطان.... این شغاله اگر اونا بخوان به ما حمله کنن نمی تونه جلوشون واسته...

شیر خان کناریمون از همه خطر ناکتره، این شغاله هم نمی دونه باید نقطه ضعف شیرخان کجلاشه، اگه شیرخان بهمون حمله کنه بد بخت می شیم.

 

ولی سلطان خیلی محکم پای حرفش واستاده بود.

یک هفته شغاله شروع شد، شغاله و دور و بریاش خوشحال از سلطان شدن شرو به کار کردن.

وقتشون کم بود، فقط هفت روز...  

برای همین با عجله شروع کردن به درست کردن اوضاع جنگل، اونا می خواستن همه چیز رو با هم درست کنن... کارایی که چندین سال طول می کشید رو می خواستن تو این یک هفته تمومش کنن.

از طرفی می خواستن همه چیزایی که نداشتن رو داشته باشن، اگر می تونستن اعتبار زیادی جمع کنن برای قدرتمند شدنشون بهتر بود.

این وسط یه اتفاقی افتاد، از روز سوم به بعد حیوونای جنگل دیدن که شغاله از یه طرف داره ازشون باج می گیره، از یه طرفم چیزی رو درست نمی کنه!

اونا مایوس شدن از شغال، شغاله نتونسته بود کاراشو خوب انجام بده.

اون دروغ گفته بود، یواش یواش حیوونای جنگل به فکر افتادن، که بابا یادش بخیر باز زمان سلطان اگر روزی چندتا حییون رو می خورد، حد اقل اینجوری پدرمونو در نمی آورد.

 

تو همین حین، شیرخان بغلی که همیشه می خواست جنگل اینا رو بگیره از اوضاع جنگل با خبر شد، حاضر شد که به جنگل حمله کنه، خبر به سلطانم رسید، همه ترسیده بودن، اما سلطان اروم بود...

 

شیرخانه به جنگل حمله کرد، شغال که حالا مغرور هم شده بود حمله کرد تا با شیرخان بجنگه، اما شیرخان تو ضربه اول شغاله رو کشت، بعدم نوبت دور و بریاش رسید.

 

شیرخان هی داشت می آمد جلو و حیونای جنگل ترسیده بودن...

حالا نوبت سلطان بود، سلطان که غرید، شیر خان هم فهمید که به نفعشه که برگرده.

 

حالا شغاله و دور و بریاش مرده بودن، و همه به نتیجه رسیده بودن که کسی از سلطان برای اداره جنگل بهتر نیست.

 

قصه ما بزودی به سر می رسه

نوشته شده توسط امیـر هادی انواری در ساعت  | لینک  | 

این روزا بازم سخت شدن

این ثانیه ها،

این دیقه ها،

این ساعتا،

این روزا و....

 

اینا و همه زندگی برای دوست داشتن هستن، نمی دونم چرا زندگی تا این حد علاقه داره که خودشو از دوست داشته شدن بی بهره بزاره.

مثل بعضی از آدم ها می مونه،

 

اون آدم ها از دوست داشته شدن می ترسن،

دنبال همه چیز هستن، جز اینکه حس قشنگ ارتباط رو تجربه کنن.

 

من رو یاد گل می ندازن!

بعضی از گلها تو باغچه و... در میان، جایی که دیده می شن. اینا رو اگر یه آدم عوضی پیدا نشه که بچینه، همیشه مورد توجه هستن، می تونن از زیباییشون برای آرامش بخشیدن به دیگران استفاده کنن، در کنارش هم به وظیفه اصلیشون یعنی زندگیشون بپردازن، گرده پخش کنن و...

 

اما بعضی از گلا وسط ینجه زار در میان، خودشونو از دسترس دیدن، حس شدن، آرامش بخشیدن به دیگران و... برای همیشه محروم می کنن، زندگی می کنن، اما تو زندگیشون از زیباییشون بهره ای نمی برن.

آخرشم می دونم، یه گاو از راه می رسه و اصلن نگاه نمی کنه، که: این گله، با ینجه فرق داره... یه گاز می زنه و گل رو کنار ینجه ها نشخوار می کنه.

---------------------------

همیشه قرار بود، یعنی باید صبر کنم!

همیشه قراره فردا یه روز جدید باشه.

حتی امروز که اصلا جدید  نیست، قرار بود یه چیز جدید داشته باشه!

 

همیشه قرار بود یه اتفاق خاص بیافته، یه اتفاق خوب و غافلگیر کننده!

 

اما هنوز نیافتاده.

 

اگر ناامید بودم نبودم.

