حضور جانبازان جنگي در هر جامعهاي يادآور آن است كه جنگ با تجاوز آغاز و با آتش بس به پايان نميرسد. هر كدام از جانبازان بستري در بيمارستان روانپزشكي سعادتآباد و مراكز مشابه خانوادههايي دارند، كه بيماري آنها برايشان مشكلات عديدهاي را فراهم كرده است. اين مشكلات ميتوانند در آينده فرزندان اين افراد نقش جدياي ايفا كنند و مشكلات فرزندان اين افراد ميتوان در نحوه ارتباط آنها با ساير افراد جامعه نقش داشته باشد. به هر حال جانبازي، شهادت و... تنها براي خود فرد نيست، مثل يك شبكه وسيع در تمام جامعه تأثيرگذار است.پس از گذشت سالها، از اينكه چه كسي مقصر بود كه بگذريم، به هر حال آسيبهاي وحشتناك جنگ وجود دارد. نزديك 20 سال از پايان جنگ گذشته، مشكلات اقتصادي جنگ، كه به ما تحميل شد هنوز دامنگير جامعه ماست. مشكلات اقتصادي را ميتوان با آمار و نمودار نشان داد و راه درمان آن را پيدا كرد. مشكل اقتصادي درد بيدرماني نيست، اگر خلئي هم وجود داشته باشد مربوط به عدم اجراي صحيح آن ميشود. اما با ضايعه دردناك عدم حضور عادي جانبازان در جامعه چه ميتوان كرد؟ ميشود تصاوير جانبازان شيميايي و جسمي و قطع عضو را نشان داد، كه چه به روز اين افراد آمده است. شهدا هم رفتند، جاي آنها خالي ست. اما جانبازان اعصاب و روان جنگ از مظلومترين طيفهاي اين جامعه به شمار ميروند. از آنجا كه آسيب ديدگي آنها مثل جانبازان شيميايي و قطع عضو براي عامه مردم به صورت امري خاص تلقي نميشود، معمولاً مثل ساير جانبازان موردتوجه قرار نميگيرند. بهبود جانباز جسمي، با درمان و عمل جراحي اگر قرار به درمان قطعي باشد حاصل ميشود. اما بيماري رواني نوعاً داراي درمان قطعي نيست. كسي كه به PTSD يا موج گرفتگي دچار شده، يا بيمار اسكيزوفرن را نميتوان پس از يك دوره درماني مشخص سالم دانست، از طرفي نميتوان آنها را بهعنوان بيمار هم شناخت. بنابراين آنها در مرزي به سر ميبرند كه از طرفي بيمار و از طرف ديگر سلامت هستند.
اينجا: انتهاي تهران
جايي كه اتوبان يادگار امام تمام ميشود، يك آسايشگاه كوچك هست، آسايشگاه آسيب ديدگان اعصاب و روان سعادتآباد.
ظاهرش چيز زيادي ندارد، يك آسايشگاه اعصاب و روان مثل بقيه آسايشگاهها، مثل روزبه، مهرگان و... ولي كوچكتر و شايد محقرتر.
اكثر بيماران بين 40 تا60 ساله هستند. بعضي از آنها در سنين 20 تا25 سالگي در جبهه دچار اين آسيب ديدگيها شدند و تا به امروز با آن دست و پنجه نرم ميكنند.
بعضي از آنها ليوانهاي آبي رنگ خود را به دست گرفتهاند و مدام در طول و عرض آسايشگاه در حال قدم زدن هستند. سيگار فروردين در دست بعضي ديگر، يكي پس از ديگري دود ميشود، وقتي فراموش ميكنند حتي به سيگارشان پك بزنند.
تختهاي داخل آسايشگاه همه فلزي هستند، با پتوهاي رنگ و رو رفتهاي كه روي آنها كشيده شده. وقتي آنجا بوديم آسايشگاه در حال مرمت بود، بعضي از ديوارها تبله كرده بودند و نقاشها مشغول بتونه كاري ديوارها بودند.
بيرون يك كارگاه كوچك هست، بعضي از بيماران بستري در اين مركز در اين كارگاه كوچك به كشيدن نقاشي مشغول هستند.
يك استخر نيمه تخريب شده هم در انتهاي آسايشگاه هست. احتمالاً متعلق به زماني است كه اينجا يك ويلاي شخصي بوده.
كنار استخر يك سوله شبيه بيمارستانهاي صحرايي درست كردهاند كه ناهارخوري آسايشگاه به شمار ميرود. جنس بدنه آن را از فايبرگلاس درست كردهاند و وقتي آفتاب به اين سوله ميتابد فضا دم ميكند و بوي روغن غذا واقعاً آزار دهنده ميشود.
بيش از 80 بيمار در يك زمان بدون تهويه مطبوع مناسب در اين سوله در حال صرف ناهار هستند، جلوي در ورودي هم كاركنان و پرسنل بيمارستان نشستهاند.
بقيه بيماران در محوطه آسايشگاه كنار هم نشستهاند با روپوشهاي گلبهي رنگ. موي آنها اكثراً سفيد شده.
موهاي كوتاه خاكستري، چشمهاي آرام و خيره، حركات نرم و آهسته، قدمهاي كوتاه و پشت سر هم... همه چيزهايي هستند كه در حياط آسايشگاه به چشم ميخورند.
يكي سرش بالاست و به آسمان زل زده و ديگري چشمانش را به كف زمين دوخته و به جوانه سبزي كه از لاي موزاييكها جوانه زده نگاه ميكند.
بعضي از آنها خوب نميتوانند تكلم كنند، بعضي ديگر اما ميتوانند حرف بزننند ولي از حرفهايشان چيز زيادي متوجه نميشويد... اينجا آدمهايي را ميشود مرور كرد كه فراموششان كردهايم. خدايا ما را ببخش.
بيمارستاني با 70 تختخواب و 110 بيمار
اينجا خبري از سر و صداي شهر شلوغ تهران نيست. علت اصلي بستري شدن آنها را در اين مركز عدم توانايي آنها در برقراري ارتباط با مردم عادي ميدانند.
مدير آسايشگاه خود از جانبازان جنگ است، به ما ميگويد كه نبايد به بيماران اين مجموعه تنها به چشم جانباز نگاه كرد، آنها بيمار اعصاب و روان هم هستند.
اما سخت است كه بين كسي كه به دلايل روزمره دچار آسيب ديدگي رواني شده و كسي كه به خاطر جنگ دچار اين آسيب ديدگي شده تفاوتي قائل نشد.
بيمارستان داراي 70 تخت خواب است اما مدير بيمارستان خبر از موافقت اصولياي ميداد كه به زودي قرار است بر طبق آن تعداد تختهاي اين بيمارستان به 100 تختخواب برسد.
به طور كلي چيزي به اسم تخت اختصاصي در اين بيمارستان وجود ندارد. تعداد بيماران تحت پوشش اين مركز با تعداد تختهاي آن برابر نيست، دليل هم اين است كه بسياري از بيماران در صورتي كه مشكل خاصي نداشته باشند به مرخصي ميروند و در اين زمان بيماران ديگر جايگزين آنها ميشوند.
در حال حاضر بيمارستان سعادت آباد در راستاي استاندارد سازي در حال مرمت و بازسازي است. اما اينكه چه زماني 30 تخت ديگر در اختيار بيمارستان قرار داده شود معلوم نيست.
بايد توجه داشت كه هزينه ايجاد هر تخت بيمارستاني در كشور ما چيزي حدود 70 تا 100 ميليون تومان است.
هرچند بيماراني كه در اين مركز تحت مراقبت هستند از نظر مالي توسط بنياد شهيد و امور ايثارگران مورد حمايت قرار ميگيرند. اما بدون شك تعداد بيماران اعصاب و روان جنگ بيش از 110 نفر تحت پوشش اين مركز است، آنها چه وقت تحت مراقبت قرار ميگيرند؟
ما در برخورد با آسيب ديدگان رواني جنگ غالباً بيماري آنها را با نام «موج گرفتگي» ميشناسيم. نام اصلي اين اختلال «PTSD » است. به گفته مدير اين بيمارستان فقط 20 درصد بيماران اين مركز دچار اين بيماري هستند.
