تبليغاتX
آدرس جدید: www.anvarionline.com

آدرس جدید: www.anvarionline.com

آدرس جدید: www.anvarionline.com

شب یلدا، زورت رو زدی زمستون؟

تصور کن اگه حتا تصور کردنش سخته

جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خشبخته

 

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست

جواب هم صدایی ها پلیس ضد شورش نیست

 

نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره

دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جان نمیزاره

 

همه آزاده آزادن همه بی درد بی دردن

تو روزنامه نمی خونی نهنگا خودکشی کردن

 

جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت

بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت

 

جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی

لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی

 

تصور کن اگه حتا تصور کردنش جرمه

اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه

 

تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه ست

تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس

 

کسی آقای عالم نیست برابر با همن مردم

دیگه سهم هر انسانه تن هر دونه گندم

 

بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا

تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا

-------------------

واقع امر اینه که عاشق این ترانه هستم.

بعضی از ترانه ها واقعی هستن

مثل بعضی از شعرا

می تونی بخوریشون، بنوشیشون

اینجاس که شعر و ترانه از نون شب واجب تر میشه

 

اندک آرامشی در واپسین ساعات روزی پادرگریز

اندک آرامشی در فاصله روزها

تا دیروز شکل گرفته به فراموشی سپرده نشود

 

شب یلدا رسید، من تنهام.

اینم بلندترین شب سال، زورتو زدی زمستون، زورتو زدی سرما... آخرش بلند ترین شبتم رسید.

 

تموم می شه به خدا

از فردا باز روزا بلند می شن.

 

25 اسفند و موقع کاشتن بنفشه می رسه.

عید می شه و لباسای نو، عید می شه و روبوسی های عید.

 

از عید به خاطر یه چیز خوشم میاد، نه آجیلش نه شیرینیش

 

تو عید نمی دونم چی می شه که تبسم کردن برای آدمایی که تا دیروز فک می کردن با اخم کردن پزشون حفظ می شه سخت نیست.

 

عید میاد باز.

 

چمنایی که زیر برف یخ زدن، باز سبز می شن.

باز بهار میاد و اردیبهشت.

 

خنکی آفتاب وقتی بارون روی خاک می زنه و بوش بلند می شه.

 

و اون وقت هیچ کس قدر روزای لوند اردیبهشت رو نمیدونه.

 

فقط تو این بلندترین و سردترین شبهای زمستون قدر بهار رو می دونیم.

 

وقتی که نیست.

 

نبودن هم خوبه، مثل بودن.

همین حسرت یه روز اردیبهشتی که الان دارم به دنیا می ارزه.

همین اشکی که آروم الانم رو گونه م یخ کرد ارزش داره.

همین دلتنگی بهار به دنیا می ارزه.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

زندگی

اول بگم آرشیو ام رو بروز کردم. این بقل زیر پروفایل اینا قسمت آرشیو یه نیگا کنید.

من دوباره شارژ شدم. حالا چراشو خودمم نمی دونم./

ولی به طور کلی هر روز که از پاییز و زمستون سرده سرده سیاهه سیاهه کثیف می گذره من یک درجه شادتر می شم.

چون بهار نزدیک تر می شه.

همین روزاس که بعد از یک مدت طولانی رکود و درهمشکستگی دوباره اکتیو بشم.

 

چند تا سوژه توپ تو سرم هست، که فکر کنم به زودی به مرحله ترکاندن برسه.

 

---------------

زندگی خوب و بدش به کام ما شد

قرعه عشقی زد و به نام ما شد

 

اونی که حتا تو خوابم نمیومد

توی بیداری اومد عاشق ما شد

 

اگر دنیا پر از عاشق نباشه

تو این دنیا دل صادق نباشه

 

همون بهتر که این دنیا نباشه

زمین و آسمون یکجا فنا شه

 

اگه بند بندم از همدیگه وا شه

اگه سر از تنم بخواد جدا شه

 

نمی گذارم تو این دنیای بی مهر

یک لحظه قحطی مهر و وفا شه

 

اومد و دنیامونو پر از صفا کرد

درد بی کسی مون رو با عشق دوا کرد

 

اومد و رسوا می خواس ببینه ما رو

خودشو تو شهر عشق انگشت نما کرد

***********

اصلن نمی دونم چرا من امروز صب از کله سحر شدیدن شارژم.

جهت اطلاع حاشیه سازهای گرامی:

ارجمند گرامی،

علت این ترانه و این پست به هیچ وجه شخص سوم احتمالن مونثی نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

بعضیا جنبه ندارن که ادم دو کلوم از دلش بنویسه- البته من >> اشاره << مستقیم نمی کنم. حالا می فهمم اون کاشف جان واس چی انقدر ما رو به دوری از حاشیه توصیه و وصیت می کرد.

یادش گرامی خدایش رحمت کند.

پست قبلی رو قیچی کردیم.

 

و اما، پرونده این هفته ما را در  چلچراغ خواندید یا خیر؟ اگر نخواندید یه بخشش الان رو نت هست ... تو این آدرس بخوانید.  یه کار دیگه هم دنیای خودرو زده که اونم باحاله، ولی دنیای خودرو سایت نداره می زارم رو همین بلاگ.

شب چله:

شب چله چلچراغ هم تا اونجا که حقیر سراپاتقصیر خبر دارم برگزار خواهد شد، روز یکشنبه، نگران نباشید. اطلاعات تکمیلی رو از خودشون بپرسید.

-------------

و اما.............

از شنبه هفته اینده خدا قسمت کنه از دوباره می خوام برگردم پیش کسی که بهم خیلی چیزا یاد داده، در واقع بعد از کاشف جان معلم ثانی ما ...

 خب آخه من نصفم اقتصادیه، نصف دیگم اجتماعیه، یه نصف دیگه هم دارم ادبی که اون نصفه سوم هنوز در نیومده، فعلن ولی همین دو تا نصفه هستن دیگه

می گن یه ماهه تعطیلش می کنن، می گم بابا یه هفته اش هم اندازه چند سال می ارزه...

 

یحتمل از نیمه دیماه خبرای خوبی در میاد

 

بیش از این مشتاقان و علاقمندان رو منتظر نمی گذارمُ اون کسی نیست جز:

 

محمد رهبر= زندگی=حرفه ای=پرفشنال=پرفکت

 

جهت >>>شناخت<<< بیشتر

سر اون جدت نثر رو ببین حال کن:

 

"سال سوم حقوق بودم، در دانشگاه ما يك عدد "قوچاني" بود كه دوست و رفيق ما بود. ايشان پايش به روزنامه نشاط باز شد، مرا هم پاگشا كرد و همين‌طور بود كه درس را خوانديم و حقوق را رها كرديم و به ليسانسي بسنده و از آنجا كه جواني بود و چنانكه افتد و داني، سرمان گرم روزنامه شد و زمان گذشت و حالا از آن روزنامه‌ها جز يادي نمانده و از ما جز روزنامه‌نگاري و مانده‌ام كه تا به كي ادامه دارد."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

این نیز می گذرد...

 بی کم و کاست می خوام دلنوشته بنویسم، این از مجموعه برده های سرخ:

 

آدم ها مثل رودخانه مي مانند

آدم ها رودخانه هستند

و حسادت فصلي از سال

حسادت چهره اي زشت از رودخانه­ي وحشي آدم هاست

كه با تند آب و سيل ، هر چه ساختند را ويران مي كنند

و در آن خشم ويرانگر اهريمني

در آن حس مبتذل بي معنا

جايي نيست كه بيانديشي

چند مي ارزد، غرور از كشتار شخصيت جوانه هاي محبت

كاش حسادت مي مرد

حسادت ماده شغالي است پير، آبستن نوزادي زيبا رو و زشت انديش

حسادت نفرت مي زايد

حسادت حقارت مي زايد

حسادت از لحظه هاي آبي، ساعت هاي مبتذل بي شرفي مي سازد

حسادت انسانيت را در ذهن و احساس را در قلب مي كشد

آدم ها كاش چشم هايشان را باز كنند

آدم ها كاش از زور حسادت تب نكنند

تب كنند ، براي آنها كه برايشان مي ميرند

تب كنند از داغ عشق ، از داغ محبت

آدم ها كاش لبخند بزنند، كه آسان تر هم هست از خشم

آدم ها كاش چشم هايشان هر روز چند لحظه كور باشد

تا با چشم دل ببينند

كم ... اما ببينند.

كاش براي خوب بودن قانوني جز بد كردن ديگران بنا كنند

------------------------

پیـ : امید اونکه تو هفته های آینده خبرهای خوب داشته باشیم.

پیـ: فردا می آد، اونکه شروع کرده تمومش می کنه، خوشت بیاد یا نه: ما که اومدیم.

پیـ: واس شما شاید مساله ساده ای باشه، ولی یکی از بزرگترین مسائل زندگی من همینه:

چند روز دیگه شب یلداست، از اینکه این همه وقت شب سیاه کشید تو صورت ظهر گرم و سفید و بالاخره تو یه شب همش تموم شد و باز ظهر داغ و سفید بلند شد درس نمی خوان بگیرن؟ دنیا می گذره به خدا.

پیـ اصلی: تا عمر دارم مدیون آدم های خوبم، می دونم براشون هم ارزش داره که همیشه به فکرشون هستم، با مهربونی یادشون هستم .

چرا کاری می کنن که بعدن آدم با نامهربونی یادشون کنه؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

شرمندگی

امشب کلی باید می نوشتم، ولی دیگه نمی تونم. می خوابم برم بخوابم.

شاید دردی که شونه هامو داره فشار می ده یه کم آروم بشه، یا بغضی که گلوم رو گرفته.

 

تقصیر خودش بود، تا امشب بهم نگفته بود.

 

فک کردم همه مثل خودش هستن، سالم و ساده و صمیمی.

 

ساده بودن خیلی سخت شده رفیق، خیــــــلی.

 

چقدر دلم برای یه رفیق تنگه، رفیقی که براش درد دل کنم و برام نزنه.

 

چقد دلم برای یه آدم بزرگ تنگه

 

انتظار زیادیه؟ یه آدم غیر عقده ای!!

 

 انقد کیمیا شده؟

--------------------------

گردی از راهی نمی خیزید سواران را چه شد

مرده اند از بیم یاران نامداران را چه شد

 

جز صدای جغد ها چیزی نمی آید به گوش

قمریان آخر کجا رفتند ساران را چه شد

 

دورتا دور من از دشمن سیاهی می زند

دوستان ما کجا رفتند یاران را چه شد

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

ماهی زلال پرست

اون چیزی که می خواهی، «شدن» سخت هست.

ولی اونکه سخت تره، «موندن» اون چیزی که می خواستیه.

 

و از هر دوی این ها سخت تر اینه که وقتی به چیزی که رسیدی، بهش اکتفا کنی و سراغ چیز دیگری نری.

 

چیزی که از من بر نمیاد!

 

شاید عیب، شاید حسن.

 

هر وقت تحسینم کردن، یا دلداری، واقعی یا از سر رفقات با خودم گفتم«اینجا آخرش نیست»

 

 

 

 

* واقعا ثبات خواهی  به نظر من دستاورد بزرگی تو زندگی یه شخص می تونه باشه، و البته هر کسی آرزوی چیزی که نداره رو داره!!

 

** برای آزادی تعاریف متفاوتی گفتند، البته منظور آزادی سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و.. نیست، آزادی به مفهوم آزادی.

خدا پدر ملای رومی رو بیامرزه حرف قشنگی زده:«آزادی در بی آرزویی است» بهش که دقیق بشید حرف جالبیه!

وقتی آزادی رو در نقطه مقابل اضطراب و تشویش های روزانه قرار بدیم، رها شدن از نگرانی های سود و زیان و دخل و خرج و توسل و ... آزادی از بند هر گونه بندگی، زمینی و هوایی چقدر می تونه لذت بخش باشه.

 

ولی این همونقدر غیر ممکن به نظر می رسه که فکر نکردن، در لحظه ای که می خواهی فکر نکنی باز به فکر نکردن فکر می کنی. سخته رفیق!

 

** *از طرفی هم این روزها به خاطر اشتباهی که تو یه انتخاب کردم کمی دلگیر هستم. دلگیری بیشترم از اعتمادی که به شخصی کردم، و افسوس که بعضی وقت ها آدم ها خیلی چیزها رو فراموش می کنن.

 

مدت ها بهش فکر کردم و تا امروز به نتیجه نرسیدم: چرا بعضی ها علاقمند هستند که با تحقیر دیگران خودشون رو برتر نشون بدن؟ و این رفتار احتمالا سبب ساز ایجاد یه نوع دید منفی از ناحیه دیگران نسبت به اونها نمی شه؟

 

در این زمانه بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغ های قیل وقال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را

برای این همه ناباور خیال پرست

 

به شب نشینی خرچنگ های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

 

 

-----------------------

 

راستی صبح ها برنامه آقای طاهری رو می بینید؟ انتظار خیلی بی جایی اگر بخوایم همکارامون صبح زودتر از ساعت 11 از خواب بیدار بشن!! ولی تو این لینک  می تونید برنامه اش رو ببینید.

صبح تهران از 17 آذر به بعد.

 

 

 

 

 

این روزا به شدت منتظر روزای گرم تابستون هستم. برام خیلی مهمه!!

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

گفت و گو با یحی آل اسحاق

کارگر بوده ام، خجالت هم نمیکشم!

 

طبقه پایین سالن جلسات یک اتاق معمولی، با یک چوب رختی فلزی در گوشه اتاق و چند مبل نشیمن و یک میز و کتابخانه. آقای رییس با کت و شلوار سورمه ای که معمولا به تن می کند ما را از پله های تنگ و تاریک پشتی همراه با خود به اتاق کارش می برد تا به دور از هیاهوی سایر خبرنگاران گفت و گو کنیم. اما این بار نه در مورد بورس و نحوه نوشتن بودجه و... منشی تذکر می دهد که آقای رییس  به شدت مریض است، اما انگار مرد شماره یک اتاق بازرگانی طور دیگری فکر می کند و این کسالت های جزئی را مریضی نمی داند.