مشکل اصلی ماها امیده، به ما میگن ناامید، ولی ما هیچ وقت ناامید نبودیم.

 

ناامیدها آدمای بزرگی هستند.

 

همیشه ناامیدی مرحله ای که می شه توش انقلاب کرد.

 

اونچه قدرت تحولات بزرگ رو به آدم می ده، همین ناامیدی.

 

اما ماها امیدواریم، و هر روز رو با امید به شب می رسونیم.

 

ماها ناامید نیستیم، فسرده هستیم، از لغت ها درست استفاده نمی کنیم.

 

کسی که نا امیده، چیزی به نام امید تو زندگیش نداره، پس جایگزینی براش پیدا می کنه.

حالا اینجا یا "هیچی" انتخاب می شه، یا یک "قطعیت استوار و مداوم" که می شه بهش اتکا کرد و ادامه داد.

 

امید قوه اراده و باور رو از من می گیره، به شدت. یعنی گرفته.

 

آخرین باری که خیلی ناامید بودم، یک کار درست انجام دادم که تاحال هم ادامه داره.

 

اما بعد....

 

مشکل اصلی نوع امیده،

 

امید داشتن به هرچیزی یا کسی به جز خودت، باعث می شه که ریشه های تو توی هوا بسته بشن.

 

و هوا(چیز و کس) هیچ تعهدی به شما نداره که ریشه هاتونو محکم حفظ کنه.

 

اما امید داشتن به خودت، امیدی که به مرحله باور برسه مثل ریشه زدن تو خاک محکمی می مونه که با ریشه درختای تنومند بقلی محکم شده.

 

جایی که می تونی سختی ش رو زیر قدم هات احساس کنی و با اطمینان طی مسیر کنی.

 

خداوند اگر موهبتی به نام اطمینان داره، ای کاش به من بده.

 

------------------------

پی یک: داداشمون آرمین به ما لینک داده، دمش گرم. پا بده جبران کنیم... واقعن رفقایی که از بلاگ آرمین اومدن اینجا بدونن ما اینقدا که این رفیق زرد قناریمون می گه نیسیم. خز و خیلیم.

 

پی دو: رفقامون تابناک به پرونده قبلی من حال اساسی دادن، از همین تریبون مقامات تشکرم رو به خاطر امانتمداریشون ابراز می دارم(به خدا اولین باره مطلب از من تو یه سایت خبری رفته منبع زدن)

امید اونکه رفقای با اخلاق سایت تابناک، صرفنظر از رویه سیاسیشون همیشه تو کارشون موفق باشن.

نوشته شده توسط امیـر هادی انواری در ساعت  | لینک  | 

برای راحتی بیشتر، لینک مطالب این پرونده رو به صورت زیر گذاشتم، روی هر قسمتی خواستید کلیک کنید . 

قربانیانی که فراموش شدند

فقط پنج دقیقه در ساختمان بودم

اجساد تکه پاره شده بودند

ما مقصر نیستیم هوا گرم است

به عملیاتمان افتخار می کنیم

نباید احساسی برخورد کنیم

  

اینجا سعادت آباد، بلوار فرهنگ، یکی از بهترین مناطق شهر تهران است، پایتخت ایران. جایی که با وجود همه امکانات، اجساد در آن متعفن می شوند. گویا در آن حتی یک تابوت برای حمل اجسادی که تکه تکه شده وجود ندارد. زیپ کاورهای حمل جسد باز می مانده و راننده آمبولانس با سرعت 60 کیلومتر در ساعت حرکت می کند. جایی که جسد در گرمای تابستان بیش از یک ساعت پشت آمبولانس رها می شود. جایی که با لودر و بیل مکانیکی جنازه 17 نفر شهروند ایرانی را از زیر آوار بعد از گذشت 40 ساعت خارج می کنند.

حادثه ساختمان هفت طبقه سعادت آباد صرفنظر از تمامی ابعاد آن، می تواند به عنوان یک مانور واقعی مورد توجه قرار بگیرد.اختمان پیش از تخریب و طی آن عملکرد دستگاه های ذیربط در خصوص امداد رسانی بررسی شود. در گفت و گوهایی که انجام داده ایم خواهید خواند که پزشکی قانونی ادعا کرده چون همزمان کمتر از 50 جسد را تحویل گرفته، بنابراین آمبولانس مناسب در اختیار نداشته است، اجساد تقریبا مشابه شرایط جنگی، بدون تابوت تحویل بستگان شده است و آتش نشانی از عملیات 40 ساعته خود که به گفته معاون عملیات استان تهران با همکاری سایر نیروها هم انجام شده، به عنوان سند افتخار یاد می کند. حال اگر حادثه ای منجر به فرو ریختن هزاران، ساختمان بزرگ و کوچک تهران شود که قاعدتا همه هفت طبقه نیستند، عملیات امداد رسانی چندسال طول خواهد کشید! رسانه ها هم که هر یک از منابع خاصی تامین می شوند، مشغول بهره برداری سیاسی از این واقعه و تخریب چهره های رقیب بودند، در این میان کسی نسبت به عملکرد آتش نشانی، پزشکی قانونی و.... توجه نکرد.

