تبليغاتX

 Amir Hadi Anvaari Personal Blog

...........................................................................................................................

 

 
Amir Hadi Anvari Personal Blog

تصور کن اگه حتا تصور کردنش سخته

جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خشبخته

 

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست

جواب هم صدایی ها پلیس ضد شورش نیست

 

نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره

دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جان نمیزاره

 

همه آزاده آزادن همه بی درد بی دردن

تو روزنامه نمی خونی نهنگا خودکشی کردن

 

جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت

بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت

 

جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی

لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی

 

تصور کن اگه حتا تصور کردنش جرمه

اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه

 

تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه ست

تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس

 

کسی آقای عالم نیست برابر با همن مردم

دیگه سهم هر انسانه تن هر دونه گندم

 

بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا

تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا

-------------------

واقع امر اینه که عاشق این ترانه هستم.

بعضی از ترانه ها واقعی هستن

مثل بعضی از شعرا

می تونی بخوریشون، بنوشیشون

اینجاس که شعر و ترانه از نون شب واجب تر میشه

 

اندک آرامشی در واپسین ساعات روزی پادرگریز

اندک آرامشی در فاصله روزها

تا دیروز شکل گرفته به فراموشی سپرده نشود

 

شب یلدا رسید، من تنهام.

اینم بلندترین شب سال، زورتو زدی زمستون، زورتو زدی سرما... آخرش بلند ترین شبتم رسید.

 

تموم می شه به خدا

از فردا باز روزا بلند می شن.

 

25 اسفند و موقع کاشتن بنفشه می رسه.

عید می شه و لباسای نو، عید می شه و روبوسی های عید.

 

از عید به خاطر یه چیز خوشم میاد، نه آجیلش نه شیرینیش

 

تو عید نمی دونم چی می شه که تبسم کردن برای آدمایی که تا دیروز فک می کردن با اخم کردن پزشون حفظ می شه سخت نیست.

 

عید میاد باز.

 

چمنایی که زیر برف یخ زدن، باز سبز می شن.

باز بهار میاد و اردیبهشت.

 

خنکی آفتاب وقتی بارون روی خاک می زنه و بوش بلند می شه.

 

و اون وقت هیچ کس قدر روزای لوند اردیبهشت رو نمیدونه.

 

فقط تو این بلندترین و سردترین شبهای زمستون قدر بهار رو می دونیم.

 

وقتی که نیست.

 

نبودن هم خوبه، مثل بودن.

همین حسرت یه روز اردیبهشتی که الان دارم به دنیا می ارزه.

همین اشکی که آروم الانم رو گونه م یخ کرد ارزش داره.

همین دلتنگی بهار به دنیا می ارزه.

 

 

 

نوشته شده توسط امیـر هادی انواری در ساعت  | لینک  | 

اول بگم آرشیو ام رو بروز کردم. این بقل زیر پروفایل اینا قسمت آرشیو یه نیگا کنید.

من دوباره شارژ شدم. حالا چراشو خودمم نمی دونم./

ولی به طور کلی هر روز که از پاییز و زمستون سرده سرده سیاهه سیاهه کثیف می گذره من یک درجه شادتر می شم.

چون بهار نزدیک تر می شه.

همین روزاس که بعد از یک مدت طولانی رکود و درهمشکستگی دوباره اکتیو بشم.

 

چند تا سوژه توپ تو سرم هست، که فکر کنم به زودی به مرحله ترکاندن برسه.

 

---------------

زندگی خوب و بدش به کام ما شد

قرعه عشقی زد و به نام ما شد

 

اونی که حتا تو خوابم نمیومد

توی بیداری اومد عاشق ما شد

 

اگر دنیا پر از عاشق نباشه

تو این دنیا دل صادق نباشه

 

همون بهتر که این دنیا نباشه

زمین و آسمون یکجا فنا شه

 

اگه بند بندم از همدیگه وا شه

اگه سر از تنم بخواد جدا شه

 

نمی گذارم تو این دنیای بی مهر

یک لحظه قحطی مهر و وفا شه

 

اومد و دنیامونو پر از صفا کرد

درد بی کسی مون رو با عشق دوا کرد

 

اومد و رسوا می خواس ببینه ما رو

خودشو تو شهر عشق انگشت نما کرد

***********

اصلن نمی دونم چرا من امروز صب از کله سحر شدیدن شارژم.

جهت اطلاع حاشیه سازهای گرامی:

ارجمند گرامی،

علت این ترانه و این پست به هیچ وجه شخص سوم احتمالن مونثی نیست.

نوشته شده توسط امیـر هادی انواری در ساعت  | لینک  | 

بعضیا جنبه ندارن که ادم دو کلوم از دلش بنویسه- البته من >> اشاره << مستقیم نمی کنم. حالا می فهمم اون کاشف جان واس چی انقدر ما رو به دوری از حاشیه توصیه و وصیت می کرد.

یادش گرامی خدایش رحمت کند.

پست قبلی رو قیچی کردیم.

 

و اما، پرونده این هفته ما را در  چلچراغ خواندید یا خیر؟ اگر نخواندید یه بخشش الان رو نت هست ... تو این آدرس بخوانید.  یه کار دیگه هم دنیای خودرو زده که اونم باحاله، ولی دنیای خودرو سایت نداره می زارم رو همین بلاگ.

شب چله:

شب چله چلچراغ هم تا اونجا که حقیر سراپاتقصیر خبر دارم برگزار خواهد شد، روز یکشنبه، نگران نباشید. اطلاعات تکمیلی رو از خودشون بپرسید.

-------------

و اما.............

از شنبه هفته اینده خدا قسمت کنه از دوباره می خوام برگردم پیش کسی که بهم خیلی چیزا یاد داده، در واقع بعد از کاشف جان معلم ثانی ما ...