یحیی آل اسحاق متولد سال 1328 کارشناس ارشد مدیریت صنعتی و دکترای استراتژیک است. نام او با نام اتاق بازرگانی پیوند خورده است. مردی که به گفته خودش مدیر بیش از ده ها شرکت بوده و هست. یک دوره وزارت، چندین دوره معاونت مراکز و سازمان های مهم اقتصادی و بازرگانی و در حال حاضر قائم مقامی بنیاد مستضعفان در کارنامه او نوشته شده.

هر چند رییس اتاق بازرگانی تهران در جلسات هیات مدیره به عنوان مردی جدی مطرح است. اما حاضر می شود برای اولین بار گفت و گویی انجام بدهد که در آن در مورد زندگی شخصی و خاطراتش بحث شود.

شاید کسانی که همیشه با چهره جدی یحیی آل اسحاق در جلسات هیات نمایندگان روبرو شدند باور نکنند که او چطور از کار در بازار و معلمی فیزیک و زبان و ورزش در مدارس تهران  وزیر شده است و مدیریت هزاران شرکت بزرگ را در دست گرفته. مردی 59 ساله که هنوز هم شنا و والیبال را دوست دارد و استخر کشتی رانی همیشه پذیرای اوست.

 

 

***

-    شما در کنار کسانی مثل علینقی خاموشی ،اسدالله عسگراولادی،علاء میرمحمد صادقی وخیلی های دیگر، از قدیمی ترین چهره های اتاق بازرگانی هستید که به عقیده بعضی ها گرایش سیاسی خاصی هم دارید.

 

گرایش سیاسی من اقتصادی است وحدود5 سال است که درهیچ حزبی عضویت ندارم.

 

 

تا به حال مدیر چه مراکزی بوده اید، بیشترین مبالغی که توسط شما در موردشان تصمیم گیری میشده چقدر بوده و بزرگترین پست هایتان کدام ها بوده است؟

 

دقیقا نمی دانم اما به طور تقریبی مدیر ده ها شرکت بوده ام و هنوزهم به خاطر مسوولیتی که دربنیاد مستضعفان وجانبازان دارم، درهیات مدیره شرکت های زیادی عضویت دارم.

سابقه حضور من دراقتصاد ایران به سال های اول انقلاب برمی گردد.

بعد از انقلاب مدیر عامل مرکز تهیه و توضیع کالاهای منسوجات شدم، در آن زمان خرید خارجی تمام کالاهای مربوط به صنایع نساجی تحت نظر همین مرکز بود. بعد از آن، معاون خرید وزارت بازرگانی شدم، که تقریبا تمام اقلام مصرفی کشور زیر نظر این معاونت خریداری می شد. حجم معاملات بین المللی در آن معاونت خیلی زیاد بود. بعد از آن معاون اقتصادی وزارت صنایع بودم، این یعنی در اختیار داشتن بودجه همه پروژه های توسعه ای، مثلا بودجه بعضی از آنها در آن زمان به 4میلیارد دلار می رسید. بعد از آن هم معاون بازرگانی وزارت دفاع در زمان جنگ بودم.  خرید قطعات هواپیما، ادوات مربوط به وزارت دفاع و... از جمله فعالیت های ما بود.

وزیر بازرگانی دولت دوم آقای هاشمی بودم. عضو هیات مدیره سازمان صنایع ملی هم بودم که زیر نظر آن ده ها شرکت فعالیت به ثبت رسیده بود. در حال حاضر هم قائم مقام بنیاد مستضعفان هستم که  شرکت های زیادی زیر نظر این بنیاد اداره می شود.

 

- کنجکاو هستم بدانم کسی که تجربه مدیریت در هزاران شرکت بزرگ اقتصادی و صنعتی را داشته است کجا زندگی می کند، چطور با خانواده کنار می آید، این درست است که شما خرید های منزلتان را خودتان انجام می دهید؟

 

36 سال است که در مناطق شهدا، ایران، میدان قیام و آن مناطق زندگی می کنم.  هنوزهم خریدهای منزل را خودم انجام می دهم.

حتی زمانی که وزیر بازرگانی بودم، خودم خرید می کردم. مدیریت منزل با حاجیه خانم است و خرید ها با من. اول ماه، حقوقم را به حاجیه خانم می دهم، ایشان به من خرجی می دهند.

 

 

پس احتمالا طعم تلخ تورم را چشیده اید؟

 

همین طور است.متاسفانه تورم طعم تلخی دارد که حتی کام وزرای بازرگانی راهم تلخ می کند.

 

 

- کمی در مورد همسر و فرزندانتان بگویید، بچه هایتان خودشان هستند یا فرزند آقای یحیی آل اسحاق؟ 

 

درمورد ازدواجم باید بگویم که برخلاف خیلی از دوستان وهم دوره ای هایم، ازدواج من سیاسی نبود.یعنی با دختر یک فرد سیاسی وفعال درزمینه امور سیاسی ازدواج نکردم.حتی چنین دختری درمیان گزینه های ازدواج من نبود ومن به انتخاب دل خودم ازدواج کردم.

باهمسر م نسبت فامیلی دارم وبا ایشان روزهای پرفرازونشیبی گذرانده ام.

به دلیل مشکلاتی که برایم پیش آمد تا سن25سالگی ازدواج نکردم و وقتی هم که تصمیم به ازدواج گرفتم، قبل از انقلاب بود و تا خواستیم ازدواج کنیم زمان سربازی ام رسید و منتقل شدم به مرکز پیاده شیراز. ماحصل این مشکلات آن شد که بین نامزدی تا ازدواج ما، 5 سال وقفه افتاد که از شیرین ترین دوره های زندگی ام بود. برای همین هم به کوچک ترها توصیه می کنم اگر می توانند همدیگر را در سایه عشق تحمل کنند دوره نامزدیشان را طولانی ترکنند.

اما در مورد بچه هایم، واقعا می گویم خودشان هستند. من چون خودم در دوره جوانی خیلی سختی کشیدم از ابتدا آنها را طوری بار آوردم که سختی های زندگی آب دیده شان کند و برایشان هم شرط گذاشتم که وارد مشاغل دولتی نشوند. سختی جوان را می سازد و آماده قبول مسئولیت می کند. کمکشان می کنم، ولی به عنوان یک پدر، گفته ام در مسایل خودشان هیچ انتسابی به من ندارند.

2 پسر و 2 دختر دارم. یکی از پسرهایم عمران خوانده،  یکی دیگر دانشجوی مدیریت است. یکی از دخترانم هم ازدواج کرده و آن یکی در مقطع پیش دانشگاهی تحصیل می کند.

مثلا وحیدم که عمران خوانده وقتی خواست کار کند، به او 50 میلیون قرض دادم که برود یک زمین بخرد و بسازد، اما با او شرط کردم که باید پول را به من پس بدهد. الان هم خودش کارش را توسعه داده و به شکر خدا موفق است.

 

- از سخت گیری در مورد بچه هایتان گفتید، خودتان در دوره جوانی سختی کشیده اید، برایمان تعریف می کنید؟

 

ما از خانواده های اصیل از نظر مذهبی هستیم، هفت نسل روحانی بودیم تا پدر من. ما در دهه 40 یک خانواده 9 نفره بودیم من 7 برادر و 2خواهر داشتم و خودم هم برادر بزرگتر بودم. تا کلاس شش ابتدایی درس خواندم اما بعد از آن به دلایل اقتصادی نتوانستم ادامه بدهم. به همان دلایل مجبور شدم شاگرد نانوا بشوم. پدرم دوست داشت من وارد حوزه بشوم اما خودم دوست داشتم در دانشگاه و رشته فنی ادامه تحصیل بدهم.

کار را شروع کردم، صبح تا عصر در نانوایی کار می کردم و غروب به کلاس اکابر می رفتم. آن زمان، همه همکلاسی های من بزرگسال و مسن بودند و شرایط سختی برای تحصیل داشتم. طی 6 ماهه اول با سیستم متفرقه توانستم تا کلاس هفتم بخوانم، خیالم که از درس و مدرسه تا حدی راحت شد راهی حوزه شدم. مدتی ادامه دادم تا پدرم به تهران منتقل شد. در تهران یکبار یکی از دوستان پدرم، او را راضی کرد که من ادامه تحصیل بدهم و کمک کرد تا من وارد دبیرستان علوی بشوم. دبیرستان علوی مقررات سختی داشت.دراین مدرسه سخت گیر، دوبار غیبت برابر با اخراج بود.

گفتنش شاید درست نباشد، اما چون مخاطبان شما جوان هستند می گویم، من کل هزینه هر روزم یک تومان بود. منزل مادرمناطق جنوبی شهربود و محل تحصیلم درحوالی دروازه شمیران. تصور کنید صبح ساعت 6 از منزل راه می افتادم و به خاطر اینکه بلیط اتوبوس نخرم تمام طول خیابان صاحب جمع و مولوی را تا شوش می دویدم تا به اتوبوس برسم و سر وقت در دبیرستان حاضر شوم.

آن زمان همه محصل های دبیرستان علوی بچه اعیان و اشراف بودند، ولی من موقع نهار با 5 قران یک ظرف ماست و یک نصفه نان می خریدم و می خوردم. چون از همکلاسی هایم خجالت می کشیدم مخفیانه نهارم را می خوردم.

قبول دارم که باور این نکته کمی سخت است اما نسلی که انقلاب کرد،چنین وضعی داشت.

به هر حال از دبیرستان علوی دیپلم ریاضی ام را گرفتم، ما با آقای حسن خاموشی برادرعلینقی که سال ها رییس اتاق بازرگانی بود، هم دوره بودیم . با هم قرار گذاشته بودیم که وارد دانشکده فنی بشویم، سال اول که کنکور دادیم، او فنی قبول شد اما من دررشته بازرگانی قبول شدم.

وارد دانشگاه نشدم، تصمیم گرفتم تا سال آینده دوباره کنکور بدهم تا در رشته فنی پذیرفته بشوم.

 

از پدرتان بگویید. یکی از معروف ترین انقلابیونی که استاد خیلی از چهره های انقلابی بوده اند.

 

 

پدر من پیش ازانقلاب به شدت فعالیت سیاسی می کردند . هر روز ایشان را دستگیر می کردند و به تبع وضعیت اقتصادی خانواده به هم خورده بود. ما یک خانواده نه نفره بودیم ضمن اینکه اصالتا از خانواده های آذری و آبرو دار بودیم. من با پدرم قرار گذاشتم که به شرطی که مرا در نصف سود معنوی فعالیت های سیاسی اش شریک کند، من بار اقتصادی خانواده را به دوش بکشم. پدرم قبول کرد.

 دراین شرایط بود که من به عنوان کارگر وارد بازار شدم واز گفتن این که زمانی دربازار تهران کارگری می کرده ام، ابایی ندارم و خجالت هم نمی کشم، چون به سرعت منشی و حسابدار صاحب کار شدم.  کار در بازار را ادامه دادم تابرای دومین بار، در رشته بازرگانی پذیرفته شدم و این بار وارد دانشگاه شدم. همزمان، در بازار هم کار می کردم تا مقطع لیسانس. در همین زمان ها بود که یکی از دوستان پدرم که تاجر اهوازی بود- همان کسی که فیلم محمد رسول الله را وارد ایران کرده بود- فعالیت ها ی اجتماعی هم می کرد.  به من پیشنهاد داد که در بازار سرمایه گذاری کند و من کار کنم، من هم قبول کردم و کار اقتصادی را از آن زمان شروع کردم.

در همین زمان بود که پدر من را زندانی کردند و چهار ماه از او بی خبر بودیم، فشار خانواده 9نفره، درس و کار همزمان همه روی دوش من بود شما خودتان تصور کنید. اما سخت ترین تجربه دیدن پدرم در زندان بود، که هر بار هم از من پرسیدند منقلب شدم و هرگز برای کسی نتوانستم تعریف کنم.

زمانی که پدرم به دلیل فعالیت های سیاسی اش، به زندان افتاده بود،من و مادرم به دیدن ایشان رفتیم، ابوی را آنقدر شکنجه کرده بودند که نمی توانست راه برود. همین که مادرم شروع به صحبت کرد، پدرم خواست به ترکی جوابش را بدهد که بازجو با پشت دست به دهان پدرم زد و ناسزا گفت. همین شد که پدرم به فارسی گفتند "اگر زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز" و مادرم هم به ترکی ادامه شعر را بزگو کرد. ما که به خانه برگشتیم همانجا مادرم سکته کرد . مادرم از همان سال ها تحت تاثیر این جریان، فلج شده وازکارافتاده است.

 

کمی هم ازموفقیت ها بگویید.

 

بعد از انقلاب وضع بهتر شد کار بازار را رها کردم و سراغ شغل معلمی رفتم و در چندین مدرسه تهران زبان انگلیسی و ریاضی و... تدریس کردم. و بعد هم که وارد مشاغل دولتی شدم. اما همه این سختی ها که در آن زمان علتش را نمی دانستم به من کمک کرد که وقتی وارد اولین شغل دولتی شدم و بودجه خالی و انبار خالی از گندم را به من تحویل دادند، خودم را نباختم و توانستم انتخاب درست کنم. برای همین است که می گویم جوان باید سختی بکشد.

--------------------------------------------------------------------

توضیح: این متن با کمی اختلاف در هفته نامه چلچراغ چاپ شده.

عکس: سعید عامری.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

گفت و گو با سیده فاطمه مقیمی

همیشه پای یک زن در میان است

 

از خودروی صورتی رنگش پیاده می شود.درهای مزدا 323 را قفل می کند.سویچ را می گذارد داخل کیفش  ومی رود داخل ساختمان.