صبح روز دوشنبه دهم تیرماه، ساختمان بلوار فرهنگ سعادت آباد تخریب شد. تا حدود یک هفته از حادثه، آنقدر بحث های سیاسی و فرافکنی مطرح شد، که گویی نفس حادثه به فراموشی سپرده شد. یک جریان موضوع را به گردن شهرداری تهران انداخت و شهرداری تهران در مقام دفاع ظاهر شد. رسانه ملی که در این ماجرا به طرز برجسته ای ظاهر شده بود به زعم شهردار تهران تحلیل های غیر منصفانه ای ارایه داده بود. به طور خلاصه پس از گذشت بیش از یک هفته، مرگ 17 نفر جوان کوهدشتی و سقوط یک ساختمان آنقدر که دستمایه مباحث سیاسی و جناحی شد، به صورت بحثی اجتماعی مطرح نشد.

برخی گفتند شهرداری تهران مقصر حادثه است، چون چهار طبقه اضافه روی سه طبقه قبلی با مجوز شهرداری ساخته شده است. در این میان با عملکرد سریع مقامات قضایی چندین نفر نیز به عنوان مسئول حادثه تحت پیگرد قضایی قرار گفتند. در نهایت قالیباف، شهردار تهران سه شنبه، هشت روز پس از حادثه با حضور در جلسه علني شوراي شهر تهران نسبت به برخي اظهار‌نظرها و متهم كردن شورا و شهرداري تهران در رابطه با حادثه ساختمان سعادت‌آباد گفت: اين حادثه در زمان مسئوليت همان افرادي كه اين اتفاق را به ما نسبت مي‌دهند، روي داده است اما حالا به شهرداري فعلي تهمت مي‌زنند. در پایان شورای شهر تهران به شهرداري تهران اجازه داد تا به منظور همدردي و رفع بخشي از مشكلات معيشتي بازماندگان حادثه تا سقف 4 ميليارد ريال (400 ميليون تومان) از اعتبارات ماده 17 بودجه مصوب سال 87 شهرداري تهران به بازماندگان حادثه پرداخت كند.

 

 

* همه از یک طایفه

شاید آنقدر مسئولین مشغول اتهام و تکذیب بودند، که رسانه ها هم فراموش کردند که چندین طایفه در شهرستان دورافتاده کوهدشت جوانان خود را برای کار و رهایی از شرایط سخت اقتصادی سالم به تهران  فرستادند و اجساد آنها را در کاور، تکه پاره و متعفن حتی بدون یک تابوت از تهران تحویل گرفتند. جوانانی که در بین آنها دانشجو و طلبه هم حضور داشتند. برخی از رسانه ها روی دانشجو بودن کشته شدگان تاکید کردند، تا جایی که یکی از نمایندگان مجلس هم در این رابطه اظهار نظر کرد. اما گویا کسانی که این ادعا را مطرح کردند و خواسته یا ناخواسته موضوع را به شکل دیگری انعکاس دادند  ابدا در خصوص هویت درگذشتگان حادثه تحقیق نکرده بودند. چنانکه در بین تمام این قربانیان تنها یک دانشجو و یک طلبه حضور داشتند.

 

 تصویر برخی از کشته شدگان

افشار سعادتی

عابدین سعادتی

میثم قاسمی

علی ابدالی

احسان آزادبخت

فریبرز سعادتی

موسی آزادبخت

یحیی سعادتی

 

اکثر کشته شدگان ساختمان سعادت آباد را اقوام سه طایفه کوهدشتی تشکیل می دادند.چهار نفر از آنها برادر بودند و چهار نفر دیگر پدر و پسر.  قربانیان این حادثه تلخ که در میان سیل اخبار رسانه ها کمتر از آنها یادی شده عبارتند از: يحيي سعادتي‌آزادبخت 26 ساله دیپلم ریاضی، مجرد. فريبرز سعادتي‌آزادبخت 24ديپلم نقشه‌كشي ساختمان، مجرد  و برادر یحیی. افشار سعادتی 29 ساله سوم راهنمایی، مجرد. عابدین سعادتی 24 ساله سوم راهنمایی، مجرد و برادر افشار. احسان آزادبخت 20 ساله دوم دبیرستان، مجرد . موسی آزادبخت 23 ساله دیپلمه، مجرد و پسرعموی احسان.