 خب آخه من نصفم اقتصادیه، نصف دیگم اجتماعیه، یه نصف دیگه هم دارم ادبی که اون نصفه سوم هنوز در نیومده، فعلن ولی همین دو تا نصفه هستن دیگه

می گن یه ماهه تعطیلش می کنن، می گم بابا یه هفته اش هم اندازه چند سال می ارزه...

 

یحتمل از نیمه دیماه خبرای خوبی در میاد

 

بیش از این مشتاقان و علاقمندان رو منتظر نمی گذارمُ اون کسی نیست جز:

 

محمد رهبر= زندگی=حرفه ای=پرفشنال=پرفکت

 

جهت >>>شناخت<<< بیشتر

سر اون جدت نثر رو ببین حال کن:

 

"سال سوم حقوق بودم، در دانشگاه ما يك عدد "قوچاني" بود كه دوست و رفيق ما بود. ايشان پايش به روزنامه نشاط باز شد، مرا هم پاگشا كرد و همين‌طور بود كه درس را خوانديم و حقوق را رها كرديم و به ليسانسي بسنده و از آنجا كه جواني بود و چنانكه افتد و داني، سرمان گرم روزنامه شد و زمان گذشت و حالا از آن روزنامه‌ها جز يادي نمانده و از ما جز روزنامه‌نگاري و مانده‌ام كه تا به كي ادامه دارد."

 

نوشته شده توسط امیـر هادی انواری در ساعت  | لینک  | 

 بی کم و کاست می خوام دلنوشته بنویسم، این از مجموعه برده های سرخ:

 

آدم ها مثل رودخانه مي مانند

آدم ها رودخانه هستند

و حسادت فصلي از سال

حسادت چهره اي زشت از رودخانه­ي وحشي آدم هاست

كه با تند آب و سيل ، هر چه ساختند را ويران مي كنند

و در آن خشم ويرانگر اهريمني

در آن حس مبتذل بي معنا

جايي نيست كه بيانديشي

چند مي ارزد، غرور از كشتار شخصيت جوانه هاي محبت

كاش حسادت مي مرد

حسادت ماده شغالي است پير، آبستن نوزادي زيبا رو و زشت انديش

حسادت نفرت مي زايد

حسادت حقارت مي زايد

حسادت از لحظه هاي آبي، ساعت هاي مبتذل بي شرفي مي سازد

حسادت انسانيت را در ذهن و احساس را در قلب مي كشد

آدم ها كاش چشم هايشان را باز كنند

آدم ها كاش از زور حسادت تب نكنند

تب كنند ، براي آنها كه برايشان مي ميرند

تب كنند از داغ عشق ، از داغ محبت

آدم ها كاش لبخند بزنند، كه آسان تر هم هست از خشم

آدم ها كاش چشم هايشان هر روز چند لحظه كور باشد

تا با چشم دل ببينند

كم ... اما ببينند.

كاش براي خوب بودن قانوني جز بد كردن ديگران بنا كنند

------------------------

پیـ : امید اونکه تو هفته های آینده خبرهای خوب داشته باشیم.

پیـ: فردا می آد، اونکه شروع کرده تمومش می کنه، خوشت بیاد یا نه: ما که اومدیم.

پیـ: واس شما شاید مساله ساده ای باشه، ولی یکی از بزرگترین مسائل زندگی من همینه:

چند روز دیگه شب یلداست، از اینکه این همه وقت شب سیاه کشید تو صورت ظهر گرم و سفید و بالاخره تو یه شب همش تموم شد و باز ظهر داغ و سفید بلند شد درس نمی خوان بگیرن؟ دنیا می گذره به خدا.

پیـ اصلی: تا عمر دارم مدیون آدم های خوبم، می دونم براشون هم ارزش داره که همیشه به فکرشون هستم، با مهربونی یادشون هستم .

چرا کاری می کنن که بعدن آدم با نامهربونی یادشون کنه؟

 

نوشته شده توسط امیـر هادی انواری در ساعت  | لینک  | 

امشب کلی باید می نوشتم، ولی دیگه نمی تونم. می خوابم برم بخوابم.

شاید دردی که شونه هامو داره فشار می ده یه کم آروم بشه، یا بغضی که گلوم رو گرفته.

 

تقصیر خودش بود، تا امشب بهم نگفته بود.

 

فک کردم همه مثل خودش هستن، سالم و ساده و صمیمی.

 

ساده بودن خیلی سخت شده رفیق، خیــــــلی.

 

چقدر دلم برای یه رفیق تنگه، رفیقی که براش درد دل کنم و برام نزنه.

 

چقد دلم برای یه آدم بزرگ تنگه

 

انتظار زیادیه؟ یه آدم غیر عقده ای!!

 

 انقد کیمیا شده؟

--------------------------

گردی از راهی نمی خیزید سواران را چه شد

مرده اند از بیم یاران نامداران را چه شد

 

جز صدای جغد ها چیزی نمی آید به گوش

قمریان آخر کجا رفتند ساران را چه شد

 

دورتا دور من از دشمن سیاهی می زند

دوستان ما کجا رفتند یاران را چه شد

 

نوشته شده توسط امیـر هادی انواری در ساعت  | لینک  | 

اون چیزی که می خواهی، «شدن» سخت هست.

ولی اونکه سخت تره، «موندن» اون چیزی که می خواستیه.

 

و از هر دوی این ها سخت تر اینه که وقتی به چیزی که رسیدی، بهش اکتفا کنی و سراغ چیز دیگری نری.

 

چیزی که از من بر نمیاد!

 

شاید عیب، شاید حسن.

 

هر وقت تحسینم کردن، یا دلداری، واقعی یا از سر رفقات با خودم گفتم«اینجا آخرش نیست»

 

 

 

 

* واقعا ثبات خواهی  به نظر من دستاورد بزرگی تو زندگی یه شخص می تونه باشه، و البته هر کسی آرزوی چیزی که نداره رو داره!!