درانتظارآسانسور می ایستد.به اطرافش نگاه می کند.درآسانسور باز میشود.عده ای مرد با کت وشلوارهای مارک دار می آیند بیرون.درمیان آنها،می شود حاج اسدالله عسگراولادی بازرگان کهنه کار را می شود شناخت با یحیی آل اسحاق،وزیر اسبق بازرگانی ورییس فعلی اتاق تهران.مردان احوال پرسی می کنند.حالش را می پرسند وازکسب وکار می گویند واو پاسخ می دهد.صحبت ها، می رود بالای 100میلیون تومان و5هزارتن.

از گمرک آسترا خان صحبت می شود ومرزهای ناامن ارمنستان که راهزنان، سر می برند وانفجارهای عراق که اوج را هم رد کرده است.

مردان خداحافظی می کنندوخارج می شوند وزن می رود بالا. 

علاوه بر اینکه گواهی نامه پایه یک رانندگی و دفترچه مخصوص اتوبوس دارد، یکی از سه زنی است که درهیات نمایندگان اتاق های بازرگانی سراسر کشور عضویت دارد.

درانتهای راهروی طبقه هشتم اتاق بازرگانی وصنایع ومعادن ایران، پشت دری شیشه ای در اتاق مشاورین تنها نشسته است. یک طبقه پایین تر،همان جایی که او نشسته است، اتاق محمد نهاوندیان قرار دارد.همان اتاقی که 27 سال دفتر علینقی خاموشی بوده است.

"سیده فاطمه مقیمی" که تنها زن هیات نمایندگان اتاق تهران است، دراسفندماه سال 1385،بارای بالای بخش خصوصی به پارلمان اتاق بازرگانی راه یافت تا تنها زنی باشد که به این تشکل بزرگ اقتصادی راه یافته است.

این خانم به ظاهر ساده، که فقط یک حلقه ساده(البته گرانقیمت) در دست چپش دارد، روسری عادی سیاه سر کرده و آن را مثل خانم های دهه 50 و 60 گره زده و مانتوی بلند قهوه ای روشن و کیف و گوشی همراهش، هیچ فرقی با بقیه ندارد. و حتی بوت های گرانقیمت هم به پا نکرده است. مدیر یک شرکت بین المللی حمل و نقل است و مردهای سبیل کلفت زیادی راننده او هستند.  

با گوشی همراه زیاد شماره نمی گیرد و ترجیح می دهد از تلفن ثابت تماس بگیرد، احتمالا کمی هم اهل صرفه جویی است. پشت تلفن به یکی با لحن ملایم می گوید«خدانگهدار»و به دیگری با لحن محکم می گوید«یا علی» دلیل هم مشخص است، او مدیر یک شرکت بزرگ حمل و نقل بین المللی است.

تنها عضو زن اتاق بازرگانی تهران، نایب رییس کمیسیون حمل نقل اتاق بازرگانی ایران و تهران،  عضو هیات مدیره انجمن صنفی شرکت های حمل و نقل بین المللی،13 سال رییس بخش حل اختلاف این صنف و... است که اگر بخواهیم تمام سمت های او را بنویسم مقدمه گفت وگو از متن آن طولانی تر می شود.

درابتدای گفت وگو اولتیماتوم می دهد، که به سوال هایی در مورد اموال ودارایی ها و... پاسخ نخواهد داد. ما که نمی دانیم، شما هم ندانید بهتر است. اما به هر حال اتاق های بازرگانی که جای کارمندان قراردادی، کارگران روزمزد و خبرنگاران حق التحریر نیست!

سیده فاطمه مقیمی متولد شهریور ماه سال 1337 فارغ التحصیل عمران از انگلیس در سال 58 است.

 

 

***

 

- توی ذهنم تصویر شما پشت فرمان یک کامیون یا اتوبوس به هیچ وجه قابل تصور نیست. شما اصلا چطور وارد این عرصه شدید؟  

 

نه، من را پشت رل اتوبوس تصور نکنید، برایتان تعریف می کنم... من سال 58 بلافاصله بعد از ورود به ایران به عنوان مترجم وارد یک شرکت حمل نقل(به نام مرسل) شدم. در طول زمانی که در آنجا فعالیت کردم به این رشته خیلی علاقمند شدم و در این رشته خیلی سریعتر از آنچه خودم یا مدیرانم تصور می کردند توانستم پیشرفت کاری داشته باشم.

 

- قبول کنید که حمل و نقل رشته ای است که در جامعه ما کمی مردانه به نظر می رسد، و خانم ها در آن جایگاه آنچنانی ندارند، چطور شما در این زمینه فعالیت کردید؟

 

خانم ها چون در فعالیت های اجتماعی شاید آنطور که باید و شاید زمینه نداشتند که وارد شوند اینطور تصور شده! هیچ کاری مختص به زن و مرد نیست، همه آدم ها وقتی خداوند خلقشان کرده با امکاناتی که از نظر سلامتی بدن و مغز بهشان داده است، به آنها این امکان را داده که در هرکاری که توانایی خودشان از نظر علم و دانش داشته باشد بتوانند وارد شوند و کار کنند.

من نمی گویم که قرار است که بنده سنگ ساختمانی حمل کنم، توانایی بدنیش را دارم یا خیر. کار مدیریتی و اجرایی عملا کارهایی هستند که افراد بنابرقابلیت هایی که دارند. می توانند با دانش و علمی که کسب می کنند، مسئولیتش را به عهده بگیرند.

شاید در مملکت ما همیشه نگاه مدیریتی به خانم ها ضعیف تر بوده است. بعضی از شغل ها مثل حمل و نقل، چون نگاه ها به سمت بعضی  از افراد خاص مثل راننده و شوفرها است و طبیعتا طرف حساب هم همین افراد هستند، باور کردن اینکه یک خانم وارد این تجارت شود کمی برای مردم مشکل بود.

اما بعد از این بیست و چند سال بعد از انقلاب با ورود خانم ها در عرصه های اجتماعی این دید در حال تغییر است.  البته منکر جسارتی که با آن یک زن بتواند در عرصه های کار و تجارت وارد شود نیستم، این جسارت کمی ذاتی است و کمی اکتسابی.

 

- زندگی با شما سخت نیست؟

چرا سخت باشد؟

 

- یک خانم جدی، یک شغل به ظاهر مردانه، از ازدواج و همسرتان می گویید؟  

 

سال 58 ازدواج کردم، پس از ازدواج فعالیتم را آغاز کردم، همسرم همیشه مشاور من بود و از شروع کار، من را حمایت می کرد. شاید یکی از اصلی ترین علت های موفقیت برخورداری از مشاورین قابل باشد. که این نقش را همسرم برای من بازی می کرد. همسرم در آمریکا در رشته مکانیک تحصیل کرده است. که البته ایشان در زمینه جداگانه ای فعالیت می کنند.

یک پسر و یک دختر دارم. پسرم 25 ساله و دانشجوی رشته عمران و دخترم 17 ساله و در مقطع پیش دانشگاهی تحصیل می کند.

 

- انگار شما گواهینامه پایه یک هم دارید، چرا گواهینامه پایه یک گرفتید، سخت نبود، فکر کنم بقیه که احتمالا همه هم شوفر و مرد بودند برایشان خیلی عجیب بوده؟

 

وقتی وارد این کار شدم از نظر علمی همه چیز را می دانستم ولی از نظر فنی احساس ضعف می کردم. بنابرین خواستم تا از نظر عملی هم سطح خودم را بالا ببرم.

روزی که برای امتحان گواهینامه رفتم، یک بالش هم همراه خودم بردم تا پایم به پدال ها برسد. همه با تعجب به من می گفتند:«خانم پایه دو آن طرف است»کسی باور نمی کرد من برای گرفتن گواهینامه پایه یک آمده باشم. افسری که از من امتحان گرفت دو دور تپه بیشتر از سایرین از من امتحان گرفت، و بالاخره قبول شدم. مثل اینکه زیاد علاقه ای نداشت که من را قبول کند، آنقدر مرا چرخاند تا اینکه خاطرم هست کسانی که پایین بودند می گفتند«جناب سروان نامردیِ پیاده کن» و بالاخره قبول شدم. به قول شما حالشان را گرفتیم.

بعد هم دفترچه اتوبوس را گرفتم،چند باری هم پشت رُل نشستم ولی فقط در سطح داشتن مدرک و کسب اطلاعات بود، فکر نکنید که الان خودم پشت تریلی می نشینم!

 

- این ماجرای سیبری و بلغارستان که خیلی ها می گویند چه بوده، تا بحال جلبتان  هم کردند؟

تا جلب شدن را چه بدانید، اگر منظورتان این است که بیایند و دست بند بزنند خیر. اما خب، یکی از دردسر های این شغل این است که مثلا بار در مرزهای شمالغربی، دزدیده می شود، مشکلی پیش می آید و... بر اساس قانون مامور یک راست با حکم جلب می آید سراغ مدیر شرکت. و خب، خیلی پیش آمده من برای حل این مشکلات به محل رفته ام و باید هم بروم. اگر اسم این را می گذارید جلب شدن، که خب بله جلب شدم.  در مورد بلغارستان و سیبری هم، شرکت ما یک شرکت بین المللی است که برای آن مناطق هم بار می فرستد. شما بگویید از چه کسی شنیدید که من تعریف کنم.

 

- با حفظ نام گوینده، شما کلیات را بگویید، فرض کنید همکارانتان؟

اگر می گفتید بهتر می توانستم بگوییم ولی خب، برای بارهای ما در کشورهای خارجی مشکل زیاد پیش می آید و خیلی از آنها را من خودم با حضور در محل شخصا پیگیری می کنم. در شغل ما هر وقت مشکلی برای بار پیش بیاید، با راننده کاری ندارند، یک راست با حکم جلب می آیند سراغ مدیر شرکت. اگر مشکلی هم برای کامیون ها پیش بیاید، باید خود مدیر برای حل و فصل ماجرا برود.

یکبار کامیون های ما در سیبری به خاطر خارج کردن بار بیرون از گمرک توقیف شده بوند، زیاد پیش می آید. من رفتم برای حل موضوع.

 

- تنها زن عضو اتاق بازرگانی تهران ماهانه چقدر در آمد دارد، یا بهتر بگویم چقدر درآمد برای شما کافی است؟

 

یک شرکت حمل و نقل بسته به نوع فعالیتش می تواند از 5 تا 50 میلیون در ماه در آمد داشته باشد. ولی من آنقدر که برای زندگی و فعالیت های اجتماعی ام کافی باشد درآمد دارم!

 

- در هیات نمایندگان مشکلی با آقایان ندارید، شما تنها زن اتاق هستید؟

 

من پاسخ شما را همان موقع، بعد از انتخابات در مقاله ای با عنوان«میزان رای آقایان است» نوشتم و منتشر کردم. همین اندازه می گویم که مردم به من رای دادند(وارد هیئت نمایندگان شدم) و من در مقام نهم قرار گرفتم. اما آنجا که آقایان ـ عضو هیات نمایندگان ـ رای دادند ...

 

- شما با جدیت و متعصب گفتید با تمام ایسم ها و فمینیسم مشکل دارید و هرگز فمینیست نبودید، چرا؟  

 

بله، من با همه ایسم ها مشکل دارم! من با روش خودم ثابت می کنم، اگر فمینیست باشم تکیه به زنانگی خودم کرده ام. زن ها بعد از یک دوره جنگ برای رسیدن به محیط کسب و تجارت نباید دوباره به نقطه اول برگردند و به زنانگی خودشان تکیه کنند. باید به قابلیت های خودشان تکیه کنند. همین.

 -------------------------

توضیح: این متن با کمی اختلاف در هفته نامه چلچراغ چاپ شده.

عکس: سعید عامری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

فشار بر روی گاز و ترمز با کفش پاشنه بلند

ساعت 7 عصر، پیک ترافیک خروجی یکی از اتوبان های پر رفت و آمد  شمالشهر.  تمام ماشین ها در سر بالایی خروجی متوقف شدند. لاین کناری حرکت می کند، یک پیکان کار با پنج نفر سرنشین؛ همزمان با حرکت پیکان کار به سمت جلو سر پنج نفر سرنشین هم می چرخد، نگاه سنگینشان  را روی دخترک قفل کردند. سوژه جالبتری از خیره شدن به دخترجوانی که در صندلی ماشین گران قیمتش فرو رفته و فرمان را با فرمول معروف 10:10 دقیقه محکم گرفته وجود ندارد.

لاین دخترک حرکت می کند، هر چند می خواهد نشان بدهد که نگاه ها برایش مهم نیست، اما دست پاچه شده. نمی تواند نیم کلاچ کند، دستی، ترمز، گاز و... یک دفعه همه با هم. او خاموش کرد. حالا پرده دوم نمایش:«خانوم اون وسطیه ترمزه»، «آبجی اون دنده ست کفگیر نیستا»، «تقصیر تو نیست، اونی که دستت ماشین داده مقصره»، «اشتباه نشسی، این ماشین لباسشویی نیست»، «فرمون رو محکم بگیر ماشین فرار نکنه»و...آماج تکان های سر و تبسم های عاقل اندر سفیه به نشانه تاسف به سوی راننده زن هجوم می آورند.  

او رانندگی بلد است، خوب هم رانندگی می کند. اما این همه نگاه و حرف چه می کند؟ حواسش پرت شده، ماشین روشن است دوباره استارت می زند، صف بلند پشت سرش ممتد بوق می زنند... هر دفعه که می خواهد حرکت کند کمی عقب تر می آید، تا نهایتا با سپر ماشین عقبی برخورد می کند. عصبی شده و حتی نمی تواند پیاده شود. پشت فرمان به پدر یا همسرش چه بگوید، موقع پیاده شدن با تمسخر های راننده مرد عقبی چه کار کند. این پایان نمایشنامه ای است که هر شب چندین بار در سطح تهران اجرا می شود.

 

جوهر امضای تصدیقت خشک شده؟

با نگاهی به تاریخ اعلام موجودیت زن های راننده در جامعه ایرانی ما به  حدود 60 سال قبل باز می گردد. زمانی که اولین امضا زیر تصدیق یک زن خورد.