عزیزعلی امیری نژاد 50 ساله متاهل دارای 7 فرزند. حسین نورعلی 20 ساله طلبه، مجرد. علی حسین یوسفیان 49 ساله متاهل دارای 6 فرزند. سعید یوسفیان 20 ساله دیپلمه، مجرد و پسر علی حسین. مراد یاری 18 ساله دوم دبیرستان ،مجرد. هوشمند منصوری 24 ساله دانشجوی الهیات متاهل که هنگام مرگ کمتراز دوماه از ازدواجش می گذشت. بهرام پیرزاده نورعلی 48 ساله متاهل دارای سه فرزند. مهران پیرزاده نورعلی 19 ساله مجرد پسر مهران. علی ابدالی 45 ساله متاهل دارای 5 فرزند و حسین پیری هاشم آبادی 18 ساله و مجرد. اینها قربانیان حادثه ساختمان سعادت آباد هستند که به هر دلیل فرو ریخته، آنها که مرده اند. ولی خانواده های آنها از حداقل خدمات رسانی برخوردار نشدند و نتوانستند اجساد فرزندان و پدران خود را پیش از دفن ببینند. در این پرونده به شرح واقعه و اتفاقات پس از آن پرداخته شده است.

 

* مهندس ناظری که مالک ساختمان بوده

هر چند تا یک هفته پس از وقوع حادثه تمامی تقصیرها به گردن شهرداری تهران افتاد، اما در جلسه علنی هجدهم تیرماه شورای شهر، ابعاد تازه ای از روند ساخت بنایی که به دلیل اضافه کردن طبقات فرو ریخت و 17 نفر را به کام مرگ کشاند روشن شد. رييس كميسيون توسعه و عمران شوراي شهر تهران، در تشريح اتفاقات و روند صدور مجوز و پروانه اين ساختمان گفت: صدور پروانه اين ساختمان در سال 1370 بوده و در دو تاريخ ديگر، صدور پروانه تغيير كرده و بر تعداد طبقات آن افزوده ساختمان سعادت آباد پس از تخریبشده است. شكيب تصريح كرد: نكته جالب در مورد اين ساختمان اين است كه در سال 76، مالك در مورد دريافت تراكم بيشتر براي ساختمان، تعهد محزري داده است كه در صورت اعتراض همسايگان، اضافه تراكم‌ها تخريب و پروانه آن باطل شود. وي افزود: در سال 1378 همسايه‌ها شكايت مي‌كنند، اما به نتيجه مشخصي نمي‌رسند و بالاخره مالك اين ساختمان در سال 79 پايان كار ساختمان را مي‌گيرد. رييس كميسيون توسعه و عمران شوراي شهر تهران افزود: در سال 1383 و در جريان زلزله‌اي معرف به «بلده»، بخش جنوبي ساختمان نشست مي‌كند و در نهايت در سال 87 مجوز تخريب صادر مي‌شود. وي به مهندس ناظر اين ساختمان كه يك خانم و جزو كارمندان شركت نوسازي عباس‌آباد و مالك دو دانگ از اين ساختمان بوده است، اشاره كرد و گفت: اين خانم اعلام كرد كه عمليات ساختماني، كاملا مطابق با مشخصات مندرج در پروانه ساختماني بوده است، در حالي كه اين سخنان صحت نداشته و تمام نقشه‌هاي ساختماني فرماليته بوده است. شكيب به راي‌هاي متعدد تخريب براي اين ساختمان در سال 86 اشاره كرد و گفت: در تيرماه سال 87، قراردادي بين شهرداري منطقه دو و يك شركت پيمانكار منعقد شد و مبلغ اين قرارداد براي تخريب ساختمان، 144 ميليون تومان بوده است.