موج گرفتگي را در واقع بايد از دستاوردهاي جنگهاي مدرن به شمار بياوريم! پس از اينكه باروت و مواد منفجره جزو ماشين جنگي انسان شدند اين پديده به وجود آمد.
موج گرفتگي فقط به روان شخص آسيب نميرساند، ممكن است او را دچار آسيب ديدگيهاي جسمي هم بكند.
بهطور كلي اسلحههايي انفجاري مثل بمب، مين، نارنجك، خمپاره و... پس از انفجار يك جريان هواي فشرده را در اطراف خود ايجاد ميكنند.
اين جريان هوا ميتواند روي جسم افراد تأثير گذار باشد. براي مثال ميتواند موجب پاره شدن پرده صماخ، عصب بينايي و حتي موجب اختلالات جلدي شود.
اما از نظر رواني نيز اين جريان هوا ميتواند به صورت يك تسريعكننده عمل كند. اين پديده ميتواند بيماريهاي رواني افراد را كه پيش از آن به طور محدود به آن مبتلا بودند به صورت برجستهتري به وجود بياورد.
كارشناسان معتقدند كه نه تنها آسيب ديدگان رواني جنگ بلكه تمام بيماران رواني، داراي درمان قطعي نيستند. آنها بايد تمام عمر تحت مراقبت باشند.
اما مشكل اصلي براي اين بيماران نوع ديد افراد به آنها به شمار ميرود. بدون تعارف در جامعه ما داشتن بيماري روحي و رواني مثل يك انگ يا يك ناسزا ميماند. و انگار همه فراموش كردهاند كه آنها به چه خاطر به اين حال و روز در آمدهاند.
خانواده كسي كه بيماري روحي و رواني دارد، از بازگو كردن مشكل او خجالت ميكشد. بيماران عصبي را بايد خانواده آنها به مراكز درماني تحويل بدهند و بعضي از مواقع پيش ميآيد كه خانواده يكي از بيماران مدتها به ملاقات او نميآيد.
آنچه بيشتر از خود مريضي ميتواند به اين بيماران آسيب برساند در واقع نوع نگاه جامعه به آنهاست.
ما در مواجهه با جانبازي كه دست يا پاي خود را از دست داده با رعايت احترام رفتار ميكنيم، اما نسبت به جانبازان رواني جنگ رفتارمان نوع ديگري است.
جت فانتوم
كنار آسايشگاه يك كارگاه كوچك است. بيماران در اين كارگاه به كشيدن نقاشي و فعاليتهاي هنري ميپردازند. از ميان همه آنها يك نفر توجه ما را به خود جلب ميكند. مرد ميانسالي 40 تا50 ساله. درست صحبت نميكند، اما از ميان جملات مقطعش به كرات نام جزيره مجنون، جت فانتوم و چادر را به ما ميفهماند.
چشمانش مدام تر ميشود، كمي عصبي است. روي كاغذ شروع به كشيدن يك نقاشي ميكند. يك جت فانتوم ميكشد و بعد پرچم ايران را به دلخواه خود رنگ ميزند.
ميگويد جت فانتوم ايراني آمده و عراقيهايي كه در تصوير ميبينيد از جت فانتوم او ترسيدهاند. به زحمت اسم خودش را روي نقاشي مينويسد و نقاشياش را به چلچراغ تقديم ميكند.
يكي از دوستان جعفر – اسمش جعفر است – ميگويد با خانوادهاش مشكل داشته و آنها او را به اينجا آوردهاند. كمي بد اخلاق است، ولي مهرباني در چشمانش موج ميزند. رنگ سبز را از همه بيشتر دوست دارد...
اينجا، جايي كه اتوبان يادگار امام تمام ميشود، يك آسايشگاه كوچك هست. جايي كه آدمهايش را فراموش كردهايم...
------------------
حالا ديگر كسي پنهان نميكند، پنهان نميكند كه در مبارزه با معضل مواد مخدر كجا ايستادهايم و چقدر موفق بودهايم! پنهان نميكند كه كمر بسياري از خانوادهها شكسته از معتاد شدن فرزندانشان، پنهان نميكند كه آنقدر كه حرف زدهايم عمل نكردهايم... دليلش – اميدواريم – اين باشد كه سعهصدر مسئولان زياد شده، - اميدواريم – دليلش اين باشد كه مردم را محرم ميدانند و نميخواهند با پاك كردن صورت مسئله خودشان را از پاسخ دادن به ديگران برهانند. و – اميدواريم – اين نباشد كه فاصله آنقدر عميق شده كه ديگر هيچ كس حتي اگر بخواهد هم نميتواند پنهانش كند.
خوشبين باشيم و فرضيه اول را بپذيريم و شاهدش را اظهارات هفته گذشته مديركل پيشگيري ستاد مبارزه با مواد مخدر بدانيم كه رسماً اعلام كرده است «ايران رتبه اول مصرف ترياك در دنيا را داراست.»
دنبال دليل ميگرديد؟ دليل آن چنين عنوان شده:
«همسايگي با منبع ترياك خام»
شايد اين تقصير ما نباشد. جغرافيا را نميتوان تغيير داد. اما دليل دوم چي؟
دليل دوم در گفتوگوي آقاي مديركل چنين است: «ايران از نظر پيشگيري از اعتياد، با وجود دارا بودن وضعيت نه چندان بد از نظر شمار معتادان و جنس اعتياد، از ضعيفترين كشورهاي دنيا محسوب ميشود.»
هزينههاي پيشگيري هم اعلام شد:
«هزينه پيشگيري از اعتياد در ايران براي هر فرد 4/0 دلار است.»
آيا ميدانيد هزينه پيشگيري در اروپا چقدر است؟
براي هر نفر 15 دلار يعني 5/32 برابر ايران.
مصرف مواد مخدر شكل جديد پيدا كرده، در اين باره زياد نوشتهايم و نوشتهاند. تنوع بيش از حد مواد و دسترسي ساده و تقريباً ارزان نگرانيهاي امروز جامعه ايراني را بيش از پيش كرده است.
از سال 83 تاكنون بازار خردهفروشي مواد مخدر و مواد محرك دچار بحرانهاي فراواني شد. در سال 83 تقريباً تمام انواع مواد مخدر افزايش قيمت چشمگيري داشتند. بهطوري كه در سال 83 تا سال 84 به طور متوسط نرخ عمدهفروشي ترياك براي هر كيلو يك ميليون و 200 تا يك ميليون و 300 هزار تومان بود، اين در حالي است كه اين قيمت در سال 85 تقريباً تعديل شد و تاكنون تثبيت شده است. بهطوري كه از سال گذشته تا امسال هيچ گونه افزايش قيمتي نداشته است. نرخ قيمت عمده فروشي ترياك در سطح تهران به طور متوسط هر كيلو 600 هزار تومان و نرخ خردهفروشي براي هر گرم 900 تومان است. اين يعني 50 درصد كاهش قيمت از دو سال پيش تاكنون. در حال حاضر يك تيغ ترياك كه حدود چهار تا پنج گرم وزن دارد با قيمت چهار هزار و 500 تومان فروخته ميشود. شيره ترياك نيز كه يك محصول فراوري شده از ترياك است، در حال حاضر هر گرم دو هزار و 500 تومان فروخته ميشود.
حشيش در حال حاضر به بهاي هر كيلو 300 هزار تومان و هر گرم 400 تومان به طور متوسط در سطح تهران فروخته ميشود. حشيش يكي از اجناسي است كه به طور متوسط افزايش قيمت كمي نسبت به سال گذشته داشته است. حشيش در سال گذشته هر كيلو 250 هزار تومان و هر گرم 350 تومان معامله ميشد.
كراك يكي از اجناسي است كه تقريباً مانند ترياك كاهش قيمت شديدي داشته است! نرخ عمدهفروشي كراك در حال حاضر به طور متوسط در سطح تهران پنج ميليون و هر گرم 7 هزار تومان است. سال گذشته نرخ عمدهفروشي كراك به طور متوسط در سطح تهران 12 ميليون تومان و نرخ خردهفروشي آن هر گرم 15 هزار تومان بوده است.
واحد فروش شيشه صوت است. هر صوت حدود يك دهم گرم است. در حال حاضر يك صوت شيشه به طور متوسط در سطح تهران 11 هزار تومان قيمت دارد. اين درحالي است كه هر صوت شيشه در سال گذشته 15 هزار تومان در سطح تهران معامله ميشد.
قرص اكس داراي دو نوع است: اجناس مرغوب يا اصطلاحاً خالص و اجناس نامرغوب و يا اصطلاحاً گچي. قيمت يك قرص اكس خالص در سطح تهران به طور متوسط 9 تا 11 هزار و 500 تومان و قيمت يك قرص اكس گچي به طور متوسط در سطح تهران سه تا چهار هزار تومان است.
سياهترين پول دنيا
فروش هر كالايي نيازمند به مصرفكننده و در واقع خريدار است. براي داشتن خريدار توليدكننده و يا فروشندگان ناگزير به بازاريابي براي كالاهاي خود هستند. در اين ميان بازار فروش مواد مخدر در واقع انسانهاي بيگناهي هستند كه گاه با اعتياد به اين مواد خود و خانواده خود را دچار مشكلات بسياري ميكنند. در اين ميان فرو پاشيدن خانوادهها و يا مرگ همه روزه تعداد زيادي از افراد جامعه با بدترين وضع براي اين فروشندگان ابداً مهم نيست!
بعضي از اين فروشندگان به طرز بيمارگونهاي به دنبال شكار مصرفكنندگان تازهتر هستند. در اين ميان براي بسياري از آنها سن افراد مهم نيست. با وجود كنترلهاي ستاد مبارزه با مواد مخدر همچنين نيروي انتظامي به لحاظ همسايگي ايران با بزرگترين كشور توليدكننده مواد مخدر يعني افغانستان باز هم فروش اين مواد در كشور وجود دارد.
در واقع پولي كه از اين راه به دست فروشندگان اين مواد ميرسد، حاصل از بين رفتن هر روزه دهها انسان است. از عوارض و زيانهاي اين مواد به طور مكرر در رسانهها ياد ميشود. اما نكتهاي كه كمتر به آن پرداخته ميشود نوع بازار فروش اين مواد است. بسياري از افراد هستند كه در دام فروشندگان جديدي قرار ميگيرند كه به لحاظ كم بودن آگاهي همچنين غلطانداز بودن ظاهر اين افراد به سادگي به اعتياد دچار ميشوند.
به تازگي افراد با ظاهرهاي جديدتر دست به فروش اين دست مواد ميزنند و شايد اصلاً كسي باور نكند كه شخصي كه ظاهراً بسيار باشخصيت هم هست در واقع يك فروشنده مواد مخدر باشد! انتخاب نامهاي فريبنده، دادن اطلاعات نادرست و كذب در مورد بعضي از مواد از قبيل اينكه بعضي از اين مواد اعتيادآور نيستند و... از جمله ترفندهاي جديدي است كه همزمان با افزايش آگاهي جامعه از زيانهاي اين گونه مواد توسط فروشندگان مواد مخدر به كار گرفته ميشود.
طيف گستردهاي از كساني را كه به تازگي به مواد مخدر معتاد ميشوند جوانان تشكيل ميدهند. اگر خانوادهها از نوع فروش اين مواد همچنين اشخاص فروشنده، اصطلاحات رايج در اين بازار و... اطلاعات كافي داشته باشند، شايد بتوان اميدوار بود كه تا حدي شيوع اين عارضه در جامعه كمتر شود. شايد اولين بار كه فرزند يك خانواده با تلفن در حال صحبت كردن در مورد اين مواد است و از اصطلاحات خاصي استفاده ميكند، خانواده با متوجه شدن منظور اصلي او از به كار بردن اين اصطلاحات بتواند به سرعت از اين اتفاق پيشگيري كند.
كسب كثيف
بيرون پاساژ كنار در پاركينگ بوي تندي شبيه به بوي كاه نمداري كه در آتش بسوزد به مشام ميرسد. اين بوي استعمال سيگاري يا حشيش است. آدرس كاسب را همان جوان كه در حال استعمال سيگاري است ميداند، اصلاً شبيه «آق تقي» يا شخصيتهاي منفي سريالهاي جديد نيست! وقتي ميخندد دندانهايش زرد نيست، يا مثل همان سريالها صداي قهقهه شيطان در مغز آدم نميپيچد! بوي گند نميدهد و حتي سيگار هم نميكشد، بوي عطر «Kenzo Air» او از چندين متر جلوتر به مشام ميرسد! لباسهاي ماركدار به تن كرده، اندام بدي ندارد، ورزشكار نيست اما اتفاقاً روي نوك پا راه نميرود، كمرش خميده نيست و صدايش هم تودماغي نيست. روي صورت او جاي چاقو نيست. باادب است و به خوبي آداب معاشرت ميداند. پوست سفيد و موهاي نسبتاً روشني دارد كه زير آفتاب نگاه كردن را برايش تقريباً سخت كرده. او يك «كاسب» است. از آنجا كه هيچ ظاهر منفي در او مشاهده نميشود، اگر يك مصرفكننده نوجوان و يا جوان براي اولين بار به دنبال خريد داروهاي روانگردان يا مواد مخدر به او مراجعه كند، حرفهاي او را به راحتي باور ميكند. آنچه يك نفر براي اولين بارِ مصرف ميبيند با آنچه تصور ميكرده است بسيار متفاوت است و شايد يكي از دلايل اصلي رو آوردن افراد سالم به اعتياد همين باشد.
اگر بدانند كسي مصرفكننده دائم نيست و يا براي اولين بار به اين بازار كثيف رجوع كرده است به او خواهند گفت:
- حشيش اعتيادآور نيست!
- چه كسي گفته شيشه اعتيادآور است؟ طرف شيرهاي كه نميشود!
- شيشه عمل ندارد!
- خيليها هستند براي تفريح مصرف ميكنند، همه كه عملي نميشوند!
- از جنس مطمئن باش، من طوري مشتري را نگه ميدارم كه براي هميشه مشتري شود.
و بايد سؤال كرد، اگر هيچ كدام اينها اعتيادآور و به بياني «عمل» ندارند، پس چرا بايد يك خريدار براي هميشه مشتري شود؟
البته كمتر كاسبي در مورد اين چيزها صحبت ميكند! برخلاف تصور عمومي، ممكن است يك كاسب علاقه چنداني براي معتاد كردن شما نداشته باشد! چون متقاضي خاص خود را هميشه دارد و بازار او سكه است.
در فرهنگ لغات اين قشر يعني فروشندگان و مصرفكنندگان مواد مخدر و روانگردان همانطور كه فروشنده مشروبات الكلي را «ساقي» ميگويند، فروشنده مواد را با نام «كاسب» ميشناسند. البته معمولاً اين دو شغل در كنار هم هستند، يعني هر كاسبي يك ساقي هم هست، اما هر ساقي يك كاسب نيست.
به طور كلي كاسبها را ميتوان به سه بخش عمده تقسيم كرد: كاسبهاي بالاي شهر، كاسبهاي پايين شهر و كاسبها با خدمات ويژه! از آنجا كه مصرفكنندگان مواد مخدر و روانگردان تقريباً همه جا هستند. در هر محله، پارك و سر چهارراهي يك كاسب هم هست! همه او را ميشناسند. يك مصرف كننده مواد مخدر و يا روانگردان كافي است در هر نقطه از شهر كه هست از يكي از اوباش محله سراغ كاسب آن محله را بگيرد! به زودي او را پيدا خواهد كرد و تا بيايد و در مورد كاسب فكر كند، جنس موردنظر كف دست او جا گرفته و پول گرفته شده!
كاسبهاي پايين شهر:
كاسبهاي پايين شهر شباهت بيشتري به «آق تقي» قصهها دارند! يا پيرمردان كهنه كار اين حرفه هستند كه خود هم اكثراً مصرف كنندهاند و يا جوانتر و معمولاً از اوباش محله هستند و كمي ترسناك! كاسبهاي پايين شهر اصليترين هدفشان جلب رضايت مصرف كننده است! بعضي از مشتريان اين كاسبها افراد مسني هستند كه معمولاً از دارايي مالي خوبي برخوردارند. مشتري پير از مشتري جوان معمولاً بهتر است. او دردسر ندارد، هميشه پول نقد دارد و مصرفش دائمي است. فقط از كاسب خودش خريد ميكند و در واقع مشتري تاپ به حساب ميآيد. مشتريان پير به غير از معدودي از آنها كه كراك مصرف ميكنند و از كارتنخوابها به شمار ميروند اكثراً دنبال «تَل» و «ترياك» هستند! اين پيرمردها تاريخچه كهنسال مصور اعتياد هستند. بعضي از آنها را به مثابه يك دارو ميدانند و براي فرار از دردهاي رايج كهنسالي نظير آرتروز به تل و ترياك پناه ميبرند. بعضي به عنوان تفريح! لفظ «شيرهاي» مربوط به اين طيف است، اما در نسل جديد مصرف كنندگان اين لفظ زياد كاربرد ندارد. واژه «عملي» جايگزين لفظ قديمي شده است.
كاسبهاي بالاي شهر:
دسته ديگر كاسبها، كاسبهاي بالاي شهر هستند. اينها نسبت به كاسبهاي پايين شهر كمي طيف مشتري متفاوتتري دارند. بيشتر فروش اين كاسبها متمركز روي حشيش، گراس و داروهاي روانگردان است. كمتر كسي در بالاي شهر براي خريد ترياك و تل به آنها مراجعه ميكند. معدود افراد مسنتر نيز كه ساكن شمالشهر هستند و ترياك مصرف ميكنند معمولاً به پايينشهر براي خريد جنس مورد نظر خود مراجعه ميكنند.
در مورد اين كاسبها وضع به كلي فرق دارد! با مصرف كننده خود در يك كافي شاپ يا يك مركز خريد شيك قرار ميگذارند! در اصطلاح بعضي از اين قشر چه فروشنده و چه خريدار به آنها كاسب گفته نميشود «دكتر» لفظ جديدي است كه براي خطاب قرار دادن اين افراد به تازگي در شمال شهر به كار برده ميشود. دكتر در واقع همان كاسب آپ تو ديت شده است!
اين افراد اكثراً جوان و يا ميانسال هستند. بسياري از آنها با توزيع كنندهها و قاچاقچيان اصلي در ارتباط نيستند. قيمت مواد مخدر و روانگردان در هر نوع از محلههاي جنوب شهر تا محلههاي شمالشهر نوسان بسياري دارد. ميتوان گفت هر نوع مواد در جنوب شهر تقريباً 25 تا 40 درصد ارزانتر از شمال شهر است. اما مصرفكنندگان شمالشهر به دليل ناآشنا بودن با جو جنوب شهر كمتر خود به طور مستقيم براي خريد اين اجناس به جنوب شهر ميروند. سابقه سياه كاسبهاي جنوب شهر نيز در فروش اجناس با كيفيت پايين و يا تقلبي به مشتريان شمال شهري و به اصطلاح خودشان «بچه سوسولها» از دلايل اصلي اين امر است.
بسيار پيش ميآيد كه به اصطلاح يك بچه سوسول در محلههاي پايينشهر «غريب» ميافتد. در اين هنگام اگر به اين كاسبها مراجعه كند نه تنها جنسي به دست نميآورد بلكه يك كتك حسابي هم خواهد خورد. اين به آن دليل است كه اكثراً اين كاسبها زورگير هم هستند.
فروشندگان شمال شهر كه بيشتر به فروش داروهاي روانگردان جديد و حشيش و كراك اشتغال دارند اكثراً دلال هستند. اجناس خود را از جنوب شهر خريده و سپس در شمال شهر به فروش ميرسانند.
كاسبهايي با خدمات كثيف:
بسياري از مصرفكنندگان مواد مخدر از ميان زنان، دختران و يا مرداني هستند كه به علت قبح عمومي مصرف مواد خود به تنهايي به خاطر ترس از آبروريزي و يا مسائل مشابه كه شايد براي آنها پيش بيايد نميتوانند به طور مستقل براي خريد مواد مخدر به كاسبها مراجعه كنند. نوعي ديگر كاسبي در واقع پاسخي است به اين تقاضا! بسياري از كاسبهاي جنوب يا شمال شهر به مشتريان دائمي خود شماره همراه خود را ميدهند تا در مواقع لزوم به سرعت جنس را به خانه آنها ببرند. البته تعداد اين دست مصرفكنندگان بسيار انگشت شمار است و بيشتر در شمالشهر ساكن هستند. قيمت جنسي كه به در خانه آورده شود به مراتب بيشتر از جنسي است كه در محل خريداري شود. بنابراين تنها افراد خاصي از عهده پرداخت اين هزينهها بر ميآيند.
نوع ديگر خدمات، مربوط به مجالسي است كه به همين منظور تشكيل ميشود. تلقي عمومي در مورد اين مجالس «اكسپارتي» و يا «انرژي پارتي»ها است. اما مجالس ديگري براي مصرف ترياك و يا حشيش بيشتر در ايام تعطيل هفته در بعضي از ويلاها و يا خانههاي اطراف تهران و داخل تهران تشكيل ميشود. مواد اين مجالس نيز از آنجا كه به طور عمدهتر خريداري ميشوند و غالباً براي مصرف پنج تا 15 نفر در نظر گرفته ميشود، توسط اين كاسبها تأمين ميشود. اين يكي از پرسودترين فروشهاي اين كاسبها به شمار ميرود، چون در هر هفته براي يك دوره پنج تا 15 نفري جنس ميفروشند. دكترها بيشتر در مجالس اكسپارتي حضور دارند! به علت مشكلات جانبي مصرف اين نوع داروها براي اكثر افراد و بيشتر براي افراد تازهكار، وجود اين افراد كه به صورت تجربي نوع مصرف را ميدانند، همچنين اقدامات اورژانسي خاصي را در مواقع بروز اين دست مشكلات به طور تجربي كسب كردهاند، به چشم ميخورد. بعضي از اين افراد كه توانستهاند سرمايهاي از اين راه كسب كنند خانههايي ويلايي را در بعضي از نقاط خلوتتر شهر خريداري ميكنند و پارتيها را در اين محلها برگزار ميكنند. شركت در اين پارتيها با صرف هزينهاي تقريباً مانند هزينه وروديه امكانپذير است!
---------------------
هی پسر و دختر بد بخت که قرارتون رو تو خرابه ها می گذارید، به خاطر یک بوسه کوچولو تو هفت تا سگ دونی قایم می شید، فقط به خاطر در آغوش کشیدن همدیگه که هم رو دوست دارید.
شما که خانواده 8 نفریتون سالی به دوازده ماه همیشه خونه هستند و هیچ وقت خونه خالی و ویلای خالی ندارید.
شما باید قانون او رو اجرا کنید، که پسر خودش و دختر خودش هیچ رعایت نمی کنن.
----------------------------
رفته بودم به محله مهرآباد و سی متری جی و استاد معین... منطقه جالبی عموما مهاجر نشین و کارگری.
چشمم خورد به گشت ارشادی که مچ پسر جوانی رو گرفته بود و محکم او رو می کشید و دخترکی هم به دنبال پلیس التماس کنان و اشکریزان می رفت.
چه اشکی می ریخت. از ظاهر این دو جوون مشخص بود که با محیط هایی مثل سالن تئاتر و کافه و نمایشگاه نقاشی و عکس و... بیگانه هستند.
اونها عاشق هم می شن زیر پل نواب کنار کوه زباله ها و بوی گند اون ها.
اونها همدیگر رو تو صف اتوبوس پیدا می کنن.
دنیای شیرین متلک انداختن های پسر به دختر موقع رفتن به مدرسه و جواب های دندان شکن دختر. شماره دادن و قرار یواشکی گذاشتن... کنترل تلفن های دختر از طرف پدر سخت و متعصب و...
موبایل شخصی ندارند که بخوان به همدیگر اس ام اس بزنن.
چه بغضی تو وجود اونها جمع شده.
اون پسر اگر یه خودرو شخصی داشت، یا پول بردن دخترک به یک تئاتر رو داشت، اون طور وسط خیابون مامور پلیس دستش رو نمی گرفت، تحقیرش نمی کرد.
راستی این مردم چرا باید قانون مدار باشن؟
یک مشت آدم از خود راضی، یک مشت آدم خودخواه که فکر می کنن مرکزیت عالم رو دارند، تو یک مجلس مسخره می نشینند و رای به تصویب یک قانون می دن.
کاش کسی به اون پسر می گفت تو که زور بازشو رو داری، بخوابون زیر گوش مزدور کسی که با تو بی گانه ست.
مگر اونی که قانونی رو تصویب کرده می آد به تو که موکل او هستی پاسخگو باشه ؟
چرا به قانون او احترام می گذاری؟
قانونی که شما تصویب کردید رو خودتون هم رعایت کنید، این قانون نیست، این محدود کردن جماعت هستش.
شما از حال و احوال توده ها بی خبر هستید، اصلا خبر دارید چه می گذره تو کوچه پس کوچه های 2و نیم متری این محله ها؟
یا عادت کردید پشت میز مجلس چرت بزنید و گه گاهی هم رایی بدید؟
من که تو مرد تیکه گردن کلفت نماینده من هستی، اگر بیام در مجلس بخوام باهات صحبت کنم بهم جواب می دی؟
پس غلط می کنی قانونی تصویب می کنی و من رو ملزم می کنی به رعایت اون قانون.
شما هنوز معتقد هستید که همیشه حق با اکثریت نیست.
همین اکثریت اگر نباشن شما هیچی نیستید.
گاهی پیش میاد که حالت تهوع سرتاسر وجود آدم رو می گیره.
اخبار دائمن از تصویب لایحه تک فوریتی و دو فوریتی و... می گه... و جماعت پای تلویزیون مثل آدم های مسخ شده ای چشم به تصویر اخبار گو می دوزند.
بدون اینکه بفهمند لایحه چیه؟ دو فوریت و تک فوریت چیه ؟
اصل 44 چیه ؟
تا اینکه یک کارشناس میاد و می گه اصل 44 خوبه، خصوصی سازی خوبه و او هم عین گوسفند فکر می کنه فهمیده اصل 44 یعنی چی!
غافل از اینکه سهام شرکت پتروشیمی و... که تو بورس عرضه می شه به توی بد بخت نمی رسه!
تو باید تو سیاه لشکری باشی که فقط تو 22 بهمن و 13 آبان و روز قدس به درد می خوره.
تو باید باشی که از او حمایت کنی.
اویی که پسر و دختر خوش گذران و هرزه ش دارن تو جزایر قناری و امریکا حال می کنن و اصلا خبر ندارند 22 بهمن یعنی چه؟
هی پسر و دختر بد بخت که قرارتون رو تو خرابه ها می گذارید، به خاطر یک بوسه کوچولو تو هفت تا سگ دونی قایم می شید، فقط به خاطر در آغوش کشیدن همدیگه که هم رو دوست دارید.
شما که خانواده 8 نفریتون سالی به دوازده ماه همیشه خونه هستند و هیچ وقت خونه خالی و ویلای خالی ندارید.
شما باید قانون او رو اجرا کنید، که پسر خودش و دختر خودش هیچ رعایت نمی کنن.
شما باید شهروند خوبی باشید، به قانون احترام بگذارید، باید مثل سگ ازشون بترسید ... سگ رو ول می کنن تو خونتون، حریمتون رو می شکنن، حرمت انسانیتون رو زیر سوال می برن، باهاتون بد برخورد می کنن ...
شما باید شهروندای خوبی باشید، چون آقا روضه خون پای منبر به بابا بزرگت گفته.
تو باید شهروند خوبی باشی، گردن بذاری به قانونی که تو تصویبش نه خودت، نه کل تیر و طایفه ت نه هفت جد و آبادت نقشی نداشتید.
شما باید شهروند های خوبی باشید، تا اونها باشن.
شما باید چشم بدوزید به بی.ام.و ای که آقا زاده ای سوارش هست و می ره تا دوست دخترش رو از فرودگاهی که به شما فقط صدای گوش خراش هواپیماهاش رسیده.
ببینید که اونها سوار اون بی .ام.و هستند و هیچ کس بهشون کاری نداره.
اما تا تو دست معشوقت رو تو دست بگیری، برای قدم زدن کوتاهی تو پیاده رو های کثیف و پر جمعیت مهرآباد و پاسگاه و سه راه آذری ... بیان و با کتک ببرنت به کلانتری... و تعهد هم ازت بگیرن:
که دیگه دوست نداشته باشی.
که دیگه صدات در نیاد.
که دیگه عشق نورزی.
که اگر حرف بزنی بگن بچه پایین شهری عقده ای.
ما مسئولیم، اگر یکبار بتونیم معشوقمون رو در آسایش در آغوش بکشیم.
ما مسئولیم اگر یکبار بی مزاحمت بتونیم با موبایل شخصیمون بدون مزاحمت پدر و مادرمون صحبت کنیم.
ما مسئولیم، که نمی گیم چقدر سرمایه داری کثیفه.
ولی من مجبورم، چون نیاز دارم، نمی تونم از درد تو بگم یا بنویسم... چون از تریبون همون سرمایه دارها حرف می زنم.
من مجبورم، چون باید زندگی کنم، باید کار کنم.
مسئولیتی دارم و اعتراف می کنم عمل نکردم.
به خدا که شرمنده ت هستم، اگر نمیام به محل شما، اگر پام رو از میدون شهرک پایین تر نمی گذارم.
چون وقتی می بینم با ترس و لرز از عرض خیابون رد می شی، بغض می کنم ... تا یک هفته به خودم فوحش می دم... چون تا یک هفته نمی تونم سوار ماشین شخصیم بشم.
------------------
می دونی اونا بهتون چی می گین؟
بهتون می گین جوات، مسخره تون می کنن.
می دونی اونا که حق شما رو می دن و تو کافه شوکا قهوه اسپرسو می خورن( چه تلخ هم هست) نمی تونن تصور کنیم برای بوسیدن لب همدیگه برن کنار آشغالا؟
می دونی اونا عاشقی رو فقط حق خودشون می دونن؟
می دونی بحث کردن در مورد فروغ فرخزاد و احمد شاملو در انحصار اوناس؟
می دونی هنر، موسیقی و.... همش، همش برای اوناس؟
می دونی... می دونی؟ می دونی تویی که نمی فهمی وبلاگ چیه! غیر سیگار بهمن و عرق سگی چیزی رو نمی دونی، اونا نذاشتن که بفهمی و بدونی؟؟
می دونی اونا چقدر آشغال هستن؟
این گنده وجود اوناس، که از جراحت محله شما بیرون زده.
از خودم خجالت می کشم.
-------------------
قليان كه يك روز با بوي تلخ تنباكوي خوانسار در انحصار پيرمردها بود، خودش را به روز كرده و امروز جوانترها هم چوب قليان را به دهان ميچسبانند و از اين كارخانه توليد دود كام ميگيرند.
براي درست كردن قليان خوانسار مشكل زيادي وجود نداشت. بستههاي 500 گرمي تنباكو خوانسار براي چندين روز قليان كافي بود. اين تنباكوها خشك بودند و شيره نداشتند. آنها را در آب خيس ميكردند و بعد بدون استفاده از فويل زغال را مستقيم روي تنباكو ميگذاشتند. كم هزينه بودند و بيشتر پيرمردها اهل قليان بودند. هر شب يك قليان كافي بود.
اما تنباكوهاي شيره دار نياز به خيس كردن ندارند، هر تنباكوي 50 گرمي براي افراد هفت تاهشت بار و براي سفرهخانهها تا 14 بار قليان چاق ميكند.
قيمت يك قليان ميكس پرتقال - نعناع با مخلفات در سفرهخانهها و مراكز تفريحي گرانقيمت از 15000 تومان تا قليان معمولي در مناطق جنوبي شهر 500 تومان متغير است.
طعم تنباكو در قيمت تنباكو مؤثر نيست، ايراني يا خارجي بودن و وزن بستههاي تنباكوي طعم دار اصليترين عوامل تأثير گذار روي قيمت تنباكو هستند. قيمت تنباكوهاي طعم دار از هر بسته 700 تومان تا هر بسته 1300 تومان بسته به وزن و ايراني يا خارجي بودن آن متغير است. قيمت تنباكوهاي قديمي و داخلي مثل تنباكوي شيراز (كه همه آن را به اسم خوانسار ميشناسند) در بستههاي 500 گرمي 450 تومان است.
كيفيت سرويس قليان در محلهاي مختلف متفاوت است. در بعضي از جاها بشقاب آجيل و قوري چاي اجزاي جدايي ناپذير قليان هستند. فرق نميكند شما فقط قليان بخواهيد يا نه. بايد پول پستههاي كهنه و ته بار را هم بدهيد.
پس مانده پسته، تخمه، خرما و... سرويس شما را جمع ميكنند و در سرويس بعدي وكيوم دستي ميكنند و به آدم ديگري ميدهند.
اصليترين بازار مصرف تنباكوهاي ميوهاي مصري، اردني، تركي و چيني و... در ايران همين سفرهخانهها هستند. نمايندگيهاي فروش اين تنباكوها در ايران به سرعت در حال رشدند و ايرانيها به هر علتي باز هم در صنعت بستهبندي پيشتازند. يعني تنباكوهاي ايراني فقط در ايران بسته بندي ميشوند و در اصل همان تنباكوهاي خارجي هستند. اي كاش حداقل سود مرگ و بيماري جوانهاي وطني به جيب توليدكننده وطني ميرفت!
اگر سفرهخانهها سرويس قليان ارائه ندهند، در واقع اين توليد كنندگان خارجي بازار خود را در ايران از دست ميدهند. بارها و بارها با تلاش انجمنهاي مبارزه با دخانيات ارائه سرويس قليان در مراكز عمومي ممنوع اعلام شد، اما هر بار پس از گذشت مدت كمي باز هم صداي قليان از سفرهخانهها به گوش ميرسد. كسي چه ميداند، شايد اين به خاطر آن است كه تعطيلي سرويس قليان در سفرهخانهها با منافع توليد كنندگان تنباكوي خارجي همخواني ندارد.
قليان كشي جوانها فرصتي ايجاد كرد تا برخي نوآوريها و اختراعات هم در اين زمينه شكل بگيرد. زغالهاي خود سوز و شيميايي، زغال ليمويي، ژلهاي اشتعالزا و... از اختراعات پيچيدهاي هستند كه به فرآيند دود كردن قليان كمك ميكنند. بازار فروش اين كالاها دست كمي از بازار فروش تنباكو ندارد. اما كماكان مصرفيترين و پر مصرفترين كالاي قليان همان تنباكو است.
زغالهاي شيميايي و ليمويي معمولاً حساسيتزا هستند، كساني كه كمي به قليان حساسيت داشته باشند با اولين كام از قلياني كه با زغال شيميايي درست شده به سرفه ميافتند. معمولاً اين زغالها مورد استفاده شخصي دارند.
اما زغال خوب مورد استفاده سفرهخانه دارها «زغال گز» است. اين زغال حساسيتزا نيست، نسبت به زغالهاي شيميايي ارزانتر است و براي سينه افراد هم مناسب است.
در بعضي از سفرهخانهها كه مشتريان نابلد دارند، تنباكوهاي قليانهاي استفاده شده را جمع ميكنند، قسمت سوخته را از آن جدا ميكنند و باقي تنباكوها را داخل آب ميگذارند و فردا با تنباكوي جديد مخلوط ميكنند و باز به مشتري ميدهند.
تنباكوي دست دوم حسن ديگري هم دارد، كمك ميكند تا قليان زودتر تمام شود. مسئله خالي شدن تخت براي سفرهخانه دارها مسئله مهمي است.
باز هم چيني
اگر تا به حال ليستي از دسته پلي استيشن تا مژه مصنوعي چيني در ذهن داشتيد، قليان چيني را هم به آن اضافه كنيد تا كلكسيونتان تكميل شود.
معلوم نيست چينيها از كجا فهميدهاند قليان اين قدر محبوب ايرانيهاست. قاعدتاً در دنيا راه ميافتند و هر جا كه يك وسيله را ميبينند به سرعت آناليزش ميكنند و كپي آن را ميسازند.
اما اينبار اشتباه نكنيد، گرانترين قليانهاي بازار قليانهاي چيني هستند. قليانهاي چوبي قديمي ايراني مقبول طبع جوانهاي تنوعطلب ما نيست. چينيها قليانهاي مدرني درست ميكنند. تنگ اين قليانها با اشكال خاص مدرن مخروطي شكل هستند. محل كام گرفتن قليان را تغيير دادند و... به هر حال بازار قليانهاي سنتي را هم از آن خود كردند. قليانهاي سنتي در اطراف قم و شهرهاي مركزي و كويري ايران توليد ميشدند. جنس تنگ آنها از «مواد ريخته» بود و بقيه از چوب. قليانهاي شاه عباسي از اين دست بودند كه معمولاً سينيهاي خورشيدي هم داشتند.
اما چينيها قليان زدند و ايرانيها وارد كردند و بازار قليان سازي هم كساد شد. قليانهاي مينياتوري هم ابتكار همين عزيزان چيني هستند. اين قليانها در حجم كوچكتري هستند. نام ديگر آنها مسافرتي است. قليان مسافرتي براي جوانهايي كه ميترسند كسي از خانواده از قليان كشيدن آنها بو ببرد هم مناسب است. ارتفاع آنها كمتر از 30 سانتي متر است و به راحتي در كشو جا ميشود.
قيمت قليان ثابت نيست. از دو هزارتومان براي قليانهاي ايراني تا 70 هزار تومان براي قليانهاي چيني متوسط متغير است.
اما قليانهاي چيني خاصي هم هستند كه تا 600 هزار تومان قيمت دارند. بعضي از قليانهاي ايران قلم كاري شده و اصطلاحاً صنايع دستي هم هستند كه گاه تا 600 هزار تومان قيمت دارند. گفته ميشود بعضي از انواع قليان كه بيشتر مورد استفاده جماعت حاشيه جنوبي خليج فارس هستند تا هشت ميليون تومان هم قيمت دارند.
قليانهاي مصري يا عربي بلند هستند و ارتفاع بعضي از آنها به يك و نيم متر هم ميرسد. شايد بلندي قليان نشانه بزرگي صاحب آن باشد.
سفرهخانهها غالباً از قليانهاي ايراني استفاده ميكنند. اين قليانها هرچند ظاهر زيبايي ندارند، اما كاركرد آنها از قليانهاي چيني بهتر و قيمت آنها نسبت به مشابه چيني ارزانتر است.
صرفنظر از ظاهر قليان، قلياني خوب است كه سوپاپ هم داشته باشد. نداشتن سوپاپ براي قليان براي افراد ناشي باعث «سوختن» قليان ميشود.
داشتن كلاهك براي قليان كه روي زغال قليان ميگذارند باعث ميشود زودتر دم بگيرد. همه اين وسايل جانبي براي كشيدن قليان هستند كه در فروشگاههاي خاصي به فروش ميرسند. از همه اينها جالبتر فروش قطعات يدكي قليان است،كه در همين فروشگاهها عرضه ميشود.
محمود آقا،آنتي فمينيست
ديوارهاي قهوهخانه سبز مغز پستهاي رنگ شده. نيمكتهاي چوبي قديمي كنار هم هستند و جلوي نيمكتها ميزهاي جمع شو با روميزي پلاستيكي انداختهاند. قندانها و زير سيگاريهاي استيل و استكانهاي چاي قديمي.
جلوي در بزرگ نوشتهاند «ورود افراد معتاد اكيداً ممنوع». ديگر كسي براي درمان خروسك بچهاش دنبال «آب قليون» نميآيد. مردهاي سبيل كلفت پشت ميزها كمتر پيدا ميشوند. دم در قهوهخانه هم مخزن تنباكوي خوانسار مرتب پر و خالي نميشود.
جوانترها دوست دارند قليان ميوهاي بكشند. كارگرها در مراكز ساماندهي كارگران فصلي شهرداري تجمع ميكنند و دور ميدان آرياشهر از كسي پول چاي نميگيرند.
انتهاي خيابان مالك اشتر تا همين 10 سال پيش چند قهوهخانه بود. سر موتور آب قهوهخانه سرابيان بود و آن طرفترها قهوهخانه صادق خان و... قهوهخانه صادق خان الان محل تهيه غذاي خانگي شده. قهوهخانه ديگر پيتزا فروشي شده. اما سرابيان هنوز پا برجاست.
40 سال است سماور بزرگ قهوهخانه هر روز روشن ميشود و ظرفهاي ديزي كارگري هر روز روي ميز است. حالا كه نوشابههاي خانواده آمدهاند، كمتر نوشابه شيشهاي پيدا ميشود. اما هنوز نوشابه شيشهاي اينجا هست.
محمود آقا پشت دخل نشسته، هر كسي غذا يا چاي و قليان داشته باشد پولش را روي ميز محمود آقا ميگذارد. هميشه جلوي محمود آقا يك قليان هست.
اينجا قيمت چاي 100 تومان و قيمت قليان 500 تومان است. يعني يك چاي قليان كه در بعضي نقاط شهر 15000 تومان خرج دارد، اينجا با 600 تومان تمام ميشود. البته بايد جرأت آن را داشته باشيد كه بتوانيد زير نگاه سنگين غريبه كش مشتريان اين قهوهخانه بنشينيد!
از محمود آقا ميپرسيم كه مشتريان چطور آدمهايي هستند؟ ميگويد آدم حسابي قهوهخانه نميآيد. وقتي از اينكه آيا تا به حال پسر يا دختر جواني هم مشترياش بودهاند ميپرسيم، قهقهه وحشتناكي ميزند و ميگويد: «جو اينها رو قبول نميكنه، زن تو قهوهخونه چه كار داره؟» از 40 سال پيش ميگويد كه عمله بناهايي كه آرياشهر و جنتآباد امروزي را ساختند در اين قهوهخانه استراحت ميكردند.
غروب قليان و چاي براي اين افراد براي رفع خستگي واجب بود. اهل محل هم غروبها در قهوهخانه تجمع ميكردند. ميگويد 30-40 سال پيش تمام اين منطقه چمنزار بود. از او ميپرسم چرا همصنفهايش ديگر قهوهخانه ندارند و او جواب ميدهد مشتريها ديگر نيستند. اين قهوهخانه مثل سفرهخانههاي جديد شيك نيست. راستي دكوراسيون قهوهخانههاي سنتي مدرن از كجا آمدهاند؟ قهوهخانههاي قديمي اين شكلي نبودند. محمود آقا كه به قول خودش «از وقتي چش باز كرده شاگرد قهوه چي بوده» ميگويد هيچ قهوهخانهاي شبيه اين قهوهخانههاي سنتي نديده.
آنتي فمينيست سرسختي است و به شدت با حضور زن در قهوهخانه مشكل دارد. به كساني كه قهوهخانه سنتي درست كردهاند انتقاد ميكند. ميگويد صنف را بدنام كردند.
خانواده يعني زن
عباس 21 ساله كارگر يكي از سفرهخانههاي فرحزاد است. در مورد كارش ميگويد كه بعضي از مشتريان اذيتش ميكنند. قليان كش نيستند و دائم زغال ميخواهند و قليان را ميسوزانند. ميگويد اماكن به ما گير ميدهد. ميآيند اينجا پنج هزار تومن ميدهند و يه سري كارهايي ميكنند كه اماكن ميآيد و مغازه را ميبندد.
او ميگويد كمتر آدم ميانسالي هست كه قليان بخواهد. «با زن و بچه باشند غذا ميخورند، قليان نميگيرند».
ميگويد آنها كه مجردي ميگيرند قليانهايشان دو الي سه هزار تومان است. اما آنها كه خانواده قبول ميكنند تا هشت هزار تومان هم ميگيرند. علتش را هم ريسك بالاي پذيرفتن خانواده عنوان ميكند. ميگويد: «ميان اينجا ميشينن، يه حركتهايي ميكنند... هي تذكر ميديم بازم همون كار رو ميكنن، ميگيم برا ما دردسر ميشه ». البته منظور او از خانواده يعني جنس مؤنث. فرق ندارد اگر دو نفر دختر هم بيايند يعني خانواده!
علت قيمت بالاي سرويس چاي و قليان را هم همين ريسك عنوان ميكند. ميگويد: «كسي به مجرديها گير نميدهد. ولي به ما هر دفعه گير ميدهند. هشت هزار تومني كه ما ميگيريم، به خاطر جاي ماست. «بيچاره ميشويم تا يكي از اينها بيايند و بروند، يكبار اماكن بيايد يكي از اينها را ببيند به ما گير ميدهد، مغازه را ميبندد.» از او ميپرسم خودت هم قليان ميكشي، ميگويد خيلي كم، هفتهاي يكبار.
ولي هر بار كه يكي از مشتريان ناشي كه نميتواند از قليان دم بگيرد صدايش ميزند، او بايد به اجبار قليان بكشد.
از او ميپرسم واقعاً سريهاي قليان يكبار مصرف هستند؟ ميگويد نه... « تو كل فرحزاد بگرد ببين كي سري قليون بيرون ميريزه.... جمع ميكنن دوباره مشما ميزنن ميدن دست مشتري.»
----------------------
در نیمه شب آبان ماه وقتی سوز سردی از پنجره تو میاد، از فرط قوز کمرتون دور نیست که چال زنخدان مبارک با سوراخ ناف همتراز بشه.
در چنین شرایطی حالتون از صفحه مانیتور واقعا به هم می خوره. ساعت ۳ و نیم نصفه شب، کتابخانه که چیز جدیدی بهش اضافه نشده، ناگزیر برای صدمین بارـ بلکه بیشتر ـ سرگذشت پرشکوه آدولف هیتلر و مارکس رو ورق می زنید و تجسم واقعی "مانیک" شدن خودتون رو به تماشا می نشینید.
راستی چرا من به این شخصیت ها اینقدر علاقمندم، اصلا با نازیسم یا کمونیسم کار ندارم.
از کارل مارکس به خاطر فعالیت فوق العاده اش همانقدر خوشم میاد که از لطف الله میثمی وطنی خوشم میاد.
در برخورد با چنین شخصیت هایی واقعا آدم شرمگین نمی شه؟
بارها و بارها خاکسترهای تمام دنیا رو نثار دقیقا وسط دو نیمکره مغزم کرده ام که:" ای بد بخت، هم سن و سالان تو الان لیسانس گرفتند، تو هنوز درگیر این هستی که واقعا چه رشته ای رو دوست داری؟" گهی به حسابداری و بازرگانی، گه به جامعه شناسی و روانشناسی، امروز دچار درد هجران از عزیز دلت حقوق گرفتار!!!
افسوس که اون سخن کارل که:" شرم اغاز انقلاب است" در مورد من اصلا صادق نیست.
اگر بود آنقدر که من از خودم شرم کردم، باید تا حال ۴۰ الی ۵۰ بار چیزی نظیرانقلاب ۱۷ اکتبر ـ بلا تشبیه نعوذبالله ـ در من به وجود می آمد.
راستی که اگر به این اصطلاحات روانشناس ها دقت کنید و مثل من دچار بیماری خود بیمار بینی در نصفه شب لعنتی پاییزی شده باشید چه تصوری جز این می کنید؟
راستی که استاد خزعبلات نویسی هستم.
--------------------------------
چرا کسی از عشق کارل مارکس به یِنی نمی گه؟
هر وقت می گن مارکس، اون مجسمه سنگی یاد آدم می افته.
هر وقت می گن مارکس، ایستگاه های راه آهن سیاه و سفید شوروری یاد آدم می افته!
تا بگی"رفیق" ازت می پرسن کمونیستی؟
شما برید شیراز حافظیه، حافظ را هم از قبر بیرون بکشید و محاکمه ش کنید که چرا گفته:
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم/ که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق.
- این ور که بیای شرایط جالب تری داری!
گفتی خدا؟
بد بخت مذهبی سنت زده!!
طرف ته ریشاشو دید؟ معلوم بود از این مذهبیا بودا!
هی هی هی
شما چرا افکار مارکس رو کالبد شکافی نمی کنید؟
دقت نکردید چه ریشی داشته؟
فک کنم اگر یه سری پژوهش سلسله وار کنید به نتیجه برسید از اعضای نزدیک القاعده به بن لادن بودن.
بابا اصلا خبر ندارید، تئوری اصلی حمله به برج های دوقلوی رژیم سخیف امپریالیسم غربی و در راس اون آمریکای جهان خوار توسط مارکس و انگلس ارایه شده.
----------------------------
زنگ- زنگ- زنگ- بعد اشغال اشغال اشغال!
مشترک مورد نظر در دسترس نیست.
-خبر جدیدی نشده؟ تو حاشیه جلسه ای که داشتید؟
-نه والا، فعلا خبری نیست!
امیرهادی چرا به همه به چشم سوژه نگاه می کنی؟
امیرهادی گزارش بازار کالا نمی گیری؟
یعنی تو سوژه جدید نداری؟
----------------------------
نان پختن نان شکستن نان قسمت کردن نان بودن
ساده ست نوازش سگی ولگرد
شاهد ان بودن که چگونه زیر قلتکی می رود
و گفتن که سگ من نبود
ساده است ستایش گلی
چیدنش و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وا نهادن و گفتن
"که دیگر نمی شناسمش"
ساده است لغزش های خو را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که "من این چنینم"
ساده است که چگونه میزی
باری زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم!
------------------------------
از پاییز به خاطر همه اونچیزی که داره تمام می شه متنفرم
وقتی غم تمام شدن تمام وجود آدم رو می گیره زمانی برای فکر کردن به عاقبتی که پشت زمستون انتظار می کشه نیست.
من فقط می دونم از هر چه پاییزه، از هر غروبه، از هر چه حد و مرزه، از هر چه اتمامه، از هر چه پایانه ... به حد تمام اون لذتی که تو آغاز هر لذتی بردم متنفرم.
به قدر خوبی از بدی متنفرم، نه کم نه بیش.
خدایـــــــــــا از پاییز به اندازه چاوز متنفرم!
--------------------------------------------------
پیـ یک: فصل پاییز اصولا منی که عاشق بوی خاک بارون زده اردیبهشت ماهم رو کمی دچار دو گانگی شخصیتی می کنه، امیدوارم از چنین پستی تعجب نکنید.
پیـ دو: به ناموس غم شهیار قنبری، نگذاشتن همصدایی رو بلد باشیم، نگذاشتن حتا با همدیگه بد باشیم.
اخلاق و خبرنگاری!
مهمه که شما در برخورد با دیگران به چه عنوانی شناخته می شید.
برای مثال شما دانشجوی رشته حقوق دانشگاه آزاد واحد تهران شمال هستید.
همزمان شما یک دوست برای یک دوست، یک فامیل برای یکی از بستگان و یک شاگرد برای استادتون هستید.
ولی وقتی شما را در موقعیتی با عنوان دانشجوی فلان رشته از فلان دانشگاه میشناسند، در واقع شما معرف جمعی هستید، صرفنظر از روابط دیگرتون فقط به اون عنوان خاص وجود دارید.
در این شرایط شما دیگه خودتون نیستید، بلکه جزئی از مجموعه ای بزرگتر هستید.
این مقدمه کوتاه رو چیدم برای مطرح کردن نوع رفتار خبرنگار با سایرین.
یادم هست که یکبار سر یک کلاس تو دانشگاه اظهار نظر ناپخته ای کردم، استاد رو کرد به من و گفت :" تو که خبرنگار فلان جایی وقتی اینطور حرف بزنی وای به روز بقیه"
همونجا متوجه شدم که چقدر کم سوادم و چه خیانتی به کسانی که باهاشون کار می کنم کردم.
30 نفر دانشجوی اون کلاس اون حرف استاد رو شنیدند، بی شک همه اون سی نفر و استاد من به همه خبرنگاران دسترسی ندارند و من رو به عنوان یک خبرنگار بی سواد معرف جمعی دونستند!
نوع برخوردهای اجتماعی ما هم همینه،
متاسفانه بعضی از دوستان و همکاران ما که اکثرا از طیف کارآموزان(مثل خود من) هم به شمار می رند شاید تصور می کنند که خبرنگاری آخر دنیاست و به قول معروف نباید کسی رو آدم حساب کنند.
غافل از اینکه همین مردم، همین مخاطب که شما محلش نمی گذاری باعث شده تا شما این جایگاه رو داشته باشی.
و علاوه بر اون، بدون برقراری ارتباط صحیح شما با این افراد، چطور می تونید اسم خودتون رو خبرنگار بگذارید.
به نظر من وقتی کسانی مثل آقای بهنود و قوچانی نام خبرنگار به خودش می گذارند، داشتن این نام مسئولیتی رو بر دوش صاحبش می گذاره.
امشب نمایشگاه مطبوعات بودم، بیشتر وقت رو در غرفه اعتماد ملی، دنیای اقتصاد و اسرار گذروندم.
در این میون سری هم زدم به جلسه پرسش و پاسخ هفته نامه چلچراغ، اکثر تحریریه چلچراغ رو طیف جوان تشکیل می ده و انصافا با برگزاری چنین نشستی مقام مخاطبشون رو گرامی داشتند.
هر چقدر از این کار تحریریه چلچراغ لذت برده بودم، در برخورد با بعضی از همکارای خودم، واقعا شرمم آمد که اسم خودم رو حتی کارآموز این رشته هم بگذارم.
پسرک چنان با مخاطبش برخورد کرد و او رو تحمیق کرد که گویی که سردبیر پر تیراژترین نشریه کشوره!
برادر خوب من، خب من هم از شما برای مثال سوال کنم که رییس اتاق بازرگانی از اول انقلاب تا حال کی بوده، چه اتفاقاتی در حاشیه اون رخ داده و... سوالی که خودمم جوابش رو بلد نیستم!
شما که می گی من روزنامه نگارم، پشت مو گذاشتی و تیپ فرهیخته به خودتن گرفتی، می تونی جواب بدی؟
من فکر می کنم بعضی وقت ها اساتید باید نوع رفتار رو هم به خبرنگار های جوان تر مثل من یاد بدند.
البته این بیماری تا حدی اپیدمی داره و فقط مختص خبرنگار های جوانتر نیست، گاه این غرور عجیب رو تو بعضی از کسانی که سن و سالی هم دارند می بینید.
واقعا درخت هر چه پر بار تر سر بزیر تر، مثلا آقای قوچانی که سردبیر تقریبا حرفه ای ترین تیم مطبوعات کشور هستند، یعنی سردبیر همین اواخر شرق و بعد هم میهن و الان هم پر مخاطب ترین هفته نامه یعنی شهروند امروز، در برخورد با سایرین اونقدر افتادگی دارند که من گاه خیره می شم به برخورد ایشون با سایرین.