رو دربایستی را که کنار بگذاریم، یک پسر 19 ساله که خودش یک سال هم نشده گواهی گرفته، می تواند در جنگ لفظی با هر زن راننده ای از این عبارت استفاده کند. گویا زن ها در هر سنی باشند باید اثبات کنند که جوهر امضای گواهی نامه شان خشک شده. اما آیا تا به حال یک زن راننده از یک مرد راننده این سوال را کرده است. چند سالی هست که زن ها هم مثل مردها پشت فرمان می نشینند. کلاچ و ترمز و گاز واژه های عجیب و غریب مردانه نیستند که به صورت تابو، زن ها حق استفاده از آنها را نداشته باشند. منصفانه هم که نگاه کنیم همین اندازه که در نبرد دیرین زن و مرد، زن ها توانسته اند تا همینجا هم پیش بروند کار سختی انجام دادند.

اما آنها که تصدیق ها را( چه برای مردها و چه برای زن ها) امضا می کنند نظر جالبی دارند. کارشناسان آموزش رانندگی و راهنمایی و رانندگی بر اساس تجربه معتقد هستند که زن ها بر خلاف مردها در رانندگی تمرکز بیشتری دارند. آنها کمتر تصادف می کنند و در موقع رانندگی وسواس بیشتری به خرج می دهند. مقررات را به دقت رعایت می کنند. بیشتر تصادفات رانندگان زن در میادین و محل های پر ترافیک ثبت شده، اما در جاده ها و اتوبان ها تعداد تصادف هایی که عامل انسانی آن زن بوده کمتر از مردان است.

یک عبارت قدیمی بین مربیان آموزش رانندگی وجود دارد:«زن ها دیرتر از مردها یاد می گیرند»مربیان آموزش رانندگی هم بر اساس تجربه این موضوع را تایید می کنند. اما مردها از سنین پایین تر در خانواده بیشتر با مسایل فنی آشنا می شوند. یک پسر قبل از سن قانونی ممکن است چندین بار پشت فرمان نشسته باشد و تا حدی با رانندگی آشنا باشد. اما دخترها حتی در آموزش دچرخه سواری هم مشکل دارند. فراموش نکنیم که حتی پیست های  دوچرخه سواری برای زنان دستاوردی معاصر به شمار می رود.

خود این باور هم که «زن ها دیرتر از مردها یاد می گیرند» مزید بر علت شده است. خانم ریاحی مربی زن آموزش رانندگی معتقد است که نگاه جامعه به هنرجویان رانندگی علت اصلی این اتفاق است. او می گوید تا زمانی که ما(زن ها) این باور را داریم که زن ها استعداد کمتری در رانندگی دارند، واقعا هم استعداد کمتری خواهیم داشت.

او که حدود 15 سال مربی آموزش رانندگی است معتقد است زن های زیادی وجود دارند که از خیلی مردها بهتر رانندگی می کنند. اما چون عموما زن ها به دلیل «ترس از شوهر» و یا «سر کوفت اطرافیان»در رانندگی احتیاط بیشتری به خرج می دهند که تصادف نکنند، برای جامعه این باور پیدا شده که آنها در رانندگی مهارت ندارند.

او در آموزش رانندگی بیشتر سعی دارد تا آموزش روحیه رانندگی به هنرجوهای رانندگی را آموزش دهد:«خود رانندگی را به مرور همه یاد می گیرند، اما اصل موضوع آن است که از تصادف و تمسخر دیگران نترسند»

طبق آمار بیش از 70 درصد از تصادفات که عامل انسانی در آن زن بوده است به خاطر عدم اتخاذ تصمیم درست اتفاق افتاده است. عدم اتخاذ تصمیم درست به زبان ساده یعنی همان دست پاچگی.

براساس اظهار نظر کارشناسان راهنمایی و رانندگی دلیل اصلی تصادف زنان در معابر پر رفت و آمد طرز برخورد اجتماعی با آنها به شمار می رود. استفاده از پوشش نامناسب و ... هم یکی از دلایل است. در ایران هنوز نگاه کردن به داخل خودرو دیگران باب است. همین نگاه ها و برخورد سایرین موجب دستپاچگی و در نهایت تصادف زن ها در معابر پر رفت و آمد می شود.  پوشیدن کفش پاشنه بلند هم یکی از اصلی ترین دلایل به شمار می رود. به هر حال یک جسم 8 سانتی متری زیر پای راننده می تواند تمرکز او را به هم بزند.

رانندگی مجموعه مهارت هایی است، که بعضی در مردان و بعضی در زنان بیشتر است. آزمايش‌هاي محققان دانشگاه «براد فورد» در انگليس نشان مي‌دهد كه هورمون استروژن سبب تقويت بخش جلويي مغز مي‌شود كه وظايفي نظير تمركز و يادگيري قوانين را همين بخش از مغز انسان را به عهده دارد. در این مطالعه، دانشمندان از 43 زن و مرد 18 تا 35 ساله خواستند تا آزمايش‌هاي مرتبط با مهارت‌هايي نظير: حافظه شناسايي فواصل، يادگيري قوانين، تمركز حواس، برنامه‌ريزي و كنترل وسايل موتوري را انجام دهند. نتايج اين آزمايش‌ها نشان مي‌دهد كه زنان براي تمركز حواس از روي يك محرك به محرك ديگر، داراي توانايي‌هاي بيشتري هستند كه اين امر آنها را در برخي اعمال روزمره مثل رانندگي و خواندن از مردان تواناتر مي‌كند. به گفته محققان، نتايج اين مطالعه دليل تمركز بهتر دانش‌آموزان دختر در مدارس و همچنين رانندگي ايمن‌تر زنان را نشان می دهد. با اين وجود بعضی از محققان عقيده دارند كه خطرپذيري و هيجان‌طلبي از دلايل مهم بالا بودن آمار تصادفات رانندگي در مردان محسوب مي‌شود و دليل پايين‌تر بودن آمار تصادف زنان را باید محتاط‌تر بودن آنها دانست.

 

محل نمیدم

پریسا کوشا 30 ساله، استاد عکاسی و متاهل است. در بلوار پاکنژاد تهران با دقت رانندگی می کند. سال 79 از شهرک گواهی گرفته و از کلاس های آموزش رانندگی هم استفاده نکرده است. برایش پیش نیامده که کسی مزاحمش شود. معتقد است اگر درست رانندگی کند مردها هم کاری به کارش ندارند.

موسیقی روی رانندگی او زیاد موثر نیست«هر چیزی گیرم بیاد گوش می کنم». در این 7 سال، یکبار در جاده هراز پنچر کرده، که با کمک متصدی پمپ بنزین لاستیک را عوض کرده است. 3 بار خودرو اش دچار نقص فنی شده یک بار جوش آورده، یک بار تسمه تایم پاره کرده یک بار هم باطری خالی کرده. دو بار از امداد خودرو برای تعمیر آمدند و یک بار در جاده یک مکانیک سر راهی مشکلش را برطرف کرده است.

رانندگی را با رنو 21 شروع کرده، بعد رنو5، بعد پراید و بعد از آن زانتیا و الان هم لوگان. رانندگی با زانتیا را ترجیح می دهد، لوگان را دوست دارد اما پارک کردن با لوگان را زیاد نمی پسندد.

رانندگی در جاده را بیشتر از رانندگی در شهر دوست دارد. از میان جاده ها، جاده چالوس را ترجیح می دهد. برای رانندگی با همسرش مشکلی ندارد«مشکلی نداره، خیلی وقتا ترجیح میده من بشینم» نظرش در مورد رانندگی آقایان مثبت است. معتقد است همسرش بهتر از او رانندگی می کند. اگر روزی بخواهد ماشینش را اسپرت کند از روکش صندلی استفاده نمی کند«روکش جواده» از بین ماشین ها رونیز و پرادو را بیشتر دوست دارد. 150 کیلومتر بیشترین سرعتی بوده که پریسا تجربه کرده.

باهره دامغانی 26 ساله، کارشناس صنایع غذایی و متاهل است. سال 80 گواهی نامه گرفته و ساکن اقدسیه است. تا به حال پرشیا و پاترول و زانتیا داشته است و الان سوار پرشیا می شود. همسرش به خودرو علاقه دارد«شوهرم ماشین بازه». همسرش با رانندگی او مشکلی ندارد و مانع رانندگی او نمی شود. رانندگی در جاده های هراز،  فیروزکوه و چالوس را تجربه کرده. تا به حال تصادف نکرده است و ماشین اسپرت را دوست دارد. الان هم روی کمک ها و چراغ ها و لوله اگزوز و.. خودرو اش تغییراتی داده است. ضبط و باند هم که اجزاء جدایی ناپذیر ماشین های باهره هستند. او هم همه چیز گوش می دهد و موسقی خاصی مد نظرش نیست.

بعضی وقت ها پسرها مزاحمش می شوند«معمولا پسرهای 26تا27 ساله، بوق می زنن اذیت می کنن... منم گاز میدم محل نمیذارم. کورس نمی ذارم باهاشون» 180 کیلومتر بیشترین سرعتی بوده که باهره تجربه کرده است. 

  

به ما ضرر نرسانند

آقا جواد پیر مسافر کش های یکی از خط های تهران با تاکسی پیکان قدیمی که سخت می شود در بدنه آن جای سالم پیدا کرد بیشتر نگران پول ماشین های خانم هاست:«ماشین 60 میلیونی می ندازن زیر دست دختره، دختره هم بلد نیست... میره اتوبان میزنه ماشینو داغون می کنه، دارن می خرن به ما چه» از او می پرسم ناراحت نمی شود وقتی یک دختر جوان پشت یک ماشین لوکس را می بیند و پاسخ می دهد:«داره خریده، به ما چه؟ به ما کاری نداشته باشن هر کار می خوان بکنن... به منم بزنه هم اون بیمه داره هم من... فقط ترافیک می شه دیگه...چند وقت پیش یه دختره تو حکیم زد به من، مقصرم بود، هر چی گفتم هیچی نشده راضی نشد بزنه بغل... واستاد تا افسرد بیاد اونم نیم ساعت طول کشید اتوبان ترافیک شد»

حمیدرضا 22 ساله و دیپلم فنی دارد. در مسیرهای مختلف مسافر کشی می کند. در مورد رانندگی زن ها اینطور می گوید:«ما که نمی گیم رانندگی نکنن، منتها بلد باشن بعد بیان تو خیابون... یه ترمز می زنه یه دفعه وسط اتوبان منم 100 تا دارم می رم می زنم بهش، مقصرم منم. افسرم بیاد نمیگه طرف تو سرعت بالا زده رو ترمز میگه مقصر عقبیه»

مصطفی 27 ساله همکار حمیدرضا است، بعد از بحث در مورد آمار و ارقام در مورد رانندگی خانم ها اینطور می گوید:« اين كه ثابت شده كه خانوم ها با احتياط رانندگي مي كنن ولي خانوم ها در ايجاد ترافيك , تصادف هاي غير مترقبه و ... نفر اول هستند كه ثابت شده!  متاسفانه تو این ترافیک تهران بعضی از زن ها خودشون باعث تصادف می شن ولی آسیبی نمی بینن....یعنی مثلا جلوی ماشین دیگران می پیچند و شما مجبور می شین ترمز کنین و از عقب یک ماشین دیگه به شما برخورد می کنه و بعدشم باید به دنبال پرتغال فروش گشت.....
آره متاسفانه همينطوره، بزرگترين مشكل رانندگي خانومها همين احتياط بيش از حد و استفاده از ترمزهاي بيجا هست.مثلا اگر كسي جلوشون يه دفعه ترمز بزنه و سرعت اتومبيل خانوم پشت سري زياد باشه، به جاي اينكه لايي بكشه تا نزنه پشت ماشين جلويي، با حداكثر قدرت پاش رو پدال ترمز فشار ميده و نتيجه اش هم كه مي دونيد!

 يا مثلا يك كيلومتر مونده به تقاطع، چراغ راهنماشون رو روشن ميكنن...حالا جالبش اينه كه تا يك كيلومتر جلوتر 5 تا تقاطع ديگه هست كه آدم هي فكر مي كنه مي خواد تو يكي از اونا بپيچه...ولي نمي پيچه...كه بازم نتيجه ش رو مي دونيد»

---------------

{+} لینک این مطلب در بالاترین

چاپ شده در هفته نامه دنیای خودرو

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

چشم من بیا منو یاری بکن

بابا پاشو برو خبر بگیر دیگه.

عجبا، من هر وقت می بینم اینو نشسه تو تحریریه پشت میزش!

یا با موبایلش حرف می زنه یا سقفو تماشا می کنه.

 

خب که چی؟ تو خبرنگاری الان؟

 

حالا مثلا این خبرگزاریا یه روز کار نکنن تو می خوای چیکار کنی؟

 

بسه دیگه بابا، دیگه ناموس تلکس بستنو مورد عنایت قرار دادی... کوتا بیا رفیق!

 

خدا بگم چیکار کنه اونی که سیستم کارت زنی و انگشت زنی رو تو روزنامه باب کرده.

 

بابا خبرنگار می گی یعنی چی؟

 

خبر تو تحریریه ست؟

 

اون بد بختی که ۱۰۰ تومن می ده این چار ورقو می خره می خواد بخونه.

 

آخه هی هم می گن ما روزنامه خون نداریم، قبول ... ولی خدایی آنچه از دل برآید بر دل نشیند.

 

مردونه با دل نمی نویسی دیگه، اون که از رو تلکس و وبلاگ ملت کپ می زنی، ملتم شعور دارن به خدا نمی خونن.

 

واس خودت ارزش قائل باش حداقل.

 

امشب با یکی از رفقا حرف می زدیم می گفت شان اجتماعی خبرنگار همه جای دنیا چار و پنجمه.