 

** برای آزادی تعاریف متفاوتی گفتند، البته منظور آزادی سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و.. نیست، آزادی به مفهوم آزادی.

خدا پدر ملای رومی رو بیامرزه حرف قشنگی زده:«آزادی در بی آرزویی است» بهش که دقیق بشید حرف جالبیه!

وقتی آزادی رو در نقطه مقابل اضطراب و تشویش های روزانه قرار بدیم، رها شدن از نگرانی های سود و زیان و دخل و خرج و توسل و ... آزادی از بند هر گونه بندگی، زمینی و هوایی چقدر می تونه لذت بخش باشه.

 

ولی این همونقدر غیر ممکن به نظر می رسه که فکر نکردن، در لحظه ای که می خواهی فکر نکنی باز به فکر نکردن فکر می کنی. سخته رفیق!

 

** *از طرفی هم این روزها به خاطر اشتباهی که تو یه انتخاب کردم کمی دلگیر هستم. دلگیری بیشترم از اعتمادی که به شخصی کردم، و افسوس که بعضی وقت ها آدم ها خیلی چیزها رو فراموش می کنن.

 

مدت ها بهش فکر کردم و تا امروز به نتیجه نرسیدم: چرا بعضی ها علاقمند هستند که با تحقیر دیگران خودشون رو برتر نشون بدن؟ و این رفتار احتمالا سبب ساز ایجاد یه نوع دید منفی از ناحیه دیگران نسبت به اونها نمی شه؟

 

در این زمانه بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغ های قیل وقال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را

برای این همه ناباور خیال پرست

 

به شب نشینی خرچنگ های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

 

 

-----------------------

 

راستی صبح ها برنامه آقای طاهری رو می بینید؟ انتظار خیلی بی جایی اگر بخوایم همکارامون صبح زودتر از ساعت 11 از خواب بیدار بشن!! ولی تو این لینک  می تونید برنامه اش رو ببینید.

صبح تهران از 17 آذر به بعد.

 

 

 

 

 

این روزا به شدت منتظر روزای گرم تابستون هستم. برام خیلی مهمه!!

نوشته شده توسط امیـر هادی انواری در ساعت  | لینک  | 

کارگر بوده ام، خجالت هم نمیکشم!

 

طبقه پایین سالن جلسات یک اتاق معمولی، با یک چوب رختی فلزی در گوشه اتاق و چند مبل نشیمن و یک میز و کتابخانه. آقای رییس با کت و شلوار سورمه ای که معمولا به تن می کند ما را از پله های تنگ و تاریک پشتی همراه با خود به اتاق کارش می برد تا به دور از هیاهوی سایر خبرنگاران گفت و گو کنیم. اما این بار نه در مورد بورس و نحوه نوشتن بودجه و... منشی تذکر می دهد که آقای رییس  به شدت مریض است، اما انگار مرد شماره یک اتاق بازرگانی طور دیگری فکر می کند و این کسالت های جزئی را مریضی نمی داند.

یحیی آل اسحاق متولد سال 1328 کارشناس ارشد مدیریت صنعتی و دکترای استراتژیک است. نام او با نام اتاق بازرگانی پیوند خورده است. مردی که به گفته خودش مدیر بیش از ده ها شرکت بوده و هست. یک دوره وزارت، چندین دوره معاونت مراکز و سازمان های مهم اقتصادی و بازرگانی و در حال حاضر قائم مقامی بنیاد مستضعفان در کارنامه او نوشته شده.

هر چند رییس اتاق بازرگانی تهران در جلسات هیات مدیره به عنوان مردی جدی مطرح است. اما حاضر می شود برای اولین بار گفت و گویی انجام بدهد که در آن در مورد زندگی شخصی و خاطراتش بحث شود.

شاید کسانی که همیشه با چهره جدی یحیی آل اسحاق در جلسات هیات نمایندگان روبرو شدند باور نکنند که او چطور از کار در بازار و معلمی فیزیک و زبان و ورزش در مدارس تهران  وزیر شده است و مدیریت هزاران شرکت بزرگ را در دست گرفته. مردی 59 ساله که هنوز هم شنا و والیبال را دوست دارد و استخر کشتی رانی همیشه پذیرای اوست.

 

 

***

-    شما در کنار کسانی مثل علینقی خاموشی ،اسدالله عسگراولادی،علاء میرمحمد صادقی وخیلی های دیگر، از قدیمی ترین چهره های اتاق بازرگانی هستید که به عقیده بعضی ها گرایش سیاسی خاصی هم دارید.

 

گرایش سیاسی من اقتصادی است وحدود5 سال است که درهیچ حزبی عضویت ندارم.

 

 

تا به حال مدیر چه مراکزی بوده اید، بیشترین مبالغی که توسط شما در موردشان تصمیم گیری میشده چقدر بوده و بزرگترین پست هایتان کدام ها بوده است؟

 

دقیقا نمی دانم اما به طور تقریبی مدیر ده ها شرکت بوده ام و هنوزهم به خاطر مسوولیتی که دربنیاد مستضعفان وجانبازان دارم، درهیات مدیره شرکت های زیادی عضویت دارم.

سابقه حضور من دراقتصاد ایران به سال های اول انقلاب برمی گردد.

بعد از انقلاب مدیر عامل مرکز تهیه و توضیع کالاهای منسوجات شدم، در آن زمان خرید خارجی تمام کالاهای مربوط به صنایع نساجی تحت نظر همین مرکز بود. بعد از آن، معاون خرید وزارت بازرگانی شدم، که تقریبا تمام اقلام مصرفی کشور زیر نظر این معاونت خریداری می شد. حجم معاملات بین المللی در آن معاونت خیلی زیاد بود. بعد از آن معاون اقتصادی وزارت صنایع بودم، این یعنی در اختیار داشتن بودجه همه پروژه های توسعه ای، مثلا بودجه بعضی از آنها در آن زمان به 4میلیارد دلار می رسید. بعد از آن هم معاون بازرگانی وزارت دفاع در زمان جنگ بودم.  خرید قطعات هواپیما، ادوات مربوط به وزارت دفاع و... از جمله فعالیت های ما بود.

وزیر بازرگانی دولت دوم آقای هاشمی بودم. عضو هیات مدیره سازمان صنایع ملی هم بودم که زیر نظر آن ده ها شرکت فعالیت به ثبت رسیده بود. در حال حاضر هم قائم مقام بنیاد مستضعفان هستم که  شرکت های زیادی زیر نظر این بنیاد اداره می شود.

 

- کنجکاو هستم بدانم کسی که تجربه مدیریت در هزاران شرکت بزرگ اقتصادی و صنعتی را داشته است کجا زندگی می کند، چطور با خانواده کنار می آید، این درست است که شما خرید های منزلتان را خودتان انجام می دهید؟

 

36 سال است که در مناطق شهدا، ایران، میدان قیام و آن مناطق زندگی می کنم.  هنوزهم خریدهای منزل را خودم انجام می دهم.

حتی زمانی که وزیر بازرگانی بودم، خودم خرید می کردم. مدیریت منزل با حاجیه خانم است و خرید ها با من. اول ماه، حقوقم را به حاجیه خانم می دهم، ایشان به من خرجی می دهند.

 

 

پس احتمالا طعم تلخ تورم را چشیده اید؟

 

همین طور است.متاسفانه تورم طعم تلخی دارد که حتی کام وزرای بازرگانی راهم تلخ می کند.

 

 

- کمی در مورد همسر و فرزندانتان بگویید، بچه هایتان خودشان هستند یا فرزند آقای یحیی آل اسحاق؟ 

 

درمورد ازدواجم باید بگویم که برخلاف خیلی از دوستان وهم دوره ای هایم، ازدواج من سیاسی نبود.یعنی با دختر یک فرد سیاسی وفعال درزمینه امور سیاسی ازدواج نکردم.حتی چنین دختری درمیان گزینه های ازدواج من نبود ومن به انتخاب دل خودم ازدواج کردم.

باهمسر م نسبت فامیلی دارم وبا ایشان روزهای پرفرازونشیبی گذرانده ام.

به دلیل مشکلاتی که برایم پیش آمد تا سن25سالگی ازدواج نکردم و وقتی هم که تصمیم به ازدواج گرفتم، قبل از انقلاب بود و تا خواستیم ازدواج کنیم زمان سربازی ام رسید و منتقل شدم به مرکز پیاده شیراز. ماحصل این مشکلات آن شد که بین نامزدی تا ازدواج ما، 5 سال وقفه افتاد که از شیرین ترین دوره های زندگی ام بود. برای همین هم به کوچک ترها توصیه می کنم اگر می توانند همدیگر را در سایه عشق تحمل کنند دوره نامزدیشان را طولانی ترکنند.

اما در مورد بچه هایم، واقعا می گویم خودشان هستند. من چون خودم در دوره جوانی خیلی سختی کشیدم از ابتدا آنها را طوری بار آوردم که سختی های زندگی آب دیده شان کند و برایشان هم شرط گذاشتم که وارد مشاغل دولتی نشوند. سختی جوان را می سازد و آماده قبول مسئولیت می کند. کمکشان می کنم، ولی به عنوان یک پدر، گفته ام در مسایل خودشان هیچ انتسابی به من ندارند.

2 پسر و 2 دختر دارم. یکی از پسرهایم عمران خوانده،  یکی دیگر دانشجوی مدیریت است. یکی از دخترانم هم ازدواج کرده و آن یکی در مقطع پیش دانشگاهی تحصیل می کند.

مثلا وحیدم که عمران خوانده وقتی خواست کار کند، به او 50 میلیون قرض دادم که برود یک زمین بخرد و بسازد، اما با او شرط کردم که باید پول را به من پس بدهد. الان هم خودش کارش را توسعه داده و به شکر خدا موفق است.

 

- از سخت گیری در مورد بچه هایتان گفتید، خودتان در دوره جوانی سختی کشیده اید، برایمان تعریف می کنید؟

 

ما از خانواده های اصیل از نظر مذهبی هستیم، هفت نسل روحانی بودیم تا پدر من. ما در دهه 40 یک خانواده 9 نفره بودیم من 7 برادر و 2خواهر داشتم و خودم هم برادر بزرگتر بودم. تا کلاس شش ابتدایی درس خواندم اما بعد از آن به دلایل اقتصادی نتوانستم ادامه بدهم. به همان دلایل مجبور شدم شاگرد نانوا بشوم. پدرم دوست داشت من وارد حوزه بشوم اما خودم دوست داشتم در دانشگاه و رشته فنی ادامه تحصیل بدهم.

کار را شروع کردم، صبح تا عصر در نانوایی کار می کردم و غروب به کلاس اکابر می رفتم. آن زمان، همه همکلاسی های من بزرگسال و مسن بودند و شرایط سختی برای تحصیل داشتم. طی 6 ماهه اول با سیستم متفرقه توانستم تا کلاس هفتم بخوانم، خیالم که از درس و مدرسه تا حدی راحت شد راهی حوزه شدم. مدتی ادامه دادم تا پدرم به تهران منتقل شد. در تهران یکبار یکی از دوستان پدرم، او را راضی کرد که من ادامه تحصیل بدهم و کمک کرد تا من وارد دبیرستان علوی بشوم. دبیرستان علوی مقررات سختی داشت.دراین مدرسه سخت گیر، دوبار غیبت برابر با اخراج بود.

گفتنش شاید درست نباشد، اما چون مخاطبان شما جوان هستند می گویم، من کل هزینه هر روزم یک تومان بود. منزل مادرمناطق جنوبی شهربود و محل تحصیلم درحوالی دروازه شمیران. تصور کنید صبح ساعت 6 از منزل راه می افتادم و به خاطر اینکه بلیط اتوبوس نخرم تمام طول خیابان صاحب جمع و مولوی را تا شوش می دویدم تا به اتوبوس برسم و سر وقت در دبیرستان حاضر شوم.

آن زمان همه محصل های دبیرستان علوی بچه اعیان و اشراف بودند، ولی من موقع نهار با 5 قران یک ظرف ماست و یک نصفه نان می خریدم و می خوردم. چون از همکلاسی هایم خجالت می کشیدم مخفیانه نهارم را می خوردم.

قبول دارم که باور این نکته کمی سخت است اما نسلی که انقلاب کرد،چنین وضعی داشت.

به هر حال از دبیرستان علوی دیپلم ریاضی ام را گرفتم، ما با آقای حسن خاموشی برادرعلینقی که سال ها رییس اتاق بازرگانی بود، هم دوره بودیم . با هم قرار گذاشته بودیم که وارد دانشکده فنی بشویم، سال اول که کنکور دادیم، او فنی قبول شد اما من دررشته بازرگانی قبول شدم.

وارد دانشگاه نشدم، تصمیم گرفتم تا سال آینده دوباره کنکور بدهم تا در رشته فنی پذیرفته بشوم.

 

از پدرتان بگویید. یکی از معروف ترین انقلابیونی که استاد خیلی از چهره های انقلابی بوده اند.

 

 

پدر من پیش ازانقلاب به شدت فعالیت سیاسی می کردند . هر روز ایشان را دستگیر می کردند و به تبع وضعیت اقتصادی خانواده به هم خورده بود. ما یک خانواده نه نفره بودیم ضمن اینکه اصالتا از خانواده های آذری و آبرو دار بودیم. من با پدرم قرار گذاشتم که به شرطی که مرا در نصف سود معنوی فعالیت های سیاسی اش شریک کند، من بار اقتصادی خانواده را به دوش بکشم. پدرم قبول کرد.

 دراین شرایط بود که من به عنوان کارگر وارد بازار شدم واز گفتن این که زمانی دربازار تهران کارگری می کرده ام، ابایی ندارم و خجالت هم نمی کشم، چون به سرعت منشی و حسابدار صاحب کار شدم.  کار در بازار را ادامه دادم تابرای دومین بار، در رشته بازرگانی پذیرفته شدم و این بار وارد دانشگاه شدم. همزمان، در بازار هم کار می کردم تا مقطع لیسانس. در همین زمان ها بود که یکی از دوستان پدرم که تاجر اهوازی بود- همان کسی که فیلم محمد رسول الله را وارد ایران کرده بود- فعالیت ها ی اجتماعی هم می کرد.  به من پیشنهاد داد که در بازار سرمایه گذاری کند و من کار کنم، من هم قبول کردم و کار اقتصادی را از آن زمان شروع کردم.

در همین زمان بود که پدر من را زندانی کردند و چهار ماه از او بی خبر بودیم، فشار خانواده 9نفره، درس و کار همزمان همه روی دوش من بود شما خودتان تصور کنید. اما سخت ترین تجربه دیدن پدرم در زندان بود، که هر بار هم از من پرسیدند منقلب شدم و هرگز برای کسی نتوانستم تعریف کنم.

زمانی که پدرم به دلیل فعالیت های سیاسی اش، به زندان افتاده بود،من و مادرم به دیدن ایشان رفتیم، ابوی را آنقدر شکنجه کرده بودند که نمی توانست راه برود. همین که مادرم شروع به صحبت کرد، پدرم خواست به ترکی جوابش را بدهد که بازجو با پشت دست به دهان پدرم زد و ناسزا گفت. همین شد که پدرم به فارسی گفتند "اگر زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز" و مادرم هم به ترکی ادامه شعر را بزگو کرد. ما که به خانه برگشتیم همانجا مادرم سکته کرد . مادرم از همان سال ها تحت تاثیر این جریان، فلج شده وازکارافتاده است.

 

کمی هم ازموفقیت ها بگویید.

 

بعد از انقلاب وضع بهتر شد کار بازار را رها کردم و سراغ شغل معلمی رفتم و در چندین مدرسه تهران زبان انگلیسی و ریاضی و... تدریس کردم. و بعد هم که وارد مشاغل دولتی شدم. اما همه این سختی ها که در آن زمان علتش را نمی دانستم به من کمک کرد که وقتی وارد اولین شغل دولتی شدم و بودجه خالی و انبار خالی از گندم را به من تحویل دادند، خودم را نباختم و توانستم انتخاب درست کنم. برای همین است که می گویم جوان باید سختی بکشد.

--------------------------------------------------------------------

توضیح: این متن با کمی اختلاف در هفته نامه چلچراغ چاپ شده.

عکس: سعید عامری.

نوشته شده توسط امیـر هادی انواری در ساعت  | لینک  | 

همیشه پای یک زن در میان است

 

از خودروی صورتی رنگش پیاده می شود.درهای مزدا 323 را قفل می کند.سویچ را می گذارد داخل کیفش  ومی رود داخل ساختمان.

درانتظارآسانسور می ایستد.به اطرافش نگاه می کند.درآسانسور باز میشود.عده ای مرد با کت وشلوارهای مارک دار می آیند بیرون.درمیان آنها،می شود حاج اسدالله عسگراولادی بازرگان کهنه کار را می شود شناخت با یحیی آل اسحاق،وزیر اسبق بازرگانی ورییس فعلی اتاق تهران.مردان احوال پرسی می کنند.حالش را می پرسند وازکسب وکار می گویند واو پاسخ می دهد.صحبت ها، می رود بالای 100میلیون تومان و5هزارتن.

از گمرک آسترا خان صحبت می شود ومرزهای ناامن ارمنستان که راهزنان، سر می برند وانفجارهای عراق که اوج را هم رد کرده است.

مردان خداحافظی می کنندوخارج می شوند وزن می رود بالا. 

علاوه بر اینکه گواهی نامه پایه یک رانندگی و دفترچه مخصوص اتوبوس دارد، یکی از سه زنی است که درهیات نمایندگان اتاق های بازرگانی سراسر کشور عضویت دارد.

درانتهای راهروی طبقه هشتم اتاق بازرگانی وصنایع ومعادن ایران، پشت دری شیشه ای در اتاق مشاورین تنها نشسته است. یک طبقه پایین تر،همان جایی که او نشسته است، اتاق محمد نهاوندیان قرار دارد.همان اتاقی که 27 سال دفتر علینقی خاموشی بوده است.

"سیده فاطمه مقیمی" که تنها زن هیات نمایندگان اتاق تهران است، دراسفندماه سال 1385،بارای بالای بخش خصوصی به پارلمان اتاق بازرگانی راه یافت تا تنها زنی باشد که به این تشکل بزرگ اقتصادی راه یافته است.

این خانم به ظاهر ساده، که فقط یک حلقه ساده(البته گرانقیمت) در دست چپش دارد، روسری عادی سیاه سر کرده و آن را مثل خانم های دهه 50 و 60 گره زده و مانتوی بلند قهوه ای روشن و کیف و گوشی همراهش، هیچ فرقی با بقیه ندارد. و حتی بوت های گرانقیمت هم به پا نکرده است. مدیر یک شرکت بین المللی حمل و نقل است و مردهای سبیل کلفت زیادی راننده او هستند.  

با گوشی همراه زیاد شماره نمی گیرد و ترجیح می دهد از تلفن ثابت تماس بگیرد، احتمالا کمی هم اهل صرفه جویی است. پشت تلفن به یکی با لحن ملایم می گوید«خدانگهدار»و به دیگری با لحن محکم می گوید«یا علی» دلیل هم مشخص است، او مدیر یک شرکت بزرگ حمل و نقل بین المللی است.

تنها عضو زن اتاق بازرگانی تهران، نایب رییس کمیسیون حمل نقل اتاق بازرگانی ایران و تهران،  عضو هیات مدیره انجمن صنفی شرکت های حمل و نقل بین المللی،13 سال رییس بخش حل اختلاف این صنف و... است که اگر بخواهیم تمام سمت های او را بنویسم مقدمه گفت وگو از متن آن طولانی تر می شود.

درابتدای گفت وگو اولتیماتوم می دهد، که به سوال هایی در مورد اموال ودارایی ها و... پاسخ نخواهد داد. ما که نمی دانیم، شما هم ندانید بهتر است. اما به هر حال اتاق های بازرگانی که جای کارمندان قراردادی، کارگران روزمزد و خبرنگاران حق التحریر نیست!

سیده فاطمه مقیمی متولد شهریور ماه سال 1337 فارغ التحصیل عمران از انگلیس در سال 58 است.

 

 

***

 

- توی ذهنم تصویر شما پشت فرمان یک کامیون یا اتوبوس به هیچ وجه قابل تصور نیست. شما اصلا چطور وارد این عرصه شدید؟  

 

نه، من را پشت رل اتوبوس تصور نکنید، برایتان تعریف می کنم... من سال 58 بلافاصله بعد از ورود به ایران به عنوان مترجم وارد یک شرکت حمل نقل(به نام مرسل) شدم. در طول زمانی که در آنجا فعالیت کردم به این رشته خیلی علاقمند شدم و در این رشته خیلی سریعتر از آنچه خودم یا مدیرانم تصور می کردند توانستم پیشرفت کاری داشته باشم.

 

- قبول کنید که حمل و نقل رشته ای است که در جامعه ما کمی مردانه به نظر می رسد، و خانم ها در آن جایگاه آنچنانی ندارند، چطور شما در این زمینه فعالیت کردید؟

 

خانم ها چون در فعالیت های اجتماعی شاید آنطور که باید و شاید زمینه نداشتند که وارد شوند اینطور تصور شده! هیچ کاری مختص به زن و مرد نیست، همه آدم ها وقتی خداوند خلقشان کرده با امکاناتی که از نظر سلامتی بدن و مغز بهشان داده است، به آنها این امکان را داده که در هرکاری که توانایی خودشان از نظر علم و دانش داشته باشد بتوانند وارد شوند و کار کنند.

من نمی گویم که قرار است که بنده سنگ ساختمانی حمل کنم، توانایی بدنیش را دارم یا خیر. کار مدیریتی و اجرایی عملا کارهایی هستند که افراد بنابرقابلیت هایی که دارند. می توانند با دانش و علمی که کسب می کنند، مسئولیتش را به عهده بگیرند.

شاید در مملکت ما همیشه نگاه مدیریتی به خانم ها ضعیف تر بوده است. بعضی از شغل ها مثل حمل و نقل، چون نگاه ها به سمت بعضی  از افراد خاص مثل راننده و شوفرها است و طبیعتا طرف حساب هم همین افراد هستند، باور کردن اینکه یک خانم وارد این تجارت شود کمی برای مردم مشکل بود.

اما بعد از این بیست و چند سال بعد از انقلاب با ورود خانم ها در عرصه های اجتماعی این دید در حال تغییر است.  البته منکر جسارتی که با آن یک زن بتواند در عرصه های کار و تجارت وارد شود نیستم، این جسارت کمی ذاتی است و کمی اکتسابی.

 

- زندگی با شما سخت نیست؟

چرا سخت باشد؟

 

- یک خانم جدی، یک شغل به ظاهر مردانه، از ازدواج و همسرتان می گویید؟  

 

سال 58 ازدواج کردم، پس از ازدواج فعالیتم را آغاز کردم، همسرم همیشه مشاور من بود و از شروع کار، من را حمایت می کرد. شاید یکی از اصلی ترین علت های موفقیت برخورداری از مشاورین قابل باشد. که این نقش را همسرم برای من بازی می کرد. همسرم در آمریکا در رشته مکانیک تحصیل کرده است. که البته ایشان در زمینه جداگانه ای فعالیت می کنند.

یک پسر و یک دختر دارم. پسرم 25 ساله و دانشجوی رشته عمران و دخترم 17 ساله و در مقطع پیش دانشگاهی تحصیل می کند.

 

- انگار شما گواهینامه پایه یک هم دارید، چرا گواهینامه پایه یک گرفتید، سخت نبود، فکر کنم بقیه که احتمالا همه هم شوفر و مرد بودند برایشان خیلی عجیب بوده؟

 

وقتی وارد این کار شدم از نظر علمی همه چیز را می دانستم ولی از نظر فنی احساس ضعف می کردم. بنابرین خواستم تا از نظر عملی هم سطح خودم را بالا ببرم.

روزی که برای امتحان گواهینامه رفتم، یک بالش هم همراه خودم بردم تا پایم به پدال ها برسد. همه با تعجب به من می گفتند:«خانم پایه دو آن طرف است»کسی باور نمی کرد من برای گرفتن گواهینامه پایه یک آمده باشم. افسری که از من امتحان گرفت دو دور تپه بیشتر از سایرین از من امتحان گرفت، و بالاخره قبول شدم. مثل اینکه زیاد علاقه ای نداشت که من را قبول کند، آنقدر مرا چرخاند تا اینکه خاطرم هست کسانی که پایین بودند می گفتند«جناب سروان نامردیِ پیاده کن» و بالاخره قبول شدم. به قول شما حالشان را گرفتیم.

بعد هم دفترچه اتوبوس را گرفتم،چند باری هم پشت رُل نشستم ولی فقط در سطح داشتن مدرک و کسب اطلاعات بود، فکر نکنید که الان خودم پشت تریلی می نشینم!

 

- این ماجرای سیبری و بلغارستان که خیلی ها می گویند چه بوده، تا بحال جلبتان  هم کردند؟

تا جلب شدن را چه بدانید، اگر منظورتان این است که بیایند و دست بند بزنند خیر. اما خب، یکی از دردسر های این شغل این است که مثلا بار در مرزهای شمالغربی، دزدیده می شود، مشکلی پیش می آید و... بر اساس قانون مامور یک راست با حکم جلب می آید سراغ مدیر شرکت. و خب، خیلی پیش آمده من برای حل این مشکلات به محل رفته ام و باید هم بروم. اگر اسم این را می گذارید جلب شدن، که خب بله جلب شدم.  در مورد بلغارستان و سیبری هم، شرکت ما یک شرکت بین المللی است که برای آن مناطق هم بار می فرستد. شما بگویید از چه کسی شنیدید که من تعریف کنم.

 

- با حفظ نام گوینده، شما کلیات را بگویید، فرض کنید همکارانتان؟

اگر می گفتید بهتر می توانستم بگوییم ولی خب، برای بارهای ما در کشورهای خارجی مشکل زیاد پیش می آید و خیلی از آنها را من خودم با حضور در محل شخصا پیگیری می کنم. در شغل ما هر وقت مشکلی برای بار پیش بیاید، با راننده کاری ندارند، یک راست با حکم جلب می آیند سراغ مدیر شرکت. اگر مشکلی هم برای کامیون ها پیش بیاید، باید خود مدیر برای حل و فصل ماجرا برود.

یکبار کامیون های ما در سیبری به خاطر خارج کردن بار بیرون از گمرک توقیف شده بوند، زیاد پیش می آید. من رفتم برای حل موضوع.

 

- تنها زن عضو اتاق بازرگانی تهران ماهانه چقدر در آمد دارد، یا بهتر بگویم چقدر درآمد برای شما کافی است؟

 

یک شرکت حمل و نقل بسته به نوع فعالیتش می تواند از 5 تا 50 میلیون در ماه در آمد داشته باشد. ولی من آنقدر که برای زندگی و فعالیت های اجتماعی ام کافی باشد درآمد دارم!

 

- در هیات نمایندگان مشکلی با آقایان ندارید، شما تنها زن اتاق هستید؟

 

من پاسخ شما را همان موقع، بعد از انتخابات در مقاله ای با عنوان«میزان رای آقایان است» نوشتم و منتشر کردم. همین اندازه می گویم که مردم به من رای دادند(وارد هیئت نمایندگان شدم) و من در مقام نهم قرار گرفتم. اما آنجا که آقایان ـ عضو هیات نمایندگان ـ رای دادند ...

 

- شما با جدیت و متعصب گفتید با تمام ایسم ها و فمینیسم مشکل دارید و هرگز فمینیست نبودید، چرا؟  

 

بله، من با همه ایسم ها مشکل دارم! من با روش خودم ثابت می کنم، اگر فمینیست باشم تکیه به زنانگی خودم کرده ام. زن ها بعد از یک دوره جنگ برای رسیدن به محیط کسب و تجارت نباید دوباره به نقطه اول برگردند و به زنانگی خودشان تکیه کنند. باید به قابلیت های خودشان تکیه کنند. همین.

 -------------------------

توضیح: این متن با کمی اختلاف در هفته نامه چلچراغ چاپ شده.

عکس: سعید عامری.

نوشته شده توسط امیـر هادی انواری در ساعت  | لینک  | 

ساعت 7 عصر، پیک ترافیک خروجی یکی از اتوبان های پر رفت و آمد  شمالشهر.  تمام ماشین ها در سر بالایی خروجی متوقف شدند. لاین کناری حرکت می کند، یک پیکان کار با پنج نفر سرنشین؛ همزمان با حرکت پیکان کار به سمت جلو سر پنج نفر سرنشین هم می چرخد، نگاه سنگینشان  را روی دخترک قفل کردند. سوژه جالبتری از خیره شدن به دخترجوانی که در صندلی ماشین گران قیمتش فرو رفته و فرمان را با فرمول معروف 10:10 دقیقه محکم گرفته وجود ندارد.

لاین دخترک حرکت می کند، هر چند می خواهد نشان بدهد که نگاه ها برایش مهم نیست، اما دست پاچه شده. نمی تواند نیم کلاچ کند، دستی، ترمز، گاز و... یک دفعه همه با هم. او خاموش کرد. حالا پرده دوم نمایش:«خانوم اون وسطیه ترمزه»، «آبجی اون دنده ست کفگیر نیستا»، «تقصیر تو نیست، اونی که دستت ماشین داده مقصره»، «اشتباه نشسی، این ماشین لباسشویی نیست»، «فرمون رو محکم بگیر ماشین فرار نکنه»و...آماج تکان های سر و تبسم های عاقل اندر سفیه به نشانه تاسف به سوی راننده زن هجوم می آورند.  

او رانندگی بلد است، خوب هم رانندگی می کند. اما این همه نگاه و حرف چه می کند؟ حواسش پرت شده، ماشین روشن است دوباره استارت می زند، صف بلند پشت سرش ممتد بوق می زنند... هر دفعه که می خواهد حرکت کند کمی عقب تر می آید، تا نهایتا با سپر ماشین عقبی برخورد می کند. عصبی شده و حتی نمی تواند پیاده شود. پشت فرمان به پدر یا همسرش چه بگوید، موقع پیاده شدن با تمسخر های راننده مرد عقبی چه کار کند. این پایان نمایشنامه ای است که هر شب چندین بار در سطح تهران اجرا می شود.

 

جوهر امضای تصدیقت خشک شده؟

با نگاهی به تاریخ اعلام موجودیت زن های راننده در جامعه ایرانی ما به  حدود 60 سال قبل باز می گردد. زمانی که اولین امضا زیر تصدیق یک زن خورد.

رو دربایستی را که کنار بگذاریم، یک پسر 19 ساله که خودش یک سال هم نشده گواهی گرفته، می تواند در جنگ لفظی با هر زن راننده ای از این عبارت استفاده کند. گویا زن ها در هر سنی باشند باید اثبات کنند که جوهر امضای گواهی نامه شان خشک شده. اما آیا تا به حال یک زن راننده از یک مرد راننده این سوال را کرده است. چند سالی هست که زن ها هم مثل مردها پشت فرمان می نشینند. کلاچ و ترمز و گاز واژه های عجیب و غریب مردانه نیستند که به صورت تابو، زن ها حق استفاده از آنها را نداشته باشند. منصفانه هم که نگاه کنیم همین اندازه که در نبرد دیرین زن و مرد، زن ها توانسته اند تا همینجا هم پیش بروند کار سختی انجام دادند.

اما آنها که تصدیق ها را( چه برای مردها و چه برای زن ها) امضا می کنند نظر جالبی دارند. کارشناسان آموزش رانندگی و راهنمایی و رانندگی بر اساس تجربه معتقد هستند که زن ها بر خلاف مردها در رانندگی تمرکز بیشتری دارند. آنها کمتر تصادف می کنند و در موقع رانندگی وسواس بیشتری به خرج می دهند. مقررات را به دقت رعایت می کنند. بیشتر تصادفات رانندگان زن در میادین و محل های پر ترافیک ثبت شده، اما در جاده ها و اتوبان ها تعداد تصادف هایی که عامل انسانی آن زن بوده کمتر از مردان است.

یک عبارت قدیمی بین مربیان آموزش رانندگی وجود دارد:«زن ها دیرتر از مردها یاد می گیرند»مربیان آموزش رانندگی هم بر اساس تجربه این موضوع را تایید می کنند. اما مردها از سنین پایین تر در خانواده بیشتر با مسایل فنی آشنا می شوند. یک پسر قبل از سن قانونی ممکن است چندین بار پشت فرمان نشسته باشد و تا حدی با رانندگی آشنا باشد. اما دخترها حتی در آموزش دچرخه سواری هم مشکل دارند. فراموش نکنیم که حتی پیست های  دوچرخه سواری برای زنان دستاوردی معاصر به شمار می رود.

خود این باور هم که «زن ها دیرتر از مردها یاد می گیرند» مزید بر علت شده است. خانم ریاحی مربی زن آموزش رانندگی معتقد است که نگاه جامعه به هنرجویان رانندگی علت اصلی این اتفاق است. او می گوید تا زمانی که ما(زن ها) این باور را داریم که زن ها استعداد کمتری در رانندگی دارند، واقعا هم استعداد کمتری خواهیم داشت.

او که حدود 15 سال مربی آموزش رانندگی است معتقد است زن های زیادی وجود دارند که از خیلی مردها بهتر رانندگی می کنند. اما چون عموما زن ها به دلیل «ترس از شوهر» و یا «سر کوفت اطرافیان»در رانندگی احتیاط بیشتری به خرج می دهند که تصادف نکنند، برای جامعه این باور پیدا شده که آنها در رانندگی مهارت ندارند.

او در آموزش رانندگی بیشتر سعی دارد تا آموزش روحیه رانندگی به هنرجوهای رانندگی را آموزش دهد:«خود رانندگی را به مرور همه یاد می گیرند، اما اصل موضوع آن است که از تصادف و تمسخر دیگران نترسند»

طبق آمار بیش از 70 درصد از تصادفات که عامل انسانی در آن زن بوده است به خاطر عدم اتخاذ تصمیم درست اتفاق افتاده است. عدم اتخاذ تصمیم درست به زبان ساده یعنی همان دست پاچگی.