نوشته شده توسط امیـر هادی انواری در ساعت  | لینک  | 

 

قربانیانی که فراموش شدند

فقط پنج دقیقه در ساختمان بودم

اجساد تکه پاره شده بودند

ما مقصر نیستیم هوا گرم است

به عملیاتمان افتخار می کنیم

نباید احساسی برخورد کنیم

اجساد تکه پاره شده بودند

 

 

اکثر اقوام درجه اول قربانیان حادثه سعادت آباد، حال روحی مناسبی ندارند و یادآوری این حادثه برایشان درآور است، به همین خاطر از آمادگی لازم برای گفت و گو برخوردار نیستند. در این میان رحمان آزادبخت، برادر یکی از قربانیان حادثه سعادت آباد، پسر عموی یکی دیگر از قربانیان و از اقوام 4 تن دیگر حاضر شد با ما گفت و گو کند. او از کسانی بوده که در اولین ساعات امداد رسانی در محل حاضر شده و تا رساندن اجساد به کوهدشت و دفن آنها از نزدیک شاهد ماجرا بوده است. در خصوص این حادثه با وی گفت و گویی انجام دادیم که در ادامه می آید:

 

 

برادرتان چند سال داشتند؟

 

23 سال، دیپلمه و پشت کنکوری بود.

 

برادر و پسر عمویتان برای چه به تهران آمده بودند؟

 

نوع کارشان نشان می دهد که به خاطر مشکلات مالی و معیشتی خانواده ها به این کار مشغول شده بودند. که متاسفانه به خاطر عدم رعایت شرایط ایمنی ساختمان کشته شدند.

 

بیمه بودند؟

 

نه؛ یعنی می گویند بیمه نبودند. ما هم به پرونده خاصی دسترسی نداریم.

 

شما شکایتی به خاطر فوت اقوامتان از شخص حقیقی یا حقوقی کرده اید؟

 

ما روزهای اول حاضر بودیم، اعتراض کردیم.

 

شما روز حادثه آنجا بودید؟

 

بله، من از ساعات اولیه آغاز عملیات آنجا بودم.

 

روند عملیات به چه شکلی دنبال می شد، گویا اجسادی که به کوهدشت رسیده اند وضع مناسبی نداشتند؟

 

عملیات خاکبرداری به صورت بسیار ابتدایی بود، یعنی انگار یک ساختمان یک طبقه را خاکبرداری می کنند. طوری خاکبرداری می کردند که انگار جسدی آن زیر نبود. من مثل دیگران نبودم که بگویید دور از ماجرا بوده و براساس شایعه حرف می زند، من با چشمان خودم دیدم که بیل مکانیکی یک جسد را پاره کرد.

 

وقتی این اتفاق می افتاد شما که از بستگانشان بودید اعتراضی نمی کردید؟

 

همه اعتراض می کردند، آنقدر صحنه دلخراش بود که حتی من و چند نفر از دوستان گفتیم به راننده لودر بگویید که اصلا کار نکند.ما رضای هستیم که اجساد همینجا زیر خاک بمانند.

 

آیا سهوا این اتفاق که می گویید رخ داد؟

 

خب می دانستند که این زیر جسد است. آمار داشتند که مثلا 19 نفر آن زیر هستند. ولی می گفتند ما توانمان در همین حد است.

 

شما خروج چند جسد را به عینه شاهد بودید؟

 

من خارج کردن دو جسد را ندیدم، اما 15 جسد را دیدم. اما خود نیروهایی که آنجا بودند هم گیج بودند، یعنی بعضی می گفتند 19 نفر زیر آوار هستند و بعضی می گفتند 17 نفر. ولی هرتعدادی بود کاری نداریم، آنها بایستی پارکینگ را هم تخلیه می کردند.

به صورت نمادین کار می کردند، یعنی تا ساعت چهار و نیم صبح کار کردند، به محض اینکه جمعیت آنجا کمی خلوت شد و کسی نبود، سریع آمدند و خاک روی منطقه ریختند، فکر کنم پوکه معدنی هم ریختند کحه نشان بدهند اسفالت هم می کنند. آخرین لحظه که من آمدم درخت کاری می کردند! که ساکنین منطقه همه اعتراض کردند.

 

در آن منطقه درخت کاری می کردند، چه هدفی داشتند؟

 

بله در آن منطقه درختکاری کردند، که به شکل نمادین نشان دهند که ما سریع کار را انجام دادیم و الان هم آسفالت می کنیم.

 

پس از پایان کار در سعادت آباد، در پزشکی قانونی چه اتفاقی برای شما افتاد؟

 

من و چندنفر از دوستانم به سردخانه کهریزک رفتیم. من جزو اولین نفراتی بودم که وارد شدم. اولا سردخانه از نظر دمایی شرایط خوبی نداشت. شاید آنجا سردخانه بود، اما دمای آنجا حدود 30 درجه بود. یک همچین سردخانه ای را اگر بخاری بنامیم بهتر است.

ما هم که اعتراض می کردیم برخورد اصلا صحیح نبود. یعنی از لحظه حادثه در سعادت آباد تا پزشکی قانونی برخورد هیچکدام از مسئولین شایسته نبود، اگر از کلمه ناشایسته استفاده کنیم بهتر است. مثلا یک ماموری در برابر ما (که عزا دار بودیم و تعداد زیادی از اقواممان را در حادثه از دست داده بودیم) به ما گفت شما از لرستان آمدید که اینطور وحشی هستید. حلقه ای درست کرده بودند که هیچکدام از بستگان نتوانند اجساد را ببینند، هرچه می گفتم من از بستگان نزدیک 6 نفر از این اجساد هستم، اجازه بدهید اجساد را ببینم به ما اجازه نمی دادند. از ساعت 4 و نیم که جسد افشار سعادتی را بیرون آوردند تا ساعت 5 و نیم عصر در  آمبولانسی که هیچ امکاناتی نداشت داخل کاور بود.حتی در سردخانه هم که رفتیم اجازه دیدن جسد را به ما نمی دادند، با زور اجسادمان را دیدیم.

 

 

نحوه فرستاده شدن اجساد به لرستان به چه شکلی بود؟

 

با آمبولانس های مزدای بسیار فرسوده، با راننده های خسته. که راننده ها با سرعت بسیار پایین حرکت می کردند. من خودم همراه آمبولانس ها بودم با ماشین شخصی می آمدم. متوجه شدم که دو دستگاه از آمبولانس ها نیستند، رفتم و دیدم که راننده آمبولانس ها، ماشینشان متوقف کردند و خودشان نیستند! بعد از نیم ساعت راننده آمده و می گوید خوابم می آمد، به او می گویم چرا کمک راننده رانندگی نکرد(جنازه ها در گرما بو گرفتند) به من گفتند نمی خواهیم حرکت کنیم، شما هم هیچکاری نمی توانید بکنید. آمبولانس ها در طی مسیر با سرعت 50تا60 کیلومتر حرکت می کردند. در حالی که راننده های آمبولانس گواهی ویژه دارند و می توانند از ماشین های عادی سرعتر بروند، با اینحال ما که با سواری عادی بودیم از آمبولانس ها سرعتمان بیشتر بود.

اصلا ما هیچ امکاناتی نمی خواستیم، حداقل به ما تابوت می دادند، بدون تابوت اجساد را در کاور گذاشته بودند و حتی زیپ بعضی از کاور ها باز مانده بود و اجساد بیرون افتاده بودند. حتی من از یکی از آمبولانس ها که در آن کاور باز است و اجساد بیرون افتاده بودند  فیلم هم گرفته ام.

 

به طور عادی سفر از تهران تا کوهدشت چندساعت طول می کشد و آمبولانس ها چند ساعته رسیدند؟

 

با بدترین نوع اتوبوس6-7 ساعت طول می کشد، آمبولانس ها نزدیک به 9-10 ساعت طول کشید تا برسند.

 

وضعیت اجساد در کوهدشت چطور بود، خانواده ها چطور با اجساد برخورد کردند؟

 

صرفنظر از قطع عضو ها، اجساد به شدت متعفن شده بودند. حتی کسانی که می خواستند برای شستن اجساد وارد شوند نمی توانستند به اجساد نزدیک شوند. نگذاشتیم زن ها و اقوام بستگان درجه اول اجساد را ببینند. تحملش را نداشتند.

 

-----------------------

این گفت و گو در هفته نامه شهروند امروز به چاپ رسیده.

نوشته شده توسط امیـر هادی انواری در ساعت  | لینک  | 

 

قربانیانی که فراموش شدند

فقط پنج دقیقه در ساختمان بودم

اجساد تکه پاره شده بودند

ما مقصر نیستیم هوا گرم است

به عملیاتمان افتخار می کنیم

نباید احساسی برخورد کنیم

 

 فقط پنج دقیقه در ساختمان بودم

 

در میان انبوه اظهار نظرها، نظر شاهدان عینی ماجرا که در این حادثه مسئولیت اجرایی نداشتند و قاعدتا در چگونگی انعکاس عملیات امداد رسانی ذینفع نیستند می تواند بخشی از واقعیت را روشن کند. برای همین با دو نفر از شاهدان عینی ماجرا که یکی چند دقیقه قبل از فروریختن ساختمان در آن حضور داشته و خراب شدن آن را با چشم دیده، و دیگری که تمام کشته شدگان را نزدیک می شناخته و از ساعات ابتدایی امداد رسانی تا تدفین اجساد در کوهدشت در جریان ماجرا قرار داشته است گفت و گوهایی انجام داده ایم. یكی از شاهدان عینی این واقعه كه چند دقیقه پس از خروجش، ساختمان فرو ریخته است، با خبرنگار شهروند امروز صحبت کرد. او كه معلم است، یکی از شاگردان و چندتن از اقوامش را در این حادثه از دست داده. می گویداكثر قربانیان این حادثه با هم  نسبت فامیلی داشتند. گفتن و گوی این معلم که نخواست نامش فاش شود را می خواند.

 

شما آنجا چكار می كردید؟

 

صبح، ساعت ده دقیقه به هشت آنجا رفتیم. به من زنگ زده بودند، برخی از همشهریانم می خواستند كمی پول برای خانواده هایشان بفرستند، به من زنگ زدند كه برای گرفتن پول به آنجا بروم. پنج دقیقه داخل ساختمان بودم، اما وقتی وضعیت ساختمان را دیدم  ترسیدم.

 

چه كسی زنگ زد و از شما خواست كه داخل ساختمان بروید؟

 

بهرام نورعلی

 

از چه چیزی ترسیدید؟

 

اصلا وضعیت ساختمان وحشتناك بود، ترك هایی برداشته بود، خصوصا ضلع جنوبیش كه واقعا وحشتناك بودند.

 

با این تفاسیر همشهریانتان چطور در‌این ساختمان كار می كردند؟

 

من بهشان گفتم، اما گفتند خطر رفع شده، به من گفتند كه ما بیست روزی هست كه در اینجا كار می كنیم.

 

شما پیش آنها رفته بودید، اما چطور جان سالم بدر بردید؟

 

پنج دقیقه ای پیششان بودم، به من یك استكان چای دادند و بعد آنها مشغول به كار شدند. یكی بود كه من نمی شناختمش، انگار سركارگر بود. او اینها(كارگران) را تقسیم كرد، مثلا برای هر طبقه چند نفر را فرستاد. آنها كه مشغول به كار شدند من پایین آمدم.  آنها منتظر آمدن پیمانكار بودند. به من گفتند در محوطه دوری بزن تا پیمانكار بیاید، به آنها گفتم من می ترسم. بیرون آمدم و در فضای سبز روبروی ساختمان منتظر نشستم.

 

از لحظه وقوع حادثه بگویید.

 

ما پایین آمدیم، در محوطه یك صندلی شكسته بود، آن را درست كردیم و روی آن نشستیم، اتفاقا یكی دیگر از اقوام كه همراه من بود می خواست از ساختمان فیلم بگیرد، من به او اجازه ندادم. حدود 5 دقیقه نگذشته بود. ما‌آنها(كارگران) را نگاه می كردیم، با فرغان خاك می آوردند و خالی می كردند، بعضی ها از بچه ها آسانسورها را جدا می كردند و پایین می انداختند، بعضی هم پایین آسانسور را جمع می كردند و كنار می چیدند. همراه من، یكی از اقوامش را به نام مهران نورعلی صدا زد و به او گفت كه كمی برایمان آب بیاورد. یك سطل كوچكی آب برایمان‌ آورد و بعد سركارگر صدایش زد كه به ساختمان برگردد و مشغول به كار شود. ما به فاصله حدود 15 متری ساختمان نشسته بودیم كه یكباره سه صدای مهیب آمد. دقیقا مثل بمباران های زمان جنگ بود. این صداها كه آمد ما به یا ابالفضل گفتن افتادیم. از داخل ساختمان چندبار صدای یا علی آمد. 

بعد گرد و خاك شدیدی بلند شد، طوری كه ما حالت خفگی پیدا كردیم. ما صد متر فرار كردیم و بعد برگشتیم، دیگر همه چیز خراب شده بود، اصلا ساختمان پودر شده بود. هرچه صدا زدیم بهرام...، مهران و... هیچ صدایی نیامد.

 

بعد از این اتفاق اهالی و شاهدان واقعه چه كردند؟

 

همه وحشت زده بودند، به آتش نشانی و هلال احمر تلفن زدند.

 

چقدر طول كشید كه نیروهای امداد به محل حادثه برسند؟

 

بیش از 4-5 دقیقه نبود.

 

چقدر طول كشید تا اولین جنازه را پیدا كنید، درابتدای حادثه آیا كسی زنده مانده بود؟

 

یك جنازه ای در قسمت شمال ساختمان بود، كه دست هایش بیرون مانده بود. ما دستهایش را گرفتیم كه بیرون بكشیمش، اما گیر كرده بود و نتوانستیم بیرون بیاوریمش.

 

شما تا چه زمانی آنجا حضور داشتید؟

 

ما تا پیدا شدن ‌آخرین نفر آنجا بودیم. كوهدشتی ها آنجا زیاد بودند، حدود 400-500 نفری جمع شده بودند. برایمان چادر زدند و ما 48 ساعت حدودا آنجا بودیم.

 

گویا در موقع تحویل بعضی از جنازه ها قطع عضو شده بودند، شما كه شاهد عینی ماجرا بودید، و در مراسم تدفین قربانیان هم حضور داشتید، آیا واقعا قطع عضوی وجود داشته، چه زمانی این اتفاق افتاد، یعنی موقع عملیات خارج كردن اجساد بود یا قبل از آن؟

 

وقتی لودر ها كار می كردند، جنازه ها زخمی میشدند. بعضی ها دستشان قطع می شد و...

 

یعنی با لودر جنازه ها را خارج كردند؟

 

بله با لودر و بیل مكانیكی خارج كردند. البته مقصر هم نبودند، میلگرد هایی آنجا بودند كه نمی شد با دست خارجشان كرد.

 

همه این قربانیان از یك طایفه بودند؟

 

از دو طایفه بودند، طایفه نورعلی و آزادبخت.

 

وضعیت اجساد در پزشكی قانونی چطور بود؟

 

وقتی ما به پزشكی قانونی رفتیم، وضعیت حقیقتا ناجور بود. اجساد در سردخانه نبودند. یك اتاقی بود كه ما به ماموران آنجا هم گفتیم كه لااقل این جنازه ها را در سردخانه بگذارید كه به ما گفتند اینجا خودش سردخانه است. اما سردخانه نبود.

 

در پزشكی قانونی اجساد بو گرفته بودند؟

 

بله، شدیدا.

 

جنازه ها را چطور به شهرستان فرستادند؟

 

با هشت آمبولانس فرستادند، البته دوتا از جنازه ها را همان صبح روز بعد فرستادند.

 

پیمانكار ساختمان هم كوهدشتی بوده است؟

 

بله، كوهدشتی بوده من می شناسمش.

 

با توجه به اینكه شما اكثر قربانیان را می شناختید، به شما گفته بودند كه بیمه هستند یا خیر؟

 

ما شب در بازار بودیم، بهرام نورعلی هم همراه ما بود. من از او پرسیدم كه این ساختمانی كه در آن كار م كنی بیمه است؟ به من گفت كه بیمه مان كردند. حسین پور(پیمانكار) را دیدم، بعد از حادثه آنجا آمده بود. نیروی انتظامی او را گرفته بود در ماشین نیرو انتظام از او سوال كردم كه این كارگران را بیمه كرده بودی، او گفت بیمه كرده ام. حتی می گفت ساختمان های اطراف را هم بیمه كردند.

 

همشهریان شما قبلا نگران نبودند از انكه این ساختمان ممكن است فرو بریزد؟

 

من بهشان گفتم، گفتم سعی كنید اینجا كار نكنید. كار زیاد است. بروید جای دیگری كار كنید. به من می گفتند نه... خطر رفع شده بیست روزی است كه در اینجا كار می كنیم.

 

 -------------------------------

این گفت و گو در هفته نامه شهروند امروز به چاپ رسیده.

 

نوشته شده توسط امیـر هادی انواری در ساعت  | لینک  | 

 

قربانیانی که فراموش شدند

فقط پنج دقیقه در ساختمان بودم

اجساد تکه پاره شده بودند

ما مقصر نیستیم هوا گرم است

به عملیاتمان افتخار می کنیم

نباید احساسی برخورد کنیم

ما مقصر نیستیم هوا گرم است

 

در گفت و گوهایی که با بستگان درجه اول قربانیان حادثه داشتیم آنها گفتند که وضعیت نگهداری اجساد در پزشکی قانونی بسیار اسفناک بوده، و حتی در پزشکی قانونی تهران اجساد در محیطی با درجه حرارت بالا نگهداری شده بودند که به زعم آنان همین امر موجب آسیب دیدن اجساد شده بود. در این خصوص با دکتر بشیر نازپرور، رییس تالار تشریح پزشک قانونی استان تهران گفت و گویی انجام دادیم که در آن ناپرور توضیحاتی را در مورد گفته های بستگان قربانیان ارایه کرده است.

 

گفته شده اجساد روی زمین مانده بودند و منجمد نشده بودند، به طوری که اجساد متعفن شده اند، این موضوع حقیقت دارد؟

 

نه به آن صورتی که این آقایان می گویند.