 

ولی تو مملکت ما این نیس، چرا؟

 

چون کسی تجربه نکرده تو سختی هاش خبرنگاری بیاد باهاش صحبت کنه، حرفشو منعکس کنه.

 

حوئزه ها هم که معلوم هستن:

 

تو هر حوزه ای هم آدمی هست که خودش از شغلش مهم تر باشه.

 

یعنی چی؟

 

یعنی براش مهم نیست که خبرش رو مخاطب بخونه و بفهمه، نظر همکارش، دوست دخترش، دوست پسرش در مورد کارش براش از مخاطب مهم تره.

 

بدترین وضعیت وقتیه که نظر مدیر مسئول براش مهم تر بشه.

 

خب می خوای همه بدونن با سوادی، کتاب خوندی؟

 

حداقل اسم خبرنگار رو خودت نذار.

 

والا ما که نمی دونیم این خبرنگاری، یا چیزه دیگه.

 

هرچی هس اونی نیس که ما به عشقش اومدیم.

 

--------------------------

بعدم که دلم گرفته

 

 

 

 

چشم من بیا منو یاری بکن

گونه هام خشکیده شد کاری بکن

غیر گریه مگه کاری می شه کرد

کاری از ما نمیاد زاری بکن

 

اونکه رفته دیگه هرگز نمیاد

تا قیامت دل من گریه می خواد

هرچی دریا رو زمین داره خدا

با تموم ابرای آسمونا

 

کاشکی کی میداد همه رو به چشم من

تا چشام به حال من گریه کنن

 

اونکه رفته دیگه هرگز نمیاد

تا قیامت دل من گریه می خواد

 

قصه گذشته های خوب من

خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن

 

حالا باید سر رو زانوم بگذارم

تا قیامت اشک حسرت ببارم

 

دل هیشکی مث من غم نداره

مث من غربت و ماتم نداره

 

حالا که گریه دوای دردمه

چرا چشمم اشکشو کم میاره

 

خورشید روشن ما رو دزدیدن

زیر اون ابرای سنگین رو کشیدن

 

همه جا رنگ سیاهه ماتمه

فرصت موندنمون خیلی کمه

 

سرنوشت چشاش کوره نمی بینه

زخم خنجرش می مونه رو سینه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

ما هم هستیم: مثل همه

پله كابوس است، ركاب بلند اتوبوس كابوس است، جوي آب بدون پل كابوس است، ايستگاه شلوغ مترو كابوس است و... .

هستيم مثل شما
براي او كه معلول است، جز همه اينها هزينه فيزيوتراپي هم، هزينه‌ خريد ويلچر، چوب زير بغل، واكرو ... همگي كابوس هستند.
روز جهاني معلولان، همايشي برگزار شد. باز هم قول و وعده و حمايت و ترحم. البته تمامي معلولان و ساير افراد جامعه از اين همه تلاش ممنون هستند.
اما حيف كه شايد سطح اين همايش‌ها آنقدر بالا است كه در آن در مورد پوشك بزرگسال و سوند مصرفي معلولين نخايي صحبتي نمي‌شود.
در مورد هزينه‌هاي درمان و دياليز كساني كه به خاطر خالي بودن انبارهاي بهزيستي و سهميه كم سوندهاي يكبار مصرف، مجبور شدند يك سوند را چندين‌بار استفاده كنند و به عفونت‌هاي مجاري اداري دچار شوند و... .
در نهايت، كليه‌هاي از كارافتاده كه به علاوه زخم بستر و... مزيد بر لطف سازمان بهزيستي شده است.
شايد هزينه رفت و آمد آنها آنقدر پيش‌پا افتاده است كه در بررسي‌هاي كلان جايي براي آنها نيست.
آيا در مورد تعطيل شدن سرويس «بهزيست‌كار» هم كه به خاطر نداشتن بنزين تعطيل شده بود، بحث شد.


انسان يا معلول
وقتي در مورد معلولان بحث مي‌شود، ابتدا بايد مشخص كرد كه آنها معلول هستند يا شهروند عادي به نام معلول كه در وهله اول بزرگ‌ترين مشكل معلولان است.
وقتي آنها شهروند باشند،‌ مثل همه مردم بايد مثل ديگران از تسهيلات و امكانات بهره‌مند شوند.
آنها عوارض و ماليات مي‌پردازند، مثل بقيه شهروندان؛ پس اگر نياز به پل عابر پياده داشته باشند، بايد مثل ساير شهروندان خواسته به حق‌شان برآورده شود.
توسعه ناوگان حمل و نقل، مترو و اتوبوس و ون براي شهروندان است و براي آنها نيست؛ چون نام آنها «معلول» است. آنها بايد براي اياب و ذهاب خود از آژانس استفاده كنند.
معلوليت‌هاي جسمي طيف گسترده‌اي دارند، معلولين ام‌.اس، ضايعات نخاعي و اكثر ضايعات نخاعي دستاورد جاده‌هاي كم‌خطر كشور هستند!
در واقع اكثر معلولين را نبايد معلول جسمي دانست، آنها معلول ضعف‌هايي هستند كه در جامعه ما در عرصه‌هاي مختلف وجود دارد.
هزينه‌هاي كمرشكن آنها، فقط براي زنده‌ماندنشان هزينه‌هاي سهل‌انگاري‌هاي جامعه هستند كه با كمال تعجب جامعه از پرداخت آن سرباز مي‌زند.
هزينه‌هايي كه يك معلول نخاعي به طور متوسط بايد پرداخت كنند، شامل: خريد سوند، پوشك، كيسه ادرار، هزينه‌هاي درمان‌هاي فيزيوتراپي و... بخشي از آنها را سازمان بهزيستي پرداخت مي‌كند؛ اما در انواع خاص معلوليت، البته بوروكراسي‌هاي اداري آنقدري هست كه از دريافت خدمات منصرف شوند.


هزينه‌هاي ماندن
يك معلول ضايعه نخاعي براي اينكه بتواند به زندگي ادامه دهد، عضله‌هاي بدنش تضعيف نشود و... حداقل بايد در هفته 3جلسه فيزيوتراپي شود. هزينه هر ماه فيزيوتراپي آزاد در مراكز 160 تا 170هزار تومان است. اگر هزينه رفت‌وآمد را هم در نظر بگيريم اين رقم به ماهانه 260هزار تومان خواهد رسيد.
اگر فرد بيمه داشته باشد، در مراكز خاصي با صرف ماهانه حدود 40هزار تومان مي‌تواند از اين خدمات برخوردار شود، اما در اين حالت هم بايد هزينه‌هاي رفت‌وآمد را پرداخت كند. اين مبلغ با احتساب هزينه رفت‌وآمد به  ماهانه 140 تا 150هزار تومان خواهد رسيد.
اكثر معلولين نخاعي به پوشك و سوند و كيسه ادرار هم نياز دارند. اين وسايل را سازمان بهزيستي تا حدي در اختيار آنها قرار مي‌دهد؛ اما اكثرا به دليل دردسرهاي اداري دريافت خدمات و دير رسيدن آنها به دست معلولان، معلول مجبور است آنها را به صورت آزاد تهيه كند. هر هفته يك معلول به طور متوسط به 4بسته پوشك نياز دارد، قيمت هر بسته پوشك 16 تا 20هزار تومان است. هزينه خريد سوند و كيسه ادرار و... را هم به آن اضافه كنيد. اگر در بهترين حالت سازمان بهزيستي تمام اين اقلام را در اختيار آنها بگذارد، هزينه وسايل ضدعفوني‌كننده نظير پنبه و... خود در ماه چيزي در حدود 30هزار تومان  است. حدودا هر سه سال يك بار سازمان بهزيستي به افراد تحت پوشش خود يك ويلچر مي‌دهد، اما كيفيت اين ويلچرها آن قدر نامتناسب است كه اكثر معلولين مجبور هستند، ويلچر خود را از بازار آزاد تهيه كنند.
يك معلول اگر بخواهد مثل ساير افراد جامعه، در جامعه حضور داشته باشد، اصلي‌ترين مانع سر راه او رفت‌وآمدش به شمار مي‌رود.
خواسته‌هاي آنها به نظر ساده مي‌رسد، سوار شدن به اتوبوس، مترو و... ولي نمي‌توانند!
بايد براي هر بار رفت‌وآمد از آژانس استفاده كنند، سرويس بهزيست‌كار فقط خدمات محدودي را در اختيار آنها قرار مي‌دهد كه كفاف همه نيازهاي آنها را نمي‌دهد.


ما هستيم: درست مثل شما
شهرام مبصر، ضايعه نخاعي است، اما آنچنان محكم صحبت مي‌كند كه راه هر طور ترحم را مي‌بندد.
قبول كنيد يا نه، او هم مثل شما است، يك شهروند تهراني، او معتقد است جامعه او دچار معلوليت است و نه او، جامعه‌اي كه معابر خود را براي او مناسب‌سازي نكرده، جامعه‌اي كه مي‌خواهد با زدن انگ معلول به او، او را ايزوله كند.
شهرام تعبير جالبي از معلوليت دارد: «كسي معلول است كه توانايي داشته باشد و از آن استفاده نكند.»  او كه در حال حاضر 30سال سن دارد در 19سالگي بر اثر تصادف دچار ضايعه نخاعي شده است. به تازگي ازدواج كرده و دانشجوي رشته روابط ‌عمومي است؛ همچنين در زمينه سخت‌افزار كامپيوتر فعاليت مي‌كند.
عضو انجمني است به نام «پاور» كه در سال 83 با هدف تغيير نگرش جامعه به معلولين تاسيس شده و پيگير حقوق معلولين در جامعه است.
از دردسرهاي رفت‌وآمد مي‌گويد و... حرف‌هايي، دردهايي كه زياد گفته شده وعده هم زياد داده شده، اما خدمات به كجا مي‌رسد و به چه كسي معلوم نيست.
در تماس‌هاي مكرر خبرنگار ما با روابط عمومي سازمان بهزيستي و توانبخشي كسي پاسخگو نبود كه معلولان تحت پوشش را معرفي كند.
اما گفت‌وگو با معلولان نشان‌‌دهنده ضعف سرويس‌دهي به آنان است. كسي كه در يك حادثه رانندگي به دليل استاندارد نبودن جاده‌ها و... دچار ضايعه نخاعي شده؛ در واقع معلول همين جامعه است؛ اما اين جامعه امروز به او سرويس نمي‌دهد.


چه كسي پرداخت مي‌كند
پدرش بازنشسته است، سرپرست خانواده 6 نفره. ضايعه نخاعي (گردن) است. يك بار به زخم بستر دچار شده، به علت عدم تعويض به موقع سانداژ و... دچار بيماري‌هاي مجاري ادرار شده است. پس از مدت‌ها دياليز پيوند كليه انجام داده و حالا پيوند كليه‌اي است. ماهانه فقط 40 تا 60هزار تومان بايد دارو تهيه كند. هفته‌اي دوبار در منزل فيزيوتراپي مي‌شود؛ يعني هر ماه حداقل 250هزار تومان، هزينه‌هاي پوشك و سوند و... را هم كه محاسبه كنيد، ماهانه حدود 700هزار تومان هزينه‌هاي نگهداري او است.
هزينه‌هاي اين پسر 33 ساله كه از سال 70 دچار اين ضايعه شده را چه كسي پرداخت مي‌كند. از هزينه‌هاي مالي آن كه بگذريم، به دليل معلوليتش نتوانسته در جامعه حضور عادي داشته باشد و تا ديپلم هم نرسيده، بيكار است و هر روز از پي ديروز برايش مي‌گذرد. اما هست.


معلول دو شغله
همزمان دو شغل دارد، سال 72 بر اثر تصادف در سن 22 سالگي پاي راستش فلج شده است. در رشته جغرافيا تحصيل كرده و در حال حاضر تايپيست دو روزنامه است. هزينه رفت و آمد به محل كار را خود پرداخت مي‌كند هر روز بيش از 5هزار تومان يعني ماهانه 150هزار تومان بايد فقط براي رفت و آمد پرداخت كند. هزينه‌هاي جلسه‌هاي فيزيوتراپي‌اش را خود پرداخت مي‌كند كفش بريسي هم كه بتواند با آن بدون عصا راه برود، به قيمت 300هزار تومان خريده،‌ رضا طباطبايي 4 ماه است ازدواج كرده و ماهانه حدودا 550هزار تومان درآمد دارد.


همراه هميشگي
ويلچرهاي ايراني سنگين هستند، تا‌شو نيستند و ... ويلچرهايي كه بهزيستي به معلولان هر 3سال يك‌بار مي‌دهد، به قيمت كمتر از 100هزار تومان در بازار چهارراه‌ولي‌عصر فروخته مي‌شود و به جاي آن ويلچرهاي استوك آلماني و ... مي‌خرند.
طيف استفاده‌كننده از ويلچر بسيار گسترده است، بعضي‌ها معلول نيستند و توانايي حركت را دارند، اما به دليل كهولت يا ضعف جسماني و ... از ويلچر استفاده مي‌كنند. اما ويلچر براي معلول در واقع حكم قسمتي از بدن است. او هميشه براي حركت به ويلچر نياز دارد.
بنابراين بايد از يك ويلچر مناسب استفاده كند. در بعضي از انواع معلوليت‌ها مثل ضايعه نخاعي گردني، اگر ويلچر و به خصوص قسمت‌هايي كه با پوست در تماس هستند، مناسب نباشد، معلول به زخم بستر دچار خواهد شد. در اين نوع معلوليت‌ها فرد در قسمت‌هايي از بدن كه با ويلچر در تماس هستند، احساس خاصي ندارد. بنابراين مثل افراد عادي به طور مداوم خود را جابه‌جا نمي‌كند و اگر تشك ويلچر (تشك مواج) مناسب نباشد، ابتلا به زخم بستر حتمي است.
ويلچرها به طور كلي به چند دسته تقسيم مي‌شوند. از نظر اندازه 2 دسته: بزرگسالان و اطفال و از نظر كيفيت به انواع: آلومينيومي، استيل و رنگي تقسيم مي‌شوند.
ويلچرهاي آلومينيومي براي حمل‌و‌نقل سبك‌تر از 2 نوع ديگر هستند و البته فاكتور ديگر در انتخاب ويلچر مناسب نوع اتصالات آن به شمار مي‌رود. بعضي از ويلچرها ثابت هستند و بعضي ديگر قابليت جدا شدن به وسيله پين‌هاي مخصوص را دارند كه به فرد در جابه‌جايي كمك مي‌كند.
لاستيك‌هاي ويلچرها به 2دسته توپر و بادي تقسيم مي‌شوند. لاستيك بادي در هنگام حركت تكان كمتري را به سرنشين منتقل مي‌كند و از همين رو متقاضي بيشتري دارد. بعضي از انواع ويلچر هم داراي 2لاستيك بادي در عقب و 2چرخ توپر در جلو هستد.
دسته‌ بعدي ويلچرها، ويلچرهاي برقي هستند كه به خاطر قيمت بالا كمتر كسي از آنها استفاده مي‌كند، بنا به امكانات و كشور سازنده ويلچر برقي قيمت آن از حداقل 2ميليون تومان به بالا درجه‌بندي مي‌شود.  

 


منبع: دنیای اقتصاد

{+} لینک مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

عقابا که راه می رن: این روزا

عجبا!!

 

من بازم دچار مشکلات عدیده روحی روانی شدم انگار!!

 

مرض، بی بنزینی، حس های غریب گناه، پوچی، بیهودگی، بی مصرفی و.... همش با هم سر من میاد نمی دونم چرا!!

 

همش می خوام ول کنم برم دنبال کارم... نمی شه که بشه واقعن.

 

این روزا دارم به حرف کاشف جانم می رسم.

 

من همیشه عاشق گزارش میدونی  بودم و هستم،

 

ولیکاشف جان یادمه آخرین بار بهم گفته بود که دیگه بستمه، من قبول نکردم گفتم می خوام بازم گزارش میدونی بگیرم!!

 

آقا اصلن معلومه من از زندگیم چی می خوام؟

 

نیس دیگه!

-----------------------------

این روزا عقاب زیاد می بینم.

 

دل آدم می سوزه... مرغ می تونه خیلی تند تند بدوه، ولی عمرن نتونه پرواز کنه!

 

ولی وقتی عقاب راه بره رو زمین، اون وقتی بالای به اون گندگی داره...

 

دل آدم می سوزه واسش!!

 

راسی عقابا واس چی راه می رن؟

--------------

 

پیـ ۱: آخ دلم هوای یه سری رفقا رو کرده شدیدن!!!

پیـ۲: خب اینترنت خونه ندارم نمی تونم بیام کامنت ترکونی، به زودی بر می گردم.

+ نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

مرا درياب تا بازار

 

خستگي از چشم‌هايش مي‌بارد. با آن كيف پر از جنس، بدون وسيله... لعنت به اين شهريه دانشگاه كه آدم را وادار به هر كاري مي‌كند. از صبح راسته خيابان را گرفته و آمده بالا، توي خيلي از مغازه‌ها كه وارد شده، هنوز لب به صحبت باز نكرده عذرش را خواسته‌اند... نه، از اين راه پولي در نمي‌آيد... چه كسي بود مي‌گفت بازاريابي يكي از پول‌ساز‌ترين حرفه‌هاي دنياست... چه مزخرفاتي! لطفاً اين گزارش را بخوانيد.

شايد اين عبارت آمريكايي را شنيده باشيد «دو دلار صرف توليد كن، با سه دلار تبليغش كن و ده دلار بفروش» اين سه دلار براي بازارياب‌هاست.

هر جا كه توليد و رقابت باشد بازارياب هم بايد باشد. در كشورهاي صنعتي و پيشرفته بازاريابي و مهندسي كسب و كار به صورت يك رشته علمي جدا ناشدني از بازار مورد توجه توليدكنندگان است. بي‌خود هم نيست!

اگر يك توليد‌كننده كالايي را با هر كيفتي توليد كند، اما نتواند قابليت‌ها و مزاياي آن را به خوبي معرفي كند و اصلاً مشتري را از وجود كالاي خود با خبر كند، تمام پروسه توليد او بيهوده است.

با اين‌كه بازاريابي يكي از مهم‌ترين قسمت‌هاي توليد تا فروش يك محصول به شمار مي‌رود، با اين حال هر قدر كه توليد كنندگان و ارائه‌دهندگان خدمات روي استفاده از نيروهاي متخصص در زمينه‌هاي فني حساس هستند، بازارياب‌ها از كم تخصص‌ترين و بي‌تجربه‌ترين افراد انتخاب مي‌شوند.

اين شايد به دليل آن است كه كمتر فرد تحصيل كرده‌اي حاضر به بازاريابي است، يا اصلاً ما به بازاريابي به چشم يك حرفه نگاه نمي‌كنيم و يا اين‌كه ما اصلاً بازارياب حرفه‌اي نداريم. بازار ايران هنوز به دست بخش خصوصي نيفتاده و طبيعتاً تا حال با توجه به انحصار بازار، رقابتي وجود نداشته و نيازي به بازاريابي نداشته.

اما از اين به بعد، به نظر مي‌رسد بازاريابي به صورت يك حرفه و يك تخصص بايد مورد توجه قرار بگيرد. اين يك حرفه جديد است، براي روزگار جديد جامعه ايراني.

يك بازارياب با سه مدرك

متولد سال 54 است، داراي مدرك مهندسي پزشكي و نرم افزار و در حال حاضر دانشجوي رشته مهندسي كسب و كار كه در ايران يك رشته نوپا به شمار مي‌رود است.

مهندسي كسب و كار در واقع پاسخي است به نياز بازار ايران به بازاريابي علمي. البته بازاريابي تنها يكي از زير مجموعه‌هاي اين رشته به شمار مي‌رود، اما بيشترين انتظار از آن در واقع پرورش بازاريابان موفقي است كه در آينده بتوانند نياز بازار را به خوبي و به‌طور علمي شناسايي كنند و بتوانند به فروش توليد كنندگان كمك كنند.

هر چند به خاطر نوعي بيماري خاص تمام بدش دچار معلوليت است، اما هفت سال است كه به‌طورتخصصي در زمينه ماركتينگ فعاليت كرده و بايد گفت از بسياري از افراد سالم ـ از نظر جسمي ـ در اين رشته موفق‌تر بوده. در حال حاضر هم مدير فروش يك شركت بزرگ الكترونيكي است.

اگر براي هر شغلي يك خصوصيت عامل موفقيت به شمار برود، در بازاريابي پشتكار را بايد اصلي‌ترين عامل دانست.

بسياري از بازاريابان دانشجوهاي جوياي كار هستند كه تخصص خاصي ندارند. و احتمالاً در اولين روز فعاليت خود از عدم موفقيت خود سر خورده مي‌شوند و اين كار را رها مي‌كنند. اما او سرخورده نشده است و در حال حاضر ماهانه بيش از 600 هزارتومان درآمد دارد. بايد گفت در زمينه فعاليت خودش موفق بوده است.

علت انتخاب اين زمينه فعاليت را با وجود داشتن تخصص در رشته‌هاي فني مهندسي خود حس كردن خلأ موجود در معرفي محصولات مي‌داند. او مي‌گويد اكثر شركت‌هاي فني و مهندسي در معرفي محصولات و خدمات خود در ايران مشكل داشتند و هفت سال پيش او كه در زمينه ارائه خدمات كامپيوتري فعاليت مي‌كرده به نتيجه رسيده كه اصلي‌ترين عيب كار او عدم توانايي معرفي صحيح خدماتش است. به خاطر همين در كلاس‌ها و دوره‌هاي خاصي شركت كرده و امروز به يكي از موفق‌ترين‌ها در رشته فعاليت خود تبديل شده.

او معلوليت خود را نه تنها نقص نمي‌داند، بلكه سرسختانه معتقد است كه: «محروميت موجب شكوفايي مي‌شود». داشتن اطلاعات مناسب در زمينه فعاليت را اصلي‌ترين خصوصيت يك بازارياب مي‌داند و معتقد است كه يك بازارياب خوب بايد نقاط حساس بازار را بشناسد.

او نداشتن صنف و اتحاديه را براي بازاريابان اصلي‌ترين نقطه ضعف اين شغل مي‌داند. او هم معتقد است كه كارفرما اكثراً حقوق بازاريابان را پامال مي‌كند.

حقيقت هم همين است، بازارياب بيمه ندارد، بازارياب حقوق و مزاياي ثابتي ندارد، او از نتيجه فعاليتش برداشت مي‌كند. طبيعي است كه چنين شغلي امنيت بالايي براي صاحب خود به ارمغان نمي‌آورد. همين امر باعث شده تا بازاريابي به‌عنوان يك شغل واقعي در كشور ما مورد توجه قرار نگيرد.

بازارياب موفق كه امروز مدير فروش يك شركت بزرگ و معتبر است، به تازه‌كارها توصيه مي‌كند در اين شغل بيشتر از مدت فعاليت به نتيجه فعاليت خود تكيه كنند. يعني به جاي اين‌كه در فرم درخواست استخدام شركت، مدت فعاليت و سمتشان را در شركت‌هاي ديگر بنويسند، بنويسند تا چه اندازه توانسته‌اند روي فروش شركت قبلي تأثير بگذارند.

اين يعني در اين حرفه نتيجه كار از همه چيز مهم‌تر است. در زمينه‌هاي مختلف پورسانت بازارياب متفاوت است، اما به‌طور ميانگين 10 تا 20 درصد درآمد ناشي از فروش كالا و يا ارائه خدمات به بازارياب تعلق مي‌گيرد. اما به خاطر نبود اتحاديه يا انجمن صنفي يا چيزي شبيه سنديكا معمولاً كارفرماها حقوق بازارياب‌ها را كه به خاطر نوع شغلشان دستشان به هيچ‌جا بند نيست ضايع مي‌كنند.

بازارياب بايد خودش با استفاده از ترفندهاي خاصي براي خود نقطه اتكايي ايجاد كند تا در مواقع لزوم در برابر كارفرما از خود دفاع كند.

مثلاً در بازاريابي تبليغات، يك بازارياب موفق كسي است كه لينك‌ها و ارتباطات خود را با شركت‌هاي بزرگ كه هميشه بيلبرد و صفحات روزنامه‌ها و نشريات را براي تبليغات مورد استفاده قرار مي‌دهند به‌طوري حفظ كند كه بدون او كارفرما نتواند با شركت‌هاي مزبور ارتباط برقرار كند.

بنابراين كارفرما هميشه به بازارياب خود نيازمند است و مجبور است تا حقوق و پورسانت او را به‌طور كامل پرداخت كند.

در اين رشته از بازاريابي اصلي‌ترين نقطه اتكاي بازارياب در واقع ارتباط‌هايي است كه با شركت‌هاي بزرگ دارد. بعضي از شركت‌هاي تبليغاتي حاضرند گاه تا 25 درصد براي اين نوع بازارياب‌ها در نظر بگيرند. 25 درصد درآمد تبليغات ميليوني رقم قابل توجهي است. اين همان درآمد افسانه‌اي بازارياب‌ها به شمار مي‌رود. اما وارد شدن به اين حلقه هم كار هركسي نيست.

ترجيحاً خانم نيازمنديم

شغلي بهتر از بازاريابي براي دانشجوي جوياي كار وجود ندارد. در نگاه اول نياز به اصلي‌ترين فاكتور داشتن شغل يعني پارتي ندارد و مثل ساير مشاغل از متقاضي رزومه آنچناني، پايان خدمت و... هم نمي‌خواهند.

همين‌كه متقاضي اين كار شود، كافي است. از طرفي روز اول به او مي‌گويند از هر 100 هزارتومان فروش 20 هزارتومان (20درصد) به‌عنوان پورسانت به او پرداخت مي‌شود.

اما زمان زيادي لازم نيست، شايد كمتر از سه روز متوجه شود عقل كارفرما پاره سنگ برنداشته و واقعاً كسي حاضر نيست بابت جنس‌هاي او پول بپردازد. چهار روز كار و فعاليت، هيچ حقوقي در كار نيست، يك قرارداد بي‌ارزش و...

فروش داروهاي تقويتي، كمربند لاغري و... براي خانم‌هاي خانه‌دار هم از همين دست هستند.

اين اتفاق شايد براي 150 نفر متقاضي هركدام از آگهي‌هاي استخدام بازارياب بيفتد. بخش استخدام بازارياب روزنامه‌هاي كثير‌الانتشار هر روز مملو از آگهي استخدام بازارياب با ظاهري آراسته و روابط عمومي بالا جهت فروش هرگونه كالا و تبليغ هر نوع خدماتي است.

كارفرماي ايراني حاضر نيست به سرويس دهنده خود سرويس ارائه دهد و طبيعي است كه او نتواند براي كارفرما خوب كار كند. اين دور باطل هميشه در حال گردش است و نه بازارياب حرفه‌اي ساخته مي‌شود و نه كارفرما به هدف خود مي‌رسد.

شايد به خاطر اين باشد كه اگر منصف باشيم بازاريابي زياد هم كار آساني نيست. هر خانم خانه‌داري نمي‌تواند تعداد زيادي قرص يا كمربند لاغري به فروش برساند. مگر دوره‌هاي دوستانه و زنانه چقدر هستند و اصلاً يك نفر چند نفر دوست دارد كه از بين آنها چند نفرشان چاق هم باشند.تلقي ايراني هم كار را سخت‌تر كرده كه «جنس خوب تبليغ نمي‌خواهد.»

به گفته مسئول پذيرش يكي از آگهي‌دهندگان استخدام بازارياب براي يك شركت ارائه دهنده خدمات وب روزانه بيش از 150 نفر براي آگهي اين شركت تماس مي‌گيرند. از اين تعداد دو سوم آنها به خاطر اين‌كه اصلاً سواد و تحصيلات مناسبي ندارند كنار مي‌روند. يك‌سوم باقي مانده اكثراً دانشجو و يا كارشناسان سخت افزار و نرم افزار جوياي كار هستند.

اما اگر روزانه 50 نفر به‌عنوان بازارياب اين شركت با آنها قرار داد ببندند و از اين تعداد فقط 10 نفر آنها بتوانند كار كنند و با توجه به اين‌كه اين شركت در يك ماهه گذشته 6 بار آگهي استخدام بازارياب داده است، بايد در حال حاضر اين شركت بيش از 60 نفر بازارياب داشته باشد. اما اينطور نيست، اين شركت هنوز نتوانسته يك بازارياب جذب كند! اين يعني باور كنيد بازاريابي كار زياد ساده‌اي نيست.

بازارياب‌هاي فصلي

دقيقاً مثل قسمت استخدام منشي، قسمت استخدام بازارياب هم آرام آرام تقريبا فقط «ترجيحاً» به خانم‌ها اختصاص پيدا كرده.

اين آگهي‌ها اكثراً براي استخدام بازارياب‌هاي تلفني هستند، به خودتان رجوع كنيد تا علت اين تبعيض جنسيتي را بهتر درك كنيد.

ترجيح مي‌دهيد پشت تلفن در مورد دادن آگهي در يك سايت اينترنتي يا فايل كردن منزل فروشي‌تان در يك بانك اطلاعاتي با يك خانم صحبت كنيد يا يك آقا، دليل تقاضاي كارفرما هم دقيقاً همين است.

اگر يك‌بار ملك خود را در روزنامه آگهي كرده باشيد، حتماً بيشتر از مشتري واقعي بازارياب ساير روزنامه‌ها و سايت‌هاي اينترنتي با شما تماس مي‌گيرند، اين هم نوعي از بازاريابي خدمات است كه اتفاقاً مطمئن‌ترين و رايج‌ترين آنهاست.

اين بازارياب‌ها اغلب خانم هستند و مي‌توانند در منزل هم كار كنند، تمام وسايل لازم براي اين كار عبارت است از يك خط تلفن ثابت، يك صفحه نيازمندي‌ها و مقادير زيادي وقت.

به تمام آگهي‌دهندگان روزنامه‌هاي ديگر زنگ مي‌زنند تا آگهي‌شان را با قيمت كمتر در روزنامه يا سايت خودشان درج كنند. و پورسانت مناسبي هم به‌دست بياورند.

اما فقط اين نيست، بخش ديگر بازاريابي‌هاي تلفني براي شركت‌هاي تبليغاتي است. اين‌بار به صاحبان شركت‌ها، بنگاه‌هاي مسكن، واحد‌هاي خدماتي و... تلفن زده مي‌شود و براي فروش كالاهاي تبليغاتي بازاريابي مي‌كنند. فروش كيف‌ها، خودكارها، سررسيد و... ساير كالاهاي تبليغاتي عمده فعاليت‌ها به شمار مي‌رود. اين نوع بازاريابي فصلي به شمار مي‌رود.

شركت‌هاي تبليغاتي اكثراً خانم‌هاي خانه‌دار(با عنوان كار در منزل) و دانشجو‌ها را براي اين كار استخدام مي‌كنند. حدوداً از بهمن ماه به مدت دو ماه اين فعاليت‌ها آغاز مي‌شود، در اين مدت بازارياب‌ها هرچقدر فروش داشته باشند به همان اندازه پورسانت خواهند گرفت. اما به محض تحويل سال جديد، ديگر اين بازارياب‌ها به درد نمي‌خورند! چون كالاهاي تبليغاتي ديگر خريدار ندارند.

هرم آرزوها

دوست دوران دبيرستاني كه پنج ساله از او بي‌خبر بوده‌ايد به شما زنگ مي‌زند، همين كه احوال‌پرسي ويژه نتووركي‌ها رو شروع كند بايد متوجه موضوع بشويد، بعد از پنج سال دلش براي تكيه كلام شما تنگ نشده.

اين‌كه: چه كار مي‌كني، فقط درس مي‌خواني يا كارهم مي‌كني؟ و بعد يك سري درد مشترك از بي‌كاري و... او يك پيشنهاد خوب براي شما دارد، عضويت در نتووركي كه قاعدتاً مثل هيچ كدام ديگر نيست و كاملاً هم قانوني است.

ساعت بخريد، سكه بخريد، هدفون بخريد و يا در يك دانشگاه مجازي ثبت نام كنيد، پيشنهاد‌هاي عجيب نتووركي‌ها هستند.

ساعت مچي شما روي دستتان به خوبي كار مي‌كند، ماركدار و شيك هم هست، اصلاً هم علاقه‌اي به تغيير آن نداريد. اما آن‌قدر اصرار مي‌كند، دعوت‌نامه شركت در يك مهماني را براي شما مي‌فرستد و... تا كه مجبور مي‌شويد يك ساعت بي‌كيفيت را به قيمت مورد نظر او بخريد، به اميد اين‌كه ميليونر شويد، بدون اين‌كه هيچ كاري كنيد.

او مي‌خواهد حتماً شما را ببيند، البته فقط مي‌خواهد خودتان را ببيند، مهم نيست اگر بگوييد تا 20 روز آينده وقت نداريد، روز بيست يكم كه وقت داريد؟

او حتي براي كساني كه شهامت «نه» گفتن را هم دارند پاسخ مناسبي دارد، قرار دادن در رودربايستي ويژه نتووركي‌ها: «يعني تو 70 هزار تومن هم نداري، 70 هزار تومن كه پولي نيست» اما واقعيت اين است كه 70 هزار تومن براي شما پول زيادي هم هست، براي او هم 70 هزار تومن پول زيادي است، اگر نبود اين همه پر چانگي نمي‌كرد.

به هر حال شما 70 هزار تومن را مي‌دهيد، نه قرار دادي نه اوراق بهاداري، فقط شما زير مجموعه او شديد، در اين حالت چاره‌اي جز دعا براي اين‌كه زير مجموعه‌هاي بيشتري بگيرد تا لاقل سرمايه شما جبران شود نداريد.

به لحاظ قانوني فعاليت هر نوع شبكه هرمي يا نتوورك ماركتينگ در ايران ممنوع است. اگر دنبال بهانه خوبي براي فرار از دست اين اسطوره‌هاي پررويي و سماجت مي‌گرديد اين‌كه اين كار غير قانوني است بهترين جواب است.

نتووركينگ يك شيوه تبليغ محصولات است كه در بسياري از كشورهاي جهان به‌طور اصولي دنبال مي‌شود و از مؤثر‌ترين شيوه‌هاي ماركتينگ به شمار مي‌رود. اما متأسفانه در كشور ما - مثل خيلي ديگر از جلوه‌هاي مدرنيسم - طور ديگري دنبال شد و در نهايت هم ممنوع اعلام شد. بر حسب اتفاق يا بدشانسي هم تعداد ورشكستگان نتووركينگ بسيار بيشتر از مولتي ميلياردر‌هاي خيالي شد!

اما واقعيت اين است كه دوست دوران دبيرستان شما مقصر نيست، بي‌كاري به خصوص در نسل جديد، نبود امكانات مناسب و هزينه‌هاي بالا همگي باعث شدند تا او به هر دري بزند، حتي بارها و بارها برخوردهاي سرد، قطع شدن‌هاي گوشي تلفن همراه و... را تحمل كند، فقط به خاطر واقعي شدن رويايي كه هيچ وقت عملي نمي‌شود. دست آخر يك قبض موبايل و صورت حساب كافي‌شاپ و سفره خانه هم روي دست او مانده.

نتوورك ماركتينگ شايد در بسياري از كشورها سودآور و قابل اجرا باشد، اما اگر واقع بين باشيم، براي كشوري كه سطح درآمد مردم آن پايين است و هنوز صنعتي نشده، و تازه نتوورك ماركتينگ در آن غير قانوني هم هست جواب نخواهد داد.

اين هم مثل بسياري از پديده‌هاي ناقص الخلقه وارداتي است، يك پديده زاييده بازار آزاد كه در آن سود از اخلاق مهم‌تر است مي‌خواهد خود را با محيط ايراني سازگار كند، غافل از اين‌كه معادلات تأثيرگذار روي فعاليت‌هاي اقتصادي ايران با همه جاي دنيا متفاوت هستند. حاصل دستبند بر دست كساني است كه بعضاً مصداق واقعيش نخورده و دهن سوخته‌اند. در اين ميان قانون هم مقصر نيست.

گفتند فعاليت‌هاي شركت‌هاي هرمي (نتوورك ماركتينگ) غير قانوني است، اما بازهم دوستان دوران دبيرستان مي‌خواهند پرزنتتان كنند، چون اين مثل هيچ كدام ديگر نيست!

چيزي شبيه شست‌وشوي مغزي

گفت‌وگو با كساني كه عضو اين شبكه‌ها هستند تقريباً بي‌فايده‌ترين كارها به شمار مي‌رود. رضا يكي از آنهاست، فوق‌ديپلم نگه‌داري هواپيما دارد، از خدمت برگشته و بي‌كار است.

كاملاً مشخص است حرف‌هايي كه مي‌زند متعلق به او نيست، شما نمي‌توانيد او را متقاعد كنيد كه نتووركينگ نمي‌تواند براي او ويلاي فرمانيه ارمغان داشته باشد.

حرف‌هايي مي‌زند كه اصلاً مربوط به بحث شما نيست، كاملاً مشخص است كه از كلاس‌هاي آموزشي ياد گرفته است. او به كاري كه مي‌كند ايمان دارد، به باور خاصي رسيده كه حتماً در آينده يكي از ميليونرهاي بزرگ كشور خواهد شد. اگر بگوييد واقع‌بين‌تر باش، شما را به فكر سنتي و كوته‌بيني متهم خواهد كرد. فكر او را به دهكده جهاني، بازار آزاد، مردان موفق آمريكا و.... بردند، در صورتي كه پاهاي او روي زمين روبه‌روي پارك شمشيري تهران است. جايي كه هنوز انحصار در بازار،چرتكه حاجي بازاري‌ها، توصيه و سفارش و... حرف اول را مي‌زند.

پدر رضا به او گفته بايد كار كند، او حاضر نيست با مدرك فوق‌ديپلم آبدارچي يك شركت يا كارگر ساده فلافل فروشي شود. دوست دارد خوش تيپ باشد، كيف لپ‌تاپ دست بگيرد و با هم‌سن و سالان خودش در مورد آخرين فيلم هاليوود گپ بزند.

چون اگر كسي بداند با همه خوبي‌هايي كه دارد، اهل سيگار و... نيست، بدن سالمي دارد و خوش‌چهره و خوش‌اندام هم هست، دلپاك و مهربان هم هست، اطلاعات خوبي از ادبيات و موسيقي و هنر هم دارد، ولي آبدارچي يا كارگر ساده است، با او دوست مي‌شود؟

او 60 هزار تومن را كه شايد برابر خرج يك ماهه او باشد براي شركت در كلاس‌هاي دكتر(...) هزينه كرده است. كلاس‌هايي كه از مشكلات روحي اين افراد استفاده مي‌كنند. در هر جايي بدون مجوز تشكيل مي‌شوند، هيچ كدام از دانشجوها شهامت ندارند مدرك استاد را استعلام كند، شايد خجالت مي‌كشند.

او از 50 نفر دانشجوي بخت برگشته 60 هزار تومن‌ها را گرفته، تا آنها را براي ورود به زندگي تازه آماده كند. در اين كلاس‌ها بيشتر از روان‌شناسي، فن بيان و... صحبت مي‌شود، آنها به دنيايي خيالي برده مي‌شوند تا روزهاي سخت خود را كمي فراموش كنند. با وعده و وعيد‌ها هر روز بيشتر وقت و جواني خود را از دست مي‌دهند.

تشكيل‌دهندگان اين كلاس‌ها بايد افراد باهوش و فرصت طلبي باشند كه از اين موقعيت جوان‌هاي جوياي كار و كمي رويايي اين طور سوء استفاده مي‌كنند.

اما مشكل اصلي كساني هستند كه موقعيت كار براي فوق ديپلم نگه‌داري هواپيما را فراهم نكردند، راستي ما در كشور چند فرودگاه داريم، و چند فارغ‌التحصيل اين رشته؟ واقعاً برگزار كنندگان اين رشته‌ها به فرداي رضا هم فكر كردند؟

پدر رضا پول دانشگاه او را داده و حالا انتظار دارد رضا حداقل به اندازه مخارج روزانه‌اش درآمد داشته باشد. از طرفي رضا سر كلاس درس نشسته و از طرفي نمي‌تواند تن به كارهاي چيپ بدهد! پس كلاس دكتر... همين جا مي‌تواند او را راضي كند، با خيال، رويا و... ساده كه نگاه كنيد حقيقت اين است كه ما در كشوري زندگي مي‌كنيم كه هنوز صنعتي نشده، در كشوري كه هنوز صنعتي نشده صحبت كردن از بازاريابي تقريباً آن هم از نوع هرمي بيشتر به يك جوك شبيه است!

كدام توليد بايد عرضه شود. اين‌كه عرضه ‌كننده بيشتر از توليد‌كننده باشد به نظر خنده‌دار است. رضا‌ها هر روز فارغ‌التحصيل مي‌شوند، دكتر‌ها هر روز مدرك خلق مي‌كنند و كلاس مي‌گذارند، مسئولان هر روز فعاليت شركت‌هاي هرمي را ممنوع اعلام مي‌كنند. بقيه مسئولان هم از افزايش توليد و تأسيس كارخانه (با ظرفيت اشتغال‌زايي براي فقط 100 نفر از جمعيت عظيم جوان كشور) و ريشه‌كن كردن بي‌كاري حرف مي‌زنند.

او بعد از آمدن از خدمت تمام شماره‌هاي دفترچه تلفن قديمي‌اش را گرفته، با هركسي صحبت كرده، به زور گرفتار كردن دوستان در رودربايستي، رو انداختن به هر كس، درآمد حدود ماهي 100 هزار تومن دارد، اما در برخورد اول براي اين‌كه شما را پرزنت خود كند از درآمد 600 هزارتومني حرف خواهد زد.

رضا هرروز با اتوبوس خط شمشيري- وليعصر و وليعصر-هفت تير به تماشاي دنياي خيالي مي‌رود، سال‌ها جامعه براي او هزينه كرده تا امروز بتواند توليدي داشته باشد، و او غير از خيالبافي توليدي ندارد.

كليك‌هاي طلايي

در يك چت روم شلوغ كاربري كه از همه جذاب‌تر است يك لينك در روم عمومي منتشر مي‌كند، همه كاربرهاي چت روي آن كليك مي‌كنند. با كمال تعجب با عكسي از آن كاربر مواجه نمي‌شوند. يك صفحه با توضيحاتي در مورد يك نوت بوك و توضيحاتي كه به سيستم تبليغات... بپيونديد.

در همان لحظه كه شما روي لينك شخصي او كليك كرديد، 100 ريال به حساب او واريز كرديد. اين يكي از شگردهاي بازارياب‌هاي اينترنتي ايراني است.

در بازاريابي اينترنتي ماجرا متفاوت‌تر از بازاريابي‌هاي تلفني و حضوري و فيس تو فيس دنبال مي‌شود. در اين بازاريابي چيزي كه ارزش دارد تعداد كليك است. لوگوهاي تبليغاتي كه در بعضي از سايت‌ها وجود دارند هم روش ديگري هستند. شما براي ديدن عكس هنرپيشه‌ها يا... روي اين تبليغات كليك مي‌كنيد، اما به يك فروشگاه آن‌لاين سي‌دي مي‌رسيد! شايد شما ندانيد كه حضور شما در يك سايت چقدر براي يك شركت بازاريابي درآمدزاست. تعداد كليك، مدت زمان آن‌لاين بودن شما در يك سايت و... همگي از مواردي هستند كه براي شركت‌هاي بازاريابي و تبليغاتي حكم اسكناس را دارند.

تبليغات دعوت‌كننده و محيرالعقول براي جذب بازارياب‌هاي اينترنتي از خود شيوه‌هاي بازاريابي جالب‌تر هستند. «پول پارو كنيد» بعد از ورودتان به اين نوع شبكه‌هاي تبليغاتي براي آن‌كه بتوانيد فرد ديگري را جذب كنيد، بايد به دروغي كه به فرد جديد مي‌گوييد ايمان بياوريد، كه در لحظه كليك پول به حساب شما واريز شده.

حساب واقعي براي شما وجود ندارد، تنها يك صندوق پستي است كه در آن مبلغ دستمزد شما مشخص شده، اما خبري از اسكناس واقعي كه بشود آن را با دست شمرد نيست. بعضي(و نه همه) از شركت‌هاي بازاريابي اينترنتي كه اقدام به استخدام بازارياب مي‌كنند واقعاً كلاهبرداران خوبي هستند.

هر چند ميليونر شدن در بسياري از كشورهاي پيشرفته جهان از طريق اين كار تا حدي معقول است، اما بايد قبول كرد در ايران ـ اگر به محافظه‌كار بودن متهم نكنندتان ـ تابه‌حال كه كسي از اين راه ميليونر نشده.

لااقل تا زماني كه خريدار ايراني بابت عكس يك لباس از پشت شيشه مانيتور پول نمي‌دهد و ترجيح مي‌دهد با مراجعه به پاساژ جنس واقعي را بخرد، ميليونر شدن بازارياب اينترنتي هم يك توهم به شمار مي‌رود.

اما شايد صاحبان شركت‌هاي بازاريابي اينترنتي از اين راه ميليونر بشوند، كارفرما به آنها بابت تعداد كليك و تعداد اي‌مل فرستاده شده پول مي‌دهد. اما صاحب شركت با كارفرما به‌طور سنتي و با قرارداد كاغذي و اسكناس و چك واقعي معامله مي‌كند. اما كاربر اينترنتي كه شايد با توجيه «سنگ مفت، گنجشك مفت» هم‌زمان با چت كردن جيب او را پر پول مي‌كند، هرگز حتي او را نخواهيد ديد!

بعد از يكي دو ماه كار كردن مجاني براي او، وقتي هيچ پولي به حساب بازارياب آن‌لاين ريخته نشد، تازه بايد دو ماه ديگر پشت تلفن(در بهترين حالت) پيگير پولي باشد كه در حساب مجازي به او وعده داده شده. در نهايت بازارياب خوش‌خيال بعد از دو ماه امروز و فردا كردن از خير پول‌هايي كه قرار بود پارو كند مي‌گذرد.

راه ديگر هم عضويت‌ها هستند. با عضويت در بعضي از سايت‌ها شما روزانه تعدادي تبليغ را ويزيت مي‌كنيد. و بابت اين ويزيت‌ها به شما پول پرداخت مي‌شود.

جذب عضو براي اين سايت‌ها هم راه ديگر بازاريابي است، شما به ازاي هر 10 عضو حدوداً يك هزار تومان دريافت مي‌كنيد. اين همان ورژن بازاريابي هرمي در اينترنت است.

البته بايد متذكر شد كه اين دريافت‌ها را ما تضمين نمي‌كنيم، و فقط آن‌چه را كه در اين سايت‌ها وعده داده شده بازگو كرديم.

به هر حال كنار آمدن جامعه ايراني با اين راه جديد امرار معاش كمي مشكل به نظر مي‌رسد. خاصه اين‌كه ديد زياد مثبتي نسبت به اينترنت و جامعه مجازي هنوز وجود ندارد.

خيلي از پدر و مادرها كه مي‌خواهند بدانند فرزندانشان چه كاره هستند و پولشان را از چه راهي به‌دست مي‌آورند، تصورشان از اينترنت محل اختفاي قاتل قتل‌هاي آن‌لاين و يا محيطي فقط براي چت و وقت‌گذراني است. كه اين همه به لطف بعضي از رسانه‌ها حاصل شده.

شايد در سال‌هاي آتي ميليونرهاي اينترنتي در كشور ما هم پيدا شوند، اما فعلاً از آنها خبري نيست. پس بهتر است اگر يك كار واقعي با ماهي 200 هزارتومان درآمد داريد به همان اكتفا كنيد و سراغ چيزي كه آينده آن مشخص نيست نرويد.

نبايد فراموش كرد، در ايران هنوز كرديت كارت معني واقعي ندارد!

هرزنامه‌ها

اگر يك اي‌ميل داشته باشيد، امكان ندارد كه تا به حال اي‌ميل‌هاي تبليغاتي دريافت نكرده باشيد. اين اي‌ميل‌ها همان هرزنامه يا اسپم‌ها هستند.

اي‌ميل شما قيمت بالايي دارد، هرچند شايد ندانيد. اگر در يك سايت دوست يابي، تفريحي و سرگرمي و... عضو شويد شايد، صاحب سايت اي‌مل شما را به شركت‌هاي بازاريابي اينترنتي بفروشد. اين شركت‌ها هم اي‌ميل‌هاي شما را به كارفرمايي كه مي‌خواهد كالا يا خدمات خود را تبليغ كند مي‌فروشد.

بعضي از بازارياب‌هاي اينترنتي بابت ارسال اي‌ميل‌هاي تبليغاتي-گروهي پول دريافت مي‌كنند. ارسال اي‌ميل‌هاي تبليغاتي از پردرآمد‌ترين بازاريابي‌ها در جهان به شمار مي‌رود. البته ارسال اين دست اي‌ميل‌ها از نظر كارشناسان يك كار غير اخلاقي به شمار مي‌رود. محتواي اين اي‌ميل‌ها بعضاً حاوي مطالب پورنو گراف براي جذب مخاطب هستند كه بدون توجه به سن كاربر براي او ارسال مي‌شوند.

چندي پيش هم يك ميليونر روسي كه از طريق ارسال هرزنامه به ثروت قابل توجهي دست پيدا كرده بود احتمالاً به خاطر همين كار توسط فرد يا افراد ناشناسي به قتل رسيد.

جالب است كه به جز استراليا و نيوزلند بيشترين هرزنامه‌ها از طريق قاره آسيا ارسال مي‌شود. يعني آسيايي‌ها حرفه‌اي‌ترين بازارياب‌هاي دنيا هستند. البته اين‌كه جايگاه ايران در بين 90 درصد اين هرزنامه‌ها كجاست مشخص نيست.

به هر حال اين شغل بي‌دردسر و پردرآمد مي‌تواند نظر خيلي از افراد را به خود جلب كند. بسياري از آسيايي‌هايي كه اين هرزنامه‌ها را براي كاربران سراسر دنيا ارسال مي‌كنند كارمندان شركت‌هاي اروپايي و آمريكايي هستند. يعني آنها توليد مي‌كنند و آسيايي‌ها تبليغ مي‌كنند!

براساس گزارشي كه شركت امنيتي سيمانتك به تازگي منتشر كرده است، كشور‌هاي قاره آسيا و به ويژه چين به تنهايي به اندازه كل دنيا هرزنامه به اي‌ميل‌ها ارسال مي‌كنند.

در كشور ما به‌طور متوسط هر 500هزار اي‌ميل توسط شركت‌هاي بازاريابي80تا 100 هزار تومان به فروش مي‌رسد.

البته معلوم نيست كه از اين تعداد چند درصد آنها اي‌ميل‌هاي واقعي باشند، و از آن مهم‌تر چند درصد اين اي‌ميل‌ها خوانده شوند!

بعضي از بازارياب‌هاي سنتي اينترنتي وبلاگ به وبلاگ و كاربر به كاربر در سايت‌هاي دوست‌يابي مي‌گردند و اي‌ميل‌ها را يكي يكي جمع‌آوري مي‌كنند. اما حرفه‌اي‌تر‌ها از رباط‌هاي جديد كه بلاي جان وبلاگر‌ها شده استفاده مي‌كنند.

اين رباط‌ها در سورس سايت‌ها و وبلاگ به‌طور خودكار جست‌وجو مي‌كنند و در زمان كوتاهي مقدار قابل توجهي اي‌ميل را از روي علامت «@» ذخيره مي‌كنند.

راه چاره آن را شايد ديده باشيد، بعضي از وبلاگر‌ها در آدرس اي‌ميل خود به جاي استفاده از«@» از«at» استفاده مي‌كنند! اين كار رباط‌هاي جست‌وجوگر را تا حد زيادي گمراه مي‌كند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

عالم کفر بداند

عالم کفر بداند

 

امیرهادی زنده است تا اسلام زنده است!!

 

من بر می گردم...صب کن به قول یکی از رفقا:

 

چیه؟ باز ساکت شدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

رفتم، برگشتم؛ من اینجام: هنوز

بی صدا اومدم، حالام بی صدا می رم.

 

یه روز سرد آذرماه یه وقتی، برای اولین بار اومدم.

 

یه روز گرم اردیبهشتی انداختنم بیرون.

 

حالا یه روز سرد آذر ماه دوباره برگشتم.

 

دنیا چقد کوچیکه؟

 

من هنـــوز هستم.

 

مدیون چند نفری، آدمای خوب.

 

چند نفری هم خیلی اذیتم کردن، آدمای بد.

 

تا آخر عمر مدیون آدمای خوبم.

 

آدم بدا کجان؟

 

آدم خوبا همیشه هستن.

 

اوم، خبرنگار کوچولوی کوچولوی ناز خجالتی...

 

فک کن: رهام وزیری، علی طجوزی

+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت   توسط امیـر هادی انواری  | 

تولد امام رضا

من جرات ندارم حرف بزنم... الان میان می گن تک بعدی هستم!

 

ولی خب، من به سهم خودم در این لحظه پر شور تولد امام رضا(ع) رو تبریک عرض می کنم.

 

کلن با هر چی توش شادی داشته باشه موافقم.

 

انشالله به زودی زود مشکلات عدیده مام حل بشه.

 

امام رضا جون قربونت برم، مام دل داریم دیگه! حالا فوش نیست که آدم امام رضا رو دوس داشته باش، من که خیلی دوسش دارم، بعد اینکه:

 

یارب آیا بود آنکه در میکده ها بگشایند

گره از کار فرو بسته ما بگشایند

 

اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند

دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند

 

من دعا می کنم، خدا کنه به زودی زود مشکلات رفقای هم میهنی ما حل بشه.

شهروند امروز یه تحریره گنده صاحب بشه.

 

محسن یعقوبی یه کارت بنزین پیدا کنه.

علی خردپیر کلن خوش اخلاق بشه.

 

محمد طاهری سرش خلوت بشه.

مهدی نوروزیان کمتر تیکه بندازه.

 

سعید عامری عکس حرفه ای بشه، یه دوربین خوبم بخره.

 

بعد...

 

اصل کاری: محمد رهبر دوباره شاد و پر انرژی و ساده و مهربون و متواضع ... با اون لفظ شیرین قلمش نصایح پدرانه کنه

 

آهان این شاه بیتشه، آقای قوچانی دوباره بتونن یه روزنامه داشته باشن، خدایی دیدن آقای قوچانی، آقای کرمی، آقای منتجبی و ... کلن دیدن اینا تو تحریریه کوچولوی شهروند آدمو ناراحت می کنه.

 

تو این شب عیدی به امید درست شدن وضع همه اساتید، دوستان آشنایان، درگذشتگان، اسیران خاک  ...

 

الهی امیدوارم یه برج سفید همچی پدر مادر دار طبقه بالای بالاش بشه تحریریه این رفقا... دعاهای خوبه خوب ما برای شما

-----------------------

حضرت عالی که می دونم داری می خونی اون لبخند سخیف بر لبانت نشسته، نخند(با خودِ خودتم) من دعاهام در جا می گیره ... طایفگی دعای ما بگیره

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت   توسط امیـر هادی انواری  |