تبليغاتX

 Amir Hadi Anvaari Personal Blog

...........................................................................................................................

 

 
Amir Hadi Anvari Personal Blog

پاهايم چون ستون هاي مرمري ، صاف پر جلاي

انعكاس مغرور انسانيت

لبهاي مثل گيلاس كال

سرخ و گُس،دعوت كننده

ملس و لوند

طعم بوسه هايم ، طعم شيرين بهار نارنج

سينه هايم برجستگي احساس تو

اندامم مثل صخره اي ، سخت و دعوت كننده

مبارزه

سر انگشتانم ، مثل مِس ، سرد

هُرم نفسهايم ، گرم ...

موهاي مجعدم معناي پريشاني تو

چشمهايم ، سياه ... مثل شب گناه

گردنم صاف و كشيده

و زشتي هاي بهادار من

ارزش ها در كارزار نبرد بين خير و شر مجال خود نمايي ميابند

شكوه مسخ ارزش ها ، يكتا قدرت من است

و هبوط انسانيت ، سرعت جنون آور اراده­ی من

توان آن را دارم ، آري

كه بلند ترين غرور ها را به زنجير بكشم

و قلاده اي بر گردن پر مدعا ها بزنم

چيزي كه مرا به اين بازي  بيشتر  شيفته مي­كند ، در معناي واژه

حس قدرت ، و عجز اخلاق است

بهشت تو هر چه دعوت کننده تر باشد ، خواستگارش کم تر

مرد اخلاق ، خود را فرشته انگارده­، مسئول بی صاحب اجرای رای خدا

اصرار نکن ، که انکار میبینی 

 ------------------

ها چی فک کردید؟ من فقط گزارش می نویسم. نه... از اینام بلدم، تازه بلدم انگشت اشاره ام رو هم از بند آخر شکونم

نوشته شده توسط امیـر هادی انواری در ساعت  | لینک  | 

دکتر صورتش را با تیغ اصلاح می کرد، تازه کراوات هم می زد. دنیای ما رنگی بود، اما تمام تصورات سیاه و سفید، مثل همان عکس دکتر که پایش را روی پا انداخته. دور و اطراف همه نگاه های دعوت کننده بود، اما ذهن منتظر رسیدن روح زیبا و نفیس و ثروتمند.

باور کردنی باشد یا نه، مشکل، مشکل پاها بود! آنها که روی زمین بودند، روی همان زمینی که پاهای آرایشگرکویریات هم روی آن بود. تناقض سختی هم بود، که در طول سال های ارادتمندی «دکتر» انگار هرگز نمی خواست مجال حل شدن پیدا کند. بس که ذهن مشغول حل کردن این مشکل اساسی بود که: «دکتردروغ می گوید، من آدم نیستم، یا آدم بدی هستم »

همه سختی تناقض بالا در عبور از یک خیابان اتفاق می افتاد. خیابان انقلاب، حد فاصل میدان انقلاب تا پیچ شمیران. روبروی در اصلی دانشگاه تهران روی زمین کتاب های کاهی و البته بدون سانسور شریعتی را می فروختند، کتاب هایی که پشت آن نوشته بود: «اگر در آتش بسوزانند، حسرت شنیدن یک آخ را بر دلشان خواهم گذاشت» تا اینجای کار ـ فروخته شدن قاچاقی کتاب های بی سانسور دکتر و نطق های آتشین ـ برای انعقاد یک حس رادیکال کافی بود. 

اما آن طرف تر بود که با دیدن خیابانی که از پایین تا نزدیک اعیان نشین تجریش کشیده شده بود و نام «دکتر علی شریعتی» ـ مصادف با روزهایی که کتاب هایش سانسور می شد ـ را یدک می کشید یک پارادوکس عجیب ناخوانده مهمان ذهن می کرد.  تناقضی که حل آن پایان حس ارادت به دکتر بود.

پاهای نوجوان 16-17 ساله تازه بالغ روی زمین بود و شوق عبور از حجاب ها را داشت، نه حجابی که دکتر می گفت، همین حجاب های معمولی! اما با دکتر ـ که ممنوع هم بود ـ از ابراز این حس خجالت می کشید. دکتر نیاز به حس ساختار شکنی را ارضا می کرد، اما جوابی برای غریزه(همان حس های مبتذل خاکی و سرکش و کور را عرض می کنم) نداشت. چشم ها را از دیدن زیبایی های عادی و مبتذل و سطحی و بچه گانه ـ که شاید به خاطر همین سطحی بودن بعضا خواستنی هم بودند ـ منع می کرد.

از نگاه دکتر، می باید برای رسیدن به «دوست داشتنی» که در کلام زیبا و ظریف او قرار بود از «عشق» برتر باشد از این سطحی نگری ها گذشت. باید بودا شد، و جانواران آدم خوار را از کنار خود زدود. اما یکی دیگر از نیازهای نوجوان 16 ساله تجربه بود. او پدر و مادر را متهم می کرد، اما شاید خودش را در دادگاه وجدان از این مبرا می دانست که او هم مخاطبی را از تجربه کردن منع کرده.

اگر دست در دست ویرژیل خودش می گذاشت و ویرژیلش او را به جهنمی که برای مخاطبش ساخته بود می برد، شاید عذاب زمینی او رامی دید. اما دکتر وقت این کارها را نداشت، شاید تمام وقتش صرف آسمان ها شده بود. 

مقصر شاید دکتر هم نبود، مقصر اینکه: ساده می گفت از دیگران ساده تر. همین بود که هر نوجوانی، در میان انبوه واژه های سخت و دیر فهمِ باقی او را انتخاب می کرد.

اما او زیرکانه دغدغه نوجوان را تا حد یک فرد میانسال بالا می برد(امروز باور نمی کنم برای مخاطب بالای 25 سال چیزی نوشته باشد)، حال اینکه پاهای نوجوان روی زمین بود و نیاز های او هم همینجا! شاید بهتر بود روی کتاب های دکتر «18+» می نوشتند، تا مخاطب به بیراهه نرود.

خلاصه اینکه بعد از سال ها هرچند به دغدغه های بزرگ رسید، اما هنوز مشتاق همان احساس مبتذل و سطحی و غریزی مانده، آنکه شاید با یک نگاه سطحی در راه دبیرستان پیدا می شد، وقتی که همه راه دبیرستان چشم ها دوخته به آسفالت داغ خیابان بود برای حل کردن معمای نثر سهمگین استاد.

افسوس که نقابی که دکتر برای صورتش اندازه زده، او را از آن منع می کند که نیاز خود را فریاد بزند. حالا معنی  اندیشه سراسر ابتذال فروید خوب درک می شود.

همه اش تقصیر این بود که با معبر غیر هم سطح از روی اومانیسم رد شد و به تئه یسم آقای دکتر رسید. اما هنوز نصف او آن طرف خیابان مانده بود. درست بود، او تو را به هر کجا جز اینجا نمی برد، اما «آنجایی» هم که می گفت زیاد «آنجا» نبود. هرچند سال ها این ورد که«خدایا به هر کس دوست تر می داری بیاموز که دوست داشتن از عشق برتر است» را ذکر گونه التیام درد پشت پا زدن به همه شیطنت های حس جامعه مصرفی و مبتذل کردیم. اما همیشه باید در حسرت روزهایی ماند که نشد، دکتر نگذاشت با هم سن و سال هایمان به جای رفتن به حسینیه ارشاد و التماس گرفتن نوار سخنرانی های دکتر، یا خواندن جزوه های تفسیرهای سبز رنگ 90 صفحه ای دکتر شریف بر اندیشه های شریعتی، سری به پاساژ قائم بزنیم و از ویترین های «نظام مصرف کننده پرور» باخبر شویم. شاید در راه یک موسیقی 6-8 هم، همراه رفقا گوش کنیم.

نمی دانم، شاید اشتباه از ما بود که زود خواندیم، یا باید اول تجربه می کردیم، عشقی که حاصل دیدن موهای مجعد دختری بود که بر طاق ابروانش ریخته، بود. همان که با نگاه دزدیده و از لرزش سرانگشتان روی بازو حس می شد. نه آنکه در آسمان بود و عاشق مثل کرگدن و نیلوفر و... باید غرق در اعجاز تنها سفر می کرد.

یا آنها که عشق را آموختند، هرگز به فکر دوست داشتن نیافتادند. حکایت، حکایت قوره ای شد که زیر آفتاب کویر شریعتی خشکید، نه مویز شد و نه قوره ماند. حالا باید نشست و بر سرنوشت دانته ای که ـ در جهنم کنار زئوس مانده وـ ویرزیلش در غیاب او مثل کرگدن به بهشت رفته و به عیش مشغول است گریه کرد. چاره ای نیست جز آنکه گفت«آقای دکتر خودتان اینجا متهم ردیف اول هستید» به پدر و مادر ما کار نداشته باشید.

 

----------------------

این یادداشت با کمی تغییر در ویژه نامه کارگزاران به چاپ رسیده.

 

نوشته شده توسط امیـر هادی انواری در ساعت  | لینک  | 

 

ابتدای خیابان ناصر خسرو، كنار چند مغازه كوچك الكتریكی، دری كوچك تر(تنها در به جا مانده از تجاوز های مكرر سازمان های دولتی به حریم دارالفنون) قرار گرفته.

یك شاسی زنگ الكتریكی قدیمی، یك دیوار آجری قدیمی كه هیچ تفاوتی با سایر مغازه های كناری ندارد. در های دیگر دارالفنون كه به همت مخابرات و... سایر متجاوزین به حریم دارالفنون دیگر وجود خارجی ندارند! فقط در كوچك خیابان ناصر خسرو باقی مانده كه می تواند شما را به تماشای ویرانه باقی مانده از امیر كبیر ببرد. به دیدن آمفی تئاتری كه جای دوده روی دیوارهای آن دیده میشود، صحن آن كاملا تخریب شده و گچ دیوارها ریخته. مجسمه منحصربه فرد گچی امیركبیر، كار دوست امیركبیر ابولقاسم صدیقی، مجسمه ساز برجستهیك گوشه در آمفی تئاتر رها شده، باور كنید یا نه، كف سالن آمفی تئاتر خاك است!

باور كنید اینجا كه امروز مثل قبرستان ماشین شده و جایگاه ماشین های اسقاطی، یك روز حیاط اولین مدرسه مدرن ایرانی بوده و دانشجویان در آن در مورد مسائل درسی جدید بحث می كردند. كف راهروها كه با آجر معمولی فرش شدند كه پای بازدیدكنندگان پیچ نخورد كار گروه های مرمت سازی نیست، كارمندان همینجا كه تعدادشان از انگشتان یك دست تجاوز نمی كند آنها را چیدند. تصورش سخت است كه روی دیوارهای دارالفنون پر شده از یادگاری كارگران. تاسف آور است كه بدانید، تونلی كه از دارالفنون به قصر شمش العماره كشیده شده بود، تا ناصرالدین شاه مخفیانه به تنها آمفی تئاتر ان زمان بیاید و تئاتر تماشا كند در حال تخریب است، طوری كه جرات وارد شدن به آن را نمی كنید. قنات های دارالفنون هم وضع چندان مناسبی ندارند، قنات هایی كه بیشتر از صد سال عمر كردند، آبنما هم نیاز به ترمیم دارد.

در دارالفنون بسته است، همه كس نمی تواند به دیدن دارالفنون برود، توجیه جالبی وجود دارد كه از هر چیز بهتر فاجعه را نشان می دهد:« بنا در حال تخریب است، نمی شود بازدید عمومی گذاشت، جان بازدیدكنندگان در خطر است» این یعنی هر لحظه ممكن است بنا فرو بریزد.

امیركبیر با امكانات محدود سال 1268، چهارده ماهه دارالفنون را ساخت، اما سازمان عریض و طویل میراث فرهنگی از سال 75 كه این اثر در فهرست آثار ملی ثبت شده نتوانسته است طی 12-13 سال این بنا را تنها بازسازی كند. نه كامل، فقط طوری بازسازی كند كه ترس از فرو ریختن دیوارها روی سر مردم وجود نداشته باشد. از مرمت و بازسازی و ترمیم بگذریم، تاسف آور و شرم آور است، گفتنش هم واقعا سخت اما ای كاش دارالفنون به اندازه توالت هایی كه سازمان میراث فرهنگی به پیمانكارهای خارجی(ایتالیایی) سفارش می دهد ارزش داشت، كه این وضع دیوارهایش نباشد.

كه مخابرات كه هر جای دیگر تهران می تواند بنا تاسیس كند، نیاید و دور تا دور از هر طرف، در زمان های مختلف به حریم دارالفنون تجاوز كند، طوری كه دیگر اثری از در باب همایون وجود ندارد، طوری كه معلوم نیست دو امامزاده ای كه در حیاط های دارالفنون بودند الان كجا هستند؟ معلوم نیست، بیمه ایران سند مغازه هایی دارالفنون را از كجا تهیه كرده، كه آن را به هر مغازه داری داده.

 

آقای رحیم مشایی اینجا آجر از آجر تكان نخورده!

رییس سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری عصر یکشنبه روز 19 اسفندماه سال گذشته در مراسم دویستمین سالگرد تولد امیرکبیر در حضور حدود 100 نفر میهمان از رییس جمهور قول گرفت که 50 میلیارد ریال اعتبار برای دو سال مرمت دارالفنون اختصاص داده شود. و رییس جمهور هم با لفظ «انشالله» این درخواست را قبول، همه فکر کردند که شاید کار دارالفنون اینبار تمام شود.

بیشتر از 100 روز از وعده ها می گذرد، اما بیایید به دارالفنون بروید، تا باور كنید، اینجا آجر از آجر تكان نخورده، همان است كه بود. البته از اول همین نبود، اینطور كردند و به امان خدا رهایش كردند.

یك اثر تاریخی چقدر باید مظلوم باشد، كه طوری به حریمش تجاوز كنند كه اثری از گذشته اش باقی نمانده باشد.در شرایطی قرار است برای پاسداشت نام امیركبیر(!) نشان های لیاقت به نام او ثبت شوند، كه اصلی ترین یادگار او، واقعا در حال ویران شدن است.

اولین قدم برای مرمت این بنا«مقاوم سازی» آن است، دیوارها را تراشیدند تا اجرهایش بیرون بزند، قرار بود مثلا مقاوم سازی كنند. اما نظر كارشناسی كه كارشناسان می دهند آن چیزی نیست كه به درد پیمانكار بخورد.

نمی توانیم باور كنیم و بگوییم كه یك كارشناس هم نیست به جای نوشتن«هویت تاریخی بنا حفظ شود» بنویسد چطور الماتورها باید به هم گره بخورند، با چه مصالحی باید كار انجام شود و... وقتی كه نظر كارشناسی وجود ندارد، پیمانكاری هم پیدا نمی شود كه وقتی معلوم نیست دقیقا چه كار باید بكند، آن را انجام دهد.

خلاصه اینكه، شاید خدایان سازمان میراث فرهنگی در حال رایزنی و نامه نگاری برا تامین بودجه مرمت دارالفنون باشند، كه ما از آن بی خبریم. اما آنچه با چشم معمولی می شود اینجا دید، این است كه آجر ها بعضی هایشان ریخته اند، اما هنوز آجر روی آجر گذاشته نشده.

 

دارالفنون اسیر وعده ها

مدرسه «دارالفنون» در سال 1378 به شماره 1748 به عنوان يك اثر ارزشمند تاريخي در فهرست آثار ملي كشور به ثبت رسيد .

مرمت مدرسه دارالفنون كه از سال 81 توسط پژوهشكده تعليم و تربيت وزارت آموزش و پرورش و با نظارت كارشناسان ميراث فرهنگي استان تهران آغاز شده بود، به دليل عدم تامين اعتبار از سوي آموزش و پرورش و تغيير مديران اجرايي در پروژه سامان دهي دارالفنون و نبود نگاهي واحد نسبت به ارزش هاي تاريخي اين مدرسه، موجب توقف روند مرمت و احياي آن در اسفند سال 82 شد. در همان تاریخ (اسفند 82)به دنبال اعتراض كارشناسان ميراث فرهنگي نسبت به تخريب مدرسه دارالفنون، مرمت و احياي اين بنا آغاز شد كه در آن تنها آب نما، بخش هايي از حياط مركزي و چهار شيرواني اين مدرسه مرمت شده و روند احياي مدرسه قديمي بيش از آنكه به نتيجه برسد متوقف شد.

در روزهای آغازین فروردین ماه سال 83 «ناصر پازوكي» مدير ميراث فرهنگي استان تهران اعلام اعلام كرد: آموزش و پرورش به عنوان مالك مدرسه تاريخي دارالفنون، بايد وظيفه حفظ، احيا و بازسازي آن را متعهد شود و ميراث فرهنگي استان تهران در اين بخش، مسئوليتي ندارد. بناي تاريخي دارالفنون هم اكنون در مالكيت آموزش و پرورش است و ميراث فرهنگي استان تهران مسئول نگهداري آن نيست و تنها وظيفه نظارت بر چگونگي انجام مرمت در اين مدرسه قديمي، جزو وظايف اين سازمان محسوب مي شود كه همواره اين وظيفه در دوره هاي مرمتي گذشته اين بنا، به خوبي انجام شده است.»

حدود ده روز بعد قرار شد كارگاه مرمت مدرسه تاريخي دارالفنون با اختصاص يك صد ميليون تومان اعتبار، بازگشايي و دوره جديد عمليات مرمتي در آن آغاز شود. هر چند اعتبار دور جدید مرمت صد میلیون تومان اعلام شد اما حدود یك ماه بعد اعتبار آن 50 میلیون تومان اعلام شد!

اواخر تیرماه سال 83 با اختصاص یک صد میلیون تومان اعتبار جدید به پروژه مرمت و احیای بنای تاریخی مدرسه دارالفنون، عملیات احیای تالار اجتماعات امیرکبیر در این بنای تاریخی آغاز شد.

یك ماه بعد و در مرداد همان سال با موافقت و به دستور وزير آموزش و پروزش ۴ ميليارد ريال اعتبار براي احيا و بازسازي مدرسه تاريخي دارالفنون، اختصاص يافت.

موضوع تا مهرماه مسكوت مانده بود كه خبرگزاری میراث فرهنگی طی گزارشی اعلام كرد كه اختصاص يك صد ميليون تومان اعتبار به پروژه مرمت و احياي بناي تاريخي مدرسه دارالفنون و عمليات احياي تالار اجتماعات اميركبير در اين بنا ، اختصاص يك صد ميليون تومان اعتبار ديگر براي بازگشايي و دوره جديد عمليات مرمت در دارالفنون و نيز اختصاص 4 ميليارد ريال اعتبار براي احيا و بازسازي اين مدرسه تاريخي با موافقت و دستور وزير آموزش و پرورش، تنها در حد گفته هايي باقي ماند كه هرگز محقق نشد.

بازهم سكوت تا دیماه، «کاکو جویباری»رییس پژوهشگاه مطالعات وزارت آموزش و پرورش در همایش سالروز تاسیس دارالفنون گفت: «براساس بررسی های کارشناسی انجام شده با همکاری سازمان میراث فرهنگی و گردشگری ،پیش بینی شده در سال آتی (سال 84)یک میلیارد و پانصد و هزار تومان برای بازسازی این بنای تاریخی مورد نیاز است تا نماد تمدن ایرانی اسلامی در شکل مدارس جدید بازگشایی شود.»

5 روز بعد مهدي معمارزاده، رييس وقت سازمان مرمت و حفاظت ميراث فرهنگي و گردشگري  استان تهران گفت: «تاكنون از اقداماتي كه پژوهشكده آموزش و پرورش و براي مرمت دارالفنون انجام داده، گزارش عملكردي براي سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري استان تهران ارسال نشده است.»

بهمن ماه سال 83، دلسوزان دارالفنون چشم امید خود را به بازدید اعضای وقت شورای شهر تهران بستند كه قرار بود  پنجم بهمن ماه از پیكر پیر این بنا دیدن كنند. حاصل این بازدید اظهار نظر رئیس وقت کمیسیون فرهنگی شورای اسلامی شهر تهران بود كه گفت: این بنا برای احیا نیازمند همکاری وزارت مسکن است. مهدی چمران هم از وزارت مسكن و شهر سازی صبحت كرد و گفت: «از آنجا که مرمت دارالفنون نیازمند اختصاص به اعتبار های زیادی است و از سوی دیگر آموزش و پرورش و سازمان میراث فرهنگی و گردشگری نمی توانند از عهده تامین اعتبار این پروژه برآیند، همکاری وزارت مسکن و شهرسازی می تواند در این زمینه راه گشا باشد.»

روزهای پایانی سال 83 با این اظهار نظر به پایان رسید: روزهای پایانی سال 83 با این اظهار نظر مصطفی دانشور، مسئول پروژه مرمت و احیای دارالفنون به پایان رسید: سامان‌دهي دارالفنون نيازمند اختصاص اعتباري در حدود 2 ميليارد تومان در سال 83 بود، كه با وجود كمبود اعتبارات آموزش و پرورش در تامين هزينه‌هاي مورد نياز براي عمليات مرمت اين بناي تاريخي، هيچ كدام از برنامه‌هاي پيش‌بيني شده انجام نشد.

تا اواخر خرداد سال 84، بازهم خبری از دارالفنون نبود تا اینكه اینبار شهرداری تهران وارد عمل شد، سازمان توسعه فضاهاي فرهنگي شهرداري تهران در گزارشي از وضعيت و شرايط دارالفنون كه براي تامين اعتبار به شهرداري تهران فرستاده شده بود، برآورد كرد كه مرمت و احيا اين بناي تاريخي به 3 ميليارد تومان اعتبار نيازمند است.

مرداد ماه 84: «‌سيد حسين مرعشي » رييس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري 20 ميليارد ريال اعتبار از محل اعتبارات ساختمان هاي دولتي ثبت شده در فهرست آثار ملي را به اين بناي تاريخي اختصاص داد.

موضوع تا بهمن ماه 84 باز مسكوت بود، تا در بهمن ماه 84  توحيدلو مدير وقت دارالفنون گفت:  مرمت دارالفنون، 2 ميليارد تومان اعتبار مي‌خواهد. تاكنون چند بار سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري را از اين نياز مطلع و با آنها مكاتبه كرده‌ايم.

مرداد 85 خبر خوشی برای دارالفنون داشت: پروژه مرمت و ساماندهي مدرسه دارالفنون با اختصاص اعتباري در حدود 2 ميليارد وپانصدميليون ريال از سوي سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري كشور آغاز شد .

اما اوایل سال بعد و در فروردین سال 86 «مصطفي دانشور»،كه چند سالي به عنوان ناظر فني پروژه مرمت دارلفنون فعاليت كرده گفت: در حال حاضر و با پايان يافتن اعتبارات در اختيار اين پروژه، مرمت در سازه بنا به اتمام رسيده است.وي به ميراث خبر گفت:‌« وزارت آموزش و پرورش نتوانست اعتبارات مورد نياز براي مرمت اين اثر تاريخي را تامين كند كه اين موضوع صرفا طولاني شدن زمان مرمت اثر و آسيب پذير شدن بنا را به دنبال داشت. رايزني هايي صورت گرفته تا اعتبارات مورد نياز اين پروژه از سوي سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري استان تهران تامين شود بر اين اساس شايد در سال 86 پروژه مرمت اين بناي تاريخي پيشرفتي داشته باشد.»

از این تاریخ به بعد دارالفنون عمدا و یا به طور سهوی  باز به فراموشی سپرده شد. بار دیگر در تیرماه سال 86 رييس شوراي شهر تهران از پيگيري شورا براي ساماندهي بناي تاريخي دالفنون خبر داد و تاكيد كرد با اين اوضاعي كه مسولان مرمت دارلفنون در پيش گرفته اند در 10 سال آينده نيز نمي توان به مرمت اين بنا دلخوش بود.

 

 

مالكیت دارالفنون

اصلی ترین دلیل سرگردانی دارالفنون طی سالیان گذشته مشخص نبودن وجهه آن است. این بنا با توجه به اینكه در فهرست آثارملی ثبت شده است، یك بنای تاریخی است و قاعدتا تولیت آن باید به سازمان میراث فرهنگی  سپرده شود. اما نمی توان گفت به صرف آنكه روزگاری مدرسه بوده باید در اختیار آموزش و پرورش قرار بگیرد. موضوع نامه حداد عادل، رییس مجلس  وقت به رییس جمهور هم همین بحث بود و تقاضای دوباره برای «بازگردانده شدن دارالفنون به آموزش و پرورش»  این تقاضای آموزش و پرورش در حالی مطرح شد، كه اصولا موضوع بودجه آموزش و پرورش طی سال های گذشته همواره مورد بحث بوده. همیشه بحث پرداخت حقوق معوقه كارمندان آموزش و پرورش مطرح است، با توجه به كسری بودجه كه همه ساله آموزش و پرورش با آن دست به گریبان است به نظر نمی رسد این وزارت خانه توانایی پرداخت هزینه مرمت این بنای تاریخی را در دست داشته باشد، سرگردانی چندین ساله دارالفنون هم گواهی برای این مدعا است. البته پس از نامه نگاری آقای حداد عادل رییس اسبق مجلس شورای اسلامی، رییس دولت نهم هم درخواست او را لبیک گفت.

باید توجه داشت كه موضوع مالكیت و كاربری این مجموعه زمانی مطرح می شود كه اصل بنا وجود داشته باشد و با توجه به روند عدم اختصاص بودجه برای مرمت بنا دور نیست كه از دارلفنون تنها مخروبه ای باقی بماند. و زمانی كه دارالفنون یادگار امیر كبیر ویران شود، شاید زمین آن بتواند گزینه مناسبی برای ساخت یك دبیرستان جدید توسط خیرین مدرسه ساز باشد!

یك ماه بعد و در مرداد همان سال با موافقت و به دستور وزير آموزش و پروزش ۴ ميليارد ريال اعتبار براي احيا و بازسازي مدرسه تاريخي دارالفنون، اختصاص يافت.

 

 

پیشینه

دارالفنون نخستين مدرسه و به طور مشخص اولين مدرسه عالي پلي تكنيك به سبك مدارس اروپايي بود كه در سال  1269 هجري قمري ( 1851 ميلادي) به همت امير كبير و به منظور وارد كردن علوم و فنون اروپايي به ايران داير شد. در سال 1266 هجري قمري طرح بنا را ميرزارضا مهندس باشي ريخت و محمد تقي خان معمارباشي، رئيس اداره بنايي ديوان اعلي ساخت آن را آغاز كرد. امير كبير، پايه گذار دارالفنون آنقدر زنده نماند تا حاصل نخستين قدمگاه مدرنيته در ايران را ببيند. زيرا 13 روز پس از به قتل رسيدنش و در تاريخ 5 دي اين مدرسه به بهره برداري رسيد. هشتاد سال پس از افتتاح دارالفنون در 1308 وزارت فرهنگ وقت «مهندس ماركف» روسي را مامور تعمير دارالفنون كرد. ماركف دارالفنون را بر اساس تلفيقي از معماري عصر هخامنشي و صفوي بازسازي كرد و به جز چند بخش محدود مانند حياط و آب نما و ايوان حياط شمالي، مابقي بخشها را تغيير داد. پس از انقلاب، آموزش و پرورش كاربري دارالفنون را از دبيرستان به مركز آموزش تربيت معلم، خوابگاه و مركز آموزش هاي ضمن خدمت تغيير داد و در 1375  آن را تعطيل كرد. در سال1378 تصميم گرفته شد كاربري دارالفنون باز هم تغيير يابد اين بار دارالفنون در سال 1378 در فهرست آثار ملي كشور ثبت شد.

نقشه بنا را ميرزا رضا خان مهندس باشي (1299 _ 1203 هـ..ش) يكي از پنج محصلي كه عباس ميرزا روانه فرنگ كرده بود، با الهام از پادگان وليج Vlig طرح‌ريزي كرد و محمدتقي معمار مامور ساختن آن شد. بناي دارالفنون در اواخر سال 1266 آغاز شد و در 1267 مرحله نخست آن به پايان رسيد. اميركبير حاكم پايتخت، بهرام ميرزاي معزالدوله، عموي شاه را مامور نظارت بر حسن و سرعت انجام كار كرد و خود با شوق بسيار مراحل پيشرفت كار را زير نظر گرفت.

همزمان با آغاز بنا، اميركبير جان داوود خان، مترجم اول وزارت امور خارجه را براي استخدام 6 معلم به اتريش نزد فرانسوا ژوزف (1916 _ 1830) فرستاد. وي موفق شد در رشته‌هاي مورد نظر دولت ايران يعني، داروسازي، معدن، پزشكي، حكمت، رياضي و فنون نظامي (پياده _ توپخانه و سوار نظام) طي قراردادهاي جداگانه اما مشابه استاداني را به مدت 5 سال با حقوق مكفي به استخدام درآورد. گزينش اتريش و پروس براي جذب معلم پاسخي بود در قبال رقابت خانمان‌ برانداز روس و انگليس بر سر نفوذ در ايران و اتكا به نيروي سومي در سياست خارجه تا موازنه قوا را به نفع ايران حفظ كند. قراردادها، در برگيرنده نكاتي بود كه هوشياري حكومت ايران را در برابر امر خطير و حساسيت‌برانگيز جذب مدرنيته به نحوي كه هويت و غرور ملي ايرانيان خدشه‌دار نشود، نمايان مي‌ساخت. از جمله همه اين آموزگاران متعهد بودند در صورت بروز هر نوع ناخشنودي، شكايت و نارضايتي خود را فقط و فقط با اعضاي دولت ايران در ميان بگذارند و نيز نسبت به عادات و قواعد كشور ايران احترام و دقت لازم را مبذول دارند.

نخستين معلمان مدرسه ادوارد ياكوب پولاك Edward Jacobpolog در طب ذاتيه Zatiee و بعدها ملكم‌خان و بهلر فرانسوي در هندسه، كرشيش Krezis تاريخ و جغرافيا و حساب و هندسه و فنون توپخانه، چارنوتا Charntta، فوكاتي Focatti شيمي و داروسازي، نمير Nemir فنون نظامي و ... تدريس مي‌كرد. شاگردان برجسته اين گروه بنيانگذاران دانش‌هاي نوين در ايران شدند از جمله ميرزا كاظم محلاتي برجسته‌ترين محصل فوكاتي كه پايه‌گذار علم شيمي در ايران شد. اين معلمان همچنين با تدوين جزوه‌هاي درسي ويژه، نخستين تدوين‌كنندگان كتاب‌هاي درسي به روش نوين محسوب مي‌شوند.

 

 -----------

این مطلب با کمی تفاوت تحت عنوان«روزهای حسرت»در شماره ۲۹۸ هفته نامه چلچراغ چاپ شده.

نوشته شده توسط امیـر هادی انواری در ساعت  | لینک  | 

چرا شریعتی نمی میره؟

 

یکی از رفقا حرف جالبی می زد: شریعتی بهترین پاسخ برای نیاز فکری دانشجوی شهرستانی پرت شده توی متروپله.

 

از ویترین کتاب فروشی های انقلاب همیشه بدم میاد، چون منو یاد وقتی میندازه که با پای پیاده ویترینا رو نگاه می کردم، دست فروشای کتاب(که مثلن کتاب قاچاقی و ممنوعه می فروختن) با دیدن عکس یا اسم این مزدور تمام عیار  رو یه کتاب یه حس رادیکال بهم دست می داد.

 

شریعتی تمام نوجوونی منو تباه کرد،

 

عکس شریعتی همونجا بود، پشت ویترین، وقتی روبروی دانشگاه تهران با لاستیک بریده شده موتور به جون ملت افتاده بودن.

 

نگاه می کرد بهشون، با همون ژست مسخره ش. (البته با آرامش و رضایت)

 

با همون کله کچل و صورت سه تیغه ش و اون کراوات مسخره ش که مثلن نشانه تجددش بود.

 

چرا شریعتی نمی میره؟

 

چرا؟ هنوزم بوی اندیشه های نکبتش همه جا پیچیده و وضع ما از همیشه نکبت بار تره.

 

شریعتی با اون افکار مسخره ش،

 

هنوزم نوچه هاش که هیچ وقت گنده لاتشونو ندیدن همه جا هستن...

 

حالم از شریعتی و همه دور و بریاش بهم می خوره.

 

دلم می سوزه وقتی روزنامه نگارهای ما هم ازش می نویسن.

یا واقعن به چیزی که می نویسن اعتقاد دارن

یا مثل خود شریعتی اجیر شدن!!!

 

هر چه باشه، هنوزم اسم کثیفش رو یکی از خیابونای ما هست.

---------------------

 

نظری دارم در مورد این آقای دکتر(!): اون از یه مارمولک یه هیولا ساخت، که دیگه نمی شه با دمپایی کشته تش...

 

نوشته شده توسط امیـر هادی انواری در ساعت  | لینک  | 

اولن این یزدان را حمایت می کنیم، شما هم بکنید(بیانیه جمعی از وبلاگ‌نویسان در اعتراض به موج اخیر فیلترینگ وبلاگ‌ها (فراخوان برای امضا))

------------------

تو سال جدید، یعنی از بعد از تعطیلات عید که حساب کنیم من حدودن دو ماه و خورده ای هست که همش دارم شدیدن «بز» میارم.

 

تجربه به من ثابت کرده که بعد از یه مدت طولانی بز آوری یه دوره خوب در پیشه.

 

من همیشه فکر می کنم وقتی که این نامجو می گه: «ای عرش کبریایی پس چیه توی سرت/ کی با ما راه میایی جون مادرت»

 

این جونه مادرت هزاران معنی داره، ولی هر کدام از اون هزاران معنی (و یحتمل اولین معنی از هزاران معنی) باشه منظور همین جون مادرتِ صوری نیست!

(گفتار العابدین /جلد دوم/ص ۳۸۳)

 

نوشته شده توسط امیـر هادی انواری در ساعت  | لینک  | 

همش از یک دستگاه خودروی بی ام و مشکی رنگ شروع شد که تو اتوبان نیایش در حال تردد بود.

از اینا هستن که عین این قوطی ساردین خارجیا سقفش باز میشه، بعد از توش ساردین که چه عرض کنم.... باربی تراوش می کنه بیرون، از اونا از بغل من و دوستم رد شد.

 

سر عت آنچنان بود که در لحظه که از کنار من رد شد من فقط تونستم رنگ زرد قناری شال یکی از خانوما رو تشخیص بدم، که البته حسب اینکه شب وفات حضرت فاطمه(س) بود و صدای ضبطشونم آلودگی صوتی داشت و شال در واقع به پرچم اون ارابه جهنمی(چه حالی می کنن اینا تو جهنم، جهنم به ما که می رسه میشه گرز آتشین ماله اینا حوری پریه) شده بود، من تونستم اینو تشخیص بدم و الا ما به کار مردم چیکار داریم؟.

 

از سرنشین زرد قناری که گویا در حال حرکت داشت می رقصید و دستانش در حال مواجی(داشتن حالت موج در بیکرانه آسمان بزرگراه های تهران را گویند) بود، و راننده که آقا(که چه عرض کنم آقا زاده) یی بودند هم سن و سال ما(واقع امر فلک زده) نکته ای توجه من و رفیقم رو به خودش جلب کرد.

 

و اون اینکه صرفنظر از اینکه ما فلک زده ها در اولین برخورد با چنین صحنه های افسرده کننده ای اولین لغتی که بر زبانمون جاری می شه اینه:"پدر...، مادر....، خواهر.... دزدی کرده دیگه، بابای.... لابد دزدیده داده این.... اینطوری ...بلند کنه" خب که البته، من سعی کردم منطقی تر باشم.

 

اینو می گن جبر فامیلیتی، وقتی بابای خدا بیامرز ما داشت اسلام شناسی شریعتی و حجاب مطهری رو قاچاقی می خوند، بابای اینا یحتمل به فکر بوده که 24 سال بعد از اروج ملکوتی بابای ما، پسرش سوار این ماشین بشه ما رو متوجه قدرت الهی کنه!

 

که ای بنده، نیگا کن، نیگا کردی؟ حالا بخور... به این می گن قدرت الهی... بدو که برسی به 400 تومن حقوق کارگزارانت... بدو... خسته شدی یادت بیار که "خدا با صابرین است" آی بدو که بهش برسی. رسیدی هم ظرف مدت یک هفته تمومش می کنیم که تو به حال فقر و تنگدستی بیافتی ما رو یاد بسیار کنی(کافر کیش پدر سوخته، براستی که تو را در رنج آفریدیم)

 

اما یه ذره انصاف داشته باشید.نوش جونش، مفت چنگش،

آی برادرا، اون راه دزدیشو بلدید بگید مام دزدی کنیم!!!

به خدا اینا دروغه،

همه اینا بچه هاشون نمی رن خارج ایدز بگیرن.

پسر معتاد و دختر و زن خراب ندارن،

همشون سرطان ندارن،

د سرطانم داشته باشن، سرطان اونا با ماله ما فرق داره.

ماله ما بیمه هم نداریم، دوزار زندگیمونم باید بفروشیم بدیم بیمارستان.

اونام می رن آلمان تو اتاق خصوصی می خوابن، صب کن... انداختنت گوشه اورژانس تخت خالی نشد، رو تخت جون دادی اون وقت می فهمی پول به چه درد می خوره.

 

خلاصه دور نشیم از بحث، بین ما بحث افتاد سر اینکه تو ببینی این که ماشین زیر پای بچه شه، خونه ش کجاس، ماشین خودش چیه، شام چی می خوره؟ صبونه چی می خوره؟ ناهار چی می خوره؟( من به شخصه باورم نمی شه اینام صبونه نون پنیر چای شیرین بخورن یا شام آخر برجشون آب دوغ خیار باشه _ نه که تابستونه هر چی سبک تر باشه بهتره.)

 

این رفیقم گفت، کار نداره که، یارو ده میلیارد سرمایه انداخته تو کار اینم ماشینش می شه دیگه.

 

من یاد یک محاسبه افتادم که در زمان نوشتن گزارش"پولدارترین های ایران کجا جمعش می شوند" کرده بودم.

 

اولن در مسیر اون گزارش حقیر در محاسبه سرمایه یک بابایی(نام محفوظ) به این نتیجه رسیدم که جلوی میلیارد سرمایه این سه تا صفره(جلو میلیارد سه ا صفر باشه خیلی حرفه ها)

و نتیجه بعدی اینکه به تعداد انگشتان دست نیستند کسانی که 100 میلیارد سرمایه دارند.

 

حالا آقا، چرا راه دور بریم؟ صد میلیارد و هزار میلیارد رو بی خیال... همین 10 میلیارد تومن ناقابل رو که همینطوری نام شریف و متبرکش رو ذکر می کنیم ببینیم چیه؟

 

ده میلیارد می دونی چیه؟

 

به خدا نمی دونی، اولن نوشتنشو یاد بگیرید.

ده میلیارد عبارت است از یک عدد "یک" به انضمام ده عدد"صفر" جلوش.

 

اینجوری، ببین:

 

10.000.000.000

 

خب حالا این ده میلیارد چی هست؟

 

آقا نمی خواد ما این ده میلیارد رو کسب کنیم، فقط بیایید با هم بشماریمش.

فرض بر اینکه شما در هر ثانیه یک دونه بشمارید برای حصول به اون عدد شریفه، متبرکه و قدسی باید شما  حدودن 2 میلیون و 777.777 ساعت زمان صرف کنید، به عبارت دیگه باید 115 هزار و 740 روز (بدون یک لحظه خواب) زمان صرف کنید.

این یعنی 3 هزار و 804 ماه.

 

اما نکته جالبش اینه که هر انسانم به طور متوسط تو تهران(بر اساس آمار متوفی های بشهت زهرا) 45 سال ناقابل امر می کنه، گیریم ما بد بختا اون 45 سال رو فل زندگی کنیم، باز نمی تونیم اینو بشماریم، چرا؟

 

چون برای شمارش این عدد قدسی باید شما چیزی حدود 317 سال زمان بگذارید،( که خب درست مثل داشتن اون ده میلیارد تومان بعید است)

 

این پست رو نوشتم، فقط برای خاطر اینکه از این به بعد در زمان استعمال این اعداد شریفه، اولن با وضو بگید، دومن با مراقبت.

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط امیـر هادی انواری در ساعت  | لینک  | 

رشید پور می دونم بعد از هر مثلث شیشه ای انقد خوره ای که میای این وبلاگو می خونی.

امشب می خوام بهت بگم الهی جز جگر بزنی، مرتیکه یه شب اومدیم عزادار باشیم، اخه نادان این مهمون بود دعوت کرده بودی؟

 

من با این کروبی زندگی می کنم دیگه، یعنی اگر تمام قسمت های مرد هزار چهره رو هم امشب پخش می کرد صدا و سیما من انقد نمی خندیدم که اینو پخش کرد.

 

 

خاک بر سرت، همزمان دمتم گرم رشید پور.

 

نوشته شده توسط امیـر هادی انواری در ساعت  | لینک  | 

من دوم خرداد درگیر بودم، نتونستم درس حسابی پست بدم، الان این پستو ننویسم می ترکم.

 

 

یک نفر تو این جماعت سینه چاک دوم خرداد و مشارکتی و مجاهدینی و... غیره به من بگه اغصلاحات چه گلی به سر ما زده؟

 

نه جدن من برام سواله.

 

سخت به این فکر می کنم که حضراتی که فکر می کنن دولت اصلاحات تو مباحث کلان با دولت اصولگرا و دولت سازندگی تفاوتی داشته، خیلی شوت هستند.

 

یا ساختار سیاسی نظام رو نمی شناسن و اصولن ذره ای از قانون اساسی و اصل 44 و سیاست های کلی نظام و برنامه های توسعه خبر ندارن، یا اینم که خب واقعن مشکل روحی روانی دارن!

 

حالا جالبه، سینه چاکان اصلاحات خیلی هاشون آدمای واقعن رادیکالی هستن.

 

که اصلن می گن نظام باید عوض بشه.

 

اولن، شما ترم سوم هر رشته از رشته های علوم انسانی رو رفته باشید( که من رفتم دلتون بسوزه خیلی با سوادم) می فهمید که جامعه ایرانی بعد از انقلاب سال 57 اصولن امکان نداره تا حداقل 40 سال دیگه( با احتساب سه دهه گذشته) توش انقلابی اتفاق بیافته.

 

یعنی نمیشه،

 

مث بدن آدم می مونه.

 

شما اول زمستون یه بار سرما بخوری، دیگه خوب شدی هفته بعدش که دوباره سرما نمی خوری! بدن یه سری پادتن تولید می کنه.

 

 

خب پدر من نمی شه، واس چی خودتو داری خراب می کنی؟

 

اون حزبایی هم که شما سینه چاکش هستید:

 

اولن ما حزب نداریم، بر اساس قانون اساسی ما اصولن امکان نداره احزاب تعیین کننده باشن.

 

دومن این چارتا تیر تخته ای که تو یه ساختمون 200 متری جمع کردن و چار نفر که میشینن با هم لاس می زنن فعالیت حزبی نمی کنن....

 

حالا من موندم، 18 تیر ریختن همدیگرو جر دادن، سال بعدشم سالگردش جر دادن، سال بعدشم و....

 

 

 

خب تو اون اساسنامه احزاب لامصب که نوشته:

 

ما اعتقاد به نظام جمهوری اسلامی داریم(عیضن التزام)

حالا ما که با کلش مشکل نداریم، ما می گیم که مثلن ابروی طرف هشته، الان دیگه ابرو هشت و خط لب از مد افتاده، ابروشو شیطونی کنید با رژ لب صورتی!

 

ها؟

 

دیگه جراحی پلاستیکش نمی کنن که!

 

حالا باز بزنید تو سر خودتون.... به جان خودم، اینا رو( سد خندان ها رو عرض می کنم) از نزدیک ببینید اینا خودشون انقد که شما جوش می زنید جوش نمی زنن...

 

بد بختا تازه به هم دخترم می دن، شب نشینی هم دارن( پایین پارک جمشیدیه)

 

حالا شما بالا پایین بپرید.

 ---------------

اینم قراره به زودی بترکونه

نوشته شده توسط امیـر هادی انواری در ساعت  | لینک  | 

 

من از بازوی خود دارم بسی شکر

 

که زور مـــــــــــــــردم آزاری نـــدارم

 

---------------------------------

من خیلی «تعقل» کردم در باب اوصاف جهان.

در نهایت به یک نتیجه مهم رسیدم!

 

آقا ماها عذر می خوام ولی .... دنیا هم نیستیم!!

 

به جون خودم!

 

ماهیچی نیستیم.

 

یعنی بودن و نبودن ما که مساله نیست، این که هیچ،.

 

بد بختی اینه که بودن و نبودن کل دنیا هم مساله نیست.

بعد از این تعقل ژرف تصمیم گرفتم به این نتیجه برسم که

خب!

من چرا زنده هستم پس؟

 

این سوال خیلی مهمیه، که در زندگی هر حیوانی هم پیدا می شه.

 

اما از اونجا که نتیجه هر تعقلی لزومن حصول پاسخ نیست، حقیر هم به پاسخ دست پیدا نکردم.

 

فعلن که زنده هستیم، تا ببینیم چی می شه.

 

نوشته شده توسط امیـر هادی انواری در ساعت  | لینک